
در آستانهی طوفان: تأملی بر منطق قدرت، محدودیتهای پنهان، و آیندهای که دیگر به کسی تعلق ندارد
ترجمه مجله جنوب جهانی
آنچه این روزها در فضای سیاسی جهان جریان دارد، شباهت عجیبی به آن لحظههایی دارد که آدم پشت پنجره مینشیند و آسمان را نگاه میکند — نه بهخاطر اینکه آسمان زیباست، بلکه بهخاطر اینکه چیزی در هوا هست که نمیتوان نامش را گذاشت، اما میتوان حسش کرد. چیزی مثل فشار پیش از طوفان. این فشار را در هر گوشهای از معادلات بینالمللی میتوان دید، از سواحل خلیج فارس تا مرزهای شرقی اروپا، از دریاهایی که ناوگروههای آمریکایی در آنها شناورند تا اتاقهای بستهای که در وین، در مسکو، در پکن و در ریاض تصمیمهای بزرگ شکل میگیرند.
آمریکا در سه دههی گذشته به خودش عادت داده بود که هر زمان بخواهد، هر جا که بخواهد، قدرت نظامیاش را به نمایش بگذارد یا بهکار ببندد. عراق را درهم کوبید. افغانستان را بلعید. لیبی را به آتش کشید. سوریه را به میدان نبردهای نیابتی تبدیل کرد. در آن سالهایی که دیگران با نگاه ناباور تماشا میکردند، ایالات متحده راه میرفت و کشورها از پیش رویش کنار میرفتند — نه بهخاطر عشق، نه بهخاطر احترام، بلکه بهخاطر ترس. اما ترس نیز دوامی ندارد. ترس وقتی تبدیل به سلاح میشود که پشتوانهی واقعی داشته باشد. وقتی آن پشتوانه فرسوده شود، ترس جای خود را به محاسبه میدهد. و محاسبهی دقیق، امروز، چیزی میگوید که سران واشنگتن نمیخواهند بشنوند: دوران یکهتازی به پایان رسیده است.
ببینید که چه اتفاق عجیبی افتاده است. آمریکا که زمانی میتوانست یک کشور کوچک را در ظرف چند روز با بمباران هوایی از نقشهی عملیاتی خارج کند، امروز میبیند که بزرگترین دردسرهایش از جاهایی میآید که سالها آنها را ناچیز میشمرد. یمنیهایی که با موشک و پهپاد ناوگان جهانی را به تعلیق درآوردهاند. ایرانیهایی که بارها ثابت کردهاند که اگر به آنها حمله شود، توان پاسخ دارند — پاسخی که نه رمزی است و نه قابل چشمپوشی. این تغییر تدریجی اما بنیادی در ساختار قدرت را نمیتوان با فرستادن ناوهواپیمابر دیگری به دریا جبران کرد. ناوهواپیمابر سمبل است. ابزار ارعاب است. اما ارعاب در برابر کسانی که موشک دارند و سامانهی پرتاب دارند و اراده دارند، کارکرد خود را از دست میدهد.
این درست همان چیزی است که طرفین در این برهه حول آن میچرخند و از آن حرف میزنند: کمبود شدید سامانههای دفاع هوایی آمریکا و اسرائیل. این نقطهی ضعف را نه مخالفان آمریکا، بلکه خود رسانههای غربی بارها اذعان کردهاند. پیش از درگیری بزرگ دوازدهروزهی سال گذشته، کارشناسان نظامی هشدار داده بودند که سامانههای دفاعی موجود — از جمله سامانههای خاصی که آمریکا برای دفاع در برابر موشکهای بالستیک و کروز بهکار میبرد — توان ایستادگی در برابر یک حملهٔ گستردهی ایران را ندارند. این هشدار جدی بود. اما همانطور که معمولاً در تاریخ اتفاق میافتد، کسانی که باید گوش میدادند، نشنیدند — یا شنیدند اما نخواستند باور کنند.
سامانهی دفاع موشکی که آمریکا در خاورمیانه مستقر کرده، متعلق به نسلهای قبلی فناوری است. در زمان خودش شاید کافی بود. اما فناوری تهاجمی — بهویژه در زمینهی موشکهای کروز، موشکهای بالستیک کوتاهبرد و میانبرد، و پهپادهای انتحاری — با سرعتی بسیار بیشتر از فناوری دفاعی پیشرفت کرده است. این نابرابری در سرعت توسعه، نه یک نکتهی فنی بیاهمیت، بلکه یک واقعیت ژئوپولیتیک بنیادین است. دومین ناوگروه هواپیمابر که به سوی خلیج فارس حرکت میکند، نشانهی قدرت نیست؛ نشانهی تردید است. نشانهی اینکه دست اندرکاران کاخ سفید در محاسبهی خود به تعارضی برخوردهاند که با بلند کردن صدا حل نمیشود.
مشکل از کمبود موشکهای رهگیر آغاز میشود. آمریکا برای پاسخ به تهدیدات چندگانه — موشکهای بالستیک، پهپاد، موشکهای کروز با سرعتهای مختلف — به شمار بسیار زیادی از این موشکهای رهگیر نیاز دارد. اما آمریکا در بهترین حالت در یک سال شاید ششصد و پنجاه عدد از آنها تولید میکند. ششصد و پنجاه! در حالی که روسیه در یک هفته میتواند دهها موشک بالستیک و صدها پهپاد روانه کند. این نسبت را با هم بسنجید: هر شب حمله در اوکراین، بخشی از آن ذخیرهی محدود آمریکا را میبلعد. حمله به اسرائیل در سال گذشته بخش دیگری را برد. عملیاتهای مختلف علیه حوثیان بخش دیگری. و این موشکهای رهگیر هم ذخیرهی بینهایت نیستند. آمریکا باید در میان تمام این نیازهای موازی — اوکراین، اسرائیل، حوثیان، مانورهای دیگر — آنچه دارد را تقسیم کند. و آنچه دارد کافی نیست.
این محدودیت واقعی است. نه اغراق. نه تبلیغ. تاریخچهی این مشکل به یمن و تجربهی عربستان سعودی در درگیری با حوثیان بازمیگردد؛ جایی که موشکهای رهگیر عربستانی به سرعت تمام میشدند و آمریکا مجبور شد ترتیبی بدهد که کشورهای دیگر حاشیهی خلیج فارس موجودی خود را به عربستان منتقل کنند — با این وعده که روزی پس داده خواهد شد. این چرخهی وامدادن و وامگرفتن، نشانهی گرفتاری است، نه توانمندی.
ریشهی این مشکل در تصمیمهای استراتژیک دهههای گذشته نهفته است. آمریکا و ناتو پس از فروپاشی شوروی سابق و در دوران یکهتازی آمریکا، روی قدرت تهاجمی سرمایهگذاری کردند: ناوهواپیمابر، بمبافکن پنهانکار، جنگندههای پیشرفته، موشکهای کروز تهاجمی. اما دفاع — بهویژه دفاع در برابر موشکهای بالستیک — را جدی نگرفتند. در مقابل، شوروی سابق و روسیه از همان ابتدا میدانستند که آمریکا در تهاجم برتر است، پس باید روی دفاع کار کنند. این رویکرد متفاوت امروز تفاوت معنادار بهوجود آورده است: روسیه سامانههای دفاع هوایی بهمراتب پیشرفتهتری دارد. ایران با کمک روسیه دارد این فاصله را میبندد. و آمریکا، که در دوران فروپاشی شوروی این معادلات را نادیده گرفت، حالا در مواجهه با واقعیت جدید میماند.
ترامپ به این مشکل واقف است. گزارشها میگویند که او در شبکههای اجتماعی بارها خشم خود را بر سر صنایع دفاعی خالی کرده — نه بهخاطر اینکه پول کافی نمیگیرند، بلکه بهخاطر اینکه سرعت تولید موشکهای رهگیر کافی نیست. کمپانی سازندهی این موشکها برای افزایش تولید به دهها میلیارد دلار سرمایهگذاری نیاز دارد. اما حتی اگر این سرمایهگذاری فردا صورت بگیرد، خط تولید فردا راه نمیافتد. سالها طول میکشد. و در این میان، ایران همچنان موشک تولید میکند — با سرعتی بیشتر، با قیمتی کمتر، با انگیزهای که از ترس بقا تغذیه میشود.
گره اما تنها در این نیست. مواد اولیهی حیاتی که برای ساخت این سامانههای دفاعی — و بسیاری از تجهیزات پیشرفتهی نظامی — لازم است، بخش قابل توجهی از آنها از چین میآید. فلزات خاص، عناصر نادر، موادی که بدون آنها نمیتوان رادار ساخت، نمیتوان سامانهی هدفگیری دقیق ساخت. چین با دقت این وابستگی را مدیریت کرده و در مقاطع مختلف صادرات برخی از این مواد را محدود کرده است. این محدودیت مستقیماً روی توانایی آمریکا برای افزایش تولید سامانههای دفاعی تأثیر میگذارد. حتی جنگندههایی که آمریکا به آنها افتخار میکند، گزارشهایی وجود دارد از اینکه رادارهایشان با وزنههای جایگزین پر شده، چون مواد لازم برای ساخت رادارهای واقعی در دسترس نیست. این تصویر، اگر حتی نیمی از آن درست باشد، بهشدت گویاست.
در این میان، ایران خودش را با شرایط سازگار کرده است. این مهارت در سازگاری بهویژه در برابر فشارهای اقتصادی معنا پیدا میکند. آمریکا دهها سال است که تحریمها را بهعنوان سلاحی برای شکستن ارادهی ایران بهکار گرفته. آشکارترین بیان این راهبرد، سخنان رسمی مقامات اقتصادی آمریکاست که به صراحت گفتهاند هدف ایجاد کمبود دلار در ایران بوده، تا ارز ملی سقوط کند، تورم بالا برود، مردم به خیابان بیایند، و حکومت زیر فشار فرو بپاشد. این منطق — که با دردآوردن به مردم میتوان آنها را وادار کرد علیه دولتشان قیام کنند — منطقی شکستخورده است. این منطق در کوبا شکست خورد. در ونزوئلا شکست خورد. در روسیه شکست خورد. در چین شکست خورد. اما ایدئولوژیها از شکست درس نمیگیرند؛ آنها شکست را دوباره تکرار میکنند با این توجیه که این بار بهتر خواهد بود.
تضاد فاحشی در این راهبرد نهفته است که معمولاً از کنارش میگذرند. آمریکا از یک سو ادعا میکند که مردم ایران از حکومتشان بیزارند و میخواهند آن را سرنگون کنند. از سوی دیگر، میکوشد با تحریمهای اقتصادی، مردم را از پا درآورد تا به قیام دست بزنند. اما اگر مردم از پیش خواهان تغییر بودند، چرا باید آنها را گرسنه کرد؟ و اگر گرسنگی لازم است، پس این اعتراف است که مردم در واقع پشت حکومتشان ایستادهاند — و فشار اقتصادی ابزاری برای شکستن این پشتیبانی از راه درد و رنج است. این عبارت که «شکمشان را خالی کنید تا حکومت را سرنگون کنند»، نقشهای است که هم از منظر اخلاقی قابل دفاع نیست و هم از منظر عملی کارایی ثابتشده ندارد.
چرا کارایی ندارد؟ چون مردم هنگام فشار خارجی، حول دولتشان جمع میشوند — نه بهخاطر اینکه لزوماً آن دولت را دوست دارند، بلکه بهخاطر اینکه میبینند چه بلایی بر سر عراق، افغانستان، لیبی، و سوریه آمده است. هیچ ایرانیای که حتی از دولتش ناراضی باشد، نمیخواهد کشورش تبدیل به عراق دیگری شود. این انتخاب — انتخاب میان دولتی که از آن ناراضیام اما آن را میشناسم، در برابر آشوسی که نمیدانم کجا میانجامد — برای اغلب مردم روشن است. فشار خارجی، گزینهی مقاومت را تقویت میکند، نه گزینهی تسلیم را.
جالبتر اینکه همین الگو در چین هم دیده میشود. سیاست تهاجمی آمریکا علیه چین — از تعرفهها گرفته تا اتهامات مختلف، از محاصرهی فناورانه تا فشارهای ژئوپولیتیک — به جای اینکه چینیها را از دولتشان جدا کند، آنها را پشت آن جمع کرده است. کسانی که در درون جامعهی چین خواهان نزدیکی با غرب بودند، امروز در اقلیتی هستند که صدایشان بهسختی شنیده میشود. این نه بهخاطر سانسور است — هرچند سانسور هست — بلکه بهخاطر اینکه رفتار آمریکا، بسیاری از چینیها را متقاعد کرده که غرب دوست نیست؛ رقیبی است که برای شکست دادن آنها آمده.
و همین را در روسیه هم میبینیم. در اوایل دههی دوم هزاره، بخشی از نخبگان سیاسی روسیه هنوز به ادغام در نظام غربی فکر میکردند. امروز آنها یا رفتهاند یا خاموش شدهاند یا عوض شدهاند. کسی که در کرملین امروز نشسته، به شراکت با غرب فکر نمیکند. این نه خصومت ایدئولوژیک است — روسیه از ایدئولوژی کمونیستی گذشته — بلکه نتیجهی یک محاسبهی سرد و منطقی است: اگر در نظام مالی غرب بودیم و تحریم شدیم، اگر درهایمان را باز کردیم و تحقیر شدیم، پس چرا باید دوباره به همان تله بازگردیم؟
این پرسش — چرا باید بازگشت؟ — در بارهی روسیه و سخنان وزیر امور خارجهاش بیشتر معنا پیدا میکند. وقتی لاوروف صریحاً میگوید که روسیه هرگز به بستر کاری با آمریکا بازنخواهد گشت، این را نه از سر عصیان و احساساتی که باید گذرا تلقی شود بخوانید، بلکه از سر منطق سرد بخوانید. روسیه در سالهای اخیر ثابت کرده که میتواند در جدایی از نظام مالی غرب نهتنها دوام بیاورد، بلکه رشد کند. اقتصادش در برابر تحریمهایی که قرار بود آن را نابود کند، ایستاد. مبادلاتش را با ارزهای جایگزین انجام میدهد. با کشورهایی روابط دارد که دیگر نیازی نیست از واشنگتن اجازه بگیرند. پس کسی که از این وضع بهرهمند شده، چرا باید به همان قفسی که از آن فرار کرده، بازگردد؟
در این بستر، اگر کسی ادعا کند که روسیه در حال مذاکره برای بازگشت به چارچوب مالی آمریکامحور است، باید با تردید جدی به آن نگاه کرد. چنین گزارشهایی که با هیاهوی رسانهای همراه میشوند، معمولاً منشأ مشخصی دارند: یا کسانی که میخواهند بازارها را حرکت دهند، یا کسانی که میخواهند سیاستمداران خاصی را فریب بدهند، یا کسانی که در درون اردوگاه رقیب میخواهند شکاف ایجاد کنند. آنکه امیدش را در چنین گزارشهایی بسته، باید بپرسد: این خبر از کجا میآید؟ چه کسی از باور کردن این خبر سود میبرد؟ آیا این خبر با رفتار واقعی و ملموس طرفهای درگیر همخوانی دارد؟
اما بازگردیم به خاورمیانه و به تنشهایی که هر روز پیچیدهتر میشوند. آمریکا برای تغییر حکومت ایران سه مسیر امتحان کرده است: حملهی نظامی برقآسا که امیدوار بود پیش از آنکه ایران فرصت واکنش داشته باشد، رهبری سیاسی و نظامی آن را از کار بیندازد؛ عملیاتهای اطلاعاتی و ایجاد آشوب داخلی که قرار بود بهصورت موج ناآرامی در سراسر کشور پخش شود؛ و جنگ اقتصادی که قرار بود مردم را به جان دولت بیندازد. هر سه در حال حاضر با نتایجی روبهرو شدهاند که حداقل میتوان گفت مطابق انتظار نبوده است.
در بخش نظامی، به آن دوازده روزی که گذشت فکر کنید. حملهای که قرار بود سریع، قاطع، و تعیینکننده باشد، تبدیل به جنگ فرسایشی موشکی شد. ایران با آنچه داشت — هر چقدر هم که با کمبودها روبهرو بود — پاسخ داد. و پاسخش، ذخایر محدود موشکهای رهگیر آمریکا، اسرائیل، و متحدانشان را بهشدت تحت فشار گذاشت. کافی بود چند شبانهروز دیگر ادامه پیدا کند تا معادله به جای بدتری برسد. این همان «محدودیت سخت» است که نه ترامپ میتواند با صدای بلند از آن فرار کند و نه نتانیاهو میتواند آن را بهراحتی دور بزند.
در بخش عملیات اطلاعاتی، آنچه در ایران امتحان شد — ایجاد شبکههای ارتباطی مخفی برای هماهنگی اعتراضات، کانالهای مالی برای تأمین منابع ناآرامیها، استفاده از هواداران در خارج از کشور بهعنوان بلندگو — با سرعت شناسایی و خنثی شد. ابزارهایی که روسیه در اختیار ایران گذاشته، بهویژه در حوزهی شناسایی امواج الکترونیکی و ردیابی شبکههای ارتباطی، نقش مهمی در این خنثیسازی داشتهاند. همین ابزارها بعداً به شناسایی و دستگیری افرادی که شبکه را اداره میکردند کمک کرد. طبیعتاً این اطلاعات با تمام جزئیاتش هرگز در رسانههای عمومی منتشر نمیشود. اما نتیجه مشخص است: آشوب مورد نظر به وقوع نپیوست.
در بخش جنگ اقتصادی هم نتیجه تفاوتی از انتظار ندارد. بله، فشار اقتصادی واقعی است. کمبود دلار واقعی بود. سقوط ارزش پول ملی واقعی بود. تورم واقعی است. اما این فشارها، به جای اینکه مردم را علیه دولت برانگیزانند، در بسیاری از موارد آنها را بیشتر متوجه دشمن خارجی کرده است. انسان وقتی زیر فشار است و مطمئن است که منشأ این فشار از بیرون است، بیشتر به درون خود رجوع میکند. این روانشناسی ساده است اما سیاستگذاران آمریکایی بهنظر میرسد آن را درک نکرده یا نخواستهاند درک کنند.
در همین حال، روند دیگری در جریان است که کمتر پوشش رسانهای میگیرد اما از نظر اهمیت در همان سطح است. روسیه، چین، و ایران با سرعت در حال نزدیک شدن به هم هستند — نه از سر ایدئولوژی مشترک، نه از سر علاقهی عاطفی، بلکه از سر منافع ملی مشترک در برابر یک دشمن مشترک. همکاریهای نظامی، اقتصادی، و اطلاعاتی میان آنها عمق و گسترهای پیدا کرده که حتی چند سال پیش قابل تصور نبود. صادرات و واردات با ارزهای خودشان صورت میگیرد. ماهوارههای ارتباطی رد و بدل میشوند. سامانههای دفاع هوایی در حال انتقال هستند. دادههای ماهوارهای نظامی به اشتراک گذاشته میشوند. این شبکهی در حال شکلگیری، هنوز از انسجام و استحکام شبکهی آمریکا و متحدانش فاصله دارد، اما هر روز به آن نزدیکتر میشود.
یکی از جنبههای کمتر مورد توجه این همکاری، دادههای ماهوارهای است. چین شرکتهای خصوصی ماهوارهای دارد که تصاویر ماهوارهای را در دسترس عموم میگذارند — از جمله تصاویری که مواضع سامانههای دفاع موشکی آمریکا در خلیج فارس را نشان میدهند. این اطلاعات «عمومی»، البته فایدهی استراتژیک نظامی دارند. و اگر این سطح از اطلاعات بهصورت عمومی منتشر میشود، پس میتوان تصور کرد که اطلاعات نظامی درجهی اول بهصورت محرمانه میان طرفها رد و بدل میشود. این اطلاعات برای هدفگیری دقیقتر در صورت وقوع درگیری حیاتی است.
در کنار تمام اینها، یک فرآیند دیگر هم در حال وقوع است که نگاه زیادی به آن نمیشود: تحول تدریجی در موضع عربستان سعودی. عربستان که زمانی در جنگ با یمن دوشادوش آمریکا و اسرائیل بود و در عملیات سال گذشته علیه ایران سکوت کرد یا حتی مشارکت محدودی داشت، امروز با زبانی متفاوت حرف میزند. این تفاوت را نباید سادهانگاری کرد: عربستان هنوز یک متحد دوستانهی اسرائیل نیست و شاید هرگز نشود. اما این اندازه که صراحتاً گفته آمادگی ندارد برای عملیاتی جدید علیه ایران هواپیماهایش را بفرستد یا قلمروش را بدهد، قابل توجه است. این تغییر نه از روی دلسوزی برای ایران، بلکه از روی حسابوکتاب واقعبینانه است: عربستان نمیخواهد در یک جنگ بزرگ که پیامدهای غیرقابل پیشبینی دارد وارد شود.
نقش چین در این تحول ظریف را نمیتوان نادیده گرفت. بیست و دو ماه پیش، پکن میانجی عادیسازی روابط میان ایران و عربستان سعودی شد. این گام ظاهراً دیپلماتیک، در واقع یک پیروزی استراتژیک بزرگ بود. چین نشان داد که میتواند در خاورمیانه نقشآفرینی کند — نه با لشکرکشی، نه با تهدید، بلکه با میانجیگری. این دقیقاً همان چیزی است که آمریکا از آن میترسد: رقیبی که از راههای غیرنظامی نفوذ پیدا میکند، نفوذی که وقتی میبینیاش دیگر دیر شده است.
چین در آفریقا هم همین الگو را دنبال کرده است. بندر میسازد. جاده میسازد. خط برق میسازد. قرارداد تجاری میبندد. تعرفهها را برای کشورهای آفریقایی حذف میکند. آمریکا در مقابل تعرفهها بالا میبرد. این تضاد در رفتار، در ذهن کشورهایی که دو گزینه را میبینند، معنا پیدا میکند. بندری که در پرو ساخته شده و تجارت جنوب آمریکا با آسیا را دگرگون کرده، مثال خوبی است. این بندر نه نتیجهی جنگ است، نه نتیجهی تهدید — نتیجهی سرمایهگذاری، کارایی، و مدیریت است. ترامپ از آن بندر عصبی شده و آن را بهعنوان تهدید به حاکمیت پرو معرفی کرده. اما پروئیها بندر کارآمدی دارند که تجارتشان را بهبود میبخشد. از این رو ترامپ در چشمشان سخت ظالمانه مینماید که میخواهد این بندر را از آنها بگیرد.
آمریکا در واقع در معمایی گرفتار است که بیشتر از آنکه بیرونی باشد، درونی است. قدرتمند بهنظر رسیدن در برابر دنیا، نیاز به منابعی دارد که روزبهروز کمیابتر میشود. ائتلافهایی که آمریکا از آنها بهره میبرد، یکی از مهمترین داراییهای استراتژیک آن بوده است. اروپا، کشورهای خلیج فارس، ژاپن، کرهی جنوبی، استرالیا — این شبکهی گستردهی همپیمانان، چیزی است که روسیه، چین، و ایران در حال حاضر به آن دسترسی ندارند. اما این شبکه بر اعتماد استوار است. اعتماد به آمریکا که همچنان رهبر قابل اتکایی خواهد ماند، که منافع همپیمانانش را در نظر میگیرد، که رفتارش قابل پیشبینی است.
دولت ترامپ با سبکی که پیش گرفته، این اعتماد را ساییده است. همپیمانان باید بیشتر بدهند. همپیمانان به شکلی خشنتر از گذشته ابزار دست آمریکا شمرده میشوند تا شریک. این تغییر لحن و رویکرد، در کوتاهمدت شاید نتیجهای بدهد، اما در بلندمدت خسارتی به بار میآورد که جبرانش دشوار است. ارزش شبکهی همپیمانی آمریکا در این است که همپیمانان بخواهند در آن بمانند. اگر ماندن در آن شبکه بهصرفهی اقتصادی و سیاسی آنها نباشد، شروع میکنند به رد کردن تدریجی سلطه — نه با اعلام رسمی، بلکه با دوریهای کوچک که روز به روز بزرگتر میشوند.
مضحکهی کنفرانس امنیتی مونیخ نمونهی خوبی برای نشان دادن این وضعیت است. در آن کنفرانس، سیاستمدارانی از سراسر اروپا و آمریکا جمع شدند و با لحنی پرطمطراق از آمادگی نظامی، از مقاومت در برابر روسیه، از لزوم تقویت اتحاد حرف زدند. اما در همان روزها، نتایج رزمایشهای ناتو فاش میشد که نشان میداد یک واحد کوچک از اپراتورهای پهپاد اوکراینی — کسانی که در جنگ واقعی رزمیده بودند — توانستهاند دو گردان کامل ناتو را در رزمایش شکست بدهند. این تضاد میان شعار و واقعیت، گویاتر از هر تحلیل نظری است. ارتشهای اروپایی دهههاست که در جنگهای واقعی نجنگیدهاند. جنگ اوکراین نشان داده که جنگ مدرن به مهارتهایی نیاز دارد که در پادگانهای مرتب و اقامتگاههای مجهز یاد گرفته نمیشود.
اما بدتر از بیکفایتی نظامی، آن نوعی از کوری تحلیلی است که در میان بخشی از نخبگان سیاسی غرب وجود دارد. این بخش از نخبگان، واقعاً باور میکند که ایران در آستانهی فروپاشی است. واقعاً باور میکند که مردم ایران خواهان حکومت متفاوتی هستند و منتظرند تا آمریکا بیاید و آنها را نجات دهد. واقعاً باور میکند که روسیه ضعیف است و زود خواهد شکست. واقعاً باور میکند که چین آسیبپذیریهای بزرگی دارد که با فشار کافی میتوان از آنها بهره برد. این باورها، ساختهی تحلیلگرانی هستند که در حبابهای ایدئولوژیک خود زندگی میکنند و از متخصصانی میشنوند که همان چیزی را میگویند که میخواهند بشنوند. نتیجهی این چرخهی بازخورد، تصمیمهایی است که با واقعیت همخوانی ندارد.
«ایرانهراسی» بهعنوان یک پدیدهی تحلیلی، درست مثل «روسیههراسی»، دو پیام متناقض را همزمان انتقال میدهد: اول، که این دولتها ضعیف، بیثبات، و محکوم به سقوط هستند. دوم، که این دولتها خطرناکاند، قدرتمند شدهاند، و باید هرچه زودتر مهار شوند. این دو پیام نمیتوانند همزمان درست باشند. اگر ایران واقعاً در آستانهی فروپاشی است، چرا باید دو ناوگروه هواپیمابر به سمتش اعزام شود؟ اگر ایران واقعاً ضعیف است، چرا عملیاتهای متعدد برای تغییر حکومتش شکست خوردهاند؟ این تناقض را باید دید و آن را جدی گرفت.
پاسخ ساده است: این گفتمان متناقض، نه برای ارائهی تصویری دقیق از واقعیت، بلکه برای توجیه سیاست طراحی شده است. وقتی میخواهی مردم را متقاعد کنی که حملاتی انجام شود، باید همزمان ثابت کنی که دشمن هم خطرناک است و هم آسیبپذیر — خطرناک تا حمله توجیه داشته باشد، آسیبپذیر تا موفقیت ممکن بهنظر برسد. اما آنچه در عمل اتفاق میافتد نشان داده که نه این دشمنان آنقدر ضعیف هستند که از پا درآیند، و نه این حملات آنقدر مؤثر بودهاند که به اهداف اعلامشده برسند.
حالا یک جنبهی دیگر را هم باید در نظر گرفت: اوکراین. جنگ اوکراین، بیشتر از هر رویداد دیگری در چند دههی اخیر، واقعیتهای پنهانی را آشکار کرده است. روسیه در این جنگ نشان داده که میتواند زیرساختهای یک کشور را — با آنچه از ذخایر شوروی به ارث برده و چیزی که در طول این جنگ ساخته — در هر شبی که بخواهد تحت حمله قرار دهد. تأسیسات برق، گرمایش، آب، زیرساختهای ارتباطی — همه در معرض حملاتی هستند که سامانههای دفاعی اوکراین و حامیان غربیش قادر به توقف آنها نبودهاند. و ذخایر موشکهای رهگیر غربی در این فرآیند یکی یکی مصرف شدهاند.
همین الگو میتواند در خاورمیانه هم تکرار شود — اما با عوارضی بسیار جدیتر. اگر جنگی در منطقه آتش بگیرد و ایران تنگهی هرمز را بر روی نفتکشها ببندد یا مینگذاری کند، قیمت نفت چه میشود؟ آمریکا در میانهی مبارزات انتخاباتی با قیمت بنزین در پمپبنزینهای داخلی چه خواهد کرد؟ این پرسشها به قدری عملی و مشخص هستند که میتوان آنها را جدی گرفت — و باید گرفت.
یک لیندزی گراهام میتواند در جلسات علنی فریاد بزند که «این لحظه را از دست ندهید». یک وزیر خارجه میتواند با لحنی جدی از «خطوط قرمز» صحبت کند. اما خطوط قرمز زمانی معنا دارند که پشتشان قدرت واقعی باشد — قدرتی که امروز به محدودیتهای بسیار واقعیتری از آنچه در اتاقهای کنفرانس بهنظر میرسد برخورده است.
این البته به معنای آرامش و ثبات نیست. بحران میتواند از کنترل خارج شود. اشتباه محاسباتی میتواند رخ دهد. گاهی دولتها کارهایی میکنند که با منافع بلندمدتشان در تضاد است، تنها بهخاطر اینکه در لحظهای خاص تحت فشار داخلی یا احساساتی هستند. هوشیاری لازم است. اما هوشیاری با هیستری فرق دارد. و آنچه در بسیاری از رسانهها و خطابهای سیاستمداران غربی جاری است، بیشتر به هیستری شبیه است تا به تحلیل دقیق.
در نهایت، این دوران با دورانی که پس از پایان جنگ سرد آغاز شد فرق بنیادی دارد. در آن دوران، قدرتی بود که بیرقیب میتاخت. کشورهایی که میخواستند در برابرش بایستند، منزوی و محدود بودند. امروز آن ائتلاف چندقطبی که زمانی نامش خیال بود، شکل واقعی به خود گرفته است. نه کامل، نه بینقص، نه بدون تناقض — اما واقعی. این واقعیت جدید نه با ناوهواپیمابر بیشتر تغییر میکند، نه با تحریمهای سنگینتر، نه با سخنرانیهای پرطمطراق در کنفرانسهای امنیتی. این واقعیت جدید، نتیجهی انتخابهایی است که طی دههها صورت گرفته — و اکنون شکل نهایی خود را میگیرد.
آنچه مانده، این است که جهان بفهمد با این واقعیت جدید چه باید بکند. کشورهایی که زیر سایهی قدرت تکقطبی زندگی کردهاند، باید یاد بگیرند که چطور در دنیایی چندمرکزی جهتگیری کنند. این آسان نیست. اما خروج از یک نظام شناختهشده — هرچند ناعادلانه — به نظامی ناشناخته، همیشه با اضطراب همراه است. این اضطراب را باید درک کرد. اما نمیتوان در برابرش از پیشرفتی که در حال وقوع است چشم پوشید.
سالهاست که این تغییر در حال شکل گرفتن است. اما امروز — با ناوهایی که در راه هستند، با موشکهایی که آمادهاند، با ذخایری که تمام شدهاند، با همپیمانانی که دودل هستند — انگار که آن تغییر از درون لایههای پنهان تاریخ بیرون میزند و در نور روز میایستد. این آستانهی طوفان است. اما این بار، معلوم نیست که طوفان از کدام سو خواهد وزید.

