
مکس بلومنتال
ترجمه مجله جنوب جهانی
در دل بیابانهای گرم و خشک عمان، جایی که بادهای موسمی گاه از فراز دریا بر کرانههایش میوزد، صحنهای در جریان است که میتواند سرنوشت یک ملت و حتی منطقهای پهناور را دستخوش تغییر کند. در این میان، دو چهره که رسماً هیچ جایگاهی در ساختار قدرت دولت ایالات متحده ندارند، اما نفوذشان از بسیاری از وزیران و مشاوران رسمی فراتر رفته، با دیپلماتهای ارشد جمهوری اسلامی ایران دیدار و گفتگو میکنند. جرد کوشنر و استیو ویتکوف، دو چهرهای که نامشان با دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ گره خورده، این بار در قامت فرستادگانی ویژه و در پشت پردهای از دیپلماسی محرمانه، از طریق وزارت خارجه عمان با عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، به تبادل نظر و یادداشت مشغولند. گفته میشود که در یکی از همین دیدارها، کوشنر در اقدامی خلاف عرف و پروتکلهای دیپلماتیک، با عراقچی دست داده است. این دیدارها و این کنشها، پرسشهای بیپاسخی را برمیانگیزد: این دو مرد که پیشتر مسئولیت طرح به اصطلاح «معامله قرن» برای فلسطین را بر عهده داشتند و اکنون چشماندازشان برای غزه، تبدیل آن به مجموعهای از اردوگاههای تحت نظارت هوشمند و مراکز داده است، چگونه به واسطهای برای مذاکره بر سر برنامه موشکی و هستهای ایران تبدیل شدهاند؟
این ماجرا ریشه در تصمیمی خطرناک از سوی رئیس جمهور آمریکا دارد. دونالد ترامپ که همواره از سوی نزدیکترین مشاوران و حامیان مالیاش به سوی منافع رژیم صهیونیستی سوق داده میشود، بار دیگر تهدید به جنگ با ایران را بر زبان آورده است. این تهدید، نه از سر یک مناقشه واقعی امنیت ملی برای آمریکا، که پاسخی است به اصرارهای بنیامین نتانیاهو و شبکهای از میلیاردرهای صهیونیست که نقشی کلیدی در تأمین مالی و پیشبرد اهداف این رژیم در غرب ایفا میکنند. نام افرادی مانند رونالد لادر، که پیوندهایش با حلقه جفری اپستین بارها مورد اشاره قرار گرفته، در میان حامیانی دیده میشود که از درون ایالات متحده، به پیشبرد فعالیتهای نهادینه صهیونیستی در سراسر جهان یاری میرسانند. این شبکه نفوذ، چنان قدرتمند عمل میکند که میتواند یک ابرقدرت را به سمت جنگی سوق دهد که هیچ توجیه عقلانی برای منافع ملیاش ندارد.
اما این تنها تهدید نظامی نیست که علیه ایران به کار گرفته شده است. پیش از آنکه گزینه حمله مستقیم روی میز قرار گیرد، صحنه نبرد به خیابانهای شهرهای ایران کشانده شد. در روزهای هشتم و نهم دی ماه، شاهد دو روز آشوب و خشونتخیابانی بودیم که بسیاری از ناظران، آن را پلی میان یک جنگ دوازدهروزه و حملهای تمامعیار علیه ایران توصیف میکنند. این آشوبها، زاییده طبیعی اعتراضات مردمی نبود، بلکه حاصل طراحی و بهرهبرداری سرویسهای اطلاعاتی بیگانه، به ویژه رژیم صهیونیستی و انگلیس بود. چهرههایی مانند رضا پهلوی، که از او به عنوان «شاهزاده دلقک» یاد میشود، با فراخوانهایی برای کشتار کارمندان دولت و تصرف نهادها، آتش این خشونت را شعلهور ساختند. جالب آنکه دونالد ترامپ نیز با زبانی مشابه، از ایرانیان خواست تا نهادهای حکومتی را تصرف کنند، گویی نت آشوب از یک نتنواز واحد نواخته میشود.
در این میان، روایتی از تعداد کشتهگان این آشوبها نیز ساخته و پرداخته شد. منابع وابسته به سلطنتطلبها، رقم ساختگی سیهزار کشته را مطرح کردند. رسانههای جریان اصلی در آمریکا و اروپا، ابتدا تایم و سپس گاردین، به سرعت این آمار جعلی را بازتاب دادند تا به آن مشروعیتی دروغین ببخشند. گویی صدای روشنفکران لیبرال لندن، میتواند برگی بر این دروغ بزرگ بزند. این فضاسازی رسانهای، زمینهساز اقدام سیاسی بعدی شد: وزیران اتحادیه اروپا، با استناد به همین جو ساخته شده، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست سازمانهای به اصطلاح تروریستی قرار دادند تا چراغ سبزی برای حمله نظامی ایالات متحده به نیابت از رژیم صهیونیستی باشند. این اقدامات همگی نشان از یک نقشه هماهنگ و چندلایه دارد که هدف نهایی آن، تضعیف و نابودی ایران است.
اما این اعترافات به اینجا ختم نمیشود. اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا در دور دوم دولت ترامپ، با صراحتی بیسابقه به نقش تحریمها در ایجاد ناآرامی در ایران اعتراف کرد. او در سخنانی که پیش از این نیز در داووس تکرار کرده بود، توضیح داد که چگونه با ایجاد کمبود دلار و به اصطلاح «تروریسم مالی» علیه اقتصاد ایران، توانستهاند به هدف خود که به زعم او دیدن مردم ایران در خیابانهاست، برسند. او با افتخار از فروپاشی یکی از بزرگترین بانکهای ایران، سقوط آزاد ارزش پول ملی و انفجار تورم به عنوان دستاوردهایی یاد کرد که به خیابانآمدن مردم را به دنبال داشته است. این اعترافات، ماهیت واقعی تحریمها را آشکار میسازد: نه ابزاری برای مذاکره، که سلاحی برای جنگ اقتصادی و ایجاد ناامیدی و شکاف درونی. این جنگ، شاید از حمله نظامی موشکی نیز ویرانگرتر باشد، زیرا دشمن را نه در بیرون، که در همسایگی و درون جامعه مینشاند و همسایه را علیه همسایه برمیانگیزد.
اکنون، در میان این فشار حداکثری و در سایه تهدید نظامی، مذاکرات در عمان جریان دارد. از ایران خواسته شده تا از موشکهای بالستیک خود، به ویژه نمونههای دوربرد، دست بکشد. این خواست در شرایطی مطرح میشود که ایران به تازگی از موشکهای فراصوتی جدیدی رونمایی کرده که میتوانند اهدافی را در سرزمینهای اشغالی در کمتر از پنج ثانیه مورد اصابت قرار دهند. از ایران خواسته شده تا توان بازدارندگی خود را، همان سلاحی که امنیتش را در برابر تهدیدات دائمی تأمین میکند، رها کند. تاریخ درس عبرتآموزی برای ملتهایی دارد که به چنین درخواستهایی تن دادهاند. معمر قذافی در لیبی، توان بازدارندگی خود را رها کرد و در ازای آن، نه با صلح و احترام، که با سرنیزههای گروههای تروریستی تحت پوشش ناتو مواجه شد. صحنه هتک حرمت و قتل فجیع او، پاسخی بود به اعتمادش به وعدههای قدرتهای غربی. دولت سوریه نیز با واگذاری تسلیحات شیمیایی خود، نه تنها امنیتی به دست نیاورد، که شاهد فروپاشی کشورش و جایگزینی حکومت خود با گروهی بود که چیزی جز القاعده بازسازی شده نیست.
پس چه تضمینی وجود دارد که سرنوشت ایران به لیبی و سوریه پیوند نخورد؟ اگر ایران از غنیسازی اورانیوم دست بکشد و توانمندی هستهای خود را که به عنوان یک قدرت بالقوه بازدارنده از آن یاد میشود، کنار بگذارد، چه ارمغانی دریافت خواهد کرد؟ تجربه کشورهایی مانند ونزوئلا نیز نشان میدهد که زبان زور و تهدید، تنها زبانی است که ایالات متحده و رژیم صهیونیستی درک میکنند. وقتی نیروهای ویژه آمریکایی بدون هیچ مانعی وارد کاراکاس شدند و رئیس جمهور ونزوئلا را ربودند، پیامی برای تمام جهان مخابره شد: اگر قدرتی نداشته باشید، سرنوشتی جز این نخواهید داشت. این عملیات که برای ترامپ نوعی پیروزی روانی به همراه داشت، شاید جسارت او را برای تکرار چنین سناریویی در ایران افزایش داده باشد. اما جمهوری اسلامی ایران به خوبی از این درسها عبرت گرفته و پیامی روشن برای طرف مقابل دارد: هرگونه حمله یا اقدام به ترور مقامات کشور، با پاسخی منطقهای و همهجانبه مواجه خواهد شد. تمام ظرفیتهای منطقهای، از نیروهای مردمی در عراق گرفته تا انصارالله یمن، به میدان آورده خواهد شد. رزمایشهای دریایی ایران در تنگه هرمز، این شاهرگ حیاتی اقتصاد جهان، نشانهای از این آمادگی است. روشن است که آغاز چنین جنگی، اقتصاد جهانی را با شوکی عظیم روبهرو خواهد کرد و تمام این فاجعه، تنها به خاطر آن است که رژیم صهیونیستی نتانیاهو تصمیم گرفته است بار دیگر، از ماشه جنگ علیه ایران استفاده کند.
در اسناد جنجالی اپستین، به نکته بسیار جالبی اشاره شده است. بر اساس یک پرونده افبیآی و گزارش یک منبع انسانی محرمانه که مورد تأیید این سازمان نیز قرار گرفته، دونالد ترامپ توسط شبکههای نفوذی اسرائیل «مصادره» یا «همآوا» شده است. در این گزارش، جرد کوشنر به عنوان مغز متفکر پشت پرده سازمان ترامپ و ریاست جمهوری او معرفی میشود. این گزارش حتی فراتر میرود و ادعا میکند که داستان اصلی تبانی با روسیه، نه در ارتباط با مسکو، که در پیوندهای کوشنر با شبکههای صهیونیستی و روسی ریشه دارد. کوشنر که سهامی در شرکت «کادر» داشته، این ارتباط را فاش نکرده است.
نکته جالبتر، پیوند عمیق خانواده کوشنر با جریان حسیدی «خاباد» است. خاباد، یک فرقه ملیگرای مذهبی افراطی و شهرکنشین است که به رهبر فقید خود، خاخام مناخیم مندل اشنیرسون، به چشم مسیحای موعود مینگرد. ایوانکا ترامپ، همسر کوشنر، تحت تأثیر همین جریان به یهودیت ارتدکس گرویده است. بسیاری از چهرههای نزدیک به ترامپ و حتی وزرای کابینه او، مانند هوارد لوتنیک، وزیر بازرگانی، از پیروان این فرقه هستند. تصاویری از حضور آنان بر سر مزار خاخام اشنیرسون و ادای احترام به او منتشر شده است. لوتنیک کسی بود که ترامپ را نیز به این مزار برد. نکته تأملبرانگیز دیگر، ارتباط این چهرهها با جفری اپستین است. لوتنیک که همسایه اپستین در نیویورک بود، با کمک او و لز وکسنر، از اعضای گروه میلیاردرهای حامی نتانیاهو، خانه خود را خریداری کرد. این شبکههای به هم تنیده مالی، سیاسی و ایدئولوژیک، نشان میدهد که تصمیمگیران اصلی در این ماجرا، نه بر اساس منافع ملی آمریکا، که در راستای اهداف یک فرقه مذهبی افراطی و یک رژیم توسعهطلب خارجی عمل میکنند.
در نهایت، این دستگاه اطلاعاتی و نظامی رژیم صهیونیستی است که خواهان این جنگ است و ارتش آمریکا در این معادله، نقشی جز نیابت و اجرا ندارد. با توجه به ماهیت غیررسمی اما قدرتمند مذاکرهکنندگان آمریکایی، سابقه ایدئولوژیک و مالی آنها، و ماهیت غیرممکن مطالباتی که از ایران مطرح میشود، نباید انتظار داشت که این مذاکرات به نتیجهای صلحآمیز منجر شود. فروپاشی این گفتگوها، چشمانداز جنگی را بیش از پیش محتمل میسازد که تبعات آن برای منطقه و اقتصاد جهانی میتواند فاجعهبار باشد. جنگی که هیچ توجیه معقولی از منظر منافع ملی آمریکا ندارد و صرفاً زاییده جاهطلبیهای یک رژیم فراملی و شبکه نفوذی عمیق آن در قلب قدرت واشنگتن است.

