
در روزهای اخیر، گفتوگوهایی در عمان میان نمایندگان ایالات متحده و ایران برگزار شده که ظاهری دیپلماتیک دارد، اما در باطن، داستانِ پیچیدهتر و خطرناکتری نهفته است. آنچه از این مذاکرات بیرون آمده، نشانههایی است از یک روند نگرانکننده که میتواند منطقه و جهان را به سمت پرتگاهی تاریک سوق دهد. دولت ترامپ، که ظاهراً خود را برای یک حمله نظامی به ایران آماده میکند، در حالی پای میز مذاکره نشسته که فشارهای نظامی و اقتصادی را به طور همزمان تشدید میکند. این رویکرد، که بیش از هر چیز به یک نمایش تئاتری شبیه است تا یک دیپلماسی جدی، پرسشهای عمیقی را درباره انگیزهها و اهداف واقعی سیاستگذاران واشنگتن برمیانگیزد.
ایران در این مذاکرات از پذیرش خواستههای اصلی آمریکا سرپیچی کرده است. توقف کامل غنیسازی هستهای، که یکی از محورهای اصلی فشارهای غرب بوده، از سوی تهران پذیرفته نشده است. اما آنچه جالبتر است، گزارشهایی است که حاکی از آنند که ایالات متحده، علیرغم انکار رسمی، از برخی مواضع خود عقبنشینی کرده است. بهویژه، ظاهراً واشنگتن دیگر بر قرار دادن برنامه موشکی ایران و فعالیتهای منطقهای آن در دستور کار مذاکرات اصرار ندارد. این تغییر موضع، اگر واقعیت داشته باشد، نشاندهنده ضعف در استراتژی آمریکا یا شاید تغییر در اولویتها است. اما بلافاصله پس از این گفتوگوها که رسانهها از آنها بهعنوان «مثمرثمر» یاد کردند، وزارت خزانهداری آمریکا تحریمهای تازهای علیه ایران اعمال کرد، این بار هدف قرار دادن ناوگان نفتی موسوم به «سایه» و صادرات نفت ایران. این رفتار دوگانه، که یکسو وعده گفتوگو میدهد و سوی دیگر چاقوی تحریم را فرو میکند، اعتماد را از بین میبرد و نشان میدهد که مذاکرات بیشتر ابزاری برای فشار است تا راهی برای صلح.
بسیاری بر این باورند که این مذاکرات برای دولت ترامپ همواره وسیلهای بوده برای رسیدن به هدفی بزرگتر: حمله نظامی. این دولت، که از بدو ورود به قدرت با بحرانآفرینیهای متعدد همراه بوده، اکنون به نظر میرسد گام به گام به سمت یک وضعیت جنگی واقعی پیش میرود. اما آیا این گفتوگوها حتی پیش از آغاز، محکوم به شکست نبودند؟ پاسخ مثبت به نظر میرسد، زیرا فقدان حسن نیت و تناقض در عمل و گفتار، هر پایهای برای توافق را از بین میبرد.
سیاستِ دولت ترامپ در قبال ایران، بیش از آنکه بر اساس یک نقشه مشخص باشد، شبیه به یک نمایش بدون فیلمنامه است که بازیگران آن در حال اجرا، دیالوگها را ابداع میکنند. درون این دولت، شکاف عمیقی وجود دارد. هنوز روشن نیست که هدف واقعی چیست: آیا جلوگیری از دستیابی ایران به بمب اتمی است، یا تشویق اعتراضات داخلی، یا چیز دیگری؟ ترامپ پیشتر مدعی شده بود که در ماه ژوئن، توانایی ایران برای ساخت سلاح هستهای را از بین برده است، اما اکنون دوباره همان تهدیدها تکرار میشود. این تناقض، سردرگمی در سیاست خارجی آمریکا را آشکار میسازد.
اما نیروهایی در پشت صحنه، چون لیندسی گراهام و جک کین، اهدافی متفاوت دارند. برای آنها، مسئله هستهای ایران اهمیتی ندارد؛ آنها خواستار تغییر رژیم هستند. آنها میخواهند روحانیون حاکم را، چه با کشتن و چه با به خیابان کشاندن توسط معترضان، از قدرت برکنار کنند. حتی اگر ایران بپذیرد که تمام تأسیسات نظامی خود را بازرسی کند و هرگونه غنیسازی اورانیوم را متوقف سازد، برای این گروه کافی نخواهد بود. آنها به دنبال نابودی کامل نظام موجود هستند. و ایران، اگرچه ممکن است هنوز به این واقعیت نرسیده باشد، اما به تدریج در حال درک این موضوع است که آمریکا شریک قابل اعتمادی برای مذاکره نیست.
پس از هر دور گفتوگویی که واشنگتن «مثمرثمر» میخواند، تحریمهای تازهای اعمال میشود. اگر جای ایران بودم، میگفتم دیگر بس است، ما کارمان را کردیم، این تحریمها را بردارید. اما ایران میداند که آمریکا چنین نخواهد کرد. در همین حال، واشنگتن تهدید میکند که علیه چین، روسیه و هر کشوری که با مسکو تجارت کند، تحریم وضع خواهد کرد. این رفتار نشان میدهد که ایالات متحده بهعنوان یک طرف مذاکره جدی تلقی نمیشود و در نهایت، ایران باید مسیر خود را بهتنهایی طی کند.
در این میان، بازیگر جدیدی وارد صحنه شده است: چین. اگر ترامپ و بهویژه وزیر خارجهاش، مارکو روبیو، هوشیار نباشند، پیامدهای این غفلت فاجعهبار خواهد بود. رهبر چین، شی جینپینگ، در اظهاراتی بیسابقه، آمریکا را بهعنوان یک قدرت غیرقابل اعتماد و فاقد اعتبار معرفی کرده است. او اعلام کرده که چین اکنون از نظر اقتصادی و صنعتی، قدرت اول جهان است و تنها حوزهای که در آن عقبتر است، حوزه مالی است که اکنون در حال تغییر آن است. این اظهارات، که نشاندهنده یک تصمیم تاریخی است، بیانگر آن است که پکن در حال تلاش برای جایگزینی دلار بهعنوان ارز ذخیره جهانی است. اگر چین این کار را انجام دهد، نهتنها به قدرت اقتصادی و صنعتی اول جهان تبدیل خواهد شد، بلکه به قدرت مالی اول نیز مبدل میگردد.
این تغییر در موازنه قدرت، پیامدهای عمیقی برای بحران ایران دارد. اگر آمریکا بهطور جدی گزینه نظامی علیه ایران را در نظر بگیرد، نهتنها پوتین به تعهدات خود برای پیوستن به ایران عمل خواهد کرد، بلکه شی جینپینگ نیز زمینههای تغییری بنیادین در نظم جهانی را فراهم کرده است که میتواند طی یک دهه یا بیشتر، آمریکا را به طرق مختلف نابود کند. اگر آمریکا حملهای نظامی علیه ایران انجام دهد، این روند تسریع خواهد شد و جهان را به سمت قدرت هژمونیک جدیدی سوق خواهد داد. این یک زمان بسیار خطرناک است، شاید خطرناکترین دوره در تاریخ معاصر.
نگرانی دیگر، احتمال استفاده اسرائیل از سلاح هستهای است. اگر ایران احساس کند که آمریکا در حال برنامهریزی برای حمله است، اولین کاری که خواهد کرد، نادیده گرفتن هر اقدام آمریکا و تمرکز بر نابودی اسرائیل است. اگر بتواند این کار را با بمب انجام دهد، چنین خواهد کرد. اگر نیاز به انتظار برای فرصتی داشته باشد، صبر خواهد کرد. اما احتمالاً آنها بلافاصله وارد عمل خواهند شد، شاید حتی پیشدستانه، اگر متوجه شوند که آمریکا در حال آمادهسازی برای حمله است.
سخنگوی کاخ سفید، کارولین لویت، اخیراً با افتخار از «قدرتمندترین ارتش در تاریخ جهان» سخن گفته است. اما این ادعا، وقتی در مقایسه با واقعیتهای میدانی قرار میگیرد، رنگ میبازد. ارتش آمریکا در جنگ جهانی دوم، ناوگانی داشت که با آنچه امروز دارد، قابل مقایسه نیست. در آن زمان، آمریکا دارای ۶۷ زیردریایی، ۲۸ ناو هواپیمابر، ۲۳ نبردناو، ۷۱ ناو محافظ هواپیمابر، ۷۲ کروزر و ۳۷۷ ناوشکن بود. امروز، ناوگان آمریکا به ۶۷ زیردریایی و تعداد محدودی ناو هواپیمابر و ناوشکن کاهش یافته است. ناوگانی که اکنون در خلیج فارس مستقر شده، شامل یک ناو هواپیمابر، سه ناوشکن و بدون هیچ کروزری است. این ناوگان، که هزار مایل از سواحل ایران فاصله گرفته است از ترس حملات موشکی، با موشکهای کروز توماهوک که بردی هزار مایلی دارند، نمیتواند به اهداف داخل ایران نزدیک شود. این یعنی یا ناوگان باید وارد برد موشکهای ایران شود، یا نتواند از سلاحهای خود استفاده کند.
تجربه عملیات «سوارکار خشن» در برابر حوثیهای یمن نیز درسهایی دارد. پس از هفت هفته عملیات با دو ناو هواپیمابر، چهار ناوشکن و یک کروزر، آمریکا نتوانست نیروی موشکی حوثیها را نابود کند یا آزادی ناوبری در دریای سرخ را برقرار سازد. حال چگونه میتوان انتظار داشت که با چنین ناوگانی، بتوان تغییر رژیمی در ایران ایجاد کرد؟ ایران ارتشی ۳۵۰ هزار نفره، سپاه پاسدارانی ۱۵۰ هزار نفره، و نیروی دریایی قابل توجهی دارد. این یک توهم محض است.
اگر آمریکا دست به حملهای نظامی بزند، پیشبینی میشود که حداقل یک کشتی را از دست خواهد داد، شاید بیشتر. کشتههای آمریکایی در پایگاههای منطقهای در کویت، عربستان سعودی و قطر پراکنده خواهند شد. در آن نقطه، این نهتنها یک شکست برای ترامپ خواهد بود، بلکه خونین کردن دستهای اوست که مردم آمریکا هرگز نخواهند بخشید. او درسی خواهد آموخت که یکی از دلایل اصلی دریافت اعلان جنگ از کنگره، همین است: اگر کاری اشتباه پیش رود، بتوان گفت «من فقط از دستورات پیروی کردم». اما اگر کسی خودسرانه عمل کند، جایی برای پنهان شدن نخواهد داشت.
روش مذاکره ترامپ، اعمال فشار است، چه بهصورت زیرپوستی و چه با پرتاب مستقیم تهدید به صورت طرف مقابل. او ترجیح میدهد تهدید را روی میز بگذارد و با انگشت به صورت حریف بزند. این روش، با گروهی از مردم مواجه است که از آن خستهاند. ایران میداند با چه کسی طرف است، میداند اعتمادی وجود ندارد، و میداند احتمال اقدام نظامی بالاست. آنها آمادهاند تا از خود دفاع کنند و شاید حتی مانع از وقوع آن شوند اگر بتوانند.
ایران در سالهای اخیر تغییرات عمیقی در قابلیتهای نظامی خود ایجاد کرده است. آنها شهرهای زیرزمینی ساختهاند، سکوهای پرتاب موشک زیرزمینی ایجاد کردهاند که نهتنها یک سیلو، بلکه تأسیساتی برای پرتاب مکرر موشکها است. اما نکته مهمتر، پذیرش کمک نظامی از روسیه و چین است. پس از حملات ژوئن ۲۰۲۵، ایران درخواستهای پیشین مسکو برای کمک را پذیرفت. اکنون ایران مجهز به سیستمهای دفاع هوایی پیشرفتهای است که قادر به سرنگونی جنگندههای اف-۳۵ هستند، سیستمهایی که پیش از جنگ دوازدهروزه وجود نداشتند. موشکهای ضدکشتی در طول سواحل، بهویژه در تنگه هرمز، مستقر شدهاند. و در حال حاضر، ناوهای جنگی روسیه و چین در راه ایران هستند برای برگزاری هشتمین رزمایش دریایی مشترک سالانه. در چنین شرایطی، آیا واقعبینانه است که انتظار داشته باشیم آمریکا در این لحظه خاص دست به اقدامی بزند؟
ایران امروز در موقعیتی بهطور چشمگیری متفاوت از ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ قرار دارد، زمانی که کاملاً غافلگیر شد. اکنون آنها آمادهاند، و این آمادگی، با حمایت عمدی روسیه و چین همراه شده است.
در سطح دیگری، دولت ترامپ قرارداد استارت نو، آخرین پیمان کنترل تسلیحات هستهای با روسیه، را لغو کرده است. این اقدام، که در پی شکست پیمانهای پیشین مانند پیمان موشکهای هستهای میانبرد (آیاناف) صورت گرفته، نشاندهنده یک روند خطرناک است. ترامپ میخواهد توافق جدیدی مذاکره کند که «بسیار بهتر» برای آمریکا باشد، اما در عمل، این به معنای فروپاشی نظام کنترل تسلیحاتی است که طی نیم قرن ساخته شده است. بدون مکانیسمهای راستیآزمایی و با رقابت تسلیحاتی هستهای و کیفی در جریان، جهان وارد دورهای بسیار خطرناک خواهد شد. چین، روسیه و آمریکا در حال توسعه سلاحهای جدید و کشندهای هستند که بدون هیچ کنترلی، تهدیدی برای بقای بشریت به شمار میروند.
ما شاهد فروپاشی نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم هستیم. نظمی که برای جلوگیری از تکرار فجایع آن جنگ ساخته شده بود، اکنون در حال از هم پاشیدن است. آمریکا که خود را پادشاه تپه مینامید، اکنون با بحرانهایی درونی و بیرونی مواجه است که توانایی مدیریت آنها را ندارد. این یک لحظه تاریخی است، لحظهای که در آن ما شاهد پایان یک دوره و آغاز دورهای نامشخص و پرخطر هستیم. نهیلیسم حاکم بر سیاست آمریکا، که در آن هیچ معیار اخلاقی وجود ندارد و هر کاری که قدرت اجازه دهد، مجاز شمرده میشود، جهان را به لبه پرتگاه سوق میدهد. و در این میان، کسانی که خود را پیروان ادیان ابراهیمی مینامند، در حمایت از این هرجومرج، نقشی شرمآور ایفا میکنند که پیامدهای آن در تاریخ ثبت خواهد شد.

