
نوشته حمید علوی برای مجله جنوب جهانی
در دل صنعتی که ستون فقرات اقتصاد یک ملت بر آن استوار است، آدمهایی زندگی میکنند که نامشان در هیچ تابلویی نقش نمیبندد، سهمشان از ثروتی که خود آفریدهاند به چشم نمیآید، و صدایشان در میان غرش ماشینآلات و چرخش چرخدندههای عظیم گم میشود. این آدمها کارگران صنعت نفت و گاز هستند؛ همانهایی که پالایشگاهها را زنده نگه میدارند، لولهها را از زنگزدگی و فرسایش میرهانند، و شبهایشان را در برابر شعلههای مشعل و در میان بخارهای سمی و گرمای طاقتفرسا سپری میکنند تا چرخهای بچرخد که سود خالصش به جیب دیگران میرود. اما از میان این جمعیت بزرگ و زحمتکش، گروهی وضعیتی بهمراتب دشوارتر دارند؛ کسانی که نه با برچسب کارمند رسمی و نه با امنیت قرارداد مستقیم، بلکه با عنوانی که خودش نوعی طرد اجتماعی است، یعنی کارگران ارکان ثالث، روز به روز خود را در این چرخه میسایند و از این ماشین بزرگ چیزی نمیگیرند جز وعدههایی که پشت هم به سراغشان میآیند و پشت هم فراموش میشوند.
اینکه یک کشور بتواند از دل دریاها و کوهها و بیابانهایش نفت و گاز بیرون بکشد و آن را به درآمدی تبدیل کند که زیرساختهای یک جامعه را تامین میکند، در نگاه اول دستاوردی بزرگ به نظر میرسد. اما وقتی با دقت بیشتری نگاه میکنی، میبینی که این دستاورد بر پشت انسانهایی سوار شده که خودشان از آن کمترین بهره را میبرند. شریانهای حیاتی اقتصاد ایران همین تاسیسات نفت و گاز هستند؛ همین پالایشگاهها، همین خطوط لوله، همین پمپخانهها و مخازن و تاسیسات جداسازی و فرآوری. بدون اینها، آن ثروتی که از درون زمین بالا میآید، تبدیل به هیچ نمیشود. و بدون دستهای کارگری که این تاسیسات را سرپا نگه میدارند، همه چیز میایستد. با اینحال، منطق توزیع ثروت در این صنعت چنان طراحی شده که هرچه یک نفر بیشتر با بدنش در این چرخه حضور داشته باشد، کمتر از سود آن بهرهمند میشود.
کارگران ارکان ثالث نامی است که یک واقعیت پیچیده و دردناک را پشت خود پنهان میکند. اینها کسانی هستند که رسماً کارگر یک شرکت دیگر، یعنی پیمانکار، به شمار میروند؛ پیمانکاری که خودش توسط شرکت اصلی نفت یا گاز یا برق برای انجام بخشی از کارها استخدام شده. به این ترتیب، یک لایه واسط میان کارگر واقعی و کارفرمای اصلی ایجاد میشود که نقشی جز پوشاندن مسئولیت و کم کردن از حقوق کارگر ندارد. این پیمانکار از یک طرف از شرکت اصلی پول میگیرد، از طرف دیگر به کارگر کمتر از آنچه قانون تضمین کرده میپردازد، و در میان این دو مبلغ، سودی میماند که توجیهش همیشه یک اما یا شاید است. وقتی کارگر میپرسد چرا حقوقش با همکاری که دقیقاً همان کار را انجام میدهد اما با قرارداد مستقیم با شرکت اصلی فرق دارد، پاسخی روشن نمیشنود. وقتی پرسش را تکرار میکند، نوبت میگیرد، جلسه میرود، نامه مینویسد، و در نهایت با دستی خالی بازمیگردد.
آنچه این وضعیت را بهمراتب تلختر میکند این است که همان قانون کاری که ظاهراً حامی کارگر است، هم کارگر قرارداد مستقیم و هم کارگر ارکان ثالث را تحت پوشش خود میداند. یعنی از منظر حقوقی، هر دو باید از حقوق و مزایای مشابهی برخوردار باشند. اما در واقعیت عملی، کارگر ارکان ثالث همیشه پایینتر از همتای قرارداد مستقیم خودش قرار دارد؛ هم از نظر دریافتی، هم از نظر امنیت شغلی، و هم از نظر احساس تعلق به سازمانی که برایش کار میکند. او روز را در همان محیط سپری میکند، همان خطرات را تحمل میکند، همان فرایندها را انجام میدهد، اما شب که میشود و حقوق واریز میشود، با رقمی روبرو است که از واقعیت فاصله دارد.
مهران ربانی(۱)، یکی از کسانی که صدایش را بلند کرده و تلاش میکند این جمعیت خاموش را در برابر بیتوجهی ساختاری نمایندگی کند، روایتی دارد که در سادگیاش وحشتناک است. او از تجمعی میگوید که حدود سه ماه پیش مقابل نهاد ریاست جمهوری برگزار شد. تجمعی که در آن هم کارگران نفت بودند، هم نیروهای ارکان ثالث وزارت نیرو، هم کارگران شرکتی بانکها؛ جمعیتی ناهمگون از منظر مکان کار اما کاملاً یکدست از منظر درد مشترک. این تجمع در نهایت به جلسهای منجر شد؛ جلسهای با حضور نمایندگان کارگران، معاون سرمایه انسانی سازمان اداری و استخدامی، و نماینده منابع انسانی وزارت نفت. ظاهر ماجرا خوب بود؛ طرفهایی که باید مینشستند نشسته بودند، حرفهایی که باید زده میشد زده شد، و وعدهای داده شد که روی کاغذ ساده به نظر میرسید.
در آن جلسه، بحث از معیشت بود، از اختلاف حقوقی که میان کارگران ارکان ثالث و همکارانشان با قرارداد مستقیم وجود دارد، و از مهمترین مطالبهای که سالهاست در گلوی این جمعیت گیر کرده؛ یعنی حذف پیمانکار و تبدیل وضعیت به قرارداد مستقیم. مقام مسئول در آن جلسه، صریح و بیپرده قول داد که اگر وزارت نفت اختلاف ریالی میان دو دسته کارگر را اعلام کند، سازمان اداری و استخدامی برای برابرسازی اقدام خواهد کرد. این قول ساده به نظر میرسید؛ کافی بود وزارت نفت یک رقم اعلام کند و بعد مکانیسمی شکل بگیرد که فاصله را پر کند. کارگران به وظیفه خودشان عمل کردند؛ مکاتبات لازم را انجام دادند، پیگیری کردند، و منتظر ماندند.
اما آنچه بعد از آن جلسه اتفاق افتاد، روایت آشنایی است که ایران کارگری بارها با آن روبرو بوده است؛ سکوت. نه از وزارت نفت پاسخی آمد، نه از سازمان اداری و استخدامی اقدامی صورت گرفت، نه آن اختلاف ریالی اعلام شد، و نه حداقل حقوق کارگران ارکان ثالث با همکاران قرارداد مستقیم برابر شد. وعده در همان لحظهای که داده شد، شروع به محو شدن کرد و سه ماه بعد، هیچ اثری از آن در واقعیت زندگی کارگران باقی نمانده است. اینکه مقامی در یک جلسه رسمی قولی بدهد و بعد همان قول در سکوت کامل فراموش شود، نشانه چه چیزی است؟ آیا نشانه بیکفایتی است؟ آیا نشانه بیاعتنایی است؟ یا نشانه یک سیستم است که اصلاً برای پاسخگویی طراحی نشده؟
واقعیت تلختر از همه اینها این است که این اتفاق نه اول بار است نه آخر بار. کارگران ارکان ثالث نفت و گاز سالهاست که در این چرخه گرفتارند؛ چرخهای که در آن تجمع میکنند، جلسه تشکیل میشود، قول میگیرند، منتظر میمانند، و بعد با دست خالی دوباره به همان نقطه اول برمیگردند. این تکرار بهتنهایی کافی است تا روحیه هر کسی را بشکند؛ چه رسد به کسانی که همزمان باید با سختی کار، ناایمنی محیط، و نگرانی از آیندهای نامشخص دست و پنجه نرم کنند. وقتی میدانی که قرارداد امسالت ممکن است سال آینده تمدید نشود، وقتی میدانی که پیمانکار هر لحظه میتواند تغییر کند و تو باید از اول ثابت کنی که ارزش داری، وقتی میدانی که حتی اگر بیست سال در همان مکان کار کرده باشی باز هم از نظر حقوقی تازهکار محسوب میشوی، آنوقت میفهمی که این وضعیت از یک بیعدالتی ساده فراتر رفته و به یک آسیب ساختاری عمیق تبدیل شده است.
اما چیزی در این روایت هست که باید با دقت بیشتری به آن نگاه کرد؛ اینکه ساختار موجود چگونه کارگران را در گودال این مطالبات فرساینده روزمره نگه میدارد. مطالبه حذف پیمانکار، مطالبه تبدیل وضعیت، مطالبه برابرسازی حقوق؛ اینها همه مطالباتی هستند که در چارچوب بازی موجود تعریف شدهاند. یعنی کارگر میخواهد که جایگاهش در همین سیستم بهتر شود، نه اینکه از سیستمی بپرسد که اصلاً چرا این نابرابری از اول ایجاد شده. وقتی یک کارگر تمام انرژی ذهنی و جسمیاش صرف این میشود که ثابت کند حق دارد مثل یک همکارش که با قرارداد مستقیم کار میکند حقوق بگیرد، دیگر نه وقت دارد و نه توان اینکه بپرسد چرا از سود کلانی که این صنعت تولید میکند، سهم او و همه کارگران اینقدر ناچیز است. این آرایشِ مطالبات، چه عمدی و چه غیرعمدی، کارگر را در پایینترین طبقه خواستههایش نگه میدارد.
و این درست همان جایی است که ربانی با بیانی ساده اما گویا به آن اشاره میکند؛ آنجا که میگوید کارگر را چنان در معیشت و امنیت شغلی غرق کردهاند که مجالی برای فکر کردن به سهم واقعیاش از ثروت ملی ندارد. این جمله اگر با تمام ابعادش درک شود، یک بیانیه سیاسی عمیق است نه فقط یک شکایت صنفی. سهم واقعی از ثروت ملی یعنی چه؟ یعنی اینکه کارگری که در پالایشگاه کار میکند باید بهاندازه کافی از درآمد ملی بهرهمند شود که نهتنها معیشت او تامین باشد، بلکه فرزندانش بتوانند درس بخوانند، خانهای داشته باشند که در آن احساس امنیت کنند، و بهداشت و درمان مناسبی در اختیار داشته باشند. اما وقتی کارگر همه همّش این شده که حداقل حقوقش با همکار قرارداد مستقیماش برابر شود، از آن چشمانداز بزرگتر خیلی فاصله گرفته است.
در عین حال، باید این واقعیت را نیز دید که مطالبه حذف پیمانکار در شرایط فعلی یک مطالبه حیاتی و فوری است. برای کارگری که امنیت شغلی ندارد، که هر لحظه ممکن است قراردادش تمام شود، که از مزایای بیمهای کامل برخوردار نیست، و که در صورت بروز حادثه یا بیماری کاری، قانون از او حمایت کافی نمیکند؛ رسیدن به قرارداد مستقیم یعنی یک گام بزرگ به سمت زندگی انسانیتر. این مطالبه را نمیتوان بهسادگی به عنوان یک خواسته محدود کنار گذاشت؛ این مطالبه ریشه در نیاز واقعی و فوری دارد. اما درک این نیاز فوری نباید ما را از دیدن تصویر بزرگتر باز دارد.
آنچه در روایت ربانی بسیار مهم است، فشاری است که او از سوی همکارانش احساس میکند. کارگرانی که دیگر نه میتوانند منتظر بمانند و نه میخواهند. کسانی که احساس میکنند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. این احساس، یعنی نداشتن چیزی برای از دست دادن، یکی از خطرناکترین حالتهایی است که یک جمعیت کارگری میتواند به آن برسد. نه به این معنا که کارگران قرار است کاری خشونتآمیز انجام دهند، بلکه به این معنا که وقتی انسانی به این نقطه میرسد، دیگر حساب و کتاب سیاسی و توصیههای احتیاطآمیز برایش معنا ندارد. شکم گرسنه واقعاً منطق نمیفهمد؛ نه به این خاطر که کارگران عاقل نیستند، بلکه به این خاطر که منطقِ صبر کردن فقط وقتی قابل درک است که فردا امیدواری داشته باشی. وقتی فردا تاریکی است، منطق امروز تغییر میکند.
ربانی از نامهای میگوید که دو روز قبل از صحبت با خبرنگار به نهاد ریاست جمهوری ارسال شده؛ نامهای که در آن هشدار داده شده اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، تجمعات از سر گرفته خواهد شد. این یعنی که او هنوز دارد از مجاری رسمی استفاده میکند، هنوز دارد به نهادها اطلاع میدهد، هنوز دارد به قواعد بازی پایبند است. اما این پایبندی تا کجا میتواند ادامه پیدا کند وقتی که آن طرف میز هیچکس پایبند نیست؟ وقتی وعدهها در یک جلسه رسمی داده میشوند و بعد در سکوت محو میشوند، وقتی مکاتبات بیپاسخ میمانند، و وقتی همه چیز به نظر میرسد که برنامهریزی شده تا کارگر را در انتظار نگه دارد؛ آنوقت این سوال جدی میشود که اصلاً چرا باید به این بازی ادامه داد.
در میان این همه تاریکی، یک چیز روشن است؛ کارگران ارکان ثالث نفت و گاز دیگر به وعدهها راضی نخواهند شد. نه به این خاطر که ذاتاً آدمهای پرتوقعی هستند، بلکه به این خاطر که تجربهشان به آنها آموخته که وعده بدون اجرا یعنی هیچ. آنها این چرخه را بارها دیدهاند؛ تجمع، جلسه، وعده، سکوت، تجمع دوباره. و هر بار که این چرخه تکرار میشود، اعتماد بیشتری از دست میرود و سرخوردگی بیشتری جایش را میگیرد. سرخوردگی در یک جمعیت کارگری بزرگ که در صنعتی راهبردی کار میکنند، یک خطر جدی برای کل اقتصاد است؛ نه بهعنوان تهدید، بلکه بهعنوان یک واقعیت که نادیده گرفتنش عاقبت خوبی ندارد.
شعار «وعده وعید کافیه، سفره ما خالیه» که ربانی در پایان صحبتهایش به آن اشاره میکند، چیزی بیش از یک شعار تجمعی است. این جمله خلاصه یک وضعیت است؛ وضعیتی که در آن کسانی که کار واقعی را انجام میدهند، از نتیجه کارشان محروم ماندهاند. در حالی که ارزش هر بشکه نفتی که از این تاسیسات بیرون میآید، چرخ اقتصاد و سیاست کشور را میچرخاند، کارگری که آن بشکه را ممکن کرده، نمیداند فردا قراردادش هست یا نه. این ناهمخوانی فقط یک بیعدالتی نیست؛ این یک شکست اخلاقی عمیق است که جامعه باید با چشمان باز به آن نگاه کند.
آیندهای که در این روایت تصویر میشود، اگر هیچ تغییری صورت نگیرد، مهآلود و نگرانکننده است. صبر کارگران محدود است. بدنه کارگری که ربانی از آن میگوید، انسانهایی هستند با زندگیهای واقعی، خانوادههای واقعی، و نیازهای فوری واقعی. اینها آمار نیستند؛ اینها آدمهایی هستند که هر روز صبح بیدار میشوند و به جای اینکه بتوانند با آرامش به کارشان فکر کنند، باید نگران این باشند که آیا ماه آینده حقوقشان واریز میشود یا نه، آیا پیمانکارشان تغییر میکند یا نه، و آیا سالهای خدمتشان در صنعتی که به آن وابستهاند، جایی ثبت شده یا مثل باد در هوا پراکنده شده است.
مسئولیت پاسخ دادن به این وضعیت بر عهده کسانی است که در آن جلسه نشستند و قول دادند؛ کسانی که حالا سه ماه است ساکتند. سکوت آنها پاسخ است؛ پاسخی که میگوید این صداها شنیده نشدهاند یا شنیده شدهاند اما مهم نیستند. هر دو احتمال به یک اندازه ناراحتکنندهاند. ایران کارگری در همه بخشهایش، اما بهویژه در صنعتی با این حجم از ثروت و اهمیت، لایق بهتر از این است. کارگری که چرخهای بزرگ صنایع کشور را میگرداند، نباید با سفرهای خالی سر سفره بنشیند؛ این نه منطقی است، نه عادلانه، و بهزودی معلوم خواهد شد که نه پایدار هم هست.
(۱)ایلنا

