
با وطنمان چه میکنید؟
این یادداشت با نقد توهم «نجات از بیرون»، به نقش روایتسازی در مشروعیتبخشی به تحریم و جنگ میپردازد و از مسئولیت اخلاقی کنشگران رسانهای در بزنگاههای خطرناک میگوید.
بابک دریایی
گاهی یک صدا در میان هیاهوی تبلیغات، یک موضع انسانی در میانۀ گردوغبارِ دروغ و تحقیر، آدم را از جا میکَند. نه به این دلیل که حرف تازهای میزند، بلکه چون آنچه را مدتها در دل انباشته شده، ناگهان به زبان میآورد. دیدن چنین صداهایی، این پرسش را دوباره در ذهن من زنده کرد:
با وطنمان چه میکنید؟
این پرسش را بیش از همه باید از خودِ ما پرسید؛ آنجا که از بیرون مرزها، با نام ایران سخن میگوییم و روایت میسازیم.
آنچه امروز بر سر ایران آوار شده، یک اختلاف دیپلماتیک یا دعوای معمول سیاسی نیست. این یک صحنهآرایی تمامعیار است: تهدید علنی، تحریم فلجکننده، جنگ روانی شبانهروزی، و حلقۀ آتشِ سلاحها پیرامون مرزها. اینها زبان مذاکره نیستند؛ زبان عریانِ تهدید و زورند. زبانی که میگوید یا باید زانو زد، یا باید ایستاد و تاوان داد. و این تاوان را پیش از هر کس، مردم این سرزمین میپردازند: همانهایی که خانهشان زیر فشار میلرزد، سفرهشان کوچک میشود، و فرزندانشان در سایۀ تهدید بزرگ میشوند—در حالی که فرزندان مردم، در لباس دفاع، در خط مقدم ایستادهاند تا این خانه فرو نریزد.
در چنین لحظهای، دردناک است دیدن اینکه کسانی با نام ایران، عملاً به این نمایش قدرت مشروعیت میدهند؛ کسانی که از هزاران کیلومتر آنسوتر، روایتهای ساختگی را بازنشر میکنند، با هیجان از «ضربهٔ نهایی» حرف میزنند، بمباران را «نجاتبخش» میخوانند، و گمان میکنند ویرانیِ یک کشور میتواند راه نجات آن باشد. واقعاً فکر میکنید ماشین جنگیای که بغداد و طرابلس و کابل را به ویرانه بدل کرد، قرار است برای تهران دلسوزی کند؟
واقعاً تصور میکنید بعد از آنکه ستونهای یک کشور فرو ریخت، قدرتهای مداخلهگر محترمانه کنار میروند و اختیار سرنوشت را به مردم میسپارند؟
مسئله فقط سادهلوحی سیاسی نیست؛ مسئله مسئولیت اخلاقی است.
هر کس که امروز به هر شکل، از تحریم فلجکننده تا تهدید نظامی، از آن «استقبال» میکند، باید فردا هم پای پیامدهایش بایستد. اگر فردا این سرزمین با خلأ قدرت، با رشد گروههای افراطی، با شکافهای عمیق اجتماعی و با ناامنی فراگیر روبهرو شود، نمیشود گفت «من فقط تحلیلگر بودم»، «من فقط پست گذاشتم»، «من فقط خوشحال شدم». جنگ را با گلوله شروع نمیکنند؛ با روایت شروع میکنند.
و حالا به چهرۀ همان مدعیان «نجات» نگاه کنیم. همان قدرتی که امروز غزه را به قتلگاه بدل کرده است؛ همان رژیمی که هر روز بر سر مردم بیپناه لبنان بمب میریزد؛ همان که حتی پس از فروپاشی دولت مرکزی در سوریه، به اشغال بخشهای بیشتری از خاک آن کشور ادامه میدهد و جان مردم را بیپروا میگیرد—همینها امروز ژستِ دلسوزی برای مردم ایران گرفتهاند. این تناقض را باید دید و از کنار آن ساده نگذشت: دستهایی که به خون کودکان غزه و غیرنظامیان لبنان و سوریه آلوده است، نمیتواند پرچم «آزادی» برای هیچ ملتی بلند کند. اگر کسی این حجم از جنایت را میبیند و باز هم حاضر است سرنوشت وطنش را به دست ترامپ و نتانیاهو بسپارد، مسئله دیگر خطای تحلیل نیست؛ مسئله سقوط وجدان است.
مدعیاید دلتان برای مردم ایران میسوزد.
اما کدام مردم؟
همانهایی که زیر فشار تحریم، دارو را با هزار زحمت پیدا میکنند؟
همانهایی که سفرهشان هر سال کوچکتر میشود؟
همانهایی که امنیت شغلیشان قربانی «فشار حداکثری» شده است؟
اگر درد مردم را میفهمیدید، نمیتوانستید با سیاستی همدلی کنید که مستقیماً زندگی روزمرۀ همین مردم را نشانه رفته است.
اختلاف سیاسی حق شماست.
نفرت از یک نظام یا یک گفتمان ممکن است ریشهدار باشد.
اما هیچ نفرتی مجوز همدستی با پروژهای نیست که یک کشور را هدف گرفته است.
هیچ کینهای ارزش آن را ندارد که خانۀ مشترک را به آتش بکشیم، فقط برای اینکه از صاحبخانه بدمان میآید.
این فقط دعوای ایران با آمریکا یا اسرائیل نیست. این بخشی از یک پروژۀ بزرگتر است: تکهتکهکردن منطقه، رامکردن بازیگران مستقل، و تبدیل غرب آسیا به زمین بازی قدرتهای فرادست. در چنین نقشهای، ایران باید یا شکسته شود یا مطیع. این حقیقت تلخ را باید دید، حتی اگر از وضعیت داخلی کشور خشمگین باشیم.
عراق، لیبی، سوریه فقط اسم کشور نیستند؛ زخمهای باز تاریخاند.
هیچکدام با بمب آزاد نشدند.
هیچکدام با مداخلۀ خارجی به کرامت و ثبات نرسیدند.
ویرانی آمد، شکاف آمد، تحقیر آمد—و مردم ماندند با زندگیهایی که از وسط شکسته بود.
مردم ایران،
جنگ اگر بر این سرزمین تحمیل شود، شعار نمیشناسد. جنگ، رحم نمیکند. جنگ، آینده را میدزدد. کودک را از مدرسه جدا میکند، بیمار را از تخت امن، کارگر را از نان شب. جنگ، گذشته را ویران نمیکند؛ آینده را گروگان میگیرد.
هیچ تجاوزی بدون شکاف داخلی موفق نمیشود.
هیچ ملتی که همبسته بماند، بهراحتی در هم نمیشکند.
قدرت ما پیش از هر چیز در همبستگی ماست: در اینکه بفهمیم مرز اعتراض حقطلبانه کجاست و مرز بازیکردن در زمین سناریوی دشمن کجاست. در اینکه اختلافهایمان را به پل عبور بمب و تحریم تبدیل نکنیم.
نیروهای مدافع این سرزمین از دل همین مردم برخاستهاند؛ فرزندان همین کوی و برزناند، برآمده از همان خانوادههایی که دلشان برای آرامش این خانه میتپد. ایستادن کنار آنها، جنگطلبی نیست؛ پاسداری از زندگی است. اعتماد مردم به مدافعانشان، بزرگترین پشتوانۀ آنان است. وقتی مردم روحیه میدهند و پشت مدافعانشان میایستند، به جهان پیام میدهند: این سرزمین بیپناه نیست، این خانه بیصاحب نیست.
تاریخ ما تاریخ ایستادگیِ بیهیاهوست؛ ایستادگی از سر فهم، نه از سر جنون.
امروز هم اگر قرار است از چیزی دفاع کنیم، پیش از هر چیز از «خانه» دفاع میکنیم.
ایران خانۀ ماست.
هیچکس حق ندارد به نام آزادی، آن را به آتش بکشد.
با وطنمان چه میکنید؟

