وقتی تهدید جای دیپلماسی می‌نشیند:

جهان در آستانۀ یک لغزش تاریخی

در زمانی که زبان تهدید جای گفت‌وگو را می‌گیرد و نمایش قدرت به ابزار سیاست بدل می‌شود، خطر نه فقط متوجه یک کشور، بلکه متوجه بنیان‌های صلح جهانی است. تشدید تنش‌ها در خاورمیانه و بازگشت منطق فشار عریان، نشانهٔ بحرانی عمیق‌تر در نظم جهانیِ در حال گذار است؛ بحرانی که اگر مهار نشود، می‌تواند زنجیره‌ای از درگیری‌ها را در پی آورد. این یادداشت می‌کوشد نشان دهد چرا منطق تهدید، نه راهِ تأمین امنیت، بلکه مسیرِ هموارکنندۀ لغزش‌های تاریخی است؛ و چرا بازگرداندن دیپلماسیِ برابر و مهار نظامی‌سازی سیاست، به ضرورتی فوری برای صلح پایدار بدل شده است.

بابک دریایی

مقدمه — تهدید علیه ایران؛ قدرتِ پایدار یا بحرانِ هژمونی؟

لحظه‌ای که در آن ایستاده‌ایم، لحظه‌ای عادی در سیاست جهانی نیست. انباشت تهدیدهای نظامی علیه ایران، نمایش عریان قدرت دریایی و هوایی ایالات متحده در پیرامون خلیج فارس، و هم‌زمان فراخوان به «مذاکره» در شرایط فشار، نه نشانهٔ اقتدار آرام یک نظم باثبات، بلکه علامت اضطراب یک هژمونی رو‌به‌فرسایش است. در جهانِ در حال گذار به چندقطبی‌شدن، تهدید نظامی دیگر ابزار تثبیت نظم نیست؛ نشانهٔ ناتوانی آن در مهار تضادهای نوپدید است.

این تهدیدها را نمی‌توان به اختلافی محدود بر سر برنامۀ هسته‌ای فروکاست. مسئله، در سطحی ژرف‌تر، جایگاه ایران در معماری ژئوپلیتیکِ نظم نوین جهانی است: کشوری که در گره‌گاه اتصال کریدورهای اوراسیایی، مسیرهای انرژی جنوب جهانی، و توازن قوا در غرب آسیا قرار دارد. فشار برای واداشتن ایران به تسلیم راهبردی—چه در قالب محدودسازی توان دفاعی، چه در قالب قطع پیوندهای منطقه‌ای—در واقع تلاشی است برای ضربه‌زدن به پیوندهای نوپدیدی که جهان را از منطق تک‌قطبیِ پس از جنگ سرد دور می‌کند. از این منظر، تهدید علیه ایران، صرفاً تهدید یک دولت نیست؛ تلاشی است برای تعلیق یا کندکردن روندی تاریخی که هژمونی انحصاری را به چالش کشیده است.

در این میان، نقش چین، روسیه و دیگر نیروهای جنوب جهانی را باید در بستر یک گذار تاریخی ناتمام فهمید. حمایت‌های امنیتی، دیپلماتیک و اقتصادی از ایران، نشانهٔ شکل‌گیری موازنه‌های نوین است؛ اما این موازنه‌ها هنوز به سطح نهادیِ بازدارندگی جمعی نرسیده‌اند که بتواند هر بحران حاد را پیشاپیش مهار کند. مسئله، ناتوانی متحدان نوظهور نیست؛ مسئله، هزینه‌های عظیم یک رویارویی زودرس در مرحله‌ای است که گذار جهانی هنوز تثبیت نهادی نیافته است. از همین رو، راهبرد مهار هژمونی، بیش از آنکه نمایشی و فوری باشد، ساختاری، تدریجی و فرساینده است.

تهدید نظامیِ عریان علیه ایران، در این چارچوب، نه بیانگر برتری پایدار، بلکه نشانهٔ اتکای فزاینده به ابزارهای پرهزینه‌ای است که کارکرد اصلی‌شان تحمیل اراده و ایجاد بی‌ثباتی کنترل‌شده است. این اتکا، خود گواهی است بر بحران مشروعیت نظم مسلط؛ نظمی که دیگر قادر نیست تضادها را از مسیر قواعد مشترک، امنیت متقابل و سازوکارهای فراگیر مدیریت کند و ناگزیر به زبان فشار بازمی‌گردد.

این مقاله بر آن است که تهدید علیه ایران را به‌مثابه یک «لحظهٔ پیشا-جنگی» در سیاست جهانی صورت‌بندی کند: لحظه‌ای که در آن، منطق تعلیق دائمی میان جنگ و مذاکره به ابزار حکمرانی بدل می‌شود؛ نه برای حل بحران، بلکه برای مدیریت موقت آن به سود حفظ برتری. فهم این لحظه، شرط لازم هر سیاست صلح‌طلبانهٔ مسئولانه است. صلح، در جهانی در حال گذار، نه با چشم‌پوشی از ساختارهای سلطه ممکن می‌شود و نه با اخلاق‌گرایی انتزاعی؛ بلکه با شناخت دقیق منطق بحران‌های نوپدید، افشای کارکرد تهدید به‌مثابه ابزار هژمونی، و تقویت مسیرهای ساختاریِ گذار به نظمی عادلانه‌تر.

فصل اول — منطق راهبردی تهدید علیه ایران: مسئله هسته‌ای یا مهار ژئوپلیتیکی؟

اگر تهدید نظامی علیه ایران را صرفاً به اختلافی بر سر برنامۀ هسته‌ای تقلیل دهیم، به‌ناچار به تحلیلی ناقص می‌رسیم. مسئلهٔ هسته‌ای، در بهترین حالت، پوششی فنی برای منازعه‌ای عمیق‌تر است؛ منازعه‌ای که به جایگاه ایران در نظم ژئوپلیتیکیِ در حال دگرگونی مربوط می‌شود. تجربهٔ دو دههٔ اخیر نشان داده است که حتی در دوره‌هایی که ایران به تعهدات هسته‌ای خود پایبند بوده یا امکان نظارت بین‌المللی فراهم شده، منطق فشار و تهدید تغییر بنیادین نکرده است. این تداوم فشار، نشان می‌دهد که مسئلهٔ اصلی نه «سطح غنی‌سازی»، بلکه «سطح استقلال راهبردی» ایران است.

در منطق راهبردی ایالات متحده، ایران صرفاً یک بازیگر منطقه‌ای نیست؛ گره‌گاهی ژئوپلیتیک است که چند روند ناهمسو با هژمونی مسلط را به هم پیوند می‌دهد: پیوندهای امنیتی با محور مقاومت در غرب آسیا، اتصال‌پذیری فزاینده با کریدورهای اوراسیایی، نقش در معماری انرژی جنوب جهانی، و ظرفیت اثرگذاری بر مسیرهای حیاتی حمل‌ونقل دریایی. فشار برای تضعیف یا مهار ایران، در این معنا، بخشی از راهبرد گسترده‌تر مهار روندهای اتصال‌گرایانه‌ای است که نظم تک‌قطبیِ پس از جنگ سرد را فرسایش می‌دهند.

از این منظر، خواسته‌هایی چون کنارگذاشتن کامل غنی‌سازی، محدودسازی توان موشکی تا حد ازکارافتادگی بازدارندگی دفاعی، و قطع پیوندهای منطقه‌ای، همگی یک منطق مشترک دارند: خلع عناصر استقلال راهبردی. هدف، نه حل یک اختلاف فنی، بلکه بازآرایی توازن قوا به سود نظمی است که برتری خود را در حال از دست‌دادن می‌بیند. به‌همین دلیل، «مذاکره تحت فشار» به ابزار اصلی بدل می‌شود: گفت‌وگویی که در آن، نتیجه از پیش تعیین شده و کارکرد تهدید نظامی، نه تضمین امنیت، بلکه تحمیل چارچوب خواسته‌هاست.

در مقابل، حمایت‌های امنیتی و دیپلماتیک چین، روسیه و دیگر نیروهای جنوب جهانی از ایران، بیانگر آن است که این منازعه در سطحی فراتر از یک پروندهٔ دوجانبه جریان دارد. این حمایت‌ها نشان می‌دهد که ایران در معادلات گذار جهانی، صرفاً یک موضوع سیاست خارجی نیست، بلکه بخشی از موازنه‌ای نوپدید است. با این‌همه، گذار جهانی هنوز به نقطه‌ای نرسیده که بتواند سازوکار نهادیِ بازدارندگی جمعیِ فوری تولید کند. به‌همین سبب، مهار هژمونی در این مرحله، عمدتاً ساختاری و فرساینده است، نه نمایشی و فوری.

در این چارچوب، تهدید نظامی علیه ایران بیش از آنکه نشانهٔ قدرت باثبات باشد، علامت اتکای فزاینده به ابزارهایی است که در شرایط بحران مشروعیت به کار گرفته می‌شوند. وقتی فشار نظامی جای قاعده و امنیت متقابل را می‌گیرد، مسئله از سطح اختلاف به سطح تقابل ساختاری ارتقا می‌یابد. فهم این منطق راهبردی، شرط لازم برای هر تحلیل واقع‌بینانه از خطر جنگ است: خطری که ریشه در یک منازعهٔ گذار دارد، نه در یک اختلاف فنی قابل حل با توافق‌های محدود.

فصل دوم — «لحظهٔ پیشا-جنگی» به‌مثابه ابزار حکمرانی: تعلیق دائمی میان تهدید و مذاکره

در سیاست جهانیِ معاصر، جنگ دیگر فقط با شلیک نخستین گلوله آغاز نمی‌شود؛ پیش از آن، «لحظه‌ای پیشا-جنگی» ساخته می‌شود که در آن، تهدید نظامی و مذاکرهٔ تحمیلی به‌صورت هم‌زمان و مکمل به کار می‌افتند. این لحظه، نه وضعیت گذرا، بلکه یک تکنیک حکمرانی است: تعلیق دائمی میان جنگ و صلح که امکان تحمیل اراده بدون پذیرش هزینه‌های جنگ تمام‌عیار را فراهم می‌کند.

در این منطق، نمایش عریانِ قدرت نظامی—از جابه‌جایی ناوهای هواپیمابر تا استقرار بمب‌افکن‌ها و سامانه‌های تهاجمی—هم‌زمان با فراخوان به «مذاکره» صورت می‌گیرد. اما این مذاکره، در عمل، مذاکره‌ای متقارن میان دو طرف برابر نیست؛ کارکرد آن، تثبیت نابرابری در نقطۀ آغاز گفت‌وگوست. تهدید، نه ابزار بازدارندگی متقابل، بلکه اهرم شکل‌دهی به دستور کار است: طرفِ تحت فشار، اگر قرار است وارد گفت‌وگو شود، باید ابتدا چارچوب تحمیلیِ مذاکره را به چالش بکشد؛ نه اینکه بر سر مفاد خواسته‌هایی چانه بزند که از پیش، در منطق زور تعریف شده‌اند.

این تکنیک، به‌طور هم‌زمان سه کارکرد راهبردی دارد:
نخست، انتقال هزینهٔ بحران به محیط پیرامونی؛ به این معنا که کشورهای منطقه‌ای، از بیمِ بی‌ثباتی، اختلال اقتصادی و ناامنی ناشی از جنگ، به‌جای آنکه قدرتِ تهدیدکننده را مهار کنند، ناخواسته به واسطۀ فشار بر طرفِ تهدیدشده تبدیل می‌شوند تا او را به امتیازدهی وادارند.
دوم، مشروعیت‌بخشی به فشار از طریق روایت‌سازی رسانه‌ای؛ نمایش تهدید نظامی و آرایش جنگی، با زبان «پیشگیری از جنگ» و «واداشتن طرف مقابل به عقلانیت» بازنمایی می‌شود، تا اعمال زور در پوشش مسئولیت‌پذیری اخلاقی عرضه گردد.
سوم، فرسایش روانی و اقتصادی طرف مقابل؛ وضعیت تعلیق دائمی، سرمایه‌گذاری را منجمد می‌کند، ثبات بازارها را برهم می‌زند و افق برنامه‌ریزی را تیره می‌سازد، به‌گونه‌ای که فشار از سطح نظامی به سطوح اجتماعی و اقتصادی سرریز می‌شود و جامعه را در وضعیت اضطرارِ مزمن نگه می‌دارد.

«لحظهٔ پیشا-جنگی» همچنین کارکردی بازدارنده در برابر متحدانِ طرفِ تحت فشار دارد. این وضعیت، هزینه‌های هرگونه حمایت علنی را افزایش می‌دهد و می‌کوشد پیوندهای نوپدید را به سطحی از احتیاط اجباری برساند. در جهانی که گذار نهادی هنوز تثبیت نشده است، این تکنیک می‌تواند موقتاً شکاف‌هایی در هماهنگی نیروهای نوظهور ایجاد کند—بی‌آنکه به رویارویی مستقیم میان قدرت‌های بزرگ منجر شود.

اما این منطق، ذاتاً ناپایدار است. تعلیق دائمی میان تهدید و مذاکره، اگرچه امکان تحمیل اراده در کوتاه‌مدت را فراهم می‌کند، در بلندمدت به انباشت خطر می‌انجامد. هر دورِ فشار، آستانه‌های روانی و راهبردی را جابه‌جا می‌کند، سوءبرداشت‌ها را افزایش می‌دهد و احتمال محاسبۀ غلط را بالا می‌برد. در چنین وضعیتی، آغاز جنگ می‌تواند ناخواسته و خارج از کنترل طراحان بحران رخ دهد—نه به‌عنوان تصمیمی حساب‌شده، بلکه به‌مثابه پیامد انباشت تعلیق‌ها.

برای نیروهای صلح‌طلب و عدالت‌خواه، نقد این تکنیک حیاتی است. صلح، صرفاً با مخالفت اخلاقی با جنگ تحقق نمی‌یابد؛ باید سازوکارهایی را افشا کرد که جنگ را به وضعیت دائماً ممکن بدل می‌کنند. افشای منطق «لحظهٔ پیشا-جنگی» به‌مثابه ابزار حکمرانی، بخشی از این مسئولیت است: نشان‌دادن اینکه چگونه تهدیدِ دائمی، خود به سیاست بدل می‌شود و چگونه «مذاکره تحت فشار» به جای حل بحران، آن را بازتولید می‌کند.

فصل سوم — بازدارندگی نمایشی در برابر بازدارندگی ساختاری

تمایز دو منطق قدرت در جهانِ در حال گذار

در منازعات ژئوپلیتیک امروز، بازدارندگی دیگر یک مفهوم واحد و همگن نیست. آنچه در برابر ما قرار دارد، دو منطق متفاوت از بازدارندگی است که از دلِ دو موقعیت تاریخیِ متفاوت برمی‌خیزند:
بازدارندگی نمایشی در سوی نظم مسلطِ رو به افول، و بازدارندگی ساختاری در سوی نیروهای برآمده از جهانِ چندقطبیِ در حال تکوین.

بازدارندگی نمایشی، بیش از آنکه بر توانِ بالفعلِ حل بحران تکیه کند، بر نمایش قدرت بنا شده است: جابه‌جایی‌های پرسر‌وصدا، صف‌آرایی‌های رسانه‌ای، ضرب‌آهنگِ تهدید و «ضرب‌الاجل». این منطق، در پیِ القای ارادهٔ یک‌سویه است: واداشتن طرف مقابل به عقب‌نشینی پیش از آنکه سازوکارهای چندجانبه فعال شوند. در این چارچوب، نمایش قدرت خود بدل به ابزار سیاست می‌شود؛ نه به‌عنوان آخرین راه، بلکه به‌مثابه نخستین زبان گفت‌وگو.

در مقابل، بازدارندگی ساختاری بر شبکه‌ای از پیوندهای نهادی، اقتصادی، فناورانه و امنیتی استوار است که به‌تدریج هزینهٔ تحمیل ارادهٔ یک‌جانبه را بالا می‌برد. این منطق، کمتر به نمایش‌های پرهیاهو متکی است و بیشتر بر انباشت ظرفیت‌های هم‌پیوند تکیه دارد: تنوع مسیرهای تأمین انرژی، اتصال کریدورها، هم‌افزایی مالی و پولی، همکاری‌های دفاعیِ غیرنمایشی، و نهادسازی‌های موازی که امکان دورزدن فشارهای یک‌جانبه را فراهم می‌کنند. در این منطق، بازدارندگی نه در «تصویر قدرت»، بلکه در تغییر زمین بازی تحقق می‌یابد.

این تمایز، به‌ویژه در لحظات بحرانی آشکار می‌شود. منطق نمایشی می‌کوشد بحران را به صحنۀ تصمیم فوری بکشاند—جایی که تهدید، جای سیاست را می‌گیرد و زمان به اهرم فشار بدل می‌شود. اما منطق ساختاری، با کاستن از وابستگی‌های تک‌کاناله و گسترش پیوندهای چندسویه، بحران را از «لحظۀ انفجاری» به «فرایند فرسایندهٔ پرهزینه برای تحمیل‌گر» تبدیل می‌کند. این تفاوت، به‌معنای انفعال یا پرهیز از بازدارندگی نیست؛ بلکه به‌معنای انتقال میدان رویارویی از نمایش نظامی به معماریِ قدرت است.

در این چارچوب، نقش چین و روسیه—و به‌طور عام‌تر، جنوب جهانی—نه به‌عنوان «پاسخ‌دهندۀ واکنشی» به هر تهدیدِ نمایشی، بلکه به‌مثابه سازندگان تدریجیِ قیود ساختاری بر یک‌جانبه‌گرایی قابل فهم است. این رویکرد، ضرورتاً به صف‌آرایی‌های پرهیاهو متکی نیست؛ کارآمدی آن در زمان‌بر بودن و انباشتی بودنِ اثراتش است. چنین بازدارندگی‌ای، با افزایش هزینه‌های بلندمدتِ تحمیل اراده، دامنهٔ مانورِ سیاست‌های قلدری را محدود می‌کند—بی‌آنکه منطق را به مسابقۀ نمایش قدرت فروبکاهد.

با این‌همه، بازدارندگی ساختاری نیز بی‌خطر نیست. کندیِ اثرگذاری می‌تواند در لحظات حاد، به سوءبرداشت از میزان آمادگی تعبیر شود. از همین‌رو، پیوند میان ظرفیت‌های ساختاری و سیگنال‌دهی مسئولانهٔ بازدارنده اهمیت دارد: سیگنال‌هایی که نه برای تحریک بحران، بلکه برای بستن راهِ محاسبهٔ غلط ارسال می‌شوند. این پیوند، مستلزم هماهنگی هوشمندانه میان سطوح دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی است.

از منظر صلح پایدار، نقد بازدارندگی نمایشی ضروری است، زیرا این منطق، بحران را به نمایش بدل می‌کند و نمایش را به سیاست. در برابر آن، تقویت بازدارندگی ساختاری—از مسیر نهادسازی چندجانبه، هم‌پیوندسازی اقتصادی و همگرایی‌های امنیتیِ غیرتهاجمی—امکان گذار کم‌هزینه‌تر از نظم تک‌قطبی به جهان چندقطبی را افزایش می‌دهد. این گذار، اگر قرار است خشونت‌بار نشود، باید زمین بازی را عوض کند؛ نه اینکه صرفاً شدت نمایش قدرت را بالا ببرد.

فصل چهارم — چرا «صف‌کشی علنی» همیشه بازدارنده نیست؟

منطق احتیاطِ فعال در برابر دام دوقطبی‌سازی

پرسش رایج این است: اگر تهدیدهای عریان یک قدرت مسلط، صلح منطقه‌ای و جهانی را به خطر می‌اندازد، چرا دیگر قدرت‌ها—به‌ویژه چین، روسیه و نیروهای برآمده از جنوب جهانی—به‌صورت علنی و یکپارچه «صف نمی‌کشند» تا طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کنند؟ این پرسش، در ظاهر بدیهی است، اما در بطن خود بر پیش‌فرضی استوار است که لزوماً با منطق بازدارندگی در جهانِ در حال گذار سازگار نیست.

نخست باید به دام دوقطبی‌سازیِ شتاب‌زده اشاره کرد. صف‌کشی علنی و نمادین، اگر در لحظات بحرانی به الگوی غالب کنش تبدیل شود، میدان سیاست را به منطق «یا با من یا علیه من» فرو می‌کاهد. این منطق، دقیقاً همان زمینی است که سیاست‌های فشار یک‌جانبه می‌خواهند بسازند: تقلیل پیچیدگی جهان به دو اردوگاه سخت و انعطاف‌ناپذیر. در چنین زمینی، هر کنش احتیاط‌آمیز یا دیپلماتیک، به «ضعف» تعبیر می‌شود و هر ابتکارِ میانجی‌گرانه، به «جانبداری». نتیجه، بسته‌شدن کانال‌های تنفسی دیپلماسی و افزایش احتمال محاسبۀ غلط است.

دوم، احتیاطِ فعال را نباید با انفعال یکی گرفت. احتیاطِ فعال به‌معنای پرهیز از نمایش‌های تحریک‌آمیز است، همراه با تقویت هم‌زمانِ قیود ساختاری بر یک‌جانبه‌گرایی: گسترش پیوندهای اقتصادیِ غیرقابل‌قطع، تنوع‌بخشی به مسیرهای انرژی و تجارت، نهادسازی‌های چندجانبه، همگرایی‌های فناورانه، و همکاری‌های امنیتیِ غیرتهاجمی. این‌ها ابزارهایی‌اند که بدون پرهیاهوکردنِ تقابل، هزینه‌های عملیِ تحمیل اراده را بالا می‌برند. چنین رویکردی، دامنهٔ مانور سیاست‌های قلدری را محدود می‌کند بی‌آنکه بحران را به صحنۀ تقابل نمادین بکشاند.

سوم، پرهیز از مشروعیت‌بخشی به منطق تهدید اهمیت دارد. صف‌کشی علنیِ زودهنگام می‌تواند ناخواسته منطق «دیپلماسیِ با تهدید» را به رسمیت بشناسد: گویی زبان تهدید، ابزار مشروعِ تنظیم مناسبات بین‌المللی است و پاسخِ «مناسب» به آن نیز نمایش تهدیدِ متقابل. این چرخه، سیاست را به مسابقۀ اراده‌ها تقلیل می‌دهد و فضا را برای ابتکارهای حقوقی، میانجی‌گرانه و نهادی تنگ می‌کند. در مقابل، احتیاطِ فعال می‌کوشد زبان بحران را از «نمایش قدرت» به «مدیریت ساختارها» منتقل کند.

چهارم، چندصداییِ جنوب جهانی خود یک منبع بازدارندگی است. جنوب جهانی یک بلوک یکدست نیست و قرار هم نیست باشد. همین تکثر، امکان‌های متنوعی برای میانجی‌گری، ایجاد کانال‌های موازی، و خنثی‌سازی فشارهای یک‌جانبه فراهم می‌کند. صف‌کشی خشک و غیرمنعطف، این ظرفیت‌ها را می‌سوزاند و همه چیز را به منطق تقابل مستقیم فرو می‌کاهد. در جهان چندقطبیِ در حال تکوین، بازدارندگی کارآمد الزاماً از مسیر «یک‌صداییِ پرسر‌وصدا» نمی‌گذرد؛ گاه از مسیر چندمسیره‌سازیِ آرام می‌گذرد.

پنجم، زمان‌خریدنِ سازنده بخشی از عقلانیت راهبردی است. در لحظات التهاب، عقب‌نشاندن بحران از «لبۀ انفجار» به «میدان فرسایش هزینه‌ها» می‌تواند تفاوت میان جنگ و مهار را رقم بزند. احتیاطِ فعال، با کاستن از شتاب تقابل و افزودن بر قیود ساختاری، زمان می‌خرد—زمانی که برای فعال‌سازی میانجی‌گری‌ها، تثبیت کانال‌های حقوقی، و تقویت سازوکارهای جمعیِ امنیتی حیاتی است. زمان‌خریدن، اگر به تقویت ساختارهای مهار بیانجامد، تعلیق نیست؛ مهارِ پویاست.

با این‌همه، احتیاطِ فعال نیازمند سیگنال‌دهیِ مسئولانهٔ بازدارنده است تا به سوءبرداشت از آمادگی نینجامد. تفاوتِ کلیدی در اینجاست: سیگنال‌دهی برای بستن راهِ محاسبۀ غلط، نه برای تحریک بحران. پیوندِ حساب‌شده میان دیپلماسی چندجانبه، همکاری‌های ساختاری و سیگنال‌های بازدارندهٔ غیرنمایشی، می‌تواند بدون فروغلتیدن به مسابقۀ نمایش قدرت، هزینه‌های تجاوزگری را ملموس کند.

جمع‌بندی این فصل ساده است: در جهانِ در حال گذار به چندقطبی، بازدارندگی الزاماً از صف‌کشی علنی نمی‌گذرد. گاه پرهیز از دوقطبی‌سازیِ نمادین و سرمایه‌گذاری بر قیود ساختاریِ چندجانبه، مؤثرتر از تقابل‌های پرهیاهوست. صلح، در این منطق، نه محصول نمایش قدرت، بلکه برآیند تغییر زمین بازی است—تغییری که امکان تحمیل ارادهٔ یک‌جانبه را پرهزینه و کم‌ثمر می‌کند.

فصل پنجم — چرا «بازدارندگیِ بدون نهادسازی» شکننده است؟

پیوند امنیت با اقتصاد سیاسیِ گذار

یکی از خطاهای رایج در تحلیل بحران‌های بزرگ ژئوپلیتیک، فروکاستنِ مسئلۀ بازدارندگی به توازن صرفِ قوای نظامی است. گویی اگر یک سوی منازعه توان نظامیِ قابل‌توجهی داشته باشد، خودبه‌خود از تجاوز جلوگیری می‌شود. تجربهٔ دهه‌های اخیر نشان می‌دهد که بازدارندگیِ عریان و بی‌نهاد—حتی اگر در کوتاه‌مدت اثر بازدارنده داشته باشد—در میان‌مدت شکننده است. آنچه می‌تواند بازدارندگی را پایدار کند، پیوند آن با نهادسازی‌های اقتصادی، حقوقی و امنیتی در سطح منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای است.

بازدارندگیِ بدون نهادسازی، به‌طور ساختاری در معرض سه آسیب است:

۱) وابستگی به محاسبۀ روانیِ تصمیم‌گیران
وقتی مهارِ بحران صرفاً بر ترس از هزینه‌های نظامی استوار باشد، ثبات به خلق‌وخوی رهبران و برآوردهای لحظه‌ای آن‌ها گره می‌خورد. تغییر در ترکیب نخبگان، فشارهای داخلی، یا سوءبرداشت از سیگنال‌های طرف مقابل می‌تواند ناگهان معادله را برهم بزند. در مقابل، نهادسازی—از سازوکارهای چندجانبهٔ امنیتی تا رژیم‌های کنترل تسلیحات و کانال‌های پایدارِ میانجی‌گری—هزینهٔ محاسبۀ غلط را ساختاری می‌کند و ثبات را از سطح روان‌شناختی به سطح نهادی ارتقا می‌دهد.

۲) قابلیت دورزدن در جنگ‌های فرسایشی و نامتقارن
در جهانی که جنگ‌ها دیگر فقط با موشک و تانک پیش نمی‌روند، بازدارندگیِ صرفاً نظامی به‌راحتی دور زده می‌شود. قدرت‌های مسلط می‌توانند بدون شلیک یک گلوله، با تحریم، فشار مالی، جنگ سایبری و بی‌ثبات‌سازی اقتصادی، طرف مقابل را فرسوده کنند. به همین دلیل، بازدارندگیِ واقعی تنها نظامی نیست؛ به نهادسازی اقتصادی، شبکه‌های پرداخت مستقل، همگرایی انرژی و مسیرهای تجاری جایگزین نیاز دارد تا ابزارهای «جنگ بی‌صدا» کم‌اثر شوند.

۳) شکنندگی مشروعیت بین‌المللی
بازدارندگی‌ای که پشتوانهٔ نهادی نداشته باشد، معمولاً با روایت‌های اخلاقیِ گزینشی همراه می‌شود: هر اقدامِ مهارکنندۀ طرف مقابل «تهدید» نام می‌گیرد و هر اقدامِ فشارآورِ طرف مسلط «دفاع» معرفی می‌شود. این دوگانۀ روایی، به‌تدریج اعتبار نمادین حقوق بین‌الملل را فرسایش می‌دهد و قانون را به زبانی برای توجیه قدرت بدل می‌کند. در مقابل، نهادسازیِ چندجانبه—حتی اگر کامل و بی‌نقص نباشد—به مهار بحران‌ها شکل و قاعده می‌دهد و مانع آن می‌شود که سیاست به منطق «قدرتِ بی‌قاعده» فروبغلتد.

از این منظر، پیوند امنیت با اقتصاد سیاسیِ گذار اهمیت راهبردی می‌یابد. جهانِ در حال حرکت به‌سوی چندقطبی، تنها با توازن نظامی پایدار نمی‌شود؛ به شبکه‌های هم‌وابستگیِ بازدارنده نیاز دارد:
شبکه‌هایی که هزینهٔ گسست را بالا ببرند، مسیرهای جایگزین را فعال کنند، و میدان مانور فشارهای یک‌جانبه را محدود سازند. این هم‌وابستگی‌ها، الزاماً به‌معنای وابستگیِ نامتقارن نیستند؛ به‌معنای تنوع‌بخشی هوشمندانه به پیوندها و کاستن از نقاط گلوگاهیِ تحت کنترل انحصاری‌اند.

در این چارچوب، نقش چین، روسیه و نیروهای جنوب جهانی را باید در افق نهادسازی‌های هم‌پوشان دید:
همکاری‌های انرژی و ترانزیت، سازوکارهای مالیِ غیروابسته به انحصار، ترتیبات امنیتیِ غیرتهاجمی، و ابتکارهای میانجی‌گرانهٔ منطقه‌ای. این‌ها نه «جایگزین» دیپلماسی‌اند و نه «رقیب» حقوق بین‌الملل؛ بلکه مکمل‌هایی‌اند که امکان می‌دهند دیپلماسی از موضع استحکام ساختاری عمل کند، نه از موضع التماس یا تهدید.

نکتۀ تعیین‌کننده این است: بازدارندگیِ پایدار، محصولِ تغییر زمین بازی است، نه تشدید نمایش قدرت در همان زمین قدیمی.
وقتی زمین بازی تغییر می‌کند—با نهادسازی‌های چندمسیره، هم‌وابستگی‌های متنوع، و سازوکارهای مهار—هزینهٔ ماجراجویی بالا می‌رود و جذابیت سیاست‌های قلدری کاهش می‌یابد. این همان نقطه‌ای است که در آن، مهارِ بحران از سطح واکنش‌های موردی به سطح قیدهای ساختاری ارتقا پیدا می‌کند.

فصل ششم — زبان تهدید: چرا در کوتاه‌مدت کار می‌کند، اما در بلندمدت بازدارندگی را می‌سوزاند؟

در منازعات بزرگ، «زبان تهدید» اغلب به‌عنوان ابزاری سریع برای تغییر رفتار طرف مقابل به‌کار می‌رود. تهدید نظامی، نمایش قدرت، جابه‌جایی ناوها و مانورها، همگی می‌توانند در کوتاه‌مدت اثر روانی بگذارند و تصمیم‌گیران را به احتیاط وادارند. اما همین ابزار، اگر به رویهٔ ثابت بدل شود، در میان‌مدت و بلندمدت اثر بازدارندهٔ خود را فرسایش می‌دهد و حتی به عکسِ هدف اولیه عمل می‌کند.

این پارادوکس، سه ریشۀ ساختاری دارد:

۱) عادی‌سازیِ وضعیت فوق‌العاده
وقتی تهدید دائمی می‌شود، وضعیت «استثنایی» به وضعیت «عادی» بدل می‌گردد. طرف مقابل به نمایش‌های قدرت خو می‌گیرد، منحنی حساسیتش پایین می‌آید، و برای بازگرداندن همان اثر روانی، باید تهدیدها شدیدتر شوند. این منطقِ تصاعدی، چرخه‌ای می‌سازد که در آن هر دورِ نمایش قدرت، دورِ بعدی را ناگزیر تندتر می‌کند. در نهایت، آستانه‌ها بالا می‌روند و کنترل بحران سخت‌تر می‌شود.

۲} تقویت منطقِ امنیتی در سیاست داخلیِ طرف مقابل
زبان تهدید، ناخواسته به نیروهای امنیت‌محور در طرف مقابل سرمایهٔ سیاسی می‌دهد. در فضای تهدید دائمی، صداهای مصالحه‌طلب به‌راحتی به «ساده‌لوحی» یا «همدلی با فشار بیرونی» متهم می‌شوند و میدان سیاست داخلی به‌سوی سخت‌گیری بیشتر می‌لغزد. نتیجه این است که همان سیاست‌هایی که قرار بود مهار شوند، از درون تقویت می‌گردند. به بیان دیگر، تهدید بیرونی می‌تواند به انسجام درونیِ مقاومتی بینجامد.

۳) فرسایش سرمایهٔ حقوقی و اخلاقیِ مهار بحران
وقتی تهدید به ابزار اصلی دیپلماسی بدل شود، زبان قانون و نهاد به حاشیه می‌رود. هرچه «دیپلماسیِ با تهدید» تکرار شود، باورپذیریِ قواعد کاهش می‌یابد و طرف‌ها به این نتیجه می‌رسند که آنچه تعیین‌کننده است، نه قاعده بلکه نسبتِ قواست. این فرسایشِ هنجاری، بازدارندگیِ پایدار را تضعیف می‌کند؛ زیرا مهار بحران از مسیر قیدهای مشترک، جای خود را به زورآزمایی‌های پرریسک می‌دهد.

از این منظر، تهدید اگرچه می‌تواند زمان بخرد، اما به‌ندرت می‌تواند مسیر را عوض کند. خریدن زمان، وقتی به تغییر ساختاری منجر نشود، صرفاً تعویق بحران است. تغییر مسیر نیازمند چیزی فراتر از نمایش قدرت است: تبدیل زمین بازی از منطق تهدید به منطق قیدهای نهادی و هم‌وابستگی‌های بازدارنده.

این‌جاست که دیپلماسیِ واقعی معنا پیدا می‌کند؛ نه به‌معنای عقب‌نشینی یک‌طرفه یا اخلاق‌گرایی انتزاعی، بلکه به‌معنای ساختن سازوکارهایی که حتی در اوج بی‌اعتمادی هم کار کنند:
کانال‌های پایدار ارتباطی برای مدیریت سوءبرداشت‌ها؛ ترتیبات منطقه‌ایِ غیرتهاجمی برای کاهش تماس‌های پرخطر؛ و پیوندهای اقتصادیِ متنوع که هزینهٔ قطع کامل را بالا ببرند. چنین سازوکارهایی، تهدید را از «ابزار اصلی» به «آخرین ابزار» تنزل می‌دهند.

نکتۀ کلیدی این است: بازدارندگیِ کارآمد، به کم‌حرف‌بودن تهدید وابسته است، نه به بلندترشدن آن. وقتی تهدید همه‌جا حاضر است، دیگر بازدارنده نیست؛ فقط فضای سیاست را امنیتی‌تر و راه‌های خروج از بحران را تنگ‌تر می‌کند.

در فصل بعدی، به یک پرسش بنیادی می‌پردازیم که اغلب نادیده گرفته می‌شود:
چرا جنوب جهانی—با وجود وزن جمعیتی و اقتصادیِ رو به رشد—در مهار بحران‌های تحمیلی، هنوز «واکنشی» عمل می‌کند؟
و چگونه می‌توان از وضعیت واکنشی به کنشگری ساختاری گذار کرد، بی‌آنکه به بلوک‌سازی‌های صلب و پرهزینه فروغلتید.

 

فصل هفتم — جنوب جهانی: چرا واکنشی مانده و چگونه می‌تواند کنشگر شود؟

یکی از پرسش‌های محوری در بزنگاه‌های بحرانی معاصر این است:
با وجود وزن فزایندۀ جمعیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکِ جنوب جهانی، چرا این بلوک گسترده اغلب در برابر بحران‌های تحمیلیِ قدرت‌های مسلط، «واکنشی» عمل می‌کند و نه «کنشگر»؟

این وضعیت، نه حاصل ناتوانی ذاتی کشورها، بلکه محصول سه محدودیت ساختاریِ درهم‌تنیده است:

۱) ناهمگونی منافع و ضرباهنگ‌های متفاوت توسعه
جنوب جهانی یک «سوژهٔ یکپارچه» نیست. کشورهایی با سطوح متفاوت توسعه، وابستگی‌های متنوع به بازارهای جهانی، و حساسیت‌های امنیتی ناهمسان، زیر یک برچسب جمع شده‌اند. این ناهمگونی، هزینهٔ هماهنگی را بالا می‌برد و رسیدن به مواضع مشترک را زمان‌بر می‌کند. در بحران‌های پرشتاب، همین تأخیر به «واکنشی‌بودن» تعبیر می‌شود، حال آنکه بخشی از آن، محصول پیچیدگی واقعی هماهنگی میان بازیگران ناهمگون است.

۲) وابستگی‌های نهادی به زیرساخت‌های نظم مسلط
بخش بزرگی از تجارت، مالیه، بیمهٔ حمل‌ونقل، تسویه‌های ارزی و زیرساخت‌های ارتباطی جهان، هنوز در مدار نهادها و استانداردهای نظم مسلط می‌چرخد. این وابستگی نهادی، کنش جمعی جنوب جهانی را پرهزینه می‌کند؛ زیرا هر حرکت هماهنگِ سریع، با ریسک‌های فوری در دسترسی به بازار، اعتبار مالی و زنجیره‌های تأمین همراه است. نتیجه آن است که بسیاری از دولت‌ها، حتی وقتی در تحلیل کلان هم‌نظرند، در عمل محتاط‌تر حرکت می‌کنند.

۳) کمبود سازوکارهای جمعیِ آمادهٔ اقدام
ائتلاف‌ها و چارچوب‌هایی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای، ظرفیت‌های مهمی ساخته‌اند، اما هنوز در بسیاری از حوزه‌ها—از مالی تا امنیت منطقه‌ای—به «سازوکارهای اجراییِ آمادهٔ اقدام در بحران» مجهز نیستند. نبودِ ابزارهای فوری برای اقدام مشترک، واکنش‌ها را به بیانیه‌ها و هماهنگی‌های موردی محدود می‌کند و میدان ابتکار را به طرف مقابل می‌سپارد.

با این‌همه، گذار از واکنش به کنشگری ساختاری ممکن است—بی‌آنکه به بلوک‌سازی‌های سخت و پرهزینه فروغلتد. سه مسیر عملی برای این گذار قابل ترسیم است:

الف) نهادی‌سازیِ کاهش ریسک‌های فوری
ایجاد ترتیبات مالی و تسویه‌ای مکمل (نه جایگزینِ یک‌شبه) برای تجارت متقابل؛ سازوکارهای بیمهٔ حمل‌ونقل و تضمین اعتبارات؛ و کانال‌های پرداخت چندارزی. این ابزارها، هزینهٔ اقدام جمعی را پایین می‌آورند و وابستگیِ فلج‌کننده به زیرساخت‌های مسلط را به‌تدریج کاهش می‌دهند.

ب) معماری امنیتیِ منطقه‌ایِ غیرتهاجمی
به‌جای پیوستن به پیمان‌های تهاجمیِ فرامنطقه‌ای، توسعهٔ چارچوب‌های امنیتیِ منطقه‌ای با مأموریت‌های محدود و شفاف: مدیریت تماس‌های پرخطر، پیشگیری از سوءبرداشت‌ها، و ایجاد خطوط ارتباطی بحران. این معماری‌ها، فضای مانور دیپلماتیک را افزایش می‌دهند و هزینهٔ نظامی‌سازیِ بیرونی را بالا می‌برند.

ج) کنشگری رواییِ هماهنگ
روایت، میدان قدرت است. جنوب جهانی، وقتی به‌صورت پراکنده سخن می‌گوید، روایت مسلط، هر موضع انتقادی را به «جانبداری» تقلیل می‌دهد. کنشگری رواییِ هماهنگ—با تکیه بر زبان قانون، استانداردهای دوگانه، و تجربه‌های مشترک از تحریم و فشار—می‌تواند هزینهٔ مشروعیتِ یک‌جانبه‌گرایی را افزایش دهد، بی‌آنکه به دوگانه‌سازی‌های ساده‌ساز بیفتد.

نکتهٔ مهم این است که کنشگری ساختاری، الزاماً به معنای «صف‌آرایی تقابلیِ پرسر و صدا» نیست. کنشگریِ مؤثر، اغلب آرام، نهادی و پیوسته است: ساختن قیدها، کاستن از ریسک‌ها، و بالا بردن هزینه‌های بحران‌سازی برای هر بازیگری که بخواهد سیاست را به زبان تهدید تقلیل دهد.

در جمع‌بندی فصل پایانی، پرسش اساسی این است که این لحظهٔ تاریخی—با انباشت بحران‌ها و فرسایش هنجارها—چه مسئولیتی بر دوش نیروهای آگاه و صلح‌طلب می‌گذارد؟ و چگونه می‌توان هم‌زمان از استقلال دفاع کرد و از افتادن در دامِ نظامی‌سازیِ بی‌پایان پرهیز نمود؟

جمع‌بندی پایانی — صلح در آستانۀ بحران‌های زنجیره‌ای

لحظۀ کنونی، صرفاً یک تنش مقطعی در خاورمیانه یا یک منازعۀ دوجانبه نیست؛ نشانه‌ای است از بحرانی ساختاری در نظم جهانی‌ای که هنوز به منطق تک‌قطبی تکیه دارد، اما دیگر توان مدیریت پیامدهای آن را ندارد. سیاستِ تهدید، فشار حداکثری و نظامی‌سازیِ دیپلماسی، نه ابزار حل مسئله، بلکه سازوکار بازتولید بحران است. در چنین چارچوبی، «بازدارندگی» به‌جای آنکه ضامن صلح باشد، به ماشینی برای انباشت سوءبرداشت‌ها و خطاهای محاسباتی بدل می‌شود.

آنچه خطر را تشدید می‌کند، نه فقط توازن قوا، بلکه شکنندگیِ سازوکارهای مهار بحران است. هرچه کانال‌های ارتباطی محدودتر، هرچه نهادهای میانجی تضعیف‌شده‌تر، و هرچه زبان سیاست به تهدید نزدیک‌تر شود، احتمال لغزش به سوی درگیری‌های ناخواسته افزایش می‌یابد. جنگ‌ها اغلب نه از تصمیم‌های حساب‌شده، بلکه از زنجیره‌ای از خطاها، فشارها و نمایش‌های قدرت زاده می‌شوند؛ جایی که عقب‌نشینی عقلانی، به‌اشتباه «ضعف» تعبیر می‌گردد.

در این میان، دفاع از استقلال و حق حاکمیت برای کشورهایِ تحت تهدید، امری مشروع و ضروری است؛ اما این دفاع، اگر به افتادن در چرخهٔ نظامی‌سازیِ بی‌پایانِ تحمیل‌شده از بیرون بینجامد، به تضعیف همان استقلال ختم می‌شود. استقلال پایدار، زمانی شکل می‌گیرد که در کنار توان دفاعی، بر دیپلماسی فعال، تنوع‌بخشی به پیوندهای اقتصادی، و معماری‌های امنیتیِ منطقه‌ایِ غیرتهاجمی تکیه شود. تقلیل امنیت به منطق «نمایش قدرت»، هزینه‌ها را انباشته و میدان ابتکار سیاسی را می‌بندد. تجربه نشان داده است که حتی قدرت‌های بزرگ نیز در مدار نظامی‌سازیِ مزمن، گرفتار فرسایش مشروعیت و اتلاف منابع می‌شوند.

نقش متحدان و شرکای راهبردی، در این افق، نه جایگزینیِ کنش مستقل، بلکه تقویت ظرفیت‌های نهادی برای مهار بحران است: گشودن کانال‌های پایدار گفت‌وگو، کاهش ریسک‌های مالی و لجستیکیِ تحریم‌پذیر، و ساختن سازوکارهای منطقه‌ای برای پیشگیری از سوءبرداشت‌ها. کنشگری مؤثر، بیش از آنکه پرهیاهو باشد، نهادی، پیوسته و هزینه‌ساز برای بحران‌سازی است.

برای نیروهای آگاه و صلح‌طلب، مسئولیتِ لحظه روشن است: ایستادن در برابر سیاستِ تهدید—نه با انکار واقعیت قدرت، بلکه با تبدیل قدرت به مسئله‌ای قابل مهار. افشای استانداردهای دوگانه، دفاع از حقوق بین‌الملل به‌مثابه قاعده‌ای جهان‌شمول، و اصرار بر دیپلماسیِ برابر، ابزارهای اخلاقیِ بی‌ریشه نیستند؛ اگر در چارچوبی نهادی و واقع‌بینانه پیگیری شوند، می‌توانند هزینهٔ یک‌جانبه‌گرایی را بالا ببرند و میدان صلح را گسترش دهند.

صلحِ پایدار، در این بزنگاه تاریخی، نه محصول سکوت در برابر سلطه است و نه نتیجهٔ هیجان‌های تقابلی. صلح، کارِ دشوارِ ساختن قیدهاست: قید بر تهدید، قید بر نظامی‌سازی، و قید بر روایت‌هایی که جهان را به دو اردوگاه ساده‌ساز فرو می‌کاهند. آیندهٔ امن‌تر، نه از دل پیروزی‌های نمایشی، بلکه از مسیر مهار بحران‌های زنجیره‌ای و بازگرداندن سیاست به زبان مسئولیت می‌گذرد.