
اپستاین و مرگ روزنامهنگاری غرب
ترجمه مجله جنوب جهانی
جفری اپستاین، آن پدوفیلِ صاحبنام، نه فقط جاسوسی اسرائیلی بود، بلکه سوختِ ماشینِ نسلکُشیِ رژیم صهیونیستی را مستقیماً تأمین میکرد؛ حقیقتی که رسانههای غربی، چونان موریانهای به جانِ واقعیت افتاده، پنهانش میدارند.
گزارش «نیت بئر» از رسانهٔ «وحشت نکن».
دسترسیمان به اطلاعات بیسابقه است.
تواناییمان در شناساییِ شبکههای پنهان قدرت، بینظیر.
اینک انبوهی از اسناد در اختیار ماست که از سازوکار درونی مافیایی جهانی پرده برمیدارد.
بایستی عصر طلایی روزنامهنگاری میبود.
اما در عوض، انبوهی زُباله است که نصیبمان میشود. زبالهای امپریالیستی، زاییدهٔ ذهنی امپریالیستی.
گزارشهایی که درباره اپستاین منتشر شده، جز تأییدی بر سقوط اخلاقی و ابتذال رسانههای غرب نیست. تأییدی است بر خیانتی که به حرفهای شریف روا داشتهاند.
پیشتر نیز نوشتهام که چگونه رسانهها کوشیدند روایتِ «اپستاین» را -که روایتِ دولتی پنهان با شبکهای از نخبگان فاسد، قدرتطلب و بزهکار است- به سطح توطئهای درباری و شایعهای زرد فروکاهند. اما اینک، نادیده گرفتنِ پیوندهای گستردهٔ اپستاین با اسرائیل از یک سو، و از سوی دیگر تلاش برای گره زدنِ پروندهٔ او به روسیه، از مرز هر حماقتی گذشته است.
مردی که از نزدیکان ایهود باراک، نخستوزیر اسبق اسرائیل بود. مردی که در دهها طرح برای پشتیبانی از دولت و شرکتهای اسرائیلی نقش داشت، گرمکنِ ارتش اسرائیل را بر تن میکرد و در ایمیلی به استیو بنون نوشته بود: «همه راهها به تلآویو ختم میشود.»
نام اسحاق هرتزوگ، رئیسجمهور کنونی اسرائیل، در فهرست میهمانان آتی جزیرهٔ اپستاین، در ایمیلی از سوی او درج شده بود.
رئیسجمهور کنونی اسرائیل، رفتوآمد به جزیرهٔ پدوفیلها داشته.
آیا این خبر را جایی دیدهاید؟
قطعاً نه.
زیرا روزنامهنگار غربی، کاتبِ امپریالیسم است؛ مأمورِ روایتسازیِ امپراتوری. از این رو به جای هرتزوگ، از پوتین مینویسد. به جای آنکه از رئیسجمهوری بگوید که واقعاً به جزیرهٔ اپستاین پا گذاشت، داستانپردازیِ بیسند دربارهٔ رئیسجمهوری دیگر را پیش میکشد که هرگز آنجا نبوده. چرا؟ از آن رو که اسرائیل، مُهرهٔ زرین امپراتوری غرب است و روسیه، دشمنِ مُجاز و مصادرهشده.
اپستاین، اسرائیل، صهیونیسم.
برای برشمردنِ همۀ پیوندهای اپستاین با اسرائیل، باید کتابی نوشت؛ نه، چندین کتاب. آنچنان عمیق و گسترده است این ارتباطات که انبوهی قراین و شواهد از مأموریت وی بهعنوان جاسوس موساد حکایت دارد؛ شبکهای برای باجگیری و به دام انداختنِ سیاستمداران و تصمیمسازان کلیدی به نفع اسرائیل. در یکی از اسناد منتشرشده، ایمیلی از افبیآی در سال ۲۰۲۰ ادعا شده که ایهود باراک به اپستاین فنون جاسوسی برای اسرائیل را آموزش میداده است.
اسناد اپستاین نه فقط به سببِ فاش کردنِ پیوندهای او با اسرائیل حیرتآور است، که به خاطر ترسیم شبکهای از صهیونیستها -که عمدتاً یهودیاند- در گردِ این پدوفیل.
پیتر مندلسون، سیاستمدار رسواشدهٔ حزب کارگر و سفیر پیشین بریتانیا در آمریکا، از دوستان نزدیک اپستاین بود. همان که میتواند بهتنایی دولت استارمر را ساقط کند. مندلسونِ صهیونیستِ مغرور که نخستین بار در دههٔ هفتاد از اسرائیل دیدار کرد، پیوسته از اپستاین در موضوعات مرتبط با اسرائیل مشورت میگرفت. در ۲۰۱۳، اپستاین به باراک (نخستوزیر وقت اسرائیل) پیشنهاد کرد برای رهبری فروش «پاز اویل»، بزرگترین شرکت نفت اسرائیل، از مندلسون بهره گیرد.
مندلسون، متعصبی است طرفدار نسلکشی و اسرائیل. او پس از قتل عام هزاران کودک در غزه، با عصبانیت این پیشنهاد را که «اسرائیل کشتار را متوقف کند» مضحک خواند. در سفری به اسرائیل در ۲۰۲۴ و دیدار با هرتزوگ، همان دروغهایی را تکرار کرد که برای توجیه نسلکشی مدام بازتولید میشوند: «حماس، گروهی محلی که هرگز خارج از فلسطین اشغالی دست به حمله نزده، تهدیدی عظیم برای امنیت کل جهان غرب است.» چه نکتهٔ شگفتانگیزی خواهد بود، اگر نه عدالت، دستکم پاداشِ چنین تعصبی که یک صهیونیستِ متعصب، دولتِ همدست با نسلکشی را سرنگون کند.
از این دست بسیارند؛ میلیاردرهای یهودیِ صهیونیست، مانند لئون بلک، سرمایهدارِ غولپیکرِ حوزهٔ سرمایهگذاری خصوصی، دوست و تأمینکنندهٔ اصلی مالی اسحاق هرتزوگ و مشاور مالی شخصی اپستاین. و گلن دوبین، میلیاردر صندوقهای پوشش ریسک، همراه با همسرش اوا.
در ایمیلی متعلق به ۲۰۱۰، اوا دوبین به اپستاین مینویسد که «بیا و به ما سر بزن، چون سلینا پنج تا از دوستانش را دعوت میکند.» سلینا، دختر اوا و گلن دوبین، در آن زمان پانزده ساله بود.
اما پستی دوبین به اینجا ختم نمیشود. ویرجینیا گیوفر، گلن دوبین را نخستین کسی معرفی کرد که اپستاین و مکسول به او قاچاقش کردند. و دوبین، چنانکه حدس میزنید، یهودیای صهیونیست است.
دوبین، معاون «کمیتهٔ یهودیان آمریکا» (AJC)، یکی از قدرتمندترین لابیهای صهیونیستی است. او پارسال در مصاحبهای اعلام کرد از زمان آغاز نسلکشی، میلیونها دلار به اسرائیل اهدا کرده است. AJC هیئتهایی مرتب به تلآویو میفرستد و پیشتر نیز با نتانیاهو و هرتزوگ دیدار داشته. همین کمیته، بخش کلیدی از شبکهٔ لابیهای صهیونیستی بود که سرکوب اعتراضات دانشجویی حامی فلسطین را رهبری کرد.
گیزلین مکسول، بیتردید، دختر رابرت مکسول، غول رسانهای بریتانیا و به احتمال قوی جاسوس اسرائیل است. رابرت مکسول را در کوه زیتونِ اورشلیم به خاک سپردند، با حضور مقامات ارشد اسرائیلی و روسای موساد. واشنگتن پُست آن مراسم را «در خور قهرمانان ملی» وصف کرد.
پیوندهای نزدیک اپستاین با خاندان افسانهای و کهنِ بانکداران یهودی-صهیونیست، یعنی روتشیلدها، و نیز با لری سامرز، وزیر پیشین خزانهداری آمریکا، و همچنین الن درشوویتس، حقوقدان و استاد دانشگاه، نیز بر کسی پوشیده نیست. درشوویتس که وکیل شخصی اپستاین و میهمان همیشگی جزیرهٔ پدوفیلها بود، در ۲۰۲۴ اعلام کرد تیمی حقوقی از نخبگان را برای دفاع از نتانیاهو و اسرائیل در برابر اتهامات نسلکشی و جنایات جنگی تشکیل میدهد.
و نیز تأمین مالیِ مستقیم اپستاین از ماشین نسلکشی و آپارتاید اسرائیل. ایمیلی از ۲۰۰۶ نشان میدهد اپستاین به «حامیان نیروهای دفاعی اسرائیل»، گروهی پولشوی آمریکایی که مستقیماً به ارتش اسرائیل پول تزریق میکند، کمک مالی کرده است. همین ایمیل حاکی از آن است که او به گروههای صهیونیستیِ تأمینکنندهٔ مالی شهرکنشینهای کرانهٔ باختری نیز وجه واریز میکرد.
فرد عادی که پایگاههای بیبیسی و سیانان را میبیند و نیویورک تایمز و گاردین میخواند، چه اندازه از این واقعیتها آگاه است؟ اندکی، بسیار اندک. بسیاری در عوض، باور کردهاند اپستاین مأمور روسیه بود.
زیرا روزنامهنگاری مُرده است.
زیرا بسیاری هنوز سادهدلانه بر این باورند که رسانههای جریانساز غرب، راویانِ بیطرفِ حقیقتاند.
زیرا اکثریتِ رسانههای غربی برای تکثیرِ تبلیغاتِ امپراتوری پدید آمدهاند.
ماجرا تنها به اپستاین ختم نمیشود.
تبلیغات برای تغییرِ رژیم
گزارشها از اعتراضات و ناآرامیهای ایران نیز نه برای آموزش یا روشنگری، که برای پشتیبانی از پروژهٔ تغییر رژیم طراحی شدهاند. چنانکه پیشتر نوشتم. چه کسانی میدانند آمریکا آشکارا به سقوطِ عامدانهٔ ارزش پول ایران برای تسریعِ شورش مباهیه میکند؟ هفتهٔ پیش، ترامپ با افتخار اعلام کرد: «ایران را به فاجعه کشاندیم».
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، طی دو نوبت در ماه گذشته -یک بار در سنا و بار دیگر در مجمع جهانی اقتصاد داووس- تصریح کرد دولت آمریکا عامدانه کمبود دلار در ایران ایجاد کرده تا اقتصادش را فلج کند. او این راهبرد را «موفّقیتی بزرگ» نامید. چند نفر از این خبر دارند؟ یا میدانند مایک پمپئو، رئیس پیشین سیا، اعتراف کرده بود مأموران موساد در جریان ناآرامیها در خیابانهای ایران حضور داشتند؟
این وقایع گزارش نمیشوند. تنها آماری که مخابره میشود، رقمِ تکراریِ «سه هزار کشته» است؛ رقمی که گویا ریشه در نوشتههای یک وبلاگنویس هندیِ مد روز دارد، پیوند خورده با سلطنتطلبهای تبعیدی ایرانی، که گاردین برای تولید مقالات ایرانستیز به خدمت گرفته.
پوشش ایران در گاردین از خصمانهترین و مملو از دستکاری و تحلیلیست که برای نرمسازیِ افکار عمومی در جهت تغییر رژیم طراحی شده. همین هفته، پاتریک وینتور، سردبیر دیپلماتیک گاردین، در یادداشتی تهران را به دلیل اصرار بر خواستههای «حداکثری» در مذاکرات با آمریکا -با توجه به ضعف بیشتر ایران نسبت به پارسال- به باد انتقاد گرفت.
نخست آنکه، او هرگز به خواننده توضیح نمیدهد این «خواستههای حداکثری» -که از جمله استمرار غنیسازی اورانیوم را در برمیگیرد- چه ارتباطی با بمب اتم دارد. ایران یکی از بزرگترین تولیدکنندگانِ رادیوداروهای تشخیص و درمان سرطان در جهان است. و برای ساخت رادیودارو، به ایزوتوپهای پزشکی نیاز است. و ایزوتوپ پزشکی بدون غنیسازی اورانیوم تولید نمیشود. ایران جزو پنج صادرکنندهٔ برتر داروهای رادیواکتیو در جهان است و پانزده کشور را با داروهای هستهای تأمین میکند. درخواستِ «غنیسازی صفر»، که بهزعم وینتور خواستهای حداکثری است، درخواستِ کنارگذاشتنِ پزشکی مدرن و نابودی صنعتی حیاتی است.
وینتور، چونان همهٔ روزنامهنگاران غربی، هرگز این زمینه را برای خواننده شرح نمیدهد؛ آنگاه که از «برنامه هستهای ایران» مینویسد. او به این نکته نیز اشاره نمیکند که تنها دلیل بمباران نشدن ایران در سالهای اخیر، کارآمدی موشکهای دوربرد این کشور بود که در ژوئن گذشته به اثبات رسید. اکنون آمریکا و اسرائیل از ایران میخواهند از این قدرت بازدارنده دست بکشد. و ایران، بدیهی است که نمیپذیرد. وینتور نام این خواسته را «حداکثری» میگذارد، بیآنکه توضیح دهد چرا ایران نباید حق دفاع از خویش در برابر تجاوز اسرائیل و آمریکا را داشته باشد.
حتی اگر ایران به دنبال تسلیحات اتمی میگشت، وینتور و امثال او هرگز شرح نمیدهند که چرا اسرائیل مجاز به داشتن آن است، ولی ایران نیست. چرا که در آن صورت، ناگزیر از توضیح «امپراتوری» میشدند.
به دلیل ذهنیت امپریالیستی، وینتور در نمییابد که چرا ایران، پس از پشت سر نهادن آشوبهایِ تغییر رژیم و اثبات بازدارندگی مؤثر نظامی، شاید امروز قویتر شده باشد، نه ضعیفتر. از منظر همین ذهنیت امپریالیستی، او خواستهای ایران را نه برآمده از محاسبهای استراتژیک و هوشمندانه، که محصولِ غرور و حماقت میپندارد.
تبلیغات بیپایان، وارونهنماییِ روایتها، زدودنِ زمینهها، و ساختِ اجماع.
رسانههای غربی به مثابه بلندگوی امپراتوری.
اپستاین بهمثابه داراییِ روسیه، نه اسرائیل.
این همه، نمایشی مسخره است، طاقتفرسا. و برای مخاطبِ کمحوصله، بهسادگی میتوان از این تبلیغاتِ مضحک گذشت و نادیدهشان گرفت. از این روست که باز بدان میپردازم، به این امیدِ شاید واهی که روزی، شاید، بتوان جریان را تغییر داد.

