بزم پسته و بوی نفت؛ وقتی لبخندهای دیپلماتیک بوی تسلیم می‌دهد.

نوشته حسین برزگر برای مجله جنوب جهانی

وقتی حمید قنبری، معاون اقتصادی وزارت امور خارجه، در نشست اتاق بازرگانی ایران نشست و با آرامش کامل اعلام کرد که میادین نفت و گاز، سرمایه‌گذاری‌های معدنی و خرید هواپیما را در متن مذاکرات با آمریکا گنجانده‌اند تا این بار توافق پایدار بماند، یک سوال ساده در ذهن هر کسی که با واقعیت سیاست بین‌الملل آشنایی دارد شکل گرفت: این آدم‌ها واقعاً این‌قدر نمی‌فهمند یا دارند وانمود می‌کنند که نمی‌فهمند؟ هر دو احتمال ترسناک است اما احتمال اول ترسناک‌تر. چون اگر کسی واقعاً باور کند که با دادن قرارداد نفتی می‌توان ترامپ را از مواضع راهبردی‌اش منحرف کرد، و اسرائیل را خاموش کرد، و کوشنر را از دفتر بیرون راند، آن آدم نه له وزیر امور خارجه که باید فوری به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کند. نه توهین، نه اغراق. تشخیص بالینی.

بگذارید از ابتدا و با صراحت کامل بگوییم که این استراتژی بر چه پایه‌ای بنا شده است. ایرانی‌ها شنیده‌اند که ترامپ دلال است. ترامپ معامله‌گر است. ترامپ پول دوست دارد. و از این سه جمله نتیجه گرفته‌اند که اگر پیشنهاد مالی خوبی بدهیم، دستش را می‌گیریم. این استدلال دقیقاً همان استدلال کسی است که فکر می‌کند چون گربه‌ها ماهی دوست دارند، پس اگر به یک ببر ماهی بدهی او دیگر گوشت نمی‌خورد. بله، ترامپ دلال است. اما دلال در چه زمینه‌ای و با چه کسانی؟ این سوال را مذاکره‌کنندگان ما هیچ‌وقت درست نپرسیدند.

ترامپ با چین وارد مذاکره می‌شود چون چین می‌تواند اقتصاد آمریکا را دچار تب کند. با روسیه حساب باز می‌کند چون روسیه زرادخانه هسته‌ای دارد که خواب را از آمریکایی‌ها می‌برد. با کره شمالی به سنگاپور می‌رود چون کیم یونگ اون یک بمب واقعی دارد و آنقدر غیرقابل پیش‌بینی به نظر می‌رسد که کسی نمی‌داند در صورت حمله چه خواهد کرد. ترامپ با کسانی معامله می‌کند که هزینه نادیده گرفتنشان واقعی است. حالا ایران چه دارد که این هزینه را ایجاد کند؟ تحریم‌ها اقتصادش را له کرده. متحدانش در منطقه یکی پس از دیگری ضربه خورده‌اند. و آن چیزی که می‌توانست ایران را در موضع قدرت واقعی قرار دهد، یعنی برنامه هسته‌ای که به نقطه‌ای برسد که آمریکا مجبور به احترام شود، هیچ‌وقت به آن نقطه نرسید. این آخری را نباید ساده گرفت.

جمهوری دمکراتیک خلق کره توانست بمب بسازد چون یک سیستم دارد که در آن اطلاعات بیرون نمی‌رود. سیستم امنیتی ایران مانند یک بازارچه دلال‌ها است و دلیلش ساده است: وقتی آقازاده‌ها حساب بانکی میلیاردی در دبی و اروپا دارند، وقتی کل حکومت بدنبال دلالی است، اطلاعات و امنیت کشور هم کالاست و برای خرید و فروش است، وقتی وفاداری به نظام یک شغل است نه یک باور، نمی‌توان انتظار داشت که اسرار نظامی سر جایشان بمانند. ایران نه می‌تواند مانع ترور ژنرال‌هایش شود، نه می‌تواند از نفوذ در سیستم‌هایش جلوگیری کند، و نه توانست برنامه هسته‌ای را به آن نقطه‌ای برساند که برگ برنده‌ی واقعی باشد. و بدون برگ برنده، بون سلاح هسته‌ای بازدارنده، پیشنهاد نفت و هواپیما چیزی نیست جز خالی کردن جیب مردم در برابر کسی قلدری که اصلاً قصد ندارد در مقابلش چیزی بدهد.

حالا به ونزوئلا بپردازیم چون این مثال در ذهن طراحان این استراتژی نقش داشته. آمریکا مادورو را ربود، با بقایای دولت بولیواری ظاهرا معامله کرد، نفت ونزوئلا را تحت کنترل گرفت. پس ترامپ با پیشنهاد نفتی جذب می‌شود. این استنتاج از آن دست استنتاج‌هایی است که اگر آن را در یک کلاس دانشگاهی بگویی، استاد مودبانه از دانشجو می‌خواهد که درس را مرور کند. چون یک تفاوت ساده و کوبنده وجود دارد: در بغل گوش ونزوئلا باند نسل‌کش نتانیاهو و اسرائیل نیست. در بغل گوش ونزوئلا هیچ نیروی منطقه‌ای نیست که هدفش نابودی و تجزیه ونزوئلا باشد و هر روز با واشینگتن در تماس باشد. اما در بغل گوش ایران، تیم نتانیاهو با تمام ماشین لابی و اطلاعات و نفوذ مالی‌اش چسبیده به تصمیم‌گیران آمریکایی است و یک پیام ثابت دارد: ایران نباید قوی باشد، ایران نباید راهبرد منطقه‌ای داشته باشد، ایران باید ضعیف شود، تجزیه و نابود شود دائم در جنگ داخلی بسوزد.

این نکته را هم کسی در تهران درست نفهمیده یا نمی‌خواهد بفهمد که امپراتوری ترامپ به خود او تعلق ندارد. موتور این امپراتوری با سوخت لابی اسرائیل کار می‌کند. گزارش‌های مالی فدرال آمریکا نشان می‌دهد که تنها یک سازمان طرفدار اسرائیل، با نزدیک به صد میلیون دلار، به نفع ترامپ در انتخابات ۲۰۲۶ وارد شده است. این سازمان نه‌تنها از نامزدهای موافق اسرائیل حمایت می‌کند، بلکه در انتخابات درونی احزاب هم هزینه می‌کند تا هر کسی که کمترین انتقادی از اسرائیل داشته باشد حذف شود. این یک ماشین سیاسی است با صد میلیون دلار بودجه که قرار است با خرید چند هواپیمای بوئینگ موتورش خاموش شود؟ این طرز فکر آنقدر دور از واقعیت است که آدم نمی‌داند خشمگین شود یا متأسف.

و بعد کوشنر است. جرد کوشنر داماد ترامپ که در داووس در ژانویه ۲۰۲۶ طرح جامع بازسازی غزه را رونمایی کرد. طرحی با اسلایدهای آسمان‌خراش و مناطق ساحلی لوکس. همین کوشنر که یک صهیونیست افراطی است، که دخترِ ترامپ را به آیین یهودی ارتدوکس درآورده، که طبق گزارش رسانه‌های خود آمریکا، تمام تصمیمات مربوط به خاورمیانه از فیلتر او عبور می‌کند. این آدم وقتی به ایران فکر می‌کند، قرارداد نفتی نمی‌بیند. یک موجودیتی می‌بیند که باید ویران شود کنام پلنگان و شیران شود تا طرح‌های بزرگ‌تر منطقه‌ای عملی شوند. هر مقداری  پسته و شیرینی تحفه هیئت ایرانی را هم که روی میز مذاکره بچینی باز این آدم را از مواضعش منحرف نمی‌شود.

اما باید یک نکته را هم روشن بگوییم تا سوءتفاهم پیش نیاید: این به معنای آن نیست که همه چیز این ماجرا را اسرائیل تصمیم می‌گیرد. الیگارشی حاکم در آمریکا منافع مستقل خودش را دارد، راهبردهای بلندمدت خودش را دارد و گاهی مستقل از فشار لابی هم عمل می‌کند. اما این الیگارشی نمی‌تواند و نمی‌خواهد اسرائیل را که در بغل گوش ایران نشسته و کلاً وجودش به تضعیف ایران گره خورده از معادلات خود حذف کند. تصمیم نهایی را آمریکایی‌ها می‌گیرند، اما در آن تصمیم وزن اسرائیل همیشه حضور دارد. این واقعیت است، نه ادعا.

قنبری در آن نشست گفت که این بار باید آمریکا سود و منافع اقتصادی ببرد تا دیگر مثل برجام از توافق خارج نشود. این جمله ظاهر منطقی دارد اما یک سوال آن را از پایه خراب می‌کند: مگر در زمان برجام شرکت‌های اروپایی و آمریکایی منافع اقتصادی نداشتند؟ داشتند. مگر قراردادها در حال بستن نبودند؟ بودند. و ترامپ با یک امضا همه را متوقف کرد. چرا؟ چون در سیستم آمریکا، تصمیمات کلان سیاست خارجی توسط منافع تجاری تعیین نمی‌شوند. توسط منافع راهبردی تعیین می‌شوند. و در آن منافع راهبردی، اسرائیل وزن دارد، لابی وزن دارد، و قرارداد نفتی با ایران خیلی کمتر از آنی وزن دارد که کسی تصور می‌کند. اگر این منطق درست بود، ترامپ در دور اول هرگز از برجام خارج نمی‌شد. اما خارج شد. و این تنها مدرکی است که آدم نیاز دارد تا بفهمد این استراتژی از اساس غلط است.

آن صحنه‌ی پسته و شیرینی روی میز مذاکره که تصویرش در اینترنت دست به دست گشت، یک نماد است. نماد فلسفه‌ای که می‌گوید اگر مهمان‌نواز باشی، اگر لبخند بزنی، اگر چیز خوشمزه بیاوری، شاید طرف مقابل ملاطفت کند. این فلسفه برای جشن عروسی خوب است. برای میز مذاکره با طرفی که چند ماه پیش بیش از هزار تن از هموطنانت را در یک جنگ دوازده روزه کشته، برای میز مذاکره با سیستمی که ژنرال سلیمانی را در یک ترور وقیحانه از بین برد، برای میز مذاکره با قدرتی که چهل و هفت سال است اقتصادت را با تحریم له کرده و با محاصره مسئول مرگ ده‌ها هزار ایرانی بوده، این فلسفه فقط یک پیام می‌فرستد: ما از موضع ترس آمده‌ایم نه از موضع قدرت. و طرف مقابل این پیام را می‌گیرد، پسته را می‌خورد و همان کاری را می‌کند که از اول قصد داشت.

ریشه‌ی همه این اشتباهات در یک سوءفهم بنیادین است که مدت‌هاست در ذهن بعضی از تصمیم‌گیران ایرانی جا خوش کرده: این تصور که امپریالیسم کودن است. این تصور که قدرتی که هفتاد سال است با ترکیبی از نیروی نظامی و ابزار اقتصادی و شبکه اطلاعاتی پیچیده، جهان را در دست دارد، اساساً یک موجود بی‌عقل است که می‌توان با چند قرارداد سرش را کلاه گذاشت. این تصور از کجا می‌آید؟ از درک سطحی و هالیوودی از سیاست می‌آید. بله، ترامپ شخصاً جاهایی ضعیف دارد. در معاملات ملکی ضررهای هنگفتی کرده. کازینوهایش ورشکست شدند. بارها اعلام ورشکستگی کرده. اما دستگاه پشت ترامپ این ضعف‌ها را ندارد. وقتی ترامپ از برجام خارج شد یا وقتی سلیمانی را ترور کرد، این تصمیمات کور نبودند. تصمیمات حساب‌شده‌ای بودند که توسط یک دستگاه با آگاهی کامل از تبعاتشان گرفته شد. آنها میخواستند ترامپ راهی برای برگشت از عنادورزی با ایران نداشته باشد تو نمی تواتی با ترامپ که سلیمانی سردار ملی ایران را  رذیلانه ترور مرد به پیک نیک بروی!

آنچه در نهایت این وضعیت را از صرف یک اشتباه تاکتیکی به یک فاجعه تبدیل می‌کند این است که مذاکره‌کنندگان ایرانی با یک دلال روبرو نیستند که با دلال دیگر کنار بیاید. با یک سیستم قدرت روبرو هستند که ریشه‌های عمیق در لابی اسرائیلی دارد، که داماد صهیونیست ترامپ یکی از معماران اصلی سیاستش در خاورمیانه است، و که هیچ دلیل راهبردی برای عقب‌نشینی در برابر پیشنهادهایی که از موضع ضعف می‌آیند نمی‌بیند. وقتی در این فضا، یک مقام وزارت خارجه در نشست اتاق بازرگانی می‌نشیند و مثل کارگزار بنگاه معاملاتی از قراردادهای نفتی و خرید هواپیما صحبت می‌کند، این نشانه‌ی یک بحران در درک است، بحران در راهبرد است، و بحران در شناخت جایگاه واقعی ایران در این بازی است. بازی‌ای که در آن نه پسته کمکی می‌کند، نه هواپیما، و نه هیچ قراردادی که از پشت زانوهای خم شده پیشنهاد می‌شود.