جیمز پتراس: اندیشمند رادیکالی که جهان نادیده انگاشتنِ او را برگزید

نویسنده: کِی. اِم. سیتی (منتشرشده در ۲۲ فوریه ۲۰۲۶)
انتشار نخست در: وب‌سایت دِ وایر (The Wire)
منبع ما مانتلی ریویو
ترجمه مجله جنوب جهانی

درگذشت جیمز پتراس — جامعه‌شناس آمریکایی که نگاشته‌هایش الهام‌بخش نسل‌هایی از متفکران منتقد در قاره‌های گوناگون بود — در پهنهٔ جهان همچون نجوایی گذرا سپری شد. پژوهشگری که زیستِ خویش را صرف افشای خشونتِ قدرت، نابرابری‌های سرمایه‌داری جهانی و اوهامِ امپراتوری کرده بود، در حالی رخت از این جهان بربست که جز در حلقه‌های کوچک خوانندگان و همرزمانش، هیاهویی برنینگیخت. در عصری که شأن و منزلت روشنفکری غالباً با میزان تلاءلو و شهرت سنجیده می‌شود، سکوتِ حاکم بر کوچِ او، گویای جایگاهی است که در حیات جمعی معاصر برای صداهای معترض در نظر گرفته شده است.
پتراس در ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶، همزمان با هشتاد و نهمین سالروز تولدش، در سیاتل درگذشت. فقدان او تنها چند روز پیش از درگذشت مایکل پرنتی، دیگر صدای برجسته و رادیکال در اندیشهٔ سیاسی آمریکا، رخ داد. با این حال، در حالی که نام پرنتی به‌طور گسترده طنین‌انداز شد، عزیمت پتراس در محافل دانشگاهی و رسانه‌ای تقریباً در سکوت محض گذشت.
پتراس که در سال ۱۹۳۷ در خانواده‌ای مهاجر و کارگری در ماساچوست زاده شده بود، حساسیت عمیقی نسبت به مبارزات کارگری و بی‌عدالتی‌های اجتماعی را در پژوهش‌های خویش جاری ساخت. وی پس از تحصیل در دانشگاه بوستون و دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، بخش اعظم حیات علمی خود را در دانشگاه بینگهمتون سپری کرد؛ جایی که به تدریس جامعه‌شناسی و هدایت دانشجویانی پرداخت که بعدها خود به پژوهشگران، فعالان و روشنفکران عمومی بدل شدند. او در طول بیش از پنج دهه، بدنهٔ سترگی از آثار علمی را پدید آورد — بیش از ۶۰ کتاب، صدها مقالهٔ آکادمیک و هزاران جستار در روزنامه‌ها و مجلات سراسر جهان. اندک‌شمارند پژوهشگرانی از نسل او که با چنین مداومتی یا با چنین گسترهٔ نفوذ جهانی قلم زده باشند. جای پرسش است که آیا دست‌کم دانشگاه بینگهمتون، در میانهٔ هراس از اقدامات تلافی‌جویانهٔ دولت ترامپ، به او ادای احترام کرده است یا خیر.
علایق و پیوند شخصی من با پتراس نزدیک به ربع قرن به درازا کشید. مقالات او در سه مجله‌ای که سردبیری‌شان را بر عهده داشتم — مجلهٔ دیپلماسی جنوب آسیا، مجلهٔ سیاست و روابط بین‌الملل هند و مجلهٔ اقتصاد سیاسی و فدرالیسم مالی — به چاپ رسید. او همچنین در هیئت مستشاران بین‌المللی دو مورد از این مجلات عضویت داشت. مکاتبات ما همواره صمیمانه و در عین حال از منظر فکری دقیق و منضبط بود. او تا آوریل ۲۰۲۰ به ارسال رایانامه‌های خود ادامه می‌داد و غالباً جویای تحولات «جنوب جهانی» می‌شد و تاملات خویش را دربارهٔ سیاست روز ارائه می‌کرد. در آخرین پیامش از من خواست مجلدی را که قصد تدوینش را داشتم و شامل جستار او دربارهٔ «پسامارکسیسم» بود، برایش ارسال کنم. پس از آن، سکوت حکم‌فرما شد. زمانی که خبر دیرهنگام مرگ او به من رسید، بیش از آنکه حس از دست دادن یک پژوهشگر نزدیک باشد، همچون پایان ناگهانی یک گفتگوی مستمر جلوه کرد.
زندگی پتراس آمیزه‌ای کمیاب از دانش‌پژوهی و کنشگری بود. او هرگز کار آکادمیک را به مثابهٔ حرفه‌ای منزوی قلمداد نکرد؛ با جنبش‌های اجتماعی همکاری داشت، در تریبونال‌های بین‌المللیِ بررسی سرکوب در آمریکای لاتین مشارکت جست و هم برای مجلات علمی و هم برای مطبوعات توده‌ای قلم زد. او باور داشت که کار فکری حامل مسئولیتی در قبال جامعه است و این باور را در سراسر دوران حرفه‌ای خویش به منصهٔ ظهور رساند. در دورانی که دانشگاه‌ها به‌طور فزاینده‌ای به تخصص‌گرایی فنی و نتایج محافظه‌کارانه پاداش می‌دهند، پتراس متمایز ایستاد؛ با این پیام که پژوهش هنوز می‌تواند با واقعیت‌های مبرم سیاسی سخن بگوید.


روش، قدرت و پرسشِ امپراتوری
جهان ذهنی پتراس مدام یادآور می‌شد که نابرابری جهانی را باید از دریچهٔ روابط طبقاتی، قدرتِ دولت و مبارزات سیاسیِ انضمامی مطالعه کرد. بسیاری از نظریه‌پردازان جهانی‌شدن، جهانی را توصیف می‌کردند که تحت تأثیر بازارها، شبکه‌ها و نهادهای فراملی است. پتراس اما حقیقت دیگری را می‌دید. او استدلال می‌کرد که دولت‌های قدرتمند همچنان به سازماندهی سرمایه‌داری جهانی، تحمیل قواعد مالی و گسیل نیروی نظامی برای صیانت از منافع شرکتی ادامه می‌دهند. در خوانش او، امپریالیسم در مفاهیم انتزاعی حل نشده بود، بلکه ضمن حفظ بنیادهای سیاسی خود، با اشکال اقتصادی جدید سازگار شده بود.
این منظرگاه، او را در مقام گفتگو با متفکران «نظام‌های جهانی» همچون امانوئل والرشتاین و سمیر امین قرار می‌داد. در حالی که آنان چرخه‌های تاریخی بلندمدت و سلسله‌مراتب ساختاری میان مرکز و پیرامون را واکاوی می‌کردند، پتراس توجه را به سوی روابط اجتماعی در درون هر جامعه معطوف ساخت. او استدلال می‌کرد که استثمار از محل تولید آغاز می‌شود و توسط طبقات حاکم داخلی تعیین می‌گردد که از دولت برای گسترش قدرت در سطح بین‌المللی بهره می‌جویند. از این رو، دولت-ملت نه موجودیتی منسوخ، که همچنان امری محوری باقی ماند. این تأکید بر «عامل انسانی» و تضاد طبقاتی، به آثار پتراس بداهت و فوریتِ سیاسیِ نافذتری نسبت به بسیاری از نظریه‌های ساختارگرا می‌بخشید.
آمریکای لاتین آزمایشگاه اصلی تحلیل‌های او بود. پتراس به تفصیل دربارهٔ اصلاحات نئولیبرال، توافق‌نامه‌های تجاری و وابستگی مالی نوشت و نشان داد که چگونه این فرآیندها ثروت را به لایه‌های فوقانی منتقل کرده و همزمان جنبش‌های کارگری و حاکمیت ملی را تضعیف می‌کنند. وی روابط نزدیکی با چهره‌هایی چون سالوادور آلنده، هوگو چاوز و آندریاس پاپاندرو داشت و از نزدیک نظاره‌گر تکاپوی دولت‌های اصلاح‌طلب در برابر تنگناهای جهانی بود. حمایت او از جنبش‌های مردمی هرگز مانع از نقد سازش‌ها یا گرایش‌های اقتدارگرایانه نشد. این توازن میان همبستگی و تردید، به یکی از شاخصه‌های روش‌شناسی او بدل گشت.
نقد او بر نظریه‌های معاصر نیز بازتاب‌دهندهٔ همین گرایش بود. پتراس در نوشتارهای خویش پیرامون پسامارکسیسم، استدلال می‌کرد که عقب‌نشینی از سیاستِ طبقاتی، بیش از آنکه نشان‌دهندهٔ پیشرفت فکری باشد، بازتاب‌دهندهٔ شکست‌های سیاسی است. او بر این باور بود که مبارزات هویت‌محور تنها زمانی می‌توانند به تحول دست یابند که با پرسش‌های مالکیت، کار و کنترل اقتصادی پیوند خورده باشند. به همین ترتیب، نقد او بر کتاب امپراتوری اثر هارت و نگری، این ایده را که قدرت در شبکه‌های بی‌مرز پراکنده شده است، رد می‌کرد. از نظر پتراس، شرکت‌های چندملیتی کماکان بر دولت‌های مقتدر متکی بودند و اتحادهای نظامی همچنان ابزارهای تعیین‌کنندهٔ سلطه به‌شمار می‌رفتند.
او همچنین نسبت به تکه‌تکه شدن علوم اجتماعی در قالب رشته‌های منزوی هشدار می‌داد. وی استدلال می‌کرد که کارِ بین‌رشته‌ایِ اصیل باید اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی و تاریخ را بار دیگر به هم پیوند دهد تا نیروهای مؤثر بر جوامع مدرن درک شوند. از دیدگاه او، پژوهش باید چگونگی عملکرد قدرت را تبیین کند، نه آنکه صرفاً به توصیف روندهای اجتماعی بسنده نماید. این اعتقاد، راهنمای تحلیل‌های او از سیاست خارجی ایالات متحده، استراتژی اسرائیل در غرب آسیا و ظهور سیاست‌های اقتصادی ملی‌گرایانه در سال‌های نخستین دولت ترامپ بود. پتراس حتی هنگام بحث دربارهٔ سیاست داخلی، پیوند میان نابرابری درونی و فرافکنیِ قدرتِ جهانی را پی می‌گرفت.


میراث شجاعت فکری
جیمز پتراس بدنهٔ عظیمی از نگاشته‌ها را به نام خود ثبت کرده است که قاره‌ها و دهه‌ها را در می‌نوردد. کتاب‌هایی همچون نقاب‌برداری از جهانی‌شدن، نظام در بحران، فراتر از نئولیبرالیسم و امپریالیسم و سرمایه‌داری در قرن بیست و یکم به تکامل سرمایه‌داری جهانی و مقاومت‌های ناشی از آن می‌پردازند. مطالعات او دربارهٔ آمریکای لاتین، که غالباً با همکاری هنری ولتمایر نگاشته شده، همچنان مراجعی اساسی برای پژوهشگران حوزهٔ توسعه و جنبش‌های اجتماعی محسوب می‌شوند. همزمان، یادداشت‌های او در روزنامه‌ها و مجلات بین‌المللی تضمین می‌کرد که ایده‌هایش به مخاطبانی بسیار فراتر از بدنهٔ آکادمیک دست یابد.
آنچه میراث پتراس را متمایز می‌سازد، ثبات قدم در تعهد فکری اوست. او هرگز این ادعا را نپذیرفت که تضاد طبقاتی از تاریخ رخت بربسته یا سیاست‌های امپریالیستی جای خود را به جهانی‌شدنِ بی‌طرف داده است. او همچنین پافشاری می‌کرد که روشنفکران مسئولیت دارند اقدامات دولت‌های متبوع خود را مورد واکاوی قرار دهند. وی در نوشتارهای خویش دربارهٔ کوبا، غرب آسیا و تجارت جهانی، پژوهشگران کشورهای قدرتمند را فرا می‌خواند تا به جای قضاوتِ ملت‌های ضعیف از دوردست، دولت‌های خود را به نقد بکشند. این تأکید بر مسئولیت‌پذیری روشنفکری، معرفِ صدای عمومی او بود.
دوران حرفه‌ای او تهی از مناقشه نبود. برخی از نوشتارهای متأخر او انتقادات تندی را برانگیخت، به‌ویژه در مواردی که تحلیل‌هایش با پرسش‌های حساس سیاسی تلاقی می‌یافت. اما این مباحثات، دقیقاً همان تنش‌هایی را آشکار می‌کرد که او در پی افشایشان بود — رابطهٔ ناهموار میان آزادی آکادمیک، قدرت سیاسی و گفتمان عمومی. پتراس هرگز در جستجوی اجماعی عافیت‌طلبانه نبود. او به «مجادله» به مثابهٔ خونِ جاری در رگ‌های حیات فکری ارج می‌نهاد و پذیرفته بود که مخالفت و دگراندیشی غالباً به انزوا می‌انجامد.
او در طول پنج دهه نشان داد که پژوهش می‌تواند بدون از دست دادن دقت تحلیلی، در مبارزات اجتماعی ریشه داشته باشد. پتراس، از مشاوره به پاپاندرو در یونان تا همراهی با جنبش‌های آمریکای لاتین، تداوم فوق‌العاده‌ای میان اندیشه و عمل برقرار کرد. او بر این باور بود که کار فکری باید ساختارهای قدرت را روشن سازد و در عین حال نسبت به صدای کسانی که در برابر این ساختارها مقاومت می‌کنند، گشوده بماند.
واکنش سرد و خاموش به مرگ پتراس، از آنچه در جهان فکری در جریان است پرده برمی‌دارد. این امر به وضوح نشان‌دهندهٔ تنگ‌تر شدن تدریجی فضای فکری در روزگار ماست. دانشگاه‌ها نوآوری را جشن می‌گیرند در حالی که دگراندیشی را بر نمی‌تابند؛ مجلات به دقتِ فنی پاداش می‌دهند در حالی که از نقد ساختاری روی برمی‌گردانند و مباحثات عمومی غالباً تفسیرهای مودبانه را بر حقیقت‌های ناگوار ترجیح می‌دهند. در چنین فضایی، صداهایی چون صدای پتراس در یادِ کسانی باقی می‌ماند که هنوز در جستجوی تبیین نابرابری، امپراتوری و استثمار هستند. نوشتارهای او دقیقاً به این دلیل در کلاس‌های درس، جنبش‌ها و شبکه‌های غیررسمی تداوم می‌یابند که از ارائهٔ نتایج بی‌خطر سر باز می‌زنند. آن‌ها اصرار دارند که نظریه باید با واقعیت‌های زیسته مواجه شود و پژوهش زمانی که به زبان فنی و احتیاط حرفه‌ای پناه می‌برد، غایت خویش را گم می‌کند.
جیمز پتراس بی‌تردید به نسلی تعلق داشت که با ایده‌ها همچون ابزارهای تغییر تاریخی برخورد می‌کردند، نه ابزارهای تزیینِ اعتبار آکادمیک. اگر جهان خبر درگذشت او را با هیاهویی اندک دریافت کرد، پرسش‌هایی که او برانگیخت هرگز رنگ نباخته‌اند.


مترجم: خلاصه پیش رو، واکاویِ ساختارمندی است از جوهرهٔ اندیشهٔ جیمز پتراس در نقد نئولیبرالیسم و امپریالیسم قرن بیست‌ و یکم؛ تحلیلی که فراتر از توصیف‌های رایج، به کالبدشکافیِ قدرت و افشای سازوکارهای پنهان سلطه می‌پردازد:
کالبدشکافی قدرت: نقد رادیکال جیمز پتراس بر امپریالیسم نوین
در حالی که نظریه‌پردازان جریان غالب، جهانی‌شدن را فرآیندی گریزناپذیر، تکنولوژیک و «بی‌طرف» جلوه می‌دهند، پتراس با دقتی جراحی‌گونه، این تصویر را به مثابهٔ یک ایدئولوژی فریبکارانه در هم می‌شکند. از منظر او، نئولیبرالیسم نه یک ضرورت اقتصادی، بلکه یک پروژهٔ سیاسیِ آگاهانه برای بازتوزیع ثروت از پایین به بالا و از پیرامون به مرکز است.

افسانهٔ «دولتِ ضعیف» و واقعیتِ «دولتِ پادگانی»
پتراس با این ایده که جهانی‌شدن موجب زوال دولت-ملت شده، به شدت مخالفت می‌کرد. او استدلال می‌کرد که دولت در عصر نئولیبرالیسم نه تنها ضعیف نشده، بلکه در خدمت به سرمایهٔ بزرگ، مقتدرتر شده است.
دولت به مثابهٔ کارگزار: دولت‌های امپریالیستی (به‌ویژه ایالات متحده) وظیفهٔ هموار کردن مسیر برای شرکت‌های چندملیتی را بر عهده دارند.
سلسله‌مراتب قدرت: برخلاف نظریه «شبکه‌های افقی»، پتراس معتقد بود که قدرت همچنان دارای مرکزیت است و این مراکز (واشینگتن، بروکسل، توکیو) هستند که قواعد بازی را از طریق نهادهایی چون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی تحمیل می‌کنند.
امپریالیسمِ متکی بر دارایی (Property-Based Imperialism)
یکی از دقیق‌ترین تحلیل‌های رادیکال پتراس، تمایز میان امپریالیسم کلاسیک و فرم نوین آن است. او بر مفهوم «غارتِ ساختاری» تأکید داشت:
خصوصی‌سازی به مثابهٔ تصرف: او خصوصی‌سازی منابع ملی در کشورهای جنوب را نه «اصلاحات اقتصادی»، بلکه شکلی از انباشت از طریق سلب مالکیت می‌دانست.
سرمایهٔ مالی و انگل‌وارگی: پتراس به شدت منتقد «مالی‌گرایی» (Financialization) بود. او نشان داد که چگونه سرمایهٔ مالی بدون تولیدِ هیچ ارزش واقعی، از طریق بهره و بدهی‌های خارجی، خونِ اقتصادهای ملی را می‌مکد.
نقد پسامارکسیسم و بازگشت به «عامل انسانی» (Agency)
پتراس علیه آن دسته از روشنفکران چپ که طبقهٔ کارگر را «تمام‌شده» می‌دانستند، شورید. رادیکالیسم او در اینجا نهفته است:
  ردِ سیاستِ هویتیِ محض: او معتقد بود تمرکزِ افراطی بر هویت‌های پراکنده، بدون پیوند با ساختار طبقاتی، در واقع خدمت به وضع موجود است؛ چرا که قدرتِ متحدِ زحمتکشان را تکه‌تکه می‌کند.
  روشنفکرِ ارگانیک: از نظر او، تحقیق و پژوهش اگر به جنبش‌های اجتماعی (مانند جنبش دهقانان بی‌زمین در برزیل) پیوند نخورد، تنها به «آرایهٔ رزومهٔ آکادمیک» بدل می‌شود.
پیوندِ ناگسستنیِ صهیونیسم و سیاست خارجی آمریکا
پتراس در یکی از رادیکال‌ترین و جنجالی‌ترین بخش‌های آثارش، به تحلیلِ نفوذِ ساختار قدرتِ طرفدار اسرائیل در سیاست داخلی و خارجی آمریکا پرداخت. او فراتر از لابی‌گری ساده، از یک هم‌سوییِ استراتژیک سخن می‌گفت که منافع امپریالیستی را در غرب آسیا بازتولید می‌کند و هزینه‌های آن را بر دوش مالیات‌دهندگان و توده‌های مردم در هر دو منطقه می‌گذارد.
نتیجه‌گیری: میراثی برای مقاومت
پتراس به ما آموخت که امپریالیسم یک «شبح» نیست، بلکه دارای آدرس، نام و منافع مشخص است. رادیکالیسم او در بی‌پرده سخن گفتن بود؛ او «سودآوری» را همان «استثمار» می‌نامید و «مداخلهٔ بشردوستانه» را همان «تجاوز امپریالیستی».
گزارهٔ نهایی پتراس: هیچ بن‌بستِ ساختاری وجود ندارد که «ارادهٔ جمعیِ سازمان‌یافته» نتواند آن را در هم بشکند.