واشینگتن آن را «مشارکت» می‌خواند و ویتنام «بقا»: چگونه امپراتوری خاطرهٔ جنگ را آسیب‌شناختی جلوه می‌دهد

در


واشینگتن آن را «مشارکت» می‌خواند و ویتنام «بقا»: چگونه امپراتوری خاطرهٔ جنگ را آسیب‌شناختی جلوه می‌دهد

رسانه‌های شرکتی، هوشیاریِ به‌سختی حاصل‌شدهٔ یک ملت را به مثابهٔ «ناامنی روانی» بازتعریف می‌کنند و بدین‌سان، به شکلی نامحسوس به مخاطبان می‌آموزند که به غریزهٔ بقای مردمی که پیش‌تر هجمه و نابودی را از سر گذرانده‌اند، با دیدهٔ تردید بنگرند. تاریخِ مدفونِ بمباران‌ها، جنگ‌های شیمیایی و اهرم‌های اقتصادی بار دیگر رخ می‌نماید تا نشان دهد که احتیاطِ هانوی، نه از لجاجت ایدئولوژیک، بلکه از واقعیت مادیِ زیسته برآمده است. در پسِ ادبیاتِ همکاری، ساختاری جهانی ایستاده است که در آن تجارت، پیوندهای امنیتی و دیپلماسی، هم‌زمان ابزارهای انضباط‌بخشی هستند و فضا را برای حاکمیتِ راستین تنگ می‌کنند. از دل این شناخت، فراخوانی برای همبستگی طبقهٔ کارگر فراتر از مرزها برمی‌خیزد؛ علیه همان ماشین امپریالیستی که از سویی ثبات ملت‌ها را در خارج از مرزها بر هم می‌زند و از سوی دیگر، ثروت و امنیت را از جوامع داخلی سلب می‌کند.

پرینس کاپون | اطلاعاتِ تسلیحاتی‌شده
ترجمه مجله جنوب جهانی

آن‌گاه که امپراتوری معنای مجازِ هراس شما را تعیین می‌کند
روایتی که به ما تحویل داده می‌شود — «سندی داخلی نشان‌دهندهٔ آمادگی ارتش ویتنام برای جنگ احتمالی با آمریکا است» — با صدای آرام و متینِ روزنامه‌نگاریِ نهادی عرضه می‌گردد. نه فریادی در کار است و نه پرچم‌گردانیِ آشکاری؛ تنها طنینِ استوارِ گزارش‌گریِ حرفه‌ای. به ما گفته می‌شود که در پشت درهای بسته، طراحان نظامی ویتنام، ایالات متحده را یک متجاوز بالقوه قلمداد می‌کنند؛ مشارکت در ملاء عام، سوءظن در خفا. این تضاد، همان قلابی است که مخاطب را درگیر می‌کند. اما کارکردِ واقعیِ مقاله، افشای این تناقض نیست، بلکه آموزشِ نحوهٔ تفسیر آن به ماست.
سند داخلی تقریباً مانند یک «اعتراف» ارائه می‌شود. با وجودِ آن به‌گونه‌ای برخورد می‌شود که گویی سندی بر ذهنیت واقعی ویتنام است، چنان‌که انگار برنامه‌ریزی برای شرایط اضطراری، با وحیِ ایدئولوژیک تفاوتی ندارد. هیچ درنگی صورت نمی‌گیرد تا خاطرنشان شود که ارتش‌ها در همه‌جا برای بدترین سناریوها آماده می‌شوند، یا برنامه‌ریزی دفاعی بر پایهٔ تصور خطر، پیش از وقوع آن، بنا شده است. در عوض، مقاله به شکلی بی‌سروصدا ما را به سمت یک قرائت روان‌شناختی سوق می‌دهد. ویتنام نه کشوری محتاط یا استراتژیک، بلکه «مضطرب»، «فاقد امنیت» و «نگران» توصیف می‌شود. یک تمرین نظامیِ کاربردی، به مثابهٔ یک وضعیت عاطفی بازتعریف می‌گردد.
از این نقطه به بعد، لنز دوربین از قدرت به سمت شخصیت می‌چرخد. ما را در میان تنش‌های مفروض در کادر رهبری ویتنام هدایت می‌کنند: محافظه‌کاران در برابر اصلاح‌طلبان، صداهای نظامی در برابر صداهای دیپلماتیک. داستان شبیه به سیاست‌های داخلی یک اداره است که تا سطح دولت بزرگ‌نمایی شده باشد. آنچه از نظر پنهان می‌ماند، توجه مستمر به نیروهای کلانی است که به این مباحث شکل می‌دهند. واقعیت‌های ساختاری به پس‌زمینه رانده می‌شوند و در عوض، تمرکز بر این قرار می‌گیرد که چه کسی چه احساسی دارد و کدام جناح راحت‌تر یا مضطرب‌تر است. ژئوپلیتیک به مسألهٔ «خُلق و خو» بدل می‌شود.
برای تثبیت این تفسیر، مقاله به شدت بر گروهی آشنا از مفسران تکیه می‌کند: تحلیل‌گران اندیشکده‌ها، پژوهشگران سیاست‌گذاری و محققان سازمان‌های غیردولتی. کارکرد آن‌ها نه به چالش کشیدنِ قاب‌بندیِ موجود، بلکه عادی‌سازی آن است. از دریچهٔ نگاه آنان، هوشیاری به «ناامنی» بدل می‌شود و حافظهٔ تاریخی به مثابهٔ ناتوانی در گذار از گذشته بازنمایی می‌گردد. اقتدار نهادیِ آن‌ها جایگزینِ استدلال می‌شود. پیام، ظریف اما منسجم است: کسانی صلاحیت دارند «هراسِ معقول» را تعریف کنند که خود در همان دنیای سیاست‌گذاری‌ای جای گرفته‌اند که مولدِ رابطهٔ مورد بحث بوده است.
زبان، بخش بزرگی از این کارِ بی‌صدا را پیش می‌برد. اقدامات و نیت‌های ایالات متحده با واژگانی چون «مشارکت»، «ثبات» و «منافع مشترک» توصیف می‌شوند. در مقابل، دغدغه‌های ویتنام با مفاهیمی چون سوءظن به «انقلاب‌های رنگی»، ترس از نفوذ خارجی و نگرانی دربارهٔ امنیت نظام تداعی می‌گردد. یک طرف با ارزش‌های جهانی سخن می‌گوید و طرف دیگر به گونه‌ای به تصویر کشیده می‌شود که گویی گرفتارِ تهدیدات داخلی است. سلسله‌مراتبِ مشروعیت در بطنِ انتخاب واژگان تعبیه شده است؛ یک مجموعه از انگیزه‌ها اصولی به نظر می‌رسد و دیگری تدافعی.
و سپس نوبت به سکوت‌ها می‌رسد. ما صدای مقامات، تحلیل‌گران و نهادها را می‌شنویم، اما نه صدای کارگران، کشاورزان، کهنه‌سربازان یا مردم عادی ویتنام را که زندگی‌شان تحت تأثیر جنگ، تحریم‌ها یا توافقات امنیتی شکل می‌گیرد. ویتنام به شکلِ وزارتخانه‌ها و جناح‌ها ظاهر می‌شود، نه به مثابهٔ یک جامعه. قلمرو انسانی با یک چشم‌انداز سیاسی انتزاعی جایگزین شده است. این غیاب کمک می‌کند تا بحث در سطح استراتژی و روان‌شناسی باقی بماند و به تجربهٔ زیسته نزدیک نشود.
در پایان، اتفاقی تعیین‌کننده رخ داده، بی‌آنکه صراحتاً بیان شود. این احتمال که برنامه‌ریزی ویتنام می‌تواند پاسخی عقلانی به شرایط مادی باشد، از قابِ تصویر بیرون رانده شده است. در عوض، خوانندگان به سوی نتیجه‌گیریِ نرم‌تری هدایت می‌شوند: این داستانی دربارهٔ بی‌اعتمادی، تنش‌های عصبی و اضطراب‌های باقی‌مانده است. ایالات متحده تا حد زیادی خارج از این مسأله باقی می‌ماند و در جایگاه شریکی قرار می‌گیرد که نیت‌هایش به‌طور ضمنی معقول است. وقتی امپراتوری تصمیم می‌گیرد که هراس شما قرار است چه معنایی داشته باشد، نیازی به فریاد زدن ندارد. تنها کافی است با آرامش روایت کند و اجازه دهد «لحن»، کارِ سیاسی را به سرانجام برساند.

آنچه مقاله به شما می‌گوید — و آنچه بادقت ناگفته می‌گذارد
گزارش ABC/AP داستان خود را بر پایهٔ یک سند داخلی برنامه‌ریزی دفاعی ویتنام متعلق به اوت ۲۰۲۴ بنا کرده است. این سند را به عنوان مدرکی ارائه می‌دهد که نشان‌دهندهٔ آماده‌سازی ارتش ویتنام برای «جنگ تهاجمی» احتمالی از سوی ایالات متحده در آینده است، هرچند خاطرنشان می‌کند که طراحان ویتنامی خطر فوری جنگ را پایین ارزیابی کرده‌اند. همچنین می‌افزاید که مقامات هانوی عمیقاً نگران سناریوهای «انقلاب رنگی» تحت حمایت خارج هستند — قیام‌هایی که معتقدند قدرت‌های خارجی می‌توانند از آن‌ها بهره‌برداری کنند. تمامی این موارد به گونه‌ای قاب‌بندی شده که گویی معماگونه و حتی متناقض است، چرا که در سال ۲۰۲۳، واشینگتن و هانوی روابط خود را به سطح «مشارکت راهبردی جامع» ارتقا دادند. مقاله القا می‌کند که این تنش را می‌توان با اختلافات داخلی در رهبری ویتنام توضیح داد.
آنچه به خوانندگان ارائه نمی‌شود، تاریخ مادی‌ای است که این دست برنامه‌ریزی‌ها را کاملاً قابل درک می‌کند. ویتنام یک روز صبح از خواب بیدار نشد تا تصمیم بگیرد بدگمان باشد. این کشور دهه‌ها مداخلهٔ نظامی مستقیم خارجی را تاب آورد که اوج آن جنگ با ایالات متحده بود که در سال ۱۹۷۵ پایان یافت. آن جنگ صرفاً روابط دیپلماتیک را بازآرایی نکرد؛ بلکه میلیون‌ها نفر را به کام مرگ فرستاد، شهرها و روستاها را در هم کوبید و زمین و آب کشور را از هم درید. تخمین‌های تاریخی، آمار تلفات غیرنظامیان ویتنامی را میلیونی می‌دانند و این جدای از تلفات عظیم در میان نظامیان است؛ حجمِ ویرانی، نهادها و جهان‌بینی این کشور را برای همیشه شکل داد. حافظهٔ استراتژیک در ویتنام، ایدئولوژی نیست؛ بلکه تجربهٔ زیسته‌ای است که در تاریخِ خانواده‌ها، گورستان‌های محلی و دکترین‌های برنامه‌ریزی دولتی حمل می‌شود.
یکی از ماندگارترین میراث‌های جنگ در گذشته مدفون نشده، بلکه هنوز در کالبد مردم و در خاک این سرزمین جاری است. پاشیدنِ گیاه‌کُش‌هایی مانند «عامل نارنجی» توسط ارتش ایالات متحده، بخش‌های وسیعی از جمعیت و محیط زیست را در معرض دیوکسین سمی قرار داد. منابع رسمی ویتنام تخمین می‌زنند که میلیون‌ها نفر در معرض این ماده بوده‌اند و میلیون‌ها نفر همچنان پس از گذشت دهه‌ها از پیامدهای سلامتی آن رنج می‌برند. پاکسازی زمین‌های آلوده، خنثی‌سازی بمب‌های عمل‌نکرده و مراقبت از جوامع آسیب‌دیده همچنان ادامه دارد. این تلاش‌ها اغلب به بودجه‌های خارجی و همکاری‌های فنی وابسته است و هرگاه اولویت‌های سیاستی ایالات متحده تغییر می‌کند، تداوم آن‌ها با تردید روبه‌رو می‌شود. برای مردم عادی ویتنام، «مشارکت» با بیانیه‌های مطبوعاتی سنجیده نمی‌شود، بلکه با این معیار سنجیده می‌شود که آیا خاکِ مسموم واقعاً پاکسازی شده و آیا بمب‌ها از مزارع جمع‌آوری شده‌اند یا خیر.
مقاله همچنین با ویتنام به‌گونه‌ای برخورد می‌کند که گویی یک عقلِ واحد است، در حالی که حتی گزارشِ خودِ مقاله نیز معترف است که تفاوت‌های داخلی بر سر میزان و سرعت همسویی با واشینگتن وجود دارد. این مباحث در بستر یک واقعیت اقتصادیِ سخت جریان می‌یابند: ویتنام عمیقاً به هر دو قدرت بزرگ وابسته است. چین بزرگ‌ترین شریک تجاری دوجانبهٔ آن است، در حالی که ایالات متحده یکی از بزرگ‌ترین بازارهای صادراتی آن محسوب می‌شود. این وابستگی دوگانه، از هر دو سو فشار ایجاد می‌کند. در چنین وضعیتی، اتخاذ سیاست‌های پوششی (Hedging)، احتیاط و برنامه‌ریزی برای شرایط اضطراری، نشانه‌های روان‌رنجوری نیستند؛ بلکه ابزارهای استاندارد بقا برای کشوری متوسط‌اند که در میان غول‌ها راه خود را می‌جوید.
این نوشتار همچنین ابعاد اقتصادیِ فشار را که پس‌زمینهٔ برنامه‌ریزی‌های اضطراری ویتنام را می‌سازد، نادیده می‌گیرد. در سال‌های اخیر، ویتنام خود در معرض تهدیدات فزایندهٔ تعرفه‌ای ایالات متحده و فشارهای تجاری بوده است؛ فشارهایی که در لفافهٔ اقتصادی عرضه می‌شوند اما عمیقاً با همسویی ژئوپلیتیکی گره خورده‌اند. این اقدامات سیگنال می‌دهند که دسترسی به بازار ایالات متحده می‌تواند مشروط به موضع‌گیری سیاسی باشد و نه صرفاً تراز تجاری. این الگو مختص به ویتنام نیست. تحلیل‌گران توصیف کرده‌اند که دولت ترامپ چگونه تعرفه‌ها را به ابزارهای قهریِ حکمرانی بدل ساخته و امتیازات استراتژیک و اقتصادی را از کشورهای شریک به‌گونه‌ای استخراج کرده است که بیش از تجارت متقابل، به «خراج» شباهت دارد (تحلیل رژیم تعرفه‌ای ترامپ به مثابهٔ اهرم فشار ژئوپلیتیک قهری). گزارش روزنامهٔ گاردین نیز به همین ترتیب خاطرنشان می‌کند که تعرفه‌ها به شکلی فزاینده به عنوان سلاح‌های سیاسی به کار گرفته می‌شوند و جایگزین دیپلماسی سنتی شده‌اند تا کشورها را مجبور کنند به جای مذاکره بر سر شرایط تجاری، با اولویت‌های سیاست خارجی ایالات متحده همسو شوند (تحلیل جایگزینی دیپلماسی با تعرفه در حکمرانی ایالات متحده). این منطق قهری به تلاش‌های صریح برای شکل دادن به تصمیمات حاکمیتیِ سیاست خارجی دیگر کشورها نیز تسری یافته است؛ چنان‌که در تهدید رئیس‌جمهور ترامپ مبنی بر وضع تعرفه علیه هر کشوری که به کوبا نفت برساند، دیده شد — اقدامی که به‌طور گسترده به عنوان فشار بر دولت‌هایی مانند مکزیک برای انطباق با موضع ژئوپلیتیک واشینگتن تعبیر گردید (گزارش PBS دربارهٔ تهدیدات تعرفه‌ای گره‌خورده به محموله‌های نفتی کوبا). در چنین فضایی، وابستگی متقابل اقتصادی دیگر از منظر هانوی «بی‌طرفانه» به نظر نمی‌رسد. این وضعیت شبیه به مجرایی است که از طریق آن می‌توان انضباط سیاسی را اعمال کرد؛ واقعیتی که برنامه‌ریزی‌های نظامی و اضطراریِ استراتژیک را بیش از آنکه موضوعی ایدئولوژیک سازد، به واکنشی در قبال جهانی بدل می‌کند که در آن ابزارهای اقتصادی به‌طور معمول تسلیحاتی می‌شوند.
مقاله همچنین برنامه‌ریزی ویتنام را در بستر رفتارهای نظامی اخیر ایالات متحده قرار نمی‌دهد. طبق بررسی دقیق «شورای روابط خارجی»، دورهٔ دوم دولت ترامپ شامل گسترش استفاده از نیروی نظامی در مناطق متعدد بوده است: حملات مستقیم به تاسیسات هسته‌ای ایران، حملات موشکی به نیجریه، تشدید عملیات در سومالی و یمن، ادامهٔ حملات در عراق و سوریه و یک عملیات نظامی دراماتیک در ونزوئلا که منجر به ربودن رئیس‌جمهور آن کشور گشت. صرف‌نظر از زبانی که در بیانیه‌های دیپلماتیک به کار می‌رود، «زورِ فرامرزی» همچنان ابزار فعال سیاست‌های ایالات متحده است.
در نهایت، ادبیات نرمِ «مشارکت» در درون یک چارچوب استراتژیکِ سخت‌تر جای گرفته است که با جنوب شرق آسیا نه به عنوان جامعه‌ای از ملت‌های دارای حاکمیت با اولویت‌های توسعهٔ خاص خود، بلکه به مثابهٔ قلمروی برای سازماندهی در جهت برتری ایالات متحده برخورد می‌کند. در شهادت‌های نظامی خودِ واشینگتن دربارهٔ وضعیت «هندو-پاسفیک»، این منطقه از دریچهٔ «موازنهٔ قدرت»، «فعالیت‌های قهری» چین در دریای جنوبی چین و در قبال فیلیپین، جغرافیای عملیاتیِ «اولین زنجیرهٔ جزیره‌ای» و «شبکهٔ اتحادها و شرکای» ایالات متحده به عنوان «مرکز ثقل» استراتژیک آمریکا روایت می‌شود. این دیپلماسیِ بی‌طرفانه نیست؛ بلکه طرحی برای همسویی است که در آن، همکاری با این معیار سنجیده می‌شود که یک کشور تا چه حد می‌تواند در محیطِ ضد-چین تثبیت شود. همین منطق در اسناد استراتژیک ایالات متحده ظاهر می‌شود که امنیت در منطقهٔ هندو-پاسفیک را حول محور تقویت بازدارندگی و شکل‌دهی به محیط علیه یک «تهدید پیشرو» تعریف می‌کنند. و هنگامی که پیچ‌های اقتصادی سفت می‌شوند — از طریق رژیم‌های تعرفه‌ای که کشورهای وابسته به صادرات مانند ویتنام را با نرخ‌های تنبیهی هدف قرار می‌دهند — «مشارکت» کمتر به احترام متقابل و بیشتر به «دسترسی مشروط تحت تهدید» شبیه می‌شود؛ نوعی اهرم فشار که انتخاب‌های حاکمیتی در سیاست‌گذاری را با گروگان گرفتن معیشتِ مردم در برابر خواسته‌های واشینگتن، منضبط می‌کند. برای ویتنام، دست دادن با واشینگتن همراه با یک نقشه و یک دفتر کل است: ساختاری امنیتی که خودمختاری استراتژیک را محدود می‌کند و ساختاری اقتصادی که به محض اعمال خودمختاری، می‌تواند تسلیحاتی شود.
وقتی این عناصرِ مفقود به تصویر بازگردانده می‌شوند — مقیاس جنگ‌های گذشته و زخم‌های ماندگار آن، مبارزهٔ مستمر بر سر میراث‌های جنگ، مباحث داخلی شکل‌گرفته بر اثر وابستگی اقتصادی، استفاده از تعرفه‌ها به عنوان اهرم سیاسی و تداوم قدرت‌نمایی نظامی ایالات متحده در سطح جهان — برنامه‌ریزی اضطراری ویتنام دیگر یک معما به نظر نمی‌رسد؛ بلکه واکنشی است با ریشه‌های تاریخی به جهانی که در آن، قدرت بارها و بارها با کشتی، هواپیما و فرمان از راه رسیده است. بخش بعدی از این فکت‌ها به سوی سیستم گسترده‌تری می‌رود که مداوماً در حال تولید آن‌هاست.

چرا این روند ادامه دارد: قدرت، حافظه و ساختار امپراتوری
هنگامی که حقایق را در کنار یکدیگر قرار می‌دهید، روایت دیگر نه دربارهٔ «ناامنی» ویتنام، بلکه دربارهٔ ساختار جهانی است که ویتنام ناگزیر به زیستن در آن است. کشوری که از استعمار، تهاجم، بمباران‌های فرشی، جنگ شیمیایی، تحریم و انزوا جان به در برده است، اکنون با این گزاره روبروست که آمادگی برای بدترین سناریوها، نشانه‌ای از «پارانویا» و سوءظن مفرط است. اما سوابقی که بازبینی کردیم، حکایت دیگری دارند: نظم جهانی‌ای که در آن نیروی نظامی، اجبار اقتصادی و محاصرهٔ استراتژیک، نه بقایای دوران باستان، بلکه ابزارهای روزمرهٔ اعمال قدرت هستند.
طراحان ویتنامی در خلأ عمل نمی‌کنند. آن‌ها در سیستمی فعالیت می‌کنند که قدرتمندترین دولت روی زمین، صدها پایگاه فرامرزی را اداره می‌کند، تحریم‌ها و تعرفه‌ها را به مثابهٔ اهرم‌های فشار سیاسی به کار می‌گیرد و اخیراً تمایل خود را برای انجام عملیات نظامی فرامرزی علیه دولت‌های دارای حاکمیت نشان داده است. در چنین سیستمی، «مشارکت» و «فشار» نه مفاهیم متضاد، بلکه ابزارهایی هستند که در برهه‌های مختلف برای دستیابی به هدفی استراتژیک و واحد به کار گرفته می‌شوند: متمایل نگه داشتن ترازوی قدرت جهانی به یک سو.
تناقضِ موجود در قلب روایت ABC/AP نه در درون ویتنام، بلکه در ذاتِ خودِ نظم جهانی نهفته است. از سویی، ملت‌های کوچک و متوسط تشویق می‌شوند تا در تجارت جهانی ادغام شوند، سرمایه‌گذاری خارجی جذب کنند و در چارچوب‌های همکاری امنیتی مشارکت جویند؛ اما از سوی دیگر، همین مجراهای ادغام می‌توانند به «نقاط گلوگاهی» و ابزار فشار بدل شوند: تعرفه‌ها به تهدید تبدیل می‌شوند، زنجیره‌های تأمین به اهرم فشار بدل می‌گردند و پیوندهای امنیتی به انتظاراتی برای همسویی مطلق تغییر ماهیت می‌دهند. همان سیستمی که فرصت می‌آفریند، وابستگی نیز ایجاد می‌کند؛ و وابستگی همواره سایهٔ «انضباط‌بخشی» را با خود به همراه دارد.
به همین دلیل است که «حافظه» اهمیت می‌یابد. برای کشوری چون ویتنام، گذشته یک ویترین موزه‌ای نیست؛ بلکه درسی استراتژیک است که با حروف روستاهای سوخته و خاکِ مسموم نگاشته شده است. آن زمان که قدرت نظامی خارجی برای تعیین تکلیف آیندهٔ سیاسی این کشور از راه رسید، هزینهٔ آن با جان میلیون‌ها انسان و تخریب محیط‌زیست برای چندین نسل سنجیده شد. این تجربه با عادی‌سازی روابط دیپلماتیک محو نمی‌شود، بلکه بخشی از نحوهٔ محاسبهٔ خطر، ارزیابی اتحادها و دفاع از خودمختاری می‌گردد. آنچه ناظران خارجی «سوءظن» می‌نامند، برای کسانی که تهاجم را زیسته‌اند، «احتیاطِ صیقل‌خورده در بستر تاریخ» است.
همین الگو در قلمرو اقتصاد نیز رخ می‌نماید. ابزارهای تجاری که به عنوان ابزارهای بی‌طرفانهٔ بازار معرفی می‌شوند، می‌توانند به مثابهٔ مکانیسم‌های «اجبار سیاسی» به کار گرفته شوند. وقتی تعرفه‌ها به مطالبات مربوط به مهاجرت، سیاست‌های امنیتی یا همسویی دیپلماتیک گره می‌خورند، دیگر موضوعیت آن‌ها «قیمت» نیست، بلکه «قدرت» است. برای کشورهایی که در میان رقبای بزرگ‌تر راه می‌جویند، این وضعیت چشم‌اندازی ایجاد می‌کند که در آن وابستگی متقابل اقتصادی، هم سرچشمهٔ رشد است و هم ابزار بالقوهٔ فشار. برنامه‌ریزی برای اختلالات احتمالی در چنین محیطی، «هراس‌افکنی» نیست؛ بلکه اصول بنیادینِ حکمرانی است.
هیچ‌کدام از این موارد به معنای آن نیست که ویتنام در مسیری بن‌بست و تک‌بعدی گرفتار شده است. این کشور مهرهٔ شطرنج نیست؛ بلکه جامعه‌ای است با مباحثات داخلی، چشم‌اندازهای رقیب و نیروهای سیاسی فعال. برخی جریان‌ها در کادر رهبری، همسویی عمیق‌تر با سرمایه و چارچوب‌های امنیتی غرب را راهی به سوی ثبات و توسعه می‌بینند؛ در حالی که دیگران اصرار دارند که حاکمیت مستلزم حفظ فاصله، تنوع‌بخشی به شرکا و پاسداری از خودمختاری سیاسی است، حتی اگر هزینه‌ای اقتصادی در بر داشته باشد. این مباحثات نشانه‌های فروپاشی نیستند، بلکه نشانه‌های ملتی هستند که در حال مذاکره برای تعیین جایگاه خود در جهانی است که قوانین آن را کسانی نوشته‌اند که بیشترین توانایی را برای زیر پا گذاشتن‌شان دارند.
از منظر مردم عادی — کارگران کارخانه‌ها، کشاورزان استان‌های دلتا و خانواده‌هایی که هنوز با پیامدهای بهداشتی جنگ دست‌به‌گریبان‌اند — مخاطرات این انتخاب‌های استراتژیک انتزاعی نیستند. تنش‌های نظامی، تحریم‌های اقتصادی و رویارویی قدرت‌های بزرگ بر میز دیپلمات‌ها فرود نمی‌آیند، بلکه بر محیط‌های کار، بازارها و خانه‌ها آوار می‌شوند. هنگامی که دولت‌های قدرتمند اقدامات جهانی خود را تحت عنوان «حفظ نظم» قاب‌بندی می‌کنند، کسانی که در سوی دیگرِ این معادله قرار دارند، آن نظم را به مثابهٔ محدودیت، بی‌ثباتی و آسیب‌پذیری تجربه می‌کنند.
گزارش ABC/AP با برنامه‌ریزی ویتنام همچون پدیده‌ای غریب در یک سیستمِ در غیر این صورت «باثبات» برخورد می‌کند. اما سوابق گسترده‌تر، سیستمی را نشان می‌دهند که با قدرت نابرابر، مداخلات مکرر و خطر دائمیِ تحت‌فشار قرار گرفتنِ کشورهای کوچک‌تر برای قربانی کردن خودمختاری در ازای دسترسی به بازار تعریف می‌شود. از این زاویه، محاسبات دفاعی ویتنام انحراف از هنجار نیست، بلکه پاسخی به هنجاری است که بر پایهٔ سلسله‌مراتب بنا شده است.
بنابراین، پرسش واقعی این نیست که چرا ویتنام برای خطر برنامه‌ریزی می‌کند؛ پرسش واقعی این است که چرا نظم جهانی‌ای که مکرراً جنگ، اجبار و بی‌ثباتی تولید می‌کند، همچنان به عنوان یک «پس‌زمینهٔ بی‌طرف» توصیف می‌شود. تا زمانی که این ساختار نام‌گذاری و درک نشود، هر کنشِ احتیاط‌آمیز از سوی ملتی که پیش‌تر مستعمره بوده، به غلط «هراس» تعبیر خواهد شد و هرگونه اصرار بر حاکمیت، به جای آنکه یک «حق» تلقی شود، به مثابهٔ یک «معضل» با آن برخورد خواهد شد.

از شناخت تا همبستگی: معنای این وضعیت برای ما
هنگامی که لعابِ تبلیغاتی را بزداییم، آنچه باقی می‌ماند نه داستانی دربارهٔ «ناامنی‌های» یک کشور، بلکه دربارهٔ الگویی جهانی است که بر زندگی زحمت‌کشان در همه جا تأثیر می‌گذارد. وقتی دولت‌های قدرتمند مداخلهٔ نظامی، اجبار اقتصادی و فشار سیاسی را به عنوان ابزارهای سیاست خارجی عادی‌سازی می‌کنند، ملت‌های کوچک‌تر به اتخاذ مواضع دفاعی مجبور می‌شوند و مردم عادی — چه در آنجا و چه در اینجا — هزینهٔ آن را می‌پردازند. بمب‌ها در خارج از مرزها فرود می‌آیند، اما هزینه‌های آن در داخل به شکل بودجه‌های نظامی‌شده، برنامه‌های اجتماعیِ از میان رفته و اقتصادی که به جای نیازهای انسانی، در خدمت جنگ است، نمود می‌یابد.
همبستگی با این شناخت آغاز می‌شود که همان ساختارهایی که حاکمیت ویتنام را تحت فشار قرار می‌دهند، با فشارهایی که کارگران در مرکز امپراتوری با آن روبرو هستند، گره خورده‌اند. جنگ‌های تجاری که تحت عنوان «دفاع ملی» قاب‌بندی می‌شوند، اغلب به افزایش قیمت‌ها، بی‌ثباتی شغلی و مقصر جلوه دادن مهاجران و کارگران خارجی می‌انجامد. تشدید تنش‌های نظامی که با توجیه «امنیت» صورت می‌گیرد، ثروت عمومی را به جیب پیمانکاران تسلیحاتی سرازیر می‌کند، در حالی که مدارس، بهداشت و مسکن همچنان با کمبود بودجه مواجه‌اند. وقتی با مداخله و اجبار در خارج مخالفت می‌کنیم، در واقع از جوامع خود در برابر پیامدهای داخلیِ اولویت‌های امپراتوری دفاع می‌کنیم.
هم‌اکنون افرادی در حال سازماندهی حول این تناقضات هستند. گروه‌های کهنه‌سربازانی که علیه جنگ‌های بی‌پایان سخن می‌گویند، ائتلاف‌های ضدجنگ که خواهان کاهش هزینه‌های نظامی هستند و کارزارهای عدالت زیست‌محیطی که میراث سمی جنگ را به بحران‌های بهداشتی کنونی پیوند می‌دهند، همگی بخشی از این چشم‌انداز هستند. تلاش‌ها برای رسیدگی به آسیب‌های باقی‌مانده از جنگ شیمیایی در ویتنام، از جمله حمایت از قربانیان عامل نارنجی و پاکسازی مهمات عمل‌نکرده، به ما یادآوری می‌کنند که جنگ با پایان یافتن شلیک‌ها تمام نمی‌شود. حمایت از این مبارزات، صدقه نیست؛ بلکه تعهدی است به جبران خسارت و مسئولیت‌پذیری.
جنبش‌های کارگری نیز نقشی حیاتی ایفا می‌کنند. وقتی تعرفه‌ها و تحریم‌ها به عنوان سلاح‌های سیاسی به کار می‌روند، اغلب موجی از اخراج‌ها، شوک‌های تأمین و بی‌ثباتی را به راه می‌اندازند که بیشترین فشار آن بر دوش کارگران است. ایجاد پیوند میان اتحادیه‌ها و سازمان‌های کارگری فراتر از مرزها می‌تواند به مقابله با این روایت کمک کند که کارگران کشورهای مختلف دشمن یکدیگرند. شکاف واقعی نه میان کارگر ویتنامی و کارگر آمریکایی، بلکه میان کسانی است که نیروی کارشان جامعه را سرپا نگه می‌دارد و کسانی که از تفرقه و نظامی‌گری سود می‌برند.
آموزش سیاسی سنگر دیگری در این مبارزه است. روایت‌های رسانه‌ای که برنامه‌ریزی دفاعی ملت‌های کوچک‌تر را «پارانویا» جلوه می‌دهند، بر جهل عمومی نسبت به تاریخ و قدرت تکیه دارند. گروه‌های مطالعاتی، نشست‌های آموزشی و انجمن‌های اجتماعی که جنگ‌های گذشته، سیاست‌های کنونی و واقعیت‌های اقتصادی روزمره را به هم پیوند می‌دهند، به مردم کمک می‌کنند تا الگوها را تشخیص دهند. وقتی درک کنیم که مداخله در خارج و سیاست‌های ریاضتی در داخل به هم مرتبط هستند، مقاومت دیگر یک فعالیتِ تک‌موضوعی نخواهد بود و به جنبشی گسترده‌تر برای مجموعه‌ای متفاوت از اولویت‌ها بدل خواهد شد.
هیچ‌کدام از این موارد مستلزم آرمان‌گراییِ مفرط دربارهٔ هیچ دولتی یا نادیده گرفتن مشکلات داخلی دیگر کشورها نیست. همبستگی به معنای تأیید تمام سیاست‌های یک دولت دیگر نیست؛ بلکه به معنای دفاع از این اصل است که مردم حق دارند آیندهٔ خود را بدون اجبار خارجی تعیین کنند. این اصل، بیش از آنکه از نخبگان محافظت کند، از کارگران، کشاورزان و جوامع پاسداری می‌کند. وقتی حاکمیت از طریق زور یا فشار تضعیف شود، این مردم عادی هستند که بیشترین کنترل را بر زندگی خود از دست می‌دهند.
جهانی که در آن گام برمی‌داریم بی‌ثبات است، نه به این دلیل که ملت‌های کوچک‌تر محتاط هستند، بلکه به این دلیل که قدرت‌های مسلط از پذیرش محدودیت سر باز می‌زنند. در چنین محیطی، وظیفهٔ زحمت‌کشان نه هلهله کردن در حاشیهٔ رقابت قدرت‌های بزرگ، بلکه ایجاد پیوندهایی فراتر از مرزهاست که خودِ منطقِ سلطه را به چالش بکشد. صلح، کرامت و توسعهٔ واقعی هدیه‌ای نیستند که از بالا اعطا شوند؛ آن‌ها دستاوردهایی هستند که مردم برای رسیدن به آن‌ها، در کنار یکدیگر سازماندهی می‌کنند.
درک ساختار قدرت نخستین گام است. اقدام در مسیر همبستگی با کسانی که در میان فشارهای این ساختار راه می‌جویند، گام بعدی است. این‌گونه است که تحلیل به جنبش بدل می‌شود و حافظهٔ ویرانی‌های گذشته می‌تواند به نیرویی برای ساختن جهانی عادلانه‌تر و باثبات‌تر تغییر ماهیت دهد.