
هان شیائوپنگ، مدرس پیشین مؤسسه کنفوسیوس در دانشگاه مستقل ملی مکزیک، دکترای علوم سیاسی از دانشکده دولتی ژو ئنلای دانشگاه نانکای
نوشتاری از برای رصدخانه جهانی چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
فرودستان در محاق «خطِّ قتل»، فرادستان در خلوت «جزیره لولیتا».
آنچه این روزها در قالب اسناد افشاشدۀ اپستاین گشوده میشود، فراتر از روایتهای کلیشهای از خوشگذرانیهای اشرافی است. جزیره لولیتا نه یک رسوایی اخلاقی، که جلوهای تمامعیار از نظمی نوین در سیاست غربی است.
اگر ولع ثروتمندان به لهو و لعب را بتوان زخمکهنۀ بشریت دانست، آنگاه گرد آمدنِ برندگان نوبل، رؤسای جمهور آمریکا، رؤسای سازمان سیا و شاهزادگان بریتانیا در مدار یک مرد، پدیدهای فراتر از سرشت آدمی است. اینجا دیگر نه شهوت، که سیاست در خالصترین شکل آن رویمینماید.
هرچه این پیازِ تو در تو را بیشتر بشکافیم، تیزی آن نه از عریانگی عیاشی در جزایر کارائیب، که از حقیقتی ژرفتر، سرد و مهیب است: غربی که خیال میکرد بر پایۀ پیمان، قانون و انتخابات بنا شده، بیصداترین و سریعترین بازگشت به قرون وسطی را زیر بیرق فناوری و سرمایه تجربه میکند.
تنها تفاوت آنکه اربابان امروز، زره آهنین بر تن ندارند؛ کتوشلوار دوزی پوشیدهاند و بر جای اسبان جنگی، بر صندلیهای جت شخصی «گلفاستریم» لم دادهاند. خراج آنان دیگر گندم نیست؛ دادههای شمایند.
به «امارات متحدۀ نو-فئودالیِ آمریکایی» خوش آمدید.
در این دیار، قانون برای تودهها طناب دار است و برای نخبگان، دستمال سفره. انتخابات، رئالیتـیشویای دقیقاً کارگردانیشده؛ قدرت عمومی به تمامی خصوصیسازی شده، و نهادهای دولتی به ویترینی زینتی بدل گشتهاند. تصمیمگیری واقعی نه در پارلمان، که در ویلاهـای مجهز به دوربین مداربسته و بر مسیرهوایی بیرد پا گرفته است.
این است اوج «سیاست جعبه سیاه»: بالای صحنه «خانهپوشی»؛ میان صحنه «سیاستورزیِ درباری»؛ پشت صحنه «رذیلت محض».
اپستاین نه دلالِ روسپی، که «روتر» سیستم بود
تا پیش از این، اپستاین در ذهن بسیاری، ثروتمندی منحرف یا دلالی درباری تصور میشد. اما با انتشار ۳ میلیون صفحه سند، این روایت فروپاشید. اپستاین «باگ» سیستم نبود؛ «فیچر» آن بود.
جامعهشناسی اصطلاحی دارد به نام «حفره ساختاری»؛ حلقههای گسسته از هم که کسی بتواند میان آنها پل بزند، صاحبِ بزرگترین قدرت است. اپستاین تجسم عینی «حفرۀ ساختاری نهایی» بود.
دست راستش در دستِ «روحانیان»: استادان ممتاز هاروارد و امآیتی، برندگان نوبل. اینان مغز داشتند، نام داشتند، اما پول و خودشیفتگی فکری، آنها را تشنه میکرد.
دست چپش در دستِ «اولیگارشها»: ویکسنر، کلانسرمایهداران بلکاستون. اینان پول داشتند اما تشنۀ مشروعیت و پالایش وجهه.
در جیبش «سیاستمداران»: کلینتون، پرنس اندرو. صاحبقدرت بودند اما راهی برای کامرانیِ خصوصی و معاملات پنهان میجستند.
در سایه، «اطلاعاتیان»: موساد، سیا. آنان به کمپرومت و حلقههای نفوذ نیاز داشتند.
اپستاین، معمار پیوند این نیازها بود.
اگر اپستاین را عروسکگردان بدانیم، عروسکها چه کسانی بودند؟
در اسناد ۲۰۲۵، تصویری کوبنده از «پراسکت»، نماینده کنگره از جزایر ویرجین آمریکا ثبت شده: جلسه استماع ۲۰۱۹، بازجویی از مایکل کوهن، وکیل پیشین ترامپ. رویدادی ملی، زنده، برای پاسداشت قانون. اما پیامکهای فاششده نشان میدهد اپستاین در همان لحظه پای تلویزیون نشسته و خطاب به پراسکتِ در حال بازجویی پیام میفرستد:
اپستاین: «ازش راجع به اون یکی بپرس…»
پراسکت: «چشم رئیس، فوری میپرسم.»
اپستاین: «آفرین.»
این چه رابطۀ نماینده و شهروند عادی بود؟ این «بازی از راه دور با هدست بلوتوث» بود! این سند، گورستان «دموکراسی نیابتی» است. گمان میکردی نمایندهات ارادۀ تو را به جلسه میبرد؟ نه، تارهای صوتی، ذهن و رأی او را شخصی دیگر از راه دور هدایت میکرد.
استیون بنون را ببینید. این مرد، همیشه چهرهای «ضد نظام»، «مدافع کارگران» و خشن از خود نشان میداد. اما اسناد آشکار میکند که او و اپستاین چون دو همراز در پوست یکدیگر فرو رفته بودند. بحثشان بالا بردن دستمزد کارگران نبود؛ تقسیم نقشههای ژئوپلیتیک بود: نفوذ در ناتو، بهرهبرداری از اوضاع هنگکنگ، برکناری پاپ فرانسیس از واتیکان. و البتّه، بارها قرض گرفتن جت شخصی اپستاین.
دو شهروند آمریکایی، بدون هیچ سمت رسمی (که یکی محکوم جنسی)، در آپارتمانی در منهتن، چون کیک بریده بریده جهان را میان خود تقسیم میکنند. قدرت عمومی، خصوصی شده محض. وزارت خارجه و پنتاگون، دکوری بیش نیستند. قدرت واقعی در حباب شامپاین جتهای خصوصی و بایتهای چتهای رمزنگاری شده جریان دارد.
ریاکاری «روحانیان» و «مجوزِ اخلاقی»
در این نظام فئودالیِ نو، ثباتِ سیستم در گروِ «رقص نقابها» ست. «روحانیان» (دانشگاهیان، رسانهها، سازمانهای مردمنهاد) در اتحادی نانوشته با اولیگارشها، به غارتِ سیستماتیک، پوشش «پیشرفتگرایی» میزنند؛ سازوکاری که روانشناسان «مجوز اخلاقی» مینامند.
تحقیقات نشان میدهد وقتی فرد کاری «بهظاهر خوب» انجام میدهد، به خود اجازه میدهد در گام بعدی، خطا کند. این نخبگان با خود میگویند: «من هر روز برای اقلیتها زانو میزنم، پرچم رنگینکمان به اهتزاز درمیآورم، طرفدار محیطزیستم؛ من قدیسم! حالا یک جت خصوصی، یک جزیره، چند دختر نابالغ… این گناهان کوچک بخشوده است.»
مغز این منطق، «از انسانیت خارج کردن» دیگری است. از سویی شعار «همۀ انسانها برابرند» سر میدهند و از سوی دیگر با دخترکان جزیره چون احشام سخن میگویند. این «شرّ روزمره»، بیماری سیستماتیک جامعۀ نخبگان غربی است.
آزمایشگاه رسانه امآیتی و رابطۀ با اپستاین، نمونه زنده این سقوط اخلاقی است. ایهویهایچی، مدیر پیشین آن، با علم به محکومیت جنسی اپستاین، در ایمیلهای داخلی او را «ولدمورت» مینامید و در عین حال سیستم پیچیدهای برای دریافت پولهای کثیفش طراحی کرد.
چرا؟ زیرا «روحانیان» اگرچه صاحبنام و منزلتند، اما صاحب سرمایه نیستند و در عین حال، تشنهی پول برای حفظ توهم «تغییر جهان» خویشند. اپستاین این نیاز را میشناخت. خود را «نیکوکار علمی» جا زد: به هاروارد برای «دینامیک فرگشت» پول داد، به امآیتی برای «مطالعات میانرشتهای».
برای روشنفکر خودشیفته، هیچ چیز لذتبخشتر از این نیست که میلیاردری نه فقط چک سفید امضا کند، بلکه وانمود کند حرفهایشان را میفهمد. ارباب پول میدهد، روحانی شرافت و آبرو میفروشد. در حرم دانشگاه، زنای قدرت صورت میگیرد. استقلال آکادمیک در برابر چکبانک، چون شبنمی در برابر آفتاب ناپایدار است.
اما اگر ایهویهایچی را تکنوکراتی بدانیم، نام چامسکی ضربهای است بر پیکرۀ چپ جهانی. این فیلسوف نامدار که عمری با امپریالیسم و سرمایهداری ستیز کرد، نه تنها با اپستاین رابطۀ مالی نزدیک داشت، که در ایمیلهای خصوصی، صمیمیتی عجیب با او بروز داد. و در ۲۰۱۹، هنگامی که اپستاین در طوفان تازهای گرفتار شد، چامسکی به او نسخه پیچید: «بهترین راه، نادیده گرفتن است.»
در آن لحظه، همۀ دیوارهای اخلاقی چون کاغذ فرو ریخت. این سند گواهی میدهد در نظام نو-فئودال، اگر در رأس «روحانیان» جای گرفته باشی، خود را از قضاوت اخلاقیِ زمینیان مستثنی میدانی. آنگاه که شورشیان به ندیمان ارباب بدل میشوند، مقاومت به نمایشی گرانقیمت فروکاسته میشود.
بانکها پرچم رنگینکمان به سردر میزنند، از «تنوع و شمولیت» مِیگویند. اما در خلوت، واحد تطبیق قانونِ جیپی مورگان میداند اپستاین پولشویی و قاچاق انسان میکند، اما چشم میبندد؛ چون «مشتری ویژه» است.
در توییتر کافی است #جان_سیاهان_مهم_است بنویسی، گویی برگ عفو امضا کردهای. میتوانی کارگران را استثمار کنی، مالیات ندهی. این حقهای است استادانه: منحرف کردن خشم تودهها از تضاد طبقاتی (غارت اقتصادی) به سوی جنگهای فرهنگی. اربابان در قلعهها شامپاین مینوشند و رعایا بر سر «دستشویی به چند رنگ؟» یکدیگر را میدَرَند.
قانون؛ زنجیر برای رعیت، دستمال برای خواجه
در نظام نو-فئودال، قانون نه عدالت، که سگگرگبان نخبگان است. اپستاین با سابقهای انباشته از جرم، بارها با هندوانهکاری قضایی از چنگال قانون گریخت.
بازار سیاه نفوذ، امروز شکلی «مشروع» یافته است. پیشتر پولهای نقد در پاکت، حالا بنیادهای خیریهٔ بینامونشان. میلیاردرها بیکران پول میدهند بیآنکه نامشان فاش شود. لئونارد لئو، با ۱/۶ میلیارد دلار پول سیاه، قاضی میخرد. قاضیهای محافظهکار دیوان عالی، چندتایشان از صافی او گذشته و به نیمکت عالی رسیدهاند. یعنی حتی اگر در انتخابات ببری، من دادگاه را در اختیار دارم تا قانونت را لغو کنم.
«درِ دوّار» را ببینید. مدیران ارشد افدیای پس از کنارهگیری، همگی در شرکتهای داروسازی منصبی عالی مییابند. دیروز برایشان مجوز داری صادر میکردی، امروز حقوق میلیونی میگیری. تحقیقات نشان میدهد افدیای با صراحت به کارکنان خود میگوید: «قانون منعتان کرده مستقیماً لابی کنید، اما میتوانید پشت صحنه هدایت کنید.» این نهادِ ناظر است یا کارآموزی شرکتهای داروسازی؟
راز گرانی درمان، نابسامانی زیرساختها، هزینههای سرسامآور نظامی در آمریکا همین جاست. پشت هر خطمشی، لولهای است که از خزانۀ ملی به استخر خصوصی فلان ارباب کشیده شده.
«رویای آمریکایی» در کما، کاستوارگی طبقاتی
بدون درک «نو-فئودالیسم»، نه آمریکای امروز را میشود فهمید، نه جهان را. جیمز کورکین، جامعهشناس، در «آمدن نو-فئودالیسم» هشدار میدهد آنچه «رویای آمریکایی» و ارتقای طبقاتی از راه کار و کوشش مینامیدیم، مرگ مغزی شده است. سرمایهداری که به تحرک اجتماعی میبالید، اکنون ساختاری کاستی را بازتولید میکند. در این جامعۀ ۲/۰ فئودال، انسانها نه بورژوا و پرولتر، که در چهار کاست جاگیر شدهاند:
کاست نخست: «اربابان اولیگارش»
بزوس، ماسک، زاکربرگ، گیتس. در قرون وسطی، ارباب زمین و شمشیر داشت. امروز، ارباب «اقطاع ابری» ست. میخواهی کالا بفروشی؟ باید به آمازون راهداری بدهی. میخواهی حرف بزنی؟ باید به ایکس گواهی بدهی. میخواهی ارتباط برقرار کنی؟ باید به فیسبوک مالیات دادهای بپردازی. اینان نه فقط پول، که «حاکمیت»ی فراتر از وستفالیا دارند. از نگاه آنان، کاخ سفید تنها «دفتر منطقۀ واشنگتن»ِ تجارتخانهشان است.
کاست دوم: «روحانیان»
استادان دانشگاه، سلبریتیهای رسانه، مدیران انجیاوها، ستارگان هالیوود. در سدههای میانه، روحانی کتاب خدا را تفسیر میکرد تا حاکمیت ارباب را مشروع سازد. امروز، روحانی «درستاندیشی سیاسی» را تفسیر میکند. انبوهی از واژگان پیچیده میسازد (تنوع، برابری، شمولیت، ردپای کربن) تا خندقی عقیدتی پیرامون نظام ایجاد کند. جایگاهشان پارادوکسیال و ریاکارانه است: برای بقا محتاج پول اربابند، ارباب برای خرید آمرزش، محتاج دهان روحانیان.
کاست سوم: «دهقانان خودکفا»ی محکوم به فنا
همان طبقۀ متوسط افسانهای آمریکا، خردهبورژواها. اینان تلخترین سرنوشت را دارند. آنان شالودۀ دموکراسی قدیم بودند و امروز، ارباب (سرمایۀ انحصاری) و روحانی (مقررات زیستمحیطی و دست و پاگیر) دستبهدست هم دادهاند تا آنان را نابود کنند. سراشیبی سقوط به سوی تهطبقه؛ پایگاه همیشگی پوپولیسم ترامپ.
کاست چهارم: «رعایای نوین»؛ انبوه جمعیت
همان مردم عادی. بیدارایی، بیخانه، غرق در وام دانشجویی و بدهی کارت اعتباری. ابزار تولید در اختیارشان نیست؛ در فرمان الگوریتم، غذا میرسانند، تاکسی اینترنتی میرانند، در غرفههای شیشهای کُد میزنند. خراجشان گندم نیست، دادههایشان است. هر کلیک بر ویدئوی کوتاه، باروری کشتزار ارباب است. در این سیستم، فقرا گناهکارند و اطاعت، غریزهای زیستشناختی.
اپستاین نه تنها بر بستر این جامعۀ نئوکاستی شبکهاش را گستراند، که خود زائیده اقتصادِ در حالِ سرطانی شدن است. یانیس واروفاکیس، وزیر پیشین دارایی یونان، نظریهای جسورانه داد: «سرمایهداری مُرد؛ به فئودالیسم فناورانه دگردیسی یافت.»
در سرمایهداری کلاسیک، سرمایهدار از راه رقابت، نوآوری و فروش کالا «سود» میبرد. اما امروز، غولهای فناوری «سود» نمیبرند؛ «بهرهٔ زمین» میستانند. بهطور مشخص: «بهرهٔ زمین ابری».
تصور کنید در آمازون خرید میکنید. گمان میکنید در بازار آزادید؟ نه، در «ملک اربابی» بزوس. فروشندگان ثالث، رعیتهای تابعاند. آخرین آمارها نشان میدهد آمازون از هر یک دلار درآمد فروشنده، ۵۱ سنت به عنوان کارمزد، هزینه تبلیغات و لجستیک برمیدارد. این تجارت نیست؛ باجستانی است. بزوس نیازی به بهبود محصول ندارد؛ کافیست انگشت بر صفحه کشیده، جریانِ کالای «رعیت» را قطع کند.
واروفاکیس در توصیف موقعیت آدم عادی میگوید: «سرمایهٔ ابری نه فقط دارایی مادی، که دارایی روانی ما را نیز تصاحب میکند.» آدم عادی بدل به «رعیت ابری» شده که با کار رایگان (دادههایش) الگوریتم را تغذیه میکند؛ همان الگوریتمی که برمیگردد و امیال و رفتارش را مهار کرده، در حصار اطلاعاتی زندانیاش میکند. در چنین محیطی، «آزادی انتخاب» چیزی نیست جز انتخاب غذا از منوی غذاخوری زندان.
اپستاین، روغنکار پیوند این «اربابان ابری» با اشراف جهان کهن بود. در این نظم، قانون برای فرودستان زنجیر است و برای فرادستان دستمال؛ حاکمیت از آنِ دولتها نیست، که چونان «استارلینک» به ارباب خصوصیای چون ماسک واگذار شده. او میتواند به میل خود سرویس ماهوارهای در کریمه را قطع یا وصل کند و سرنوشت جنگی را دگرگون سازد.
اگر نخبگان جهان را قبضه کردهاند، چرا صحن سیاست آمریکا چون میدان نبرد است؟ «پیتر تورچین»، پدر «پویاییشناسی تاریخی»، دقیقترین پیشبینی را دارد: «ازدیاد نخبگان».
تورچین هشدار میدهد: دهههاست «پمپ ثروت» آمریکا با نهایت سرعت، دارایی طبقه متوسط و فرودست را از مسیر حباب سلامت، آموزش و فاینانس به سوی طبقه فرادست پمپاژ کرده. اما این پدیده، عارضهای جانبی داشته: «نخبگان زائد».
یعنی: متقاضیان قدرت بسیارند، صندلیها کم. پولدارها زیاد شدهاند؛ جوانان تحصیلکرده و جاهطلبِ مشتاق قدرت (نخبگان آماده به خدمت) چندین برابر. اما سنا ۱۰۰ کرسی دارد، رئیسجمهور یکی، کرسی استادی ممتاز در هاروارد محدود. کاسه و کوزه بسیار، نان اندک؛ چه باید کرد؟
رقابت درونگروهیِ مرگبار. این نخبگان دیگر متحد نیستند؛ «بازی مرکب» راه انداختهاند. ترامپ و بنون، بهعنوان «ضد نخبگان» طردشده، تصمیم میگیرند میز را واژگون کنند؛ از خشم رعایا (تودهها) بهعنوان قوچی برای در هم شکستن «دولت عمیق» بهره میگیرند. در مقابل، هیلاری و بایدن بهمثابه «جریان اصلی»، دستگاه قضایی، رسانه و اطلاعات را به کار میگیرند تا حریف را پاکسازی کنند.
اپستاین، قربانی این جنگ داخلی نخبگان شد. تا وقتی همه سر سفرهاتفاق بودند، دوست همگان بود. به محض آنکه پنجه در پنجه افکندند، کمپرمتهایش بدل به بمب اتم شد. پس باید میمرد، یا لااقل خاموش میشد. در آمریکا، رازدارِ خوب، رازدارِ مرده است.
واقعیت آن است که اپستاین نقشی کوچک در این سیستم داشت. قهرمانان اصلی، «اربابان اولیگارش» حقیقیاند؛ ماسک و پیتر تیل. ما باید به فراسوی کنترل نهادها نگاه کنیم؛ به مرحله نهایی قدرتِ جعبه سیاه: کنترل خودِ حاکمیت ملی.
در ۲۰۲۲، هنگامی که ارتش اوکراین برای حملۀ غافلگیرانه با قایقهای بدون سرنشین به ناوگان روسیه در کریمه آماده میشد، ارتباط قطع شد. اختلال از سوی روسیه نبود؛ ماسک یکجانبه استارلینک را از کار انداخته بود.
ژرفای این رویداد واکاوینیاز است: یک شهروند خصوصی، با تصمیم شخصی، عملیات نظامی یک کشور مستقل را که متحد دولتی دیگر بود، بیاثر کرد. روزگاری، حق جنگ و صلح، جوهرۀ حاکمیت ملی بود. اما در عصر فئودالیسم فناورانه، زیرساخت حیاتی بدل به اقطاع اربابان خصوصی شده است. وزارت دفاع آمریکا امروز چونان پادشاهان سدههای میانه، ناچار با ماسک پای میز مذاکره مینشیند تا لشکر ارباب را به میدان بفرستد.
در قلمرو اقتصاد نیز حاکمیت در حال انتقال است. آمازون، در عمل، ۵۱٪ مالیات بر فعالیتهای تجاری سکوی خود وضع میکند. این فقط انحصار نیست؛ این طلوع دولت خصوصی ست. آمازون قانون میگذارد، داوری میکند، مالیات میستاند؛ بیآنکه هیچ سازوکار دموکراتیکی آن را مهار کند. اقتصاد حقیقی زیر بارِ «اجارهبهای ابری» خفه شده و تورم حاصل، بر دوش ما رعایای نوین سنگینی میکند. خیال میکنیم در حال مصرفیم، غافل از آنکه در حال ادای خراجیم.
جهان در آیینۀ جعبۀ سیاه
این موج افشاگری اسناد اپستاین برای ما، آیینه عبرت است. تصویری عریان از آنچه رخ میدهد آنگاه که قدرت سرمایه بیمهار، جامعه را به ورطۀ تاریک سقوط میکشاند. این نزاع ایدئولوژیها نیست؛ دگردیسی ژرف در تمدن بشری ست. باید از پس این آیینه، نه شعار «آمریکا در حال زوال»، که تصویر هولانگیز پیوند «منطق سرمایه» و «طغیان فناوری» را دید:
خانوادگی شدن سیاست: گردش قدرت دیگر در گرو آرای عمومی نیست؛ وابسته به خون، سببی و پیمانهای سری.
توخالی شدن دولت: خدمات عمومی به اربابان برونسپاری شده و حاکمیت ملی، به شقّههای رقمی تقسیم.
اتمیزه شدن مردم: در پیلههای تنیده از الگوریتم اسیریم؛ خیال میکنیم خود را ابراز میداریم، اما در حقیقت ماده خامِ مورد نیاز ارباب را تولید میکنیم.
عصر ما، عصر فروپاشی نظم کهن و تولد نظمی ناشناخته است. تورچین هشدار داده بود: سیستمِ پمپ ثروتِ بینهایت، ناپایدار است. خیزش پوپولیسم، گسست عمیق اجتماعی، همگی فریادهای خامِ رعایایی است که پس از قرنها سر برآوردهاند. بیداریشان شاید خوشآیند نباشد، شاید همراه با خشونت باشد، اما بیگمان نشانه فروپاشی قریبالوقوع نظام است.
آن روز که موسیقی پایانی این بالماسکه نواخته شود و نقابها فرو ریزد، جهان عریان و بیرحم قدرت بیپیرایه، بر همگان هویدا خواهد شد.
وظیفۀ ما آن است که هر چه جهان بیرون در تلاطم است، کلید گشایش «جعبه سیاه» را از کف ندهیم؛ تا فناوری هرگز به زنجیر، و سرمایه به ارباب بدل نشود.

