
دانشگاه امروز؛ بحران هویت و فراموشی نقش تاریخی
دانشگاه ایرانی زمانی قلب تپندۀ مبارزه برای استقلال و عدالت اجتماعی بود؛ حافظهای زنده از مقاومت که نسل به نسل منتقل میشد. امروز اما نشانههای فرسایش این حافظه را میتوان در شعارهایی دید که تاریخ را تمسخر میکنند، همبستگی را نفی میکنند و حتی در بزنگاههای تهدید بیرونی، صف دانشجو را از مردم جدا میسازند. این تغییر صرفاً یک اختلاف سلیقه سیاسی نیست؛ نشانهای از بحرانی عمیقتر در هویت دانشگاه و گسست از نقش تاریخی آن در کنار جامعه است.
بابک دریایی
دانشگاه در ایران هرگز صرفاً نهادی آموزشی نبوده است. از نخستین دهههای شکلگیریاش، دانشگاه به میدان تلاقیِ دانش با مسئولیت اجتماعی بدل شد: جایی که پرسش از «چگونه زیستن» با پرسش از «در چه نظمی زیستن» پیوند میخورد. ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تنها یک واقعه تاریخی نیست؛ نشانهای است از جایگاهی که دانشگاه در حافظۀ جمعی ما یافته: کانونی برای اعتراض به سلطه، ایستادن در برابر تحقیرِ ملّی، و پیوند دادن آزادی با عدالت اجتماعی. در دهههای بعد نیز—با همۀ فراز و فرودها—دانشگاه حامل سنتی از استقلالطلبی و همبستگی با رنج مردم باقی ماند؛ سنتی که دانشجو را نه صرفاً مصرفکنندۀ مدرک، بلکه کنشگری اجتماعی میدید.
امروز، اما، دانشگاه در بزنگاهی ایستاده است که فشارهای بیرونی بر ایران—از تحریمهای اقتصادی تا تهدیدهای نظامی و جنگِ روایتها—همزمان فعالاند و میکوشند انسجام ملّی را از درون فرسوده کنند. در چنین وضعیتی، نقش تاریخی دانشگاه اهمیتی دوچندان مییابد: آیا دانشگاه بار دیگر میتواند کانون عقلانیت انتقادی و همبستگی اجتماعی باشد، یا آنکه زیر فشار نئولیبرالیسم، کالاییشدن آموزش و مهندسی افکار عمومی، به زیستبومی فردگرا و گسسته از رنج اکثریت جامعه فروکاسته میشود؟
نشانههای نگرانکنندهای از گسست در حافظۀ تاریخیِ دانشگاه پدیدار شده است: گسستی که خود را در تمسخر سنتهای عدالتخواهانه، فاصلهگیری از میراث ضداستعماری، و حتی همدلی با روایتهایی نشان میدهد که پیشتر در نقطۀ مقابلِ هویت تاریخی دانشگاه ایرانی قرار داشتند. این تغییر را نمیتوان صرفاً به «سلیقه سیاسی نسل جدید» فروکاست. آنچه رخ داده، برآیندِ همزمانِ دگرگونیهای ساختاری در اقتصاد آموزش، فردگرایی نئولیبرالی، تغییر ترکیب طبقاتی بدنۀ دانشجویی، و جنگ شناختیِ پیوستهای است که میکوشد حافظۀ جمعی را تکهتکه و پیوند دانشگاه با جامعه را سست کند.
این مقاله تلاشی است برای بازخوانیِ نقش تاریخی دانشگاه در مبارزه برای استقلال و عدالت اجتماعی، و واکاویِ چراییِ این گسست امروزین. پرسش اصلی این است: چه بر سر دانشگاه آمده که بخشی از بدنۀ دانشجویی، در یکی از حساسترین دورههای فشار خارجی بر ایران، از سنت همبستگی ضداستعماری و عدالتخواهانه فاصله گرفته است؟ پاسخ به این پرسش، نه برای سرزنش نسل جدید، بلکه برای بازسازیِ پیوندهای گسسته و احیای نقش تاریخی دانشگاه ضروری است—نقشی که بدون آن، نه عدالت اجتماعی پیش میرود و نه استقلال ملّی پایدار میماند.
۱) گسست از حافظۀ تاریخی: از ۱۶ آذر تا شعارهای امروز
آنچه این روزها در برخی تجمعهای دانشجویی شنیده میشود—از شعارهایی که همۀ سنتهای معترض پیشین را یکجا نفی و تحقیر میکند تا همصدایی با روایتهایی که آشکارا در مدار سلطۀ خارجی میچرخند—بیش از آنکه صرفاً بیان یک موضع سیاسی باشد، نشانه نوعی گسست در حافظۀ تاریخی دانشگاه است. دانشگاه ایرانی، چه در دهههای پیش از انقلاب و چه در دورههای پس از آن، همواره یکی از کانونهای اصلی اعتراض به سلطۀ بیرونی، تحقیر ملّی و بیعدالتی اجتماعی بوده است. از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ و جانباختن دانشجویان معترض به کودتا گرفته تا حضور پررنگ نیروهای عدالتخواه در دهههای بعد، دانشگاه ایرانی حامل سنتی بود که در آن آزادی با عدالت گره میخورد و استقلال با کرامت اجتماعی معنا پیدا میکرد.
نادیدهگرفتن یا تمسخر این پیشینه—بهویژه با شعارهایی که همۀ جریانهای معترض پیشین را در بستهای تحقیرآمیز جمع میکند—نشان میدهد بخشی از بدنۀ دانشجویی امروز، نه فقط از یک موضع سیاسی خاص، بلکه از «تبار تاریخی» خود فاصله گرفته است. این فاصلهگیری، بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، معرفتی است: نوعی قطع پیوند با حافظۀ جمعیای که دانشگاه را به میدان مطالبهگری اجتماعی بدل کرده بود. وقتی حافظۀ تاریخی فرسوده میشود، میدان داوری نیز تغییر میکند؛ معیارها از تجربههای رهاییخواهانه به روایتهای لحظهایِ شبکهای جابهجا میشوند.
غمانگیزتر آنکه بسیاری از دستاوردهایی که امروز بدیهی انگاشته میشوند—از گسترش آموزش عمومی و تحصیل رایگان در دانشگاههای دولتی تا شکلگیری گفتمان عدالتمحور در آموزش—محصول دههها کنش و هزینهدادن نیروهای عدالتخواه و جنبشهای دانشجویی بوده است. چشمپوشی از این تاریخ، در عمل به معنای نادیدهگرفتن رنج و خون همان دانشجویانی است که دانشگاه را از نهادی صرفاً آموزشی به کانونی اجتماعی و سیاسی بدل کردند. گسست از این حافظه، دانشگاه را از «فاعل اجتماعی» به «مصرفکنندۀ روایتها» فرو میکاهد.
در کنار این، فاصلهگیری از سنتهای ضداستعماری و همبستگی با ملتهای تحت ستم در جغرافیای نزدیک—صرفنظر از داوریهای سیاسی متکثر درباره آنها—نشانه نوعی فردگرایی بیریشه است؛ فردگراییای که پیوند دانشگاه با افقهای فراملیِ عدالتخواهانه را سست میکند. این چرخش، تنها تغییرِ سلیقه سیاسی نیست؛ نشانۀ دگرگونیِ الگوهای هویتیابی نسل جدید در بستری است که حافظۀ تاریخی تضعیف شده و میدان روایتها بهدست رسانهها و شبکههای اجتماعی افتاده است.
۲) نئولیبرالیسم و کالاییشدن دانشگاه: از همبستگی اجتماعی تا فردگرایی رقابتی
تحول در هویت و کنش دانشجویی را نمیتوان فقط به «تغییر سلیقههای سیاسی» یا «لغزشهای نسلی» فروکاست. این دگرگونی بر بستر یک جابهجایی عمیقتر رخ داده است: کالاییشدن تدریجی آموزش، به ویژه آموزش عالی در چارچوب منطق نئولیبرالی. وقتی آموزش از «حق عمومی» به «سرمایهگذاری فردی» بدل میشود، دانشگاه نیز از میدان همبستگی اجتماعی به میدان رقابت فردی تغییر چهره میدهد. در چنین فضایی، دانشجو نه شهروندِ کنشگرِ یک امرِ عمومی، بلکه «کارآفرینِ خود» تلقی میشود؛ کسی که باید مدام روی «برند شخصی»اش کار کند، برای خود کارنامهای فردی بسازد و برای صعود فردی در بازارِ نابرابرِ فرصتها رقابت کند.
خصوصیسازی، پولیشدنِ خدمات آموزشی، و شکاف طبقاتی در دسترسی به منابع دانشگاهی، ترکیب جمعیتی دانشگاه را نیز تغییر داده است. هرچه هزینۀ ورود به دانشگاه بالاتر میرود، سهم فرودستان از این فضا کمتر میشود و تجربۀ زیستۀ رنجِ اجتماعی از متن دانشگاه دورتر میافتد. نتیجه، کاهش تماس روزمره با واقعیت زندگی اکثریتِ زحمتکشان است. وقتی تجربۀ زیستۀ نابرابری کمرنگ میشود، حساسیت نسبت به عدالت اجتماعی نیز تضعیف میگردد و افق همبستگی جمعی جای خود را به افق موفقیت فردی میدهد.
این دگرگونی با زیستبوم رسانهایِ شبکههای اجتماعی تشدید میشود. الگوریتمها فردگرایی نمایشی را پاداش میدهند: دیدهشدن، وایرالشدن و خودنمایی، ارزش نمادین تولید میکند. سیاست نیز بهتدریج به «تولید و نمایشِ محتوا» فروکاسته میشود: موضعگیریهای تند، تحقیر گذشته، ژستهای هنجارشکن و همصدایی با روایتهای مسلط جهانی، بیشتر دیده میشود تا تلاش برای فهم پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی. در چنین فضایی، بخشی از کنشگری دانشجویی ناخواسته با منطق «برندسازی فردی» و آیندهسازی مهاجرتمحور گره میخورد؛ جایی که نمایشِ رادیکالیسمِ نمادین میتواند به سرمایۀ توجه و تمایز در زیستبوم جهانیِ پذیرشهای دانشگاهی و فرصتهای فردی بدل شود. این منطق، سیاست را از پیوند با جامعۀ واقعی جدا میکند و به کنشی برای بهینهسازیِ موقعیت فردی در بازار جهانیِ فرصتها فرو میکاهد.
پیامدِ انباشتهشدنِ همین سازوکارها، شکلگیری نوعی فردگرایی رقابتیِ بیریشه است: فردی که پیوند خود را با تاریخ دانشگاه، با سنتهای عدالتخواهانه، و با رنج اکثریت جامعه از دست میدهد و افق آرزوهایش به «نجات فردی» در بازار جهانیِ فرصتها محدود میشود. در چنین افقی، همبستگی اجتماعی به «مانع پیشرفت» تعبیر میشود و حساسیت ضداستعماری به «نوستالژی ایدئولوژیک» تقلیل مییابد. این دگردیسی، نه حاصل انتخاب اخلاقیِ فردی، بلکه محصول ساختارهایی است که دانشگاه و زیستجهان دانشجو را در منطق رقابت نابرابر بازتعریف کردهاند.
۳) وقتی حافظه تضعیف میشود: دانشگاه در میدان جنگ روایتها
جنگ روایتها فقط نزاعی بر سر «خبر» یا «تفسیر رخدادهای روز» نیست؛ میدان اصلی آن حافظۀ تاریخی و چارچوبهای معنابخشی به تجربه جمعی است. آنچه امروز در بخشی از شعارها و موضعگیریهای شتابزده در دانشگاه دیده میشود—از تحقیر سنتهای عدالتخواهانه تا همصدایی با روایتهای سلطه—نشانهای از همین دستکاریِ حافظه است. وقتی گذشته به کاریکاتور فروکاسته میشود، حال نیز بیریشه میماند و آینده به سادگی در قالبهای تحمیلی ریخته میشود.
در جنگ روایتها، نخستین قربانی، پیچیدگی است. تاریخ دانشگاه ایرانی—با همه تناقضها، خطاها و هزینههایی که داده—به روایتی سطحی و تمسخرآمیز تقلیل مییابد: همه چیز در یک بسته تحقیرآمیز جمع میشود تا پیوند نسل جدید با میراث عدالتخواهانه گسسته شود. این سادهسازی آگاهانه، کارکردی سیاسی دارد: حذف سرمایه نمادینِ مقاومت و همبستگی، تا افق کنش جمعی تنگ شود و فردگراییِ رقابتی بیمانع پیش برود.
رسانههای فراملی و شبکههای اجتماعی، این فرایند را شتاب میدهند. روایتهایی که با دستورکارهای ژئوپلیتیکیِ قدرتهای مسلط همخوان است، بهواسطۀ سازوکارهای الگوریتمی تکثیر و برجسته میشود؛ سازوکارهایی که با پاداشدادن به هیجان، قطبیسازی و خودنماییِ سیاسی، تعیین میکنند کدام صداها بیشتر دیده شوند و کدام روایتها به حاشیه رانده شوند. در این چرخه، تجربههای ضداستعماری و سنتهای همبستگی فراملی به «عقبماندگی» یا «ایدئولوژیِ منقضی» تقلیل مییابد. در چنین قاببندیای، همدلی با ملتهای تحت ستمِ منطقه نه یک موضع اخلاقی-سیاسی، بلکه «هزینهای بیثمر» جلوه میکند؛ و حساسیت به عدالت جهانی به حاشیه میرود.
تضعیف حافظۀ تاریخی در دانشگاه، فقط به معنای فراموشی رخدادها نیست؛ به معنای فرسایش زبان مشترک اعتراض است. وقتی نسل جدید زبان اعتراضِ نسلهای پیشین را بیاعتبار میکند، امکان انتقال تجربههای مبارزاتی—از شیوههای سازماندهی تا پرهیز از دامهای همیشگی—از دست میرود. نتیجه، چرخهای از تکرار خطاها و افتادن در دامهای قدیمی است، بیآنکه نامی بر آنها گذاشته شود. جنگ روایتها دقیقاً از همین شکاف بهره میبرد: نسلی بیپشتوانۀ حافظه، آسانتر در مدار روایتهای تحمیلی میچرخد.
با اینهمه، دانشگاه همچنان ظرفیتِ مقاومت روایی دارد. هر جا که تاریخ بهصورت انتقادی و چندلایه بازخوانی شود—نه اسطورهسازی شود و نه تخریب مطلق—امکان بازسازی پیوند میان نسلها فراهم میآید. این بازخوانی، نه دفاع از گذشته بهمثابه امرِ مقدس، بلکه احیای حافظه بهمثابه منبعی برای تشخیص دامهای امروز است: از مصادره اعتراض توسط پروژههای بیرونی تا کالاییشدن سیاست در اقتصاد توجه. مقاومت در جنگ روایتها، پیش از هر چیز، رهایی تاریخ از روایتهای سادهساز و بازگشودن افقهای همبستگی است.
۴) بازسازی افق کنش دانشجویی: استقلال ملّی و عدالت اجتماعی بهمثابه یک پیوند
اگر دانشگاه در تاریخ معاصر ایران توانسته است نقشی پیشرو در کنش اجتماعی ایفا کند، راز آن در پیوندِ دو افق بوده است: دفاع از استقلال و کرامت ملّی از یکسو، و مطالبه عدالت اجتماعی از سوی دیگر. هرگاه این دو از هم گسستهاند، کنش دانشجویی یا به اخلاقگراییِ بیقدرت فروکاسته شده، یا به سیاستورزیِ بیریشهای لغزیده که در نهایت، از بیرون مصادرهپذیر بوده است. بازسازی افق کنش امروز، یعنی بازپیوند دادنِ این دو بُعد—نه در سطح شعار، که در سطح برنامه و عمل.
نخستین گام، بازتعریف «استقلال» در جهانِ بههمپیوسته امروز است. استقلال، نفی ارتباط یا انزوا نیست؛ نفیِ وابستگیِ سیاسی-روایی به پروژههایی است که سرنوشت جامعه را در معادلات قدرتهای بیرونی حل میکنند. کنش دانشجوییِ مستقل، بهجای طلب مشروعیت از رسانهها و نهادهای خارجی، ریشه در جامعۀ واقعی دارد: در دردهای معیشتی، در شکافهای آموزشی، در تبعیضهای ساختاری و در کرامتِ لگدمالشده کار و زیستِ روزمره. استقلال یعنی بازگرداندن معیار داوری به منافع ملموس مردم، نه پسند روایتهای مسلط بیرونی.
گام دوم، احیای عدالت اجتماعی بهمثابه افق مشترک کنش است. خصوصیسازی افسارگسیختۀ آموزش، کالاییشدنِ سلامت و انقباض فرصتهای برابر، دانشگاه را از «فضای عمومیِ تولید امکان» به «گلوگاه بازتولید نابرابری» رانده است. کنش دانشجویی اگر به نقد ساختارهای نابرابرساز نپردازد—از نابرابری در دسترسی به آموزش تا فشارِ هزینهها و بدهیهای ناشی از تحصیل و تیرهشدن افقهای شغلی—ناگزیر به سیاستورزی صرفاً نمادین فرو میغلتد. عدالت اجتماعی در دانشگاه، یعنی دفاع از آموزش بهمثابه حق عمومی، از رفاه دانشجویی بهمثابه شرط کرامت، و از پیوند دانشگاه با مطالبات زحمتکشان بهمثابه افق همبستگی.
گام سوم، بازسازی زبان اعتراض و شیوههای کنش است. زبان تحقیر و حذف، سرمایه اخلاقی اعتراض را میسوزاند و میدان را برای مصادره بیرونی آماده میکند. تجربه تاریخی دانشگاه نشان میدهد کنشِ مؤثر، بر سه ستون میایستد: سازمانیابی افقی و شفاف، پیوند با جامعه پیرامون (کارگران، معلمان، پرستاران)، و پرهیز از افتادن در دام دوقطبیهای سادهساز. این بازسازی، همزمان مستلزم سواد رسانهای انتقادی است: تشخیص قاببندیهای جهتدار، مقاومت در برابر اقتصادِ توجه، و نپذیرفتنِ نقشِ «سیاهیلشکرِ روایی» برای پروژههای بیرونی.
گام چهارم، احیای همبستگی فراملّیِ ضدّ سلطه در پیوند با منافع ملّی است. همدلی با ملتهای تحت ستمِ منطقه، نه جایگزینِ مطالبه عدالت در داخل، بلکه امتداد اخلاقی آن است. دانشگاهی که پیوند خود را با سنتهای ضداستعماری قطع کند، افق اخلاقیاش تنگ میشود و در برابر روایتهای سلطهگر آسیبپذیرتر میگردد. پیوند استقلال ملّی با همبستگی فراملّی، امکان میدهد نقدِ درونزاد از یکسو تیز بماند، و از سوی دیگر، در زمینِ جنگ روایتها مصادره نشود.
جمعبندیِ این بخش روشن است: افق کنش دانشجوییِ امروز، نه بازگشت نوستالژیک به گذشته است و نه پذیرش بیقید روایتهای مسلط امروز؛ بازپیوند دادنِ استقلال ملّی و عدالت اجتماعی در شرایط جنگ روایتهاست. دانشگاه، اگر این پیوند را بازسازی کند، دوباره میتواند میدان تولید معنا و امکان شود—نه صحنه بازتولید شکافها و نمایشهای پرهزینه.
جمعبندی: دانشگاه بهمثابهِ حافظۀ زندهِ عدالت و استقلال
دانشگاه در ایران صرفاً یک نهاد آموزشی نبوده است؛ حافظۀ زندهِ عدالتخواهی و استقلالطلبی بوده است. هر بار که جامعه در بزنگاههای تاریخی ایستاده، دانشگاه—با همۀ تکثر و اختلافهای درونیاش—توانسته است افقی مشترک بسازد: دفاع از کرامت مردم در برابر سلطۀ بیرونی، و مطالبۀ عدالت در برابر بیعدالتیهای درونی. این افق، نه با یکدستسازی صداها شکل میگیرد و نه با نفیِ رنجها؛ با بازگرداندن اختلافها به مدار گفتوگوی مسئولانه و پیوندزدنِ نقد درونزاد به منافع ملموس مردم ساخته میشود.
امروز، در جهانی که نابرابری را طبیعی جلوه میدهد و فردگرایی رقابتی را بهمثابه «آزادی» میفروشد، دانشگاه اگر پیوند خود را با سنتهای عدالتخواهانه و ضداستعماری قطع کند، بهتدریج به بازتولیدکنندۀ همان مناسباتی بدل میشود که امید اجتماعی را میفرسایند. بازسازی هویت دانشجویی یعنی بازگشت به این پیوند: استقلال ملّی بدون عدالت اجتماعی تهی است، و عدالت اجتماعی بدون استقلال ملّی آسیبپذیر. این دو، در تاریخ دانشگاه ایرانی، همواره دو روی یک سکه بودهاند.
برای عبور از بنبستهای امروز، چند محور عملی میتواند راهنما باشد:
• بازگرداندن معیار داوری به جامعۀ واقعی: پیوند پایدار با مطالبات معیشتی، آموزشی و کرامتیِ مردم؛ نه با قاببندیهای بیرونی.
• سواد رسانهای انتقادی: تشخیص روایتهای جهتدار، مقاومت در برابر اقتصادِ توجه، و پرهیز از افتادن در دام دوقطبیهای سادهساز.
• سازمانیابی مسئولانه و افقی: شبکههای شفاف دانشجویی که هم از خشونت نمادین پرهیز میکنند و هم ظرفیت گفتوگوی پایدار میسازند.
• همبستگی درونملّی و فراملّیِ ضدّ سلطه: پیوند دادنِ نقدِ درونزاد با دفاع از استقلال و همدلی با ملتهای تحت ستم، بیآنکه به نیابتیسازی بیرونی تن بدهیم.
دانشگاه میتواند دوباره «کانون تولید امکان» باشد—اگر حافظۀ تاریخی خود را بازخوانی کند، زبان اعتراض را اخلاقیتر و دقیقتر سازد، و افق کنش را بر پیوند استقلال و عدالت بنا کند. آینده دانشگاه، آینده جامعه است: یا میدان بازسازی همبستگی و امید خواهد شد، یا صحنۀ فرسایش سرمایۀ اخلاقی و مصادرۀ روایتها. انتخاب با ماست—با هر کنشی که امروز انجام میدهیم.
