آیا بن‌بستِ پیچیدهٔ بازیِ آمریکا و اسرائیل با ایران جز با جنگ گشوده می‌شود؟

نویسندهٔ همکار روزنامه: لیو ژونگ‌مین
منتشرشده در تارنمای روزنامه پیپر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی



۶ فوریهٔ ۲۰۲۶ (۱۸ بهمن ۱۴۰۴)، دریای عرب. ناوگروهِ ضربتِ یواس‌اس لینکلن در آب‌های این دریا در حال گشت‌زنی است؛ دو کشتیِ تدارکاتی و دو فروند از شناورهای گارد ساحلی آمریکا آن را اسکورت می‌کنند و جنگنده‌های بالِ نهم، بر فراز ناو، مأموریت‌های پروازی خود را اجرا می‌کنند.

روابط ایالات متحده و ایران در روزهای اخیر به وضعی بس شگفت و غیرعادی تبدیل شده است: از یک سو، تنش‌ها بالا گرفته و مذاکرات همچنان در بن‌بست به سر می‌برد، و از دیگر سو، هم‌زمان با فزونی‌یافتنِ هراس از جنگ، دو طرف همچنان پای میز گفت‌وگویی نشسته‌اند که بی‌اعتمادی در آن موج می‌زند و اختلاف‌ها در آن عمیق و ملال‌آور است.
با نگاهی به پیشینهٔ پرپیچ‌وخمِ این روابط و واقعیت‌های امروزینِ آن، به نظر می‌رسد که گشایش این بن‌بست جز از راهِ جنگ میسّر نباشد. اما از آنجا که هر دو طرف از توسل به جنگ و درگیریِ گسترده پرهیز دارند، این گره‌خورَدگی تنها به‌طور موقت گشوده خواهد شد تا بار دیگر، برآیندِ جنگ، تعادلی شکننده را شکل دهد و چرخه‌ای تازه از رویارویی را کلید زند. با این حال، اگر جنگ و پیامدهایش از مدارِ مهار دو طرف خارج و به سمتِ هرج‌ومرجی کامل سوق یابد، خاورمیانه به ورطهٔ بی‌ثباتی و آشوبی بزرگ‌تر و درازدامن فروخواهد غلتید. این همان نکته‌ای است که تجربهٔ جنگ‌های آمریکا در خلیج فارس، افغانستان و عراق نیز به‌روشنی گواهی می‌دهد: جنگ، تنها تواناییِ درهم‌شکستن و به خاک سپردنِ نظمِ موجود را دارد، اما از آفرینشِ نظمی تازه و صلحی پایدار عاجز است.

وضعیتِ پیچیدهٔ بازیِ آمریکا و اسرائیل با ایران

از سویی، منازعه، تقابل و بازیِ قدرت در عرصه‌های سیاسی، نظامی و دیپلماتیک میان ایران و آمریکا روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شود. از پاییز ۱۴۰۴ و هم‌زمان با اعتراضات در ایران، دو کشور به‌ویژه در دو جبههٔ رویاروییِ نظامی و جنگ شناختی، تنش‌ها را فزونی بخشیدند. آمریکا از هر دو سو، یعنی هم در عرصهٔ نظامی و هم در فضای رسانه‌ای، سطح تهدیدات خود علیه ایران را بالاتر برد و ایران نیز پس از مهارِ ناآرامی‌های داخلی، پاسخی هم‌سنگ در عرصهٔ نظامی و رسانه‌ای به آمریکا داد. در این میان، آمریکا با جابه‌جایی‌های نیرو، حضور نظامی خود را در خاورمیانه پررنگ‌تر کرد و ایران نیز با رونمایی از جنگ‌افزارهای نو، برگزاری رزمایش‌ها و بستنِ موقتی تنگهٔ هرمز، به این نمایشِ قدرت پاسخ گفت. جدالِ لفظی دو طرف در عرصهٔ شناخت و رسانه نیز هر روز داغ‌تر می‌شود.

در این میان، اسرائیل نیز با لابی‌گری و حتی کشاندنِ پای آمریکا به جنگ با ایران، خود به شتاب‌دهندهٔ این تنش‌ها تبدیل شده است. خلاصه آنکه، روابط اسرائیل و آمریکا از یک سو و ایران از سوی دیگر، به شکلِ خطرناکی در مسیری صعودی و مارپیچ‌وار به سوی جنگ پیش می‌رود.

از سوی دیگر، مذاکراتِ دو طرف همچنان ادامه دارد. هر دو از پایبندیِ خود به راه‌حلِ دیپلماتیک سخن می‌گویند، اما هیچ پیشرفتِ چشمگیری حاصل نشده است. دو دور مذاکرهٔ غیرمستقیم در شانزدهم و بیست‌وهشتم بهمن (۶ و ۱۷ فوریه) به ترتیب در مسقط، پایتخت عمان، و ژنو، سوییس برگزار شد. پس از پایان هر دو دور، طرفین از پیشرفت سخن گفتند و توافق کردند که به رایزنی‌ها ادامه دهند. اما آنچه از موضع‌گیری‌های رسمی برمی‌آید، نشان‌دهندهٔ پافشاریِ دو طرف بر اختلاف‌های اصلی است. آمریکا خواستارِ توقفِ کاملِ غنی‌سازیِ اورانیوم در ایران، محدودیت در برد موشک‌های بالستیک و پایانِ حمایت از نیروهای نیابتیِ منطقه‌ای است.

دولت ایران نیز اعلام کرده که به دنبالِ ساختِ جنگ‌افزار هسته‌ای نیست و هرگونه نظارتی را می‌پذیرد. خواستارِ توافقی عادلانه و منصفانه برای رفعِ تحریم‌هاست، اما بر دو خط قرمز پافشاری می‌کند: حقِ دستیابی به انرژی هسته‌ایِ صلح‌آمیز، و تواناییِ موشکی که آن را قابلِ مذاکره نمی‌داند.

واقعیت آن است که مذاکراتِ ایران و آمریکا با شکاف‌هایی عمیق و بنیادین روبه‌روست که رفع‌ناشدنی می‌نماید. این بن‌بست، ریشه در بی‌اعتمادیِ انباشته‌شده در سایهٔ تنش‌های فزاینده دارد و از آن هم مهم‌تر، برآمده از تضادهای ایدئولوژیک و ژئوپلیتیکیِ دیرینه‌ای است که دو طرف را از هم جدا کرده است.

می‌توان گفت که هستهٔ مرکزیِ این وضعیتِ دشوار و دوگانه (نه جنگ، نه صلح) در روابط اسرائیل، آمریکا و ایران، به این پرسش بازمی‌گردد که آیا باید تعادلی شکننده را بازآفرید، یا با یک جنگِ سرنوشت‌ساز، توازن را یک‌سره برهم زد. اکنون، دو طرفِ مناقشه، همزمان دو راه را می‌روند: از سویی هنوز دست از تلاش برای رسیدن به توافقی که بتواند تعادلی موقتی ایجاد کند، نکشیده‌اند، و از سوی دیگر، بی‌وقفه خود را برای روزِ شکستِ مذاکرات و آغازِ جنگ آماده می‌کنند. این، ریشهٔ اصلیِ بن‌بستِ کنونی در روابط ایران و آمریکاست.

دولتِ ترامپ از یک سو در پی آن است تا در قبالِ ایران به موفقیتی دست یابد که از دستاوردهای دولت‌های پیشین فراتر رود، و از سوی دیگر در تنگنایی عمیق گرفتار آمده است: هم از پیش‌بردنِ مذاکرات ناتوان است، و هم از آغازِ جنگی که عواقب آن او را سخت نگران می‌کند. ایران نیز از یک سو برای بهبودِ وضعیتِ بین‌المللی و خریدنِ زمان برای رهایی از بن‌بستِ فزایندهٔ داخلی و خارجی خواهانِ توافق است، و از سوی دیگر به پشتوانهٔ مشروعیتِ نظام و عزتِ ملی، خطوط قرمزی دارد که نمی‌تواند از آن‌ها بگذرد. در نتیجه، ناگزیر است همزمان با مذاکره، برای روزی که جنگ بر مذاکره چیره شود، دست به تدارک نظامی و بسیج سیاسی بزند. در این میان، اسرائیل نیز می‌کوشد تا آمریکا را به ریشه‌کن کردنِ توانایی‌های ایران در تهدید خود وادارد و در این راه، تا حد ممکن ایران را تضعیف و نابود کند.

نفرینِ سیاست در خاورمیانه: ویران کردن آسان، آباد کردن دشوار

دشواریِ کنونیِ روابط اسرائیل و آمریکا با ایران، ریشه در فروپاشیِ توازنِ شکننده‌ای دارد که پس از طوفان‌الاقصی شکل گرفته بود. از یک سو، ایران و «محور مقاومت» به شدت تضعیف شده‌اند و آمریکا و اسرائیل، با گام‌هایی استوار، پیوسته بر فشارها افزوده‌اند. آن‌ها که با عبور از هر خط قرمزی که ایران تعیین کرده بود، اکنون در پیِ تضعیف هرچه بیشتر، سرکوب و حتی براندازیِ نظام جمهوری اسلامی‌اند. از سوی دیگر، ایران آن‌چنان سست نشده است که آمریکا و اسرائیل به آسانی بتوانند یک‌سره بر آن چیره شده و به زانو درآورند. هنوز، تاب‌آوریِ سیاسی برای حفظِ نظام در داخل ایران وجود دارد و توانِ نظامیِ لازم برای پاسخ به چالش‌های آمریکا و اسرائیل در خارج از مرزها نیز همچنان پابرجاست.

به‌زبانِ ساده‌تر، بن‌بستِ دیرینهٔ سیاستِ آمریکا در قبالِ ایران همچنان پابرجاست: تا زمانی که جنگ فراگیری علیه ایران راه نیفتاده باشد، بازدارندگی، تحریم و نفوذ، ابزارهایی برای براندازیِ نظامِ جمهوری اسلامی نخواهند بود. امروز، با وجود آنکه تضعیف ایران و محور مقاومت به نفعِ آمریکا و اسرائیل است، اما آمریکا هنوز از تواناییِ «یک ضربه و تمام کردنِ کار» برخوردار نیست. حتی اگر آمریکا جنگ با ایران را آغاز کند، چگونگیِ انجام آن، گستردگی‌اش، اهدافش و مهارِ پیامدهایش، معماهایی هستند که ترامپ را سخت به خود مشغول کرده‌اند. ترامپ که همواره بر سود و زیانِ کارها می‌اندیشد، به شدت از این هراس دارد که خود گرفتار همان سرنوشتی شود که روسای جمهور پیشین آمریکا در خاورمیانه بدان دچار شدند و خود همواره از آن به تلخی یاد می‌کند: گرفتار آمدن در باتلاق جنگی که نه سودی به همراه دارد و نه راه گریزی از آن.

از این روست که ترامپ در قبالِ ایران، اگرچه در گفتار بسیار تند و بی‌پروا عمل می‌کند، اما در سیاست‌گذاری و انتخابِ راهکار، به شکلی شگفت‌آور محتاطانه گام برمی‌دارد. این احتیاط، ریشه در همان نگرانیِ او از تکرارِ سرنوشتِ گذشتگان دارد و باعث می‌شود که هم‌زمان با مذاکره، به بررسیِ همهٔ گزینه‌ها و جابه‌جایی‌های نظامی بپردازد، اما هنوز دست به شمشیر نبرد.

این دوراهی و بن‌بستِ کنونی در روابطِ اسرائیل و آمریکا با ایران، هم ریشه‌های کوتاه‌مدت دارد و هم علل بلندمدت.

از نگاهِ کوتاه‌مدت، ریشه در اختلاف‌هایی دارد که در مذاکرات آن‌چنان عمیق است که هیچ یک از دو طرف توانِ عقب‌نشینی از آن را ندارند. سه خواستهٔ قطعیِ آمریکا از ایران (پایان دادن به فعالیت‌های هسته‌ای، محدودیت در برد موشک‌ها و توقفِ حمایت از نیروهای نیابتی منطقه) در شرایطی مطرح شده که ایران در تنگنای داخلی و خارجی گرفتار است و آمریکا می‌خواهد با سواری گرفتن از این ضعف، توافقی را به ایران تحمیل کند که تماماً برآمده از خواستِ آمریکا و اسرائیل باشد.

در مقابل، خواسته‌های ایران در مذاکرات، دورِ محورِ توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ (برجام) می‌چرخد؛ توافقی که ترامپ خود سرسختانه با آن مخالف بود و از آن خارج شد. بنابراین، ترامپ به دنبالِ دستاوردی است که از برجام نیز فراتر رود. از نگاهِ ایران نیز، آنچه در میان است، حیثیت و بقای نظام است. ایران برای دست‌یافتن به حقِ غنی‌سازی و تواناییِ استفادهٔ صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای هزینه‌های سنگینی پرداخته است و به هیچ وجه نمی‌تواند خواستهٔ آمریکا برای برچیدن این توانایی را بپذیرد. توانِ موشکی نیز در شرایطی که ایران در ساختار تقابل با آمریکا و اسرائیل گرفتار آمده، تنها ابزارِ محدود و گاه یک‌تا برای حفظِ امنیتِ ملی است. کنار گذاشتنِ حمایت از نیروهای منطقه‌ای نیز که با حیثیتِ ایدئولوژیک و عزتِ ملیِ ایران پیوند خورده، در فضای بی‌اعتمادی با آمریکا و اسرائیل، عملاً ناممکن می‌نماید.

اما این اختلاف‌ها در مذاکره بر سرِ توان هسته‌ای، قدرت موشکی و نیروهای نیابتی، تنها نمودِ بیرونیِ تضادهای دیرپا و بنیادینِ دو طرف است. از منظرِ تاریخی و واقعیت‌های موجود، مسئلهٔ ایران صرفاً به پروندهٔ هسته‌ای محدود نیست، بلکه از سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷، به منازعه‌ای همه‌جانبه بر سرِ ایدئولوژی، نظامِ سیاسی، ژئوپلیتیک و به‌ویژه برنامهٔ هسته‌ای بدل شده که در عرصه‌های سیاسی، دیپلماتیک، نظامی و امنیتی در جریان است. آمریکا نیز سال‌هاست که سیاستِ مهارِ ایران را در پیش گرفته و با بروزِ بحران هسته‌ای ایران در سال ۲۰۰۳، این تنش‌ها به اوج خود رسید و بحران هسته‌ای ایران به یکی از بحران‌های امنیتیِ جهانی تبدیل شد. دولت بوش پسر نیز بر شدتِ مهار، محاصره و تحریم‌ها علیه ایران افزود. تا آنکه در دورهٔ اوباما و با هدفِ کاهشِ هزینه‌های حضور در خاورمیانه، راهِ تعامل و مذاکره در پیش گرفته شد و در نهایت به توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ انجامید.

اما برجام نتوانست تضادهای اساسی میان ایران و آمریکا را حل کند. با خروجِ ترامپ از برجام و اعمالِ سیاستِ «فشار حداکثری»، این تضادها بار دیگر به اوج خود رسید و در جریانِ طوفان‌الاقصی با حملاتِ اسرائیل و آمریکا به ایران و محور مقاومت، شکلی تازه و حادتر به خود گرفت تا سرانجام به وضعیتِ کنونیِ شمشیرکشیِ تمام‌عیار انجامید. بنابراین، تا زمانی که منازعهٔ فراگیر ایران و آمریکا حل نشود، بحران هسته‌ای نیز گره‌ای گشوده نخواهد داشت. در نبودِ راهی برای رفعِ این منازعه، اعتماد شکل نمی‌گیرد و مذاکرات بر سرِ مسئلهٔ هسته‌ای نیز دشوار و دشوارتر می‌شود.

اکنون، بالاگرفتنِ تنش‌های نظامی میان ایران و آمریکا و بن‌بستِ مذاکرات، احتمالِ درگیری و جنگِ محدود را فزونی بخشیده و آن را به زمانی نزدیک‌تر کشانده است. در مجموع، به نظر می‌رسد که جنگ، دو سناریوی احتمالی (که ممکن است پی‌درپی نیز رخ دهند) را پیش رو داشته باشد:

نخست، جنگِ محدود و مهارشده‌ای که به تخلیهٔ بخشی از تنش‌ها بینجامد. در این حالت، دو طرف متحملِ زیان خواهند شد، اما هزینه‌ای که ایران می‌پردازد، سنگین‌تر است. محتمل‌ترین شکل، حملات هوایی آمریکا و اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای، مراکز نظامی، ساختمان‌های دولتی و مقرهای سپاه پاسداران و حتی ترورِ مقامات ارشد ایران خواهد بود. این حملات، گسترده‌تر و شدید‌تر از «جنگ دوازده‌روزهٔ» ۲۰۲۵ خواهد بود، اما باز هم توانِ براندازیِ نظام را نخواهد داشت.

ایران نیز به حملاتی مشابه علیه اسرائیل و پایگاه‌های آمریکا در منطقه دست خواهد زد، اما دامنه و شدت آن فزونی خواهد یافت و حتی می‌توان به گسترشِ جنگ به خلیج فارس و بسته شدنِ موقتی تنگهٔ هرمز نیز اندیشید. در این میان، با توافقی ضمنی و تحمیلِ خسارت به دو طرف، آمریکا آتش‌بس را اعلام و هر دو طرف، خود را پیروزِ میدان خواهند خواند. این جنگ، در واقع، نسخهٔ تقویت‌شدهٔ «جنگ دوازده‌روزه» است و از کنترل خارج نخواهد شد، اما بار دیگر دو طرف را به چرخهٔ انباشتِ تنش و بازیِ قدرت بازخواهد گرداند. این وضعیت، شباهت زیادی به جنگ ۱۹۹۱ آمریکا علیه عراق (جنگ اول خلیج فارس) دارد، با این تفاوت که پیامدهای ناگوارِ آن همچنان بر جای خواهد ماند.

دوم، سناریویی که در آن، جنگِ محدود به عواملی دامن زند که آن را از کنترل خارج کرده و به جنگی فراگیر و درازمدت تبدیل کند. جنگی که ممکن است به سراسر خلیج فارس و خاورمیانه سرایت کند و خود، زایندهٔ بحران‌ها و معماهای تازه‌ای باشد. پیش‌بینیِ شکلِ دقیقِ این وضعیت دشوار است، اما می‌توان حدس زد که هرگاه خسارت و ضربه‌ای که به یک طرف وارد می‌شود، از خطِ تحملِ او فراتر رود، جنگ به مرحله‌ای نو گام می‌نهد و دگرگون می‌شود. جنگی فراگیر و درازمدت که پیامدهایی چون سرایت به مناطق دیگر، بحرانِ بازسازیِ پساجنگ، قدرت‌گیریِ گروه‌های تروریستی، بحران انرژی و افولِ قدرتِ هژمون را در پی خواهد داشت.

خاورمیانه، صحنهٔ همیشگیِ جنگ‌ها، گورستانِ امپراتوری‌ها و سرزمینِ عبرت‌هاست. قدرت‌های اروپایی چون بریتانیا، آمریکا و شوروی (روسیه) بارها در این منطقه جنگ آفریده‌اند و بیش از آن، شکست و عبرت نصیبشان شده است. امروز، با وجودِ تشدیدِ تنش‌ها میان ایران و آمریکا، افسارِ جنگ و صلح در نهایت به دستِ آمریکا و شخصِ ترامپ است. باید امید داشت که ترامپ از تجربهٔ تلخِ امپراتوری‌ها و حتی از تجربهٔ خود درس عبرت بگیرد و پیش از آن که دیر شود، بر ترمزِ ماشینِ جنگیِ آمریکا بکوبد. این، نه فقط به سودِ خاورمیانه، که به سودِ خودِ آمریکا نیز خواهد بود.

«خاورمیانه به‌روایتِ خرد»، عنوانِ یادداشت‌های هفتگیِ پروفسور لیو ژونگ‌مین، پژوهشگر ارشدِ مؤسسهٔ خاورمیانهٔ دانشگاه شانگهای است. این یادداشت‌ها، پیوندی است از واقعیت‌نگری، نظریه‌پردازی و مبانیِ تاریخی که با اتکا به ژرفای تاریخ و نظریه، به مسائلِ روزِ منطقه می‌پردازند.