
لغزش در داوری:
نقدی بر موضع هیئت سیاسی حزب چپ ایران در بزنگاهِ فشار خارجی
بابک دریایی
مقدمه
در لحظهای که تهدیدِ خارجی دیگر یک احتمالِ انتزاعی نیست و جنگِ روایتها بهصورت سازمانیافته بر بسترِ تحریم، فشار سیاسی و تهدید نظامی پیش میرود، سیاست مسئولانه با یک آزمونِ تاریخی روبهروست: آیا نیروهای منتقد میتوانند همزمان بر نقدِ بیامانِ کاستیها و نابرابریهای درونملی پای بفشارند و مرزبندیِ قاطع خود را با پروژههای فشار و مداخلۀ بیرونی حفظ کنند؟ یا آنکه در هیاهوی رسانهایِ غرب و اقتصادِ توجهِ شبکههای اجتماعی، معیار داوری آرامآرام جابهجا میشود و نقدِ درونزاد، ناخواسته به پیوستِ رواییِ دیپلماسیِ جنگی فرو میغلتد؟
تجربۀ مهاجرتِ طولانی و زیست در زیستبوم رسانهایِ قدرتهای مسلط، صرفاً تغییرِ مکان نیست؛ تغییرِ میدانِ سیاست است. در این میدان تازه، دیدهشدن، دسترسی به تریبونهای معتبر غربی و همنوایی با روایتهای غالب، به سرمایۀ نمادین بدل میشود. خطر آنجاست که این سرمایۀ نمادین، بهتدریج جای پیوند با واقعیتِ زندگی مردمِ داخل را بگیرد و سنجۀ «درست/نادرست» از منافعِ ملموس جامعه خودی به پسندِ اتاقهای فکر و رسانههای مسلط منتقل شود. این جابهجاییِ معیار، نه یک لغزشِ لفظی، که چرخشِ عمیقِ سیاسی-اخلاقی است: لحظهای که نقد، از ابزارِ اصلاح به زبانِ مشروعیتبخشی به فشار خارجی بدل میشود.
این یادداشت میکوشد یکی از نشانههای نگرانکننده این چرخش را واکاوی کند: دگرگونیِ مواضع بخشی از نیروهایی که زمانی خود را در سنتِ چپِ ضدامپریالیست تعریف میکردند، اما امروز—در دوری از میدانِ واقعیِ جامعه و در همصدایی با سیاستهای قدرتهای غربی—به موضعهایی نزدیک شدهاند که پیامد عینیاش تقویتِ تحریم، تضعیفِ بازدارندگیِ ملی و سنگینتر شدنِ هزینه بر دوشِ مردم است. مسئله، صرفِ اختلافِ نظری درونِ چپ نیست؛ مسئله، لغزش در «سنجۀ استقلال» است: جابهجاییِ جایگاهِ داوری از منافعِ مردمِ ایران به روایتهای مسلطِ بیرونی.
هدف این نقد، نفیِ نقد درونملی یا تعطیلِ عدالتخواهی نیست. برعکس، از موضعِ چپِ ضدامپریالیستِ مسئول نوشته میشود: سنتی که مبارزه با نابرابری و بیعدالتی در داخل را همزمان با نفیِ سلطه و مداخلۀ امپریالیستی میفهمد و این دو را دو روی یک سکه میداند. در لحظهای که تهدید دمِ درِ خانه است، این مرزبندی نه «اردوگاهگرایی» است و نه مصلحتاندیشیِ محافظهکارانه؛ شرطِ امکانِ سیاستِ مسئولانهای است که هم به رنجِ مردم پاسخ دهد و هم از استقلال و امنیتِ جمعی پاسداری کند.
از اختلاف سیاسی تا جابهجایی معیار داوری
مسئله پیشِ رو، صرفاً اختلاف نظر درونِ خانواده چپ یا تنوع قرائتها از سیاست روز نیست. آنچه امروز باید به آن پرداخت، جابجاییِ معیار داوری سیاسی است: انتقال سنجه از «منافع ملموس مردم ایران و استقلال ملی» به «همنوایی با چارچوبهای مسلطِ قدرتهای غربی». این جابهجایی، نقد را از جایگاهِ درونزادِ اصلاحخواهانه بیرون میکشد و—خواسته یا ناخواسته—در مدارِ دیپلماسیِ فشار و جنگ روایتها قرار میدهد.
بیانیه اخیرِ هیئت سیاسی «حزب چپ ایران» در استقبال از تصمیم اتحادیه اروپا برای برچسبزنیِ تروریستی به سپاه پاسداران، دقیقاً در همین نقطه میایستد. مسئله، نیت افراد یا سابقه مبارزاتی آنان نیست؛ مسئله، پیامدِ عینیِ یک موضع سیاسی است: همصدایی با سازوکارهای فشار بیرونی علیه کشوری که زیر تهدیدِ نظامی، تحریمِ اقتصادی و جنگ شناختیِ تمامعیار قرار دارد.
این موضعگیری اکنون، با رسمیشدن تصمیم شورای اروپا برای تروریستیخواندن سپاه پاسداران، معنایی عینیتر و پیامدی سنگینتر یافته است. در شرایطی که کشور زیر فشار فزایندۀ تحریمها، تهدید نظامی و محاصرۀ ژئوپلیتیک قرار دارد و سایۀ درگیری مستقیم بر منطقه سنگینی میکند، همصدایی با چنین تصمیمی نه یک اختلاف نظر انتزاعی، بلکه کنشی سیاسی با پیامدهای واقعی برای امنیت جمعی و معیشت مردم است.
در لحظهای که حتی روزنههای حداقلی تنشزدایی و مهار رویارویی مستقیم، بهسختی در حال شکلگیری است، استقبال از تصمیمی که عملاً در خدمت تشدید منطق محاصره و تقابل است، به معنای ایستادن در سمت نیرویی است که مسیر صلح را تنگتر و میدان جنگطلبان را گستردهتر میکند. اینجا دیگر بحث اختلاف تئوریک درون چپ نیست؛ بحث مسئولیت سیاسی در قبال سرنوشت مردمی است که هزینۀ این بازیهای ژئوپلیتیک را با زندگی روزمره خود میپردازند.
نقدِ مسئولانه از درون، نه مشروعیتبخشی به فشار از بیرون
چپِ ضدامپریالیستِ مسئول هرگز نقد قدرت، مطالبه عدالت اجتماعی، یا اعتراض به سیاستهای نابرابر و ضدکارگری در داخل را تعطیل نکرده است. برعکس، ستون فقرات این سنت، نقد بیامانِ درونملی در کنار مرزبندیِ قاطع با تحریم، تهدید و مداخله خارجی بوده است. این دو، رقیب هم نیستند؛ دو شرطِ مکملِ سیاستِ رهاییبخشاند.
برچسبزنیِ برونزا به نیروی نظامیِ رسمی یک کشور—در بزنگاهی که محاصره اقتصادی و تهدید نظامی واقعی است—از جنسِ نقد درونملی نیست. حتی اگر کسی نقدهای جدی به نقشها و عملکردهای سپاه در عرصههای مختلف داشته باشد، پیوستن به این برچسبزنیِ برونزا، لغزش از نقد به همدستیِ روایی با دیپلماسیِ فشار است. این موضع، نه به توان چانهزنیِ جامعه ایران کمک میکند و نه به گشودنِ افقهای اصلاح پایدار؛ بلکه ناخواسته به تشدیدِ فشارهایی یاری میرساند که هزینهاش را زندگیِ روزمره مردم میپردازد.
وارونگیِ اخلاقیِ سیاست: وقتی مدافعان وطن «تروریست» خوانده میشوند
سپاه پاسداران—با همه مناقشهها و نقدهای درونملی درباره نقش و عملکردش—در چهار دهۀ گذشته، در برابر تهدید خارجی، فشار نظامیِ آمریکا و اسرائیل و پروژههای بیثباتسازی منطقهای ایستاده است؛ نهادی که در جنگ هشتساله بارِ دفاع از سرزمین را بر دوش کشید، هزاران فرزند این خاک را در راه پاسداری از وطن تقدیم کرد و در مهار تروریسم تکفیری—آن پروژۀ ویرانگرِ منطقه—در خط مقدم ایستاد. «تروریست» نامیدن چنین نهادی در بزنگاهِ تهدید، صرفاً یک داوری سیاسی نیست؛ وارونهسازیِ اخلاقیِ واقعیتِ دفاع از وطن است.
این وارونگی، راه را برای تطهیرِ ارتشهای ویرانگر و سیاستهای نسلسوزِ منطقهای هموار میکند: همانهایی که بمبارانِ غیرنظامیان، محاصرۀ غذایی و تخریبِ زیرساختها را به نام «امنیت» یا «مداخلۀ بشردوستانه» عادیسازی کردهاند. وقتی مدافعانِ جانبرکفِ این خاک به «تروریست» فروکاسته میشوند، زبانِ سیاست از نقد به همصداییِ روایی با پروژۀ تضعیف ایران میلغزد.
استحاله در مهاجرت: وقتی زیستِ طولانی در مدار رسانهای غرب معیارها را میفرساید
بخش دردناک ماجرا آنجاست که این لغزش از سوی جریانی رخ میدهد که بخشی از گردانندگانش روزگاری با زبانِ استقلال و ضدامپریالیسم سخن میگفتند و برای رهاییِ این سرزمین هزینه دادهاند. تجربۀ تاریخی نشان میدهد که زیستِ طولانی در زیستبومِ رسانهای و سیاسیِ غرب، اگر با پیوندِ زنده با میدانِ واقعیِ زندگی مردم در داخل همراه نباشد، بهتدریج معیارها را میفرساید: حساسیت به پیامدهای امنیتی کاهش مییابد؛ زبانِ عدالتخواهی میماند، اما پیوندش با منافع ملموس مردم سست میشود. حاصل، لغزشی آرام از «نقد برای اصلاح» به «روایت برای فشار» است.
این لغزش نه تصادفی است و نه صرفاً خطای فردی؛ محصولِ همافزاییِ جنگ شناختی، اقتصادِ توجه در فضای مجازی، و جذابیتِ دیدهشدن در مدارِ روایتهای مسلط است. اما نامگذاریِ دقیقِ این پدیده، شرطِ امکانِ بازگشت به معیارهای تاریخیِ چپِ رهاییبخش است.
بازسازیِ معیار: چپِ ضدامپریالیستِ مسئول چه میگوید؟
چپِ ریشهدارِ این سرزمین زمانی با یک معیار اخلاقی شناخته میشد: هیچ نقدی علیه وطن، به بهای مشروعیتبخشی به فشار و مداخلۀ خارجی پیش نمیرود. سنتِ چپِ تاریخی در ایران، مبارزه با سلطۀ بیرونی را در کنار مطالبه عدالت اجتماعی در داخل میدید—دو روی یک سکه. بازگشت به این معیار، نه اردوگاهگرایی است و نه تعطیلِ نقد؛ شرطِ امکانِ سیاستِ مسئولانه در جهانِ نابرابر امروز است.
در بزنگاهی که تهدید، دمِ درِ خانه است، وظیفه اخلاقیِ چپ آن است که نقدِ درونزاد را زنده نگه دارد، اما اجازه ندهد این نقد به خوراکِ دیپلماسیِ فشار و جنگ تبدیل شود. این مرزبندی، خطِ تمایزِ میان سیاستِ رهاییبخش و سیاستی است که—حتی به زبان عدالت—در عمل رنجِ مردم را سنگینتر میکند.
جمعبندی
در این بزنگاه، مسئله فقط اختلافِ روایتها نیست؛ مسئله «معیارِ داوری» است. اگر معیار از رنج و منافعِ مردمِ داخل و ضرورتِ حفظِ ایرانِ یکپارچه جدا شود و به تأیید بیرونی گره بخورد، سیاست—حتی با زبانِ آزادی—به پیوستِ فشار بدل میشود.
چپِ مسئول، درست در همینجا آزمون میشود: نقدِ درونزاد را زنده نگه میدارد، اما آن را به پُلِ مشروعیت برای تحریم، تهدید و مداخله تبدیل نمیکند.
به زبانِ روشن: هیچ آرمانی، بمبارانِ شهرها و فرسودنِ زیرساختها و جانِ مردم را «هزینۀ مجاز» نمیکند؛ و هیچ اختلافی، کلیدِ خانه را به دستِ بیگانه نمیسپارد.
راهِ خروج، بازگشت به سیاستِ ملی-مردمی است: مطالبهگریِ سازمانیافته درونِ کشور، مرزبندی با دیپلماسیِ جنگ، و بازسازیِ «امرِ مشترک»ی که ایران را—با همۀ تفاوتها—خانه زیستنیِ همگان نگه میدارد.

