نوشتهٔ علی هاشم
منتشر شده در فارین پالیسی رسانه دست راستی روابط خارجی آمریکا
ترجمه مجله جنوب جهانی


در سال ۲۰۲۲، هنگامی که ارتش روسیه به اوکراین یورش برد، نام «شاهد»—همان پهپاد ایرانی—برای بسیاری خارج از حلقه‌های نظامی جهان، ناشنیده بود. جهان، نخستین‌بار از طریق ویدئوهایی خاموش در شبکه‌های اجتماعی، با صحنهٔ دسته‌جمعی این پرنده‌های ارزان‌قیمت بر فراز میدان‌های نبرد اوکراین آشنا شد. این پهپادها، نه چندان دقیق و نه چندان پیشرفته، اما در فرسایش تدریجی پدافند هوایی حریف، کارآمد می‌نمودند. مقامات اوکراینی آن‌ها را «پرندهٔ مزاحم» می‌خواندند؛ سلاحی طراحی‌شده نه برای ضربهٔ قاطع، بلکه برای از کار انداختن سامانهٔ دفاعی دشمن.

برای پایتخت‌های غربی—به‌ویژه واشنگتن—تصمیم ایران به ارائهٔ هزاران فروند از این پهپادها به مسکو، نقطهٔ عطفی در راهبرد کلان تهران بود. در جریان مذاکرات هسته‌ای وین در همان سال، شماری از دیپلمات‌های غربی به من اطمینان دادند که تهران از مرزی نامرئی گذشته و آمادگی خود را برای شکل‌دهی به تحولات در بحران‌هایی فراتر از مرزهای خویش نشان داده است. اما برای ایران، این درگیری پیامدی دیگر داشت: اوکراین، میدان آزمونی شد. تجربیات سخت روسیه در نبرد، پیشرفت‌هایی را در پی داشت که کارایی پهپادها را افزایش داد و بُرد و اثر آن‌ها را گسترش بخشید.

پیام روشن بود: ایران نوعی جنگ تازه را آغاز کرده بود—جنگی که بر استقامت استوار بود، نه بر کنترل. و در رویارویی‌های اخیر میان ایران و اسرائیل، این رویکرد کارساز افتاد. ایران توانست با به‌کارگیری پهپادها و موشک‌های کم‌اثرتر، چندین لایه از سامانهٔ رهگیری موشکی اسرائیل را از کار بیندازد و راه را برای اصابت موشک‌های سنگین‌تر هموار سازد.

امروز، هم‌زمان با افزایش حضور نظامی ایالات متحده در پیرامون ایران و آغاز ابتکارات دیپلماتیک آزمایشی، این درس بیش از هر زمان دیگر اهمیت یافته است. بحران کنونی با شتابی فزاینده در حال تشدید است و به هفته‌های منتهی به ژوئن ۲۰۲۵ شباهت می‌یابد؛ هنگامی که اسرائیل، آخرین جنگ خود علیه ایران را آغاز کرد، دقیقاً در آستانهٔ دور تازه‌ای از مذاکرات هسته‌ای میان واشنگتن و تهران.

در آن هنگام، راهبرد مذاکره‌ای ایران ساده بود: صفر شدن سلاح هسته‌ای پذیرفتنی است، اما صفر شدن غنی‌سازی به معنای عدم توافق است. از سوی دیگر، ایالات متحده با فرضی متضاد به میز مذاکره نزدیک شد: صفر شدن غنی‌سازی، تنها مسیر قابل‌قبول برای تضمین عدم دستیابی به سلاح هسته‌ای بود. این تفاوت، صرفاً فنی یا ایدئولوژیک نبود؛ هر دو طرف، تعریفی متفاوت از ثبات داشتند.

از آن زمان تاکنون، تغییر چندانی رخ نداده است. ایران همچنان، در حالی که تحت فشار نظامی فزاینده قرار دارد، به مذاکره ادامه می‌دهد.

رهبران ایران همچنان بر این باورند که دیپلماسی می‌تواند از جنگ بگریزد، همان‌گونه که پیش از آغاز جنگ ژوئن ۲۰۲۵ چنین می‌کرد. در همین حال، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، پیوسته به ایران هشدار می‌دهد که تنها روزهای معدودی برای دستیابی به توافق پیش از آغاز اقدام نظامی در اختیار دارد.

در واشنگتن، شمار بیشتری می‌پرسند که آیا حمله‌ای محدود می‌تواند—بدون آغاز جنگی گسترده‌تر—امتیازاتی به دست آورد. اما این اندیشه، شاید بر فرضی ناقص استوار باشد. جنگ‌ها به نقشه‌ها محدود نمی‌مانند؛ تنها زمانی مهار می‌شوند که هر دو طرف بخواهند آن‌ها را مهار کنند. در حال حاضر، به نظر می‌رسد منافع مشترک، رفته است.

اخیراً، آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر ایران، از «خویشتن‌داری تاکتیکی» فاصله گرفته و به زبان «رویارویی از دریچهٔ کربلا» سخن گفته است. این اشاره‌ای است به داستان بنیادین شیعه—امام حسین—که شهادت را بر تسلیم در برابر حاکم ستمگر ترجیح داد.

برای مخاطبان خارجی، چنین اشاراتی شاید صرفاً نمادین باشد. اما برای آگاهان سیاسی شیعه، کربلا رمزی اخلاقی و سیاسی است؛ تجلیلی از مقاومت در برابر تهدید وجودی، در تقابل با سازش. اندیشهٔ «مردن بر پای ایستاده، نه زیستن بر زانو»، منطق ایالات متحده دربارهٔ واکنش متناسب و دیپلماسی اجباری را به چالش می‌کشد.

رهبر ایران با اشاره به ستمگران تاریخی چون یزید، نمرود و فراعنهٔ مصر، روشن می‌سازد که مشروعیت جمهوری اسلامی، روزافزون بر مقاومت استوار است، نه بر تسلیم. در این چارچوب، حمله‌ای محدود ایالات متحده، نشانه‌ای از قدرت تلقی نخواهد شد؛ بلکه تجاوزی است که پاسخی می‌طلبد تا آبروی اخلاقی حفظ شود. و برخلاف حملات پیشین، پاسخی آبرومندانه این بار اوضاع را وخیم‌تر خواهد ساخت—به‌ویژه اگر با مذاکراتی نابرابر همراه باشد.

واشنگتن، فشار نظامی را ابزاری برای اعمال نفوذ دیپلماتیک می‌انگارد. تهران، درگیری را به‌تدریج چالشی برای بقای ایدئولوژیک می‌بیند. این دو، شاید به زبان‌های راهبردی کاملاً متفاوتی سخن می‌گویند.

راهبرد نظامی اخیر ایالات متحده، بر نیروی کالیبره‌شده و حملات تنبیهی برای بازگرداندن بازدارندگی—بدون تشدید درگیری—استوار بوده است. عملیات نظامی پیشین در ونزوئلا و سوریه، این اطمینان را تقویت کرده که می‌توان تشدید را از طریق دقت و ارسال سیگنال مدیریت کرد.

با این همه، ایران، بستری راهبردی متفاوت است. کارل فون کلاوزویتس، جنگ را فعالیتی توصیف کرد که با «اصطکاک» مشخص می‌شود—افزایش تدریجی عدم قطعیت که نقشه‌های ساده را به رویدادهای پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی بدل می‌کند. هنگامی که تشدید، از سر تهدید وجودی آغاز شود، مرزهای آن، روزافزون سیال می‌گردند.

ایران، بازیگری غیردولتی نیست که با یک حمله از میدان به در شود. کشوری بزرگ با توانایی‌های گسترده که کنترل تشدید را دشوار می‌سازد. زرادخانهٔ رو به گسترش آن، بر همین بنیاد استوار است. برنامهٔ پهپاد شاهد، راهبردی جنگی را نشان می‌دهد که بر پایداری، نه بر دقت، تکیه دارد. افزون بر موشک‌های بالستیک و کروز، جنگ سایبری، نقاط فشار دریایی در خلیج فارس، و شبکه‌های متحد منطقه‌ای، راهبرد بازدارندگی ایران، تشدید افقی تنش را ترویج می‌دهد. جنگ، به جای تعمیق در یک محور واحد، در چندین عرصه گسترش می‌یابد.

سوال واقعی این نیست که آیا تشدید رخ خواهد داد یا خیر، بلکه این است که از کجا آغاز خواهد شد. آشکار است که شرکای منطقه‌ای ایران تضعیف شده‌اند. در لبنان، حزب‌الله در جنگ ۲۰۲۴ با اسرائیل، ضربات سنگینی خورد. شبه‌نظامیان عراقی، اکنون با فشارهای داخلی فزاینده‌ای روبرویند؛ و بستر منطقه‌ای، انعطاف‌پذیری ایران در تشدید تنش را محدود کرده است.

از منظر واشنگتن، این تضعیف شاید به معنای خطری کمتر بیاید. اما سامانه‌های بازدارندگی ضعیف‌تر، همیشه امن‌تر نیستند. هنگامی که خود را تهدیدشده احساس کنند، کمتر مهارپذیرند. در جریان درگیری ۲۰۲۴، حزب‌الله و سایر نیروهای نیابتی ایران، واکنش‌های خود را با دقت سنجیدند—تا حدی از سر اکراه، و تا حدی از امید به اینکه دیپلماسی، تشدید را مهار کند. وضعیتی که با خطر درک‌شدهٔ تغییر رژیم در تهران مشخص می‌شود، این محاسبات را کاملاً برهم می‌زند.

حزب‌الله، که پیوندی نزدیک با ایدئولوژی انقلاب اسلامی دارد، در صورت سقوط رژیم، با تهدیدی بزرگ روبرو خواهد شد. در چنین صورتی، خویشتن‌داری می‌تواند به مقاومتی تمام‌عیار بدل شود—نبردی نه تنها برای بقا، بلکه برای اثبات وجود. همین امر می‌تواند برای گروه‌های عراقی چون کتائب حزب‌الله نیز روی دهد. حوثی‌های یمن، اهداف خاص خود را دارند، اما اقدامات آن‌ها در جنگ غزه نشان داد که مایل به گسترش درگیری‌اند و از حملات دریایی به نام وحدت ایدئولوژیک بهره می‌گیرند. این امر، احتمالاً به تشدید افقی خواهد انجامید—رویارویی‌هایی نیمه‌مستقل در جبهه‌های گوناگون، به جای درگیری‌ای منطقه‌ای واحد و سازمان‌یافته.

اما اگر حملهٔ آمریکا به تغییر رهبری در تهران بینجامد، چه؟ ناظران غربی، اغلب موضع تندروانهٔ ایران را به خامنه‌ای و سپاه پاسداران نسبت می‌دهند. اما قدرت جمهوری اسلامی، در مجموعه‌ای گسترده‌تر از نهادها نهفته است. در مجلس خبرگان—نهادی قانون اساسی که مسئول انتخاب رهبر عالی است—گروهی با ایدئولوژی منسجم، سال‌هاست برای جانشینی آماده می‌شوند. گروه‌های وفادار به رژیم کنونی، از نهادهای روحانی تا نهادهای سیاسی، کاملاً بی‌اعتمادند.

اگر واشنگتن گمان می‌برد که فشار نظامی، رهبری ایران را درهم خواهد شکست، شاید از این واقعیت غفلت ورزد که برنامه‌های جانشینی، از پیش با انتظار درگیری طراحی شده‌اند—و این برنامه‌ها پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵، شتاب گرفته است. حمله‌ای که قرار است تندروها را تضعیف کند، در واقع می‌تواند اتحاد رهبران پیرامون یک طرز فکر جنگی را تسریع بخشد. طنز ماجرا درخور توجه است: تلاش برای ایجاد تغییر اجباری، می‌تواند نهادی پساخامنه‌ای پدید آورد که حتی از نهاد کنونی، سخت‌تر و غیرقابل پیش‌بینی‌تر باشد.

کلاوزویتز بزرگ، جمله‌ای مشهور دارد: «همه چیز در جنگ بسیار ساده است، اما ساده‌ترین چیز، دشوار است.» در نقشهٔ راهبردی واشنگتن، حمله به پایگاهی موشکی شاید اقدامی کنترل‌شده برای ارسال سیگنال بیاید. اما در سیاست و ایدئولوژی خاورمیانه، مرزها به محض آغاز تشدید، در حالِ زوال‌اند. و هنگامی که جنگ‌ها چنین آغاز شوند، به ندرت برای مدتی طولانی، محدود می‌مانند.