شبح یک جنگ منطقه‌ای

لئون هادار

گروه ضربت ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن در آب‌های دریای عرب در حال گشت‌زنی است و در همان حال، علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، هشدار می‌دهد که هرگونه حملهٔ آمریکا به آتش یک جنگ منطقه‌ای خواهد دمید. این تازه‌ترین دور از تنش‌ها، بار دیگر روایتی را تکرار می‌کند که متاسفانه آشناست. رئیس‌جمهور ترامپ شش ناوشکن، یک ناو هواپیمابر و سه کشتی جنگی ساحلی را به منطقه گسیل داشته است؛ ناوگانی که به گفتهٔ خودش، از ناوگانی که در ژانویه برای سرنگونی دولت ونزوئلا به کار گرفته شد، بزرگ‌تر است. تهدیدهای او به «سرعت و خشونت» علیه ایران، یادآور همان سخنان افراطی و تمامیت‌خواهانه‌ای است که پیش از ماجراجویی‌های نظامی آمریکا از عراق تا لیبی بر زبان رانده می‌شدند. در سوی مقابل، تهران نیز با لاف‌زدن‌های خود به این آتش می‌دمد و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، اعلام می‌کند که نیروهای ایرانی «انگشت‌شان روی ماشه است».

با این همه، در زیر این ژست‌های نمایشی، پویایی خطرناکی نهفته است که می‌تواند از کنترل هر دو طرف خارج شود. اقدام اتحادیهٔ اروپا در قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمان‌های به اصطلاح تروریستی و اقدام متقابل تهران در برابر این اتحادیه، بر پیچیدگی و التهاب اوضاعی که از پیش بسیار ناپایدار است، افزوده است. وقتی  نمایندگان مجلس ایران در صحن پارلمان لباس سپاه بر تن کردند و شعار «مرگ بر آمریکا» سر دادند ، هرچند که می‌تواند نوعی تئاتر سیاسی به شمار آید، اما بازتابی از شور و شوق ملی‌گرایانهٔ راستینی است که دامنهٔ مانور تهران را برای عقب‌نشینی در برابر فشارهای نظامی تنگ‌تر می‌کند.

تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که به نمایش گذاشتن قدرت قاهرانه، به ندرت دشمن را به زانو درآورده و وادار به تسلیم کرده است. بلکه غالباً این گونه اقدامات، عکس‌العمل‌های ملی‌گرایانه را برمی‌انگیزد و ضرورت‌هایی را در عرصهٔ سیاست داخلی پدید می‌آورد که هرگونه مصالحه را از نظر سیاسی به خودی خود مرگبار می‌سازد. توصیف خامنه‌ای از اعتراضات اخیر به عنوان «کودتا» و مشابه آنچه در جنبش سبز سال ۱۳۸۸ روی داد، نشانه‌ای از آن است که حکومت خود را در محاصره می‌بیند و ممکن است هرگونه امتیازدهی را نشانه‌ای از ضعف موجودیتی تلقی کند.

پرسش بنیادینی که به نظر می‌رسد واشنگتن قادر به پاسخ روشن به آن نیست، این است که حملات نظامی دقیقاً می‌خواهند به چه هدفی دست یابند؟ اهداف اعلام‌شده نظیر متوقف کردن برنامهٔ هسته‌ای ایران، پایان دادن به حمایت از گروه‌های نیابتی منطقه‌ای و یا توقف سرکوب معترضان، نه با حملات هوایی دست‌یافتنی هستند و نه بدون اشغال نظامی زمینی که هیچ‌کس جدی نمی‌گیردش، پایدار خواهند ماند.

حملهٔ موشکی سال گذشتهٔ آمریکا به تأسیسات هسته‌ای ایران در خلال دوازده روز جنگ ایران و اسرائیل، تصویری هشداردهنده از آنچه در پیش است، به دست می‌دهد. این حملات، به جای آنکه تهران را به زانو درآورد و مرعوب سازد، به اقدام تلافی‌جویانهٔ ایران علیه پایگاه هوایی العدید در قطر و شلیک موشک به سوی شهرهای اسرائیل انجامید. برنامهٔ هسته‌ای ایران، نه از میان رفت که تنها برای مدتی کوتاه مختل شد. تحریم‌های سازمان ملل بار دیگر اعمال گردید، اما توانایی‌های غنی‌سازی ایران همچنان به قوت خود باقی ماند. خلاصه آنکه، اقدام نظامی هرچند تأثیری تاکتیکی بر جای گذاشت، اما در نهایت به وخامت هرچه بیشتر اوضاع راهبردی انجامید.

هدف بزرگ‌تری مانند عقب‌راندن نفوذ ایران، حتی از این هم واهی‌تر می‌نماید. بی‌گمان، جایگاه منطقه‌ای ایران تا اندازهٔ قابل توجهی تضعیف شده است: سقوط بشار اسد در سوریه، از میان رفتن رهبران ارشد حزب‌الله، و فشارهای بین‌المللی بر حماس و گروه‌های شبه‌نظامی در عراق برای خلع سلاح، همگی به زیان تهران تمام شده‌اند. اما ضعف، طرف‌های مقابل را نه تسلیم‌پذیر، که ناامید و در نتیجه خطرناک‌تر می‌کند. حکومتی که خود را در معرض تغییر رژیم ببیند، به جای تسلیم، هر انگیزه‌ای برای دست زدن به حملات تلافی‌جویانه و برون‌افکنانه خواهد داشت.

گذشته از این، این پندار که بمباران ایران به گذاری دموکراتیک خواهد انجامید، چیزی جز فراموشی تاریخی و خوش‌خیالی ساده‌لوحانه نیست. مداخلات نظامی آمریکا در عراق، لیبی و دیگر نقاط، همواره هرج‌ومرج به بار آورده است نه دموکراسی لیبرال. معترضان ایرانی که خواستار اصلاحات اقتصادی و آزادی‌های شخصی بیشترند، به هیچ‌وجه از بمب‌های خارجی به عنوان عاملان رهایی استقبال نخواهند کرد.

نباید هشدار خامنه‌ای دربارهٔ جنگ منطقه‌ای را صرفاً لفاظی و بادِ هوا تلقی کرد. ایران توانایی آشکار و همچنین ارادهٔ لازم برای حمله به پایگاه‌های آمریکا در سراسر خاورمیانه، از قطر گرفته تا عراق و سوریه را دارد. حوثی‌ها در یمن، با وجود سال‌ها حملات آمریکا و متحدانش، همچنان به تهدید کشتی‌رانی در دریای سرخ ادامه می‌دهند؛ توانایی‌ای که در صورت گسترش دامنهٔ جنگ، تنها تشدید خواهد شد.

تنگهٔ هرمز که حدود بیست درصد از نفت جهان از آن عبور می‌کند، به هدفی محتمل برای مین‌ریزی یا حملات موشکی ایران تبدیل خواهد شد. اگرچه ایران نمی‌تواند این تنگه را برای همیشه مسدود کند، بی‌آنکه تلافی‌ای ویرانگر را برانگیزد، اما بی‌گمان می‌تواند برای مدتی طولانی اختلال ایجاد کرده و به افزایش شدید قیمت انرژی در جهان دامن بزند؛ نتیجه‌ای که برای اقتصاد آمریکا که هنوز با دغدغهٔ تورم دست به گریبان است، به هیچ وجه خوشایند نخواهد بود.

شاید نگران‌کننده‌ترین جنبهٔ ماجرا، خطر تشدید مستقیم درگیری میان اسرائیل و ایران باشد. دولت اسرائیل انگیزه‌های خاص خود را برای حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران پیش از آنکه گام دیگری به پیش بردارد، دارد و جنگی میان آمریکا و ایران، پوشش سیاسی مناسبی برای چنین اقدامی فراهم خواهد آورد. پیامد این امر می‌تواند آتشی فراگیر در چند جبهه باشد که بازیگران متعددی را در کام خود فروکشد؛ دقیقاً نقطهٔ مقابل هدف اعلامی دولت ترامپ یعنی کاهش درگیری‌های آمریکا در خاورمیانه.

نکتهٔ شگفت‌انگیز آنکه، با وجود این همه لفاظی‌های التهاب‌انگیز، هر دو طرف تمایل خود را برای مذاکره نشان داده‌اند. خود ترامپ نیز تأیید کرده که ایران با واشنگتن «جدی» گفت‌وگو می‌کند. اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، نیز در این میان فعالانه به میانجی‌گری پرداخته و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، به آنکارا سفر کرده است. گزارش‌ها حاکی از آن است که مقدمات برگزاری گفت‌وگوها در حال فراهم آمدن است.

این مجرای دیپلماتیک، واقع‌بینانه‌ترین راه دستیابی به اهداف آمریکاست. یک توافق‌نامهٔ حاصل از مذاکره می‌تواند سطح غنی‌سازی ایران را پایین‌تر از آستانهٔ تسلیحاتی محدود کند، نظارت‌های گسترده‌تری را برقرار سازد و زمینه را برای کاهش تحریم‌ها فراهم آورد. کاهش تحریم‌ها خود می‌تواند فشار اقتصادی داخلی را که به اعتراضات دامن می‌زند، بکاهد. چنین توافقی بی‌گمان کامل و بی‌نقص نخواهد بود، که هیچ توافق دیپلماتیکی چنین نیست، اما به هر حال از رویارویی نظامی که پیامدهایش غیرقابل پیش‌بینی و هزینه‌هایش حتمی است، بسیار برتر خواهد بود.

توافق هسته‌ای برجام در سال ۲۰۱۵ نشان داد که ایران در ازای برخورداری از مزایای همگرایی اقتصادی، محدودیت‌های چشمگیری را بر برنامهٔ هسته‌ای خود خواهد پذیرفت. فروپاشی آن توافق نه از آن رو بود که ایران آن را نقض کرد (بازرسان بین‌المللی تا زمان خروج آمریکا پایبندی ایران را تأیید می‌کردند)، بلکه از آن رو بود که واشنگتن از آن کناره گرفت. بازسازی اعتماد، کاری دشوار خواهد بود، اما اگر دو طرف جدیت خود را نشان دهند، شدنی است.

منتقدان خواهند گفت که دیپلماسی پاداش دادن به رفتار بد است و به فعالیت‌های منطقه‌ای ایران یا نقض حقوق بشر در این کشور کاری ندارد. این نقد، ماهیت روابط بین‌الملل را درنیافته است. دولت‌ها همواره با رژیم‌های ناخوشایند و غیرقابل قبول، آنگاه که منافع راهبردی شان ایجاب کند، رابطه برقرار می‌کنند. آمریکا با عربستان سعودی، مصر و بسیاری از کشورهای اقتدارگرای دیگر روابط نزدیک دارد. پرسش اصلی این نیست که آیا حکومت ایران با فضیلت است – که به وضوح نیست – بلکه این است که آیا تعامل با آن، منافع آمریکا را بهتر از رویارویی تأمین می‌کند یا خیر.

در نهایت، بحران ایران محکی است برای آنکه دریابیم آیا واشنگتن از دو دهه ماجراجویی‌های نافرجام خود در خاورمیانه درس گرفته است یا نه. الگوی همیشه یکسان است: جنگ‌طلبان آمریکایی وعده می‌دهند که نیروی نظامی نتایج سریع و قاطعی در پی خواهد داشت؛ بدبینان از باتلاق شدن و پیامدهای پیش‌بینی‌نشده هشدار می‌دهند؛ نیروی نظامی به کار گرفته می‌شود؛ منافع وعده داده شده هرگز محقق نمی‌گردند و هزینه‌های پیش‌بینی‌نشده انباشته می‌شوند.

ایالات متحده با چالش‌های راهبردی راستینی روبروست که نیازمند توجه و منابع جدی است: رقابت با چین، حفظ رهبری فناورانه، رسیدگی به نیازهای زیرساختی داخلی و مدیریت روابط با متحدان. یک درگیری نظامی طولانی‌مدت با ایران – حتی اگر از اشغال خاک آن پرهیز کند – منابع عظیمی را فرو خواهد بلعید و توجه را از این اولویت‌ها منحرف خواهد ساخت.

جایگاه تضعیف‌شدهٔ منطقه‌ای ایران، تنگناهای اقتصادی و ناآرامی‌های داخلی آن، همگی اهرم‌هایی برای پیشبرد دیپلماسی به شمار می‌روند. واشنگتن به جای کوبیدن تهران بر سر میز مذاکره با بمب – رویکردی که دهه‌هاست همواره با شکست روبرو شده – باید از این اهرم‌ها برای مذاکره بر سر محدودیت‌های عینی توانایی‌های ایران استفاده کند، در عین حال که می‌پذیرد ایران همواره قدرتی منطقه‌ای با منافع و نفوذ خاص خود باقی خواهد ماند.

تنش‌های کنونی میان آمریکا و ایران به راستی می‌تواند به جنگی منطقه‌ای منجر شود. سابقهٔ آن نگران‌کننده است، لفاظی‌های التهاب‌آمیز بالا گرفته و ماشین جنگی در حال آرایش گرفتن برای نبرد است. اما این سرنوشت حتمی نیست، که خود نوعی انتخاب است.

رهیافت واقع‌بینانه بر آن است که راه‌حل‌های کامل و بی‌نقص در روابط بین‌الملل به ندرت یافت می‌شود. این رهیافت می‌پذیرد که حکومت ایران سرکوبگر است و فعالیت‌های منطقه‌ای آن قابل اعتراض، اما در عین حال درک می‌کند که اقدام نظامی نه تنها وضعیت را بهبود نخواهد بخشید، بلکه به احتمال زیاد آن را وخیم‌تر خواهد کرد. این دیدگاه قبول دارد که دیپلماسی با دشمنان کاری است دشوار و مأیوس‌کننده، اما همچنان بهترین گزینه در میان گزینه‌های بد است.

پرسشی که پیش روی واشنگتن قرار دارد، این نیست که آیا توانایی نظامی برای حمله به ایران را دارد – که مسلماً دارد. پرسش این است که آیا از خرد راهبردی لازم برای تشخیص این نکته برخوردار است که توانایی نظامی لزوماً به معنای کارآمدی نیست، و آنکه دشوارترین اما در عین حال هوشمندانه‌ترین انتخاب، غالباً گزینه‌ای است که از جنگ پرهیز می‌کند، نه آنکه بدان دامن زند. راه خروج از این بحران از مسیر دیپلماسی همچنان باز است. پیمودن این راه، مستلزم فرو بردن غرور و پذیرفتن پیروزی کمتر از تمام‌عیار است. اما بدیل آن – جنگی دیگر در خاورمیانه با پیامدهایی غیرقابل پیش‌بینی – راهی است که بارها پیموده‌ایم و سرانجامش جز تباهی نبوده است.