غرب در برابر امپراتوری پارس

در


تهیه شده توسط بربر (فلسطینی)
ترجمه و تدوین مجله جنوب جهانی

در درازای تاریخ، روایت‌هایی ساخته شده‌اند که گاهی چنان در ذهن بشر ریشه می‌دوند که جدایی حقیقت از افسانه را دشوار می‌سازند. این روایت‌ها، همچون رودخانه‌هایی پرخروش، از گذشته‌های دور سرچشمه گرفته و مسیر تاریخ را شکل می‌دهند. یکی از کهن‌ترین و پایدارترین این روایت‌ها، داستان نبرد میان دو دنیای متفاوت است: دنیایی که نماد آزادی و خرد می‌نامندش و دنیایی که به بیدادگری و استبداد متهمش می‌سازند. این داستان، که ریشه در بیش از دو هزار و پانصد سال پیش دارد، هنوز هم بر نحوه نگریستن ما به جهان تأثیر می‌گذارد و مرزهای دوستی و دشمنی را ترسیم می‌کند.

برای درک چرایی دشمنی امروزین، ناگزیر باید به سرچشمه‌های این روایت بازگردیم. باید ببینیم چگونه تصویری از یک تمدن بزرگ ساخته شد که در تضاد کامل با واقعیت‌های تاریخی قرار داشت. این تمدن، که زمانی گسترده‌ترین امپراتوری جهان باستان بود، نه تنها با شمشیر که با تدبیر و بزرگواری حکومت می‌کرد. با این حال، تاریخ‌نویسان پیروز، که قلمشان تیزتر از شمشیر بود، چهره‌ای دیگر از این تمدن به یادگار گذاشتند. چهره‌ای که هنوز هم در ذهن بسیاری از مردم جهان، به ویژه در غرب، زنده است.

در این میان، نقش یونان باستان به عنوان مهد تمدن غربی، جایگاهی ویژه یافته است. شهرهایی چون آتن، با آکروپولیس باشکوه و فلسفه‌ورزان نام‌آورش، به نمادهایی تبدیل شدند که غرب همواره به آن‌ها مباهات می‌کند. فلسفه، که ریشه در واژه‌ای یونانی به معنای عشق به خرد دارد، در این سرزمین شکل گرفت و مفاهیمی چون دموکراسی، که از واژه‌ای یونانی به معنای حکومت مردم بر مردم نشأت گرفته، برای نخستین بار در این خاک تجربه شد. این دستاوردها چنان در فرهنگ غربی نهادینه شده‌اند که گویی تمامی خرد و آزادی جهان، تنها در این گوشه از جهان باستان یافت می‌شده است.

اما این روایت، هرچند باشکوه و جذاب، تنها یک سوی ماجراست. سوی دیگر، که کمتر شنیده شده و عمدتاً در سایه مانده، داستان تمدنی است که گستره‌اش از دریای مدیترانه تا دلتای گنگ و از دریای خزر تا خلیج فارس امتداد یافته بود. تمدنی که نه تنها در گستره جغرافیایی، بلکه در اندیشه و روش حکومت‌داری نیز پیشرو بود. این تمدن، با وجود آنکه دشمن سنتی یونان شناخته می‌شد، در واقع بسیاری از ارزش‌هایی را که امروزه غرب به آن‌ها می‌بالد، پیش از آن‌ها عملی کرده بود.

بازگشت به این روایت‌های کهن، نه تنها برای شناخت گذشته ضروری است، بلکه کلید درک حال را نیز در اختیار ما می‌گذارد. زیرا همان الگوهای فکری که در دوران باستان شکل گرفتند، هنوز هم در سیاست و رسانه‌های امروزین تکرار می‌شوند. همان‌گونه که در گذشته، تصویری سیاه و سفید از جهان ترسیم می‌شد که در آن یک سوی نیک و سوی دیگر بد جلوه می‌کرد، امروز نیز شاهد تکرار این الگو در روابط بین‌الملل هستیم. بنابراین، برای فهمیدن اینکه چرا برخی ملل دوست انگاشته می‌شوند و برخی دشمن، باید به عمق تاریخ فرو رفت و دید که چگونه قدرت، روایت را می‌سازد و چگونه پیروزی در میدان نبرد، به پیروزی در عرصه تاریخ‌نویسی نیز می‌انجامد.

در این مسیر، باید با دیده‌ای انتقادی به منابع نگریست و پرسید که چه کسانی تاریخ را نوشته‌اند و چه کسانی از صفحات تاریخ حذف شده‌اند. آیا آنچه به عنوان حقیقت مطلق عرضه می‌شود، واقعیت عینی است یا روایتی ساخته و پرداخته شده برای توجیه منافع گروهی خاص؟ این پرسش‌ها، هرچند ساده به نظر می‌رسند، اما کلید گشودن درهایی هستند که پشت آن‌ها، تصویری متفاوت از آنچه آموخته‌ایم، نهفته است.

تمدن یونان باستان، به ویژه آتن، در فرهنگ غربی جایگاهی ویژه دارد. این شهر، که در دامنه‌های تپه‌های سنگی خود معابد باشکوهی برپا کرده بود، در ذهن بسیاری از اندیشمندان غربی، سرچشمه تمامی خوبی‌هاست. فیلسوفانی چون سقراط و افلاطون و ارسطو، که نام‌شان بر تارک تاریخ حکمرانی می‌کند، در این خاک زاده شدند و اندیشه‌هایی را پروراندند که هنوز هم بنیاد فکری غرب را شکل می‌دهند. ارسطو، که او را پدر منطق می‌نامند، نظام فکری‌ای بنا نهاد که قرن‌ها بر دانش غربی چیرگی داشت. سقراط، با روش پرسشگری خود، بنیاد نقد و خردورزی را گذاشت و افلاطون، با دیالوگ‌های زیبایش، افق‌های تازه‌ای بر روی اندیشه انسان گشود.

اما شاید مهم‌تر از همه، دموکراسی آتنی باشد. این نظام سیاسی، که در آن شهروندان آزاد در مجامع عمومی درباره سرنوشت شهر خود تصمیم می‌گرفتند، الگویی شد برای آرمان‌های آزادی‌خواهانه قرن‌های بعد. البته باید توجه داشت که این دموکراسی، دموکراسی امروزی نبود. بخش بزرگی از جمعیت، از جمله زنان، بردگان و بیگانگان، از حق شهروندی محروم بودند. با این حال، ایده‌ای که در آن نهفته بود، یعنی مشارکت مردم در حکومت، آنقدر قدرتمند بود که قرن‌ها بعد، در دوران روشنگری اروپا، دوباره زنده شد و انقلاب‌های بزرگی را رقم زد.

این بازگشت به یونان باستان، که در دوره رنسانس شتاب گرفت، نه تنها بازیافتی فرهنگی بود، بلکه سیاسی نیز بود. اندیشمندان اروپایی، که در جستجوی الگوهایی برای مخالفت با استبداد کلیسا و پادشاهی‌های مطلقه بودند، در آتن باستان سرمشقی یافتند. آن‌ها خود را وارثان این تمدن می‌دانستند و پیوندی تاریخی میان خویش و یونانیان باستان برقرار می‌کردند. این پیوند، هرچند از نظر تاریخی بحث‌برانگیز است، اما در شکل‌دهی هویت غربی نقشی بی‌بدیل ایفا کرد.

جالب آنکه این بازگشت به یونان، مدیون نگهداری متون یونانی به دست دانشمندان و مترجمان مسلمان بود. در قرون وسطی، که اروپا در تاریکی فرو رفته بود، کتابخانه‌های بغداد و کوردوبا و دیگر مراکز علمی جهان اسلام، مشعل دانش را روشن نگه داشته بودند. متون یونانی، که به عربی ترجمه شده بودند، اکنون دوباره به لاتین برگردانده می‌شدند و جرقه‌ای برای زنده شدن دوباره خرد در اروپا می‌شدند. این هم‌افزایی فرهنگی، که کمتر بدان پرداخته می‌شود، نشان از پیچیدگی تاریخ دارد و اینکه مرزهای تمدن‌ها، همواره نفوذپذیر بوده است.

در این میان، نقش یک تاریخ‌نویس یونانی بسیار مهم است. هرودت، که او را پدر تاریخ می‌نامند، کتابی نوشت که نه تنها رویدادهای زمان خود را ثبت کرد، بلکه الگویی برای تاریخ‌نویسی غربی پدید آورد. اما آنچه او نوشت، صرفاً گزارش بی‌طرفانه‌ای از گذشته نبود. بلکه روایتی بود که در آن، دو جهان در تقابل با یکدیگر قرار گرفته بودند. در یک سو، یونانیان آزاد و شجاع و در سوی دیگر، پارس‌هایی که به عنوان استبدادیان و بیدادگران تصویر می‌شدند.

این روایت، که در جنگ‌های پارسی و یونانی ریشه داشت، به یکی کهن‌الگوهای فکری غرب تبدیل شد. نبرد ماراتن و ترموپیل و سلامیس، نه تنها نبردهای نظامی بودند، بلکه نمادهایی از مبارزه آزادی علیه بیدادگری شدند. هرودت، با قلمی روان و داستان‌پردازی‌ای ماهرانه، تصویری از پارس‌ها ترسیم کرد که در آن، آنان ستمگرانی بودند که می‌خواستند شعله آزادی یونان را خاموش کنند. این تصویر، که با واقعیت‌های تاریخی فاصله داشت، آنقدر قدرتمند بود که هنوز هم در فیلم‌ها و کتاب‌های امروزی تکرار می‌شود.

اما اگر با دیده‌ای انتقادی به این روایت بنگریم، پرسش‌های بسیاری مطرح می‌شود. آیا واقعاً یونانیان آنچنان آزاد بودند که تاریخ‌نویسان می‌گویند؟ آیا پارس‌ها آنچنان ستمگر بودند که تصویر شده‌اند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها، باید از منابع دیگری نیز بهره برد و نگاهی دقیق‌تر به آنچه در آن سوی مرزها می‌گذشت، افکند.

امپراتوری پارس، که از آن با نام هخامنشیان یاد می‌شود، گسترده‌ترین امپراتوری جهان باستان بود. این امپراتوری، که از کرانه‌های دریای مدیترانه تا دلتای رود گنگ و از دریای خزر تا دریای عمان امتداد یافته بود، تقریباً نیمی از جمعیت جهان آن زمان را در خود جای داده بود. اما آنچه این امپراتوری را از دیگر امپراتوری‌های بزرگ تاریخ متمایز می‌کرد، روش حکومت‌داری آن بود.

کوروش بزرگ، بنیان‌گذار این امپراتوری، شیوه‌ای نوین در حکومت پیش گرفت. او که با لشکریانش بابل را فتح کرد، نه تنها به آزار مردم این شهر نپرداخت، بلکه آزادی‌هایی را برای آنان به ارمغان آورد که پیش از آن سابقه نداشت. منشور کوروش، که بر روی استوانه‌ای گلی حک شده است، نخستین سند شناخته شده جهان در باب حقوق بشر محسوب می‌شود. در این منشور، کوروش بر آزادی عقیده و دین تأکید کرده و اجازه بازگشت اسیران به میهن خود را صادر می‌کند. او حتی بازسازی معبد اورشلیم را که نبوکدنصر ویران کرده بود، ممکن ساخت و به همین دلیل در کتاب مقدس یهودیان ستایش شده است.

این روش حکومت‌داری، که بر پایه احترام به تنوع فرهنگی و مذهبی استوار بود، با آنچه در یونان می‌گذشت، تفاوتی آشکار داشت. در یونان، دموکراسی تنها شامل بخش کوچکی از جمعیت می‌شد و برده‌داری نهادینه شده بود. در اسپارت، که یکی از شهرهای مهم یونان بود، جمعیت بردگان هفت برابر شهروندان آزاد بود و هر ساله جنگ رسمی علیه آنان اعلام می‌شد تا از شورش آنان جلوگیری شود. در مقابل، در امپراتوری پارس، برده‌داری منسوخ شده بود و افراد آزاد‌تر از آنچه در یونان رایج بود، زندگی می‌کردند.

داریوش بزرگ، که امپراتوری را از پدران خود به ارث برد، این سنت را ادامه داد. او شبکه‌ای از جاده‌ها ساخت که از سارد در آسیای صغیر تا شوش در ایران امتداد یافته و ارتباط میان اقصی نقاط امپراتوری را تسهیل می‌کرد. او نظام پستی کارآمدی برپا کرد که پیام‌ها با سرعتی باورنکردنی در آن زمان، از یک سر امپراتوری به سر دیگر می‌رسید. او واحد پول واحدی را برای تمام امپراتوری تعیین کرد و نظام اداری‌ای پیچیده اما کارآمد برقرار ساخت که الگوی امپراتوری‌های بعدی شد.

این دستاوردها، نشان از تمدنی پیشرفته و رو به جلو دارد که نه تنها در فتوحات نظامی، بلکه در سازندگی و آبادانی نیز تبحر داشت. با این حال، تاریخ‌نویسان یونانی، که دشمنان این امپراتوری بودند، کوشیدند چهره‌ای متفاوت از آن به نمایش بگذارند. آن‌ها پارس‌ها را مردمانی بی‌فرهنگ و ستمگر معرفی کردند که تنها با زور و شمشیر حکومت می‌کردند. این روایت، که ریشه در دشمنی سیاسی داشت، به تدریج به بخشی از فرهنگ غربی تبدیل شد.

اما تاریخ پارس، با سقوط هخامنشیان پایان نیافت. پارتیان و ساسانیان، که پس از آن‌ها بر این سرزمین حکومت کردند، میراث فرهنگی و سیاسی آنان را ادامه دادند. هنر پارتی، با نفوذ در هنر بیزانس و اروپای قرون وسطی، تأثیری عمیق بر تمدن غربی گذاشت. ساسانیان نیز، با گسترش دانش و هنر، ایران را به یکی از مراکز مهم تمدن جهانی تبدیل کردند.

پس از ظهور اسلام، ایران بار دیگر نقشی محوری در گسترش دانش ایفا کرد. دانشمندانی چون ابن سینا، که کتاب قانون او قرن‌ها مبنای آموزش پزشکی در اروپا بود، و فارابی، که منطق ارسطو را گسترش داد و بنیادگذار فلسفه اسلامی شد، از این سرزمین برخاستند. خوارزمی، که جبر را ابداع کرد و الگوریتم از نام او گرفته شده، و بیرونی، که شعاع زمین را با دقتی شگفت‌انگیز محاسبه کرد، همه از این خاک بودند. این دانشمندان، که آثارشان در دوره رنسانس اروپا به لاتین ترجمه شد و مبنای پیشرفت علمی غرب شد، بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ تمدن بشری هستند.

این هم‌افزایی فرهنگی، که در طول قرون ادامه یافت، نشان می‌دهد که مرزهای تمدن‌ها همواره نفوذپذیر بوده و اندیشه‌ها بدون توجه به مرزهای جغرافیایی و سیاسی جریان یافته‌اند. ترجمان متون یونانی به عربی و سپس به لاتین، و تأثیر اندیشه‌های ایرانی و اسلامی بر فلسفه و علم غرب، همه نشان از پیچیدگی تاریخ دارد که نمی‌توان آن را در قالب‌های ساده سیاه و سفید جای داد.

با این حال، روایت غالب در غرب، همچنان بر تقابل میان دو تمدن تأکید دارد. روایتی که در آن، غرب نماینده آزادی و خرد و شرق نماد استبداد و جهل است. این دیدگاه، که ریشه در تاریخ باستان دارد، در دوران معاصر نیز ادامه یافته و شکل‌های تازه‌ای به خود گرفته است. امروزه، این الگوی فکری در روابط بین‌الملل و رسانه‌ها بازتاب می‌یابد و ملت‌ها را در قالب‌های از پیش تعیین شده قرار می‌دهد.

در این روایت نوین، اسرائیل جای آتن باستان را گرفته است. کشوری کوچک که در دنیایی خصمانه محاصره شده، اما با ارزش‌های غربی هم‌پیمان است. در مقابل، ایران جای امپراتوری پارس را می‌گیرد. کشوری بزرگ و قدرتمند که تهدیدی دائمی برای صلح و امنیت منطقه تلقی می‌شود. این تقابل، که در رسانه‌ها و سخنان سیاستمداران بارها تکرار می‌شود، همان الگوی کهن را با لباسی نو عرضه می‌کند.

اما آیا این روایت، واقعیت‌های پیچیده خاورمیانه را منعکس می‌کند؟ آیا می‌توان تاریخی طولانی و پرفراز و نشیب را در قالب چنین تقابل ساده‌ای جای داد؟ پرسش از این دست، ما را وا می‌دارد تا با دیده‌ای انتقادی به روایت‌های غالب بنگریم و به دنبال حقیقتی باشیم که در پس لایه‌های تحریف پنهان شده است.

تاریخ نشان می‌دهد که قدرت‌های بزرگ، همواه کوشیده‌اند روایتی از گذشته بسازند که منافع آن‌ها را تأمین کند. پیروزی در میدان نبرد، اغلب به معنای پیروزی در عرصه تاریخ‌نویسی نیز بوده است. اما حقیقت تاریخی، هرچند که سرکوب شود، راهی برای ظهور می‌یابد. با بازخوانی انتقادی منابع و توجه به صداهای حذف شده، می‌توان تصویری متعادل‌تر و دقیق‌تر از گذشته ساخت.

در مورد ایران و غرب، این بازخوانی تاریخی اهمیتی ویژه دارد. روابط این دو، که در قرن اخیر فراز و نشیب‌های بسیاری داشته، نمی‌تواند تنها با نگاهی سطحی و مبتنی بر کلیشه‌ها درک شود. کودتای ۱۳۳۲، انقلاب ۱۳۵۷، تحریم‌های اقتصادی و تنش‌های نظامی، همه بخشی از تاریخ پیچیده‌ای هستند که ریشه در تصورات و روایت‌های کهن دارد.

برای درک این روابط، باید از دام کلیشه‌ها رها شد و به پیچیدگی‌های تاریخی توجه کرد. باید دید که چگونه تصویری که از ایران در غرب ساخته شده، ریشه در روایت‌های کهن دارد و چگونه این تصویر بر سیاست‌های امروز تأثیر می‌گذارد. تنها با چنین نگاهی انتقادی است که می‌توان به فهمی عمیق‌تر از وضعیت کنونی دست یافت و راه‌هایی برای گفتگو و تفاهم یافت.

در پایان، باید یادآور شد که تاریخ، ابزاری برای ساختن آینده نیز هست. روایت‌هایی که از گذشته می‌سازیم، بر نحوه نگریستن ما به حال و آینده تأثیر می‌گذارد. اگر بخواهیم جهانی بهتر بسازیم، باید از روایت‌های ساده‌انگارانه و تقابل‌محور فاصله بگیریم و به جای آن، به پیچیدگی‌ها و ظرافت‌های تاریخی توجه کنیم. تنها با چنین نگاهی است که می‌توان به درک متقابل دست یافت و زمینه را برای همزیستی مسالمت‌آمیز فراهم آورد.