
نوشته مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
دیاسپورای ایرانی و سلطنتطلبان در خارج از کشور
بررسی ایدئولوژی، هویت، و رفتار سیاسی
مقدمه
کوروش بزرگ در منشور معروفش نوشت که مردمان را آزاد خواهم گذاشت تا در خانههای خود زندگی کنند. امروز، کسانی که نام او را بر سینه حک کردهاند، از بمباران همان خانهها دفاع میکنند.
در تابستان ۲۰۲۵، در جنگ ۱۲ روزهای که اسرائیل و آمریکا علیه ایران به راه انداختند، بیش از هزار شهروند عادی — نه مسئول رژیم، بلکه معلم، کارگر، مادر، پدر — کشته شدند. در همان ساعات، در لسآنجلس، لندن، تورنتو، و استکهلم، بخشی از ایرانیان مقیم خارج از کشور جشن گرفتند. پرچم شیر و خورشید بالا رفت، موسیقی شادمانه پخش شد، و رضا پهلوی — کسی که خود را وارث تاجوتخت کوروش میداند — از رسانههای غربی دعوت شد تا بگوید ایرانیان از این حملات «استقبال کردند».
این تصویر، صرفنظر از هر داوری سیاسی، یک پرسش بنیادی را پیش میکشد: چگونه بخشی از نخبگان و فعالان سیاسی یک ملت به جایی رسیدند که نابودی کشور خود را «راه حل» مینامند؟ چگونه «آزادی ایران» به معنای «تسلیم ایران به غرب» شد؟ و چرا غرب — که هرگز به وعدههایش عمل نکرده — همچنان مرجع نهایی این جریان است؟
انداختن این فروپاشی صرفاً به گردن رژیم آخوندی، یک بیراهه تحلیلی است. رژیم جمهوری اسلامی زمینه را آماده کرد، اما ریشههای این بیماری عمیقتر از چهلوچند سال سرکوب است.
این گزارش اجمالی در پاسخ به همین پرسشها نگاشته شده است. نه برای دفاع از جمهوری اسلامی — که جنایاتش مستند و انکارناپذیر است — بلکه برای فهمیدن یک سقوط عمیقتر: سقوط بخشی از روشنفکران و نخبگان ایرانی که پس از دههها زندگی در غرب، نه تنها پیوند عاطفی، اخلاقی، و سیاسی خود را با مردم ایران بریدهاند، بلکه جان آن مردم برایشان تبدیل به ابزاری برای رسیدن به قدرت شده است.
این فروپاشی، محصول یک فرآیند چند دههای است: سالها همکاری با بیگانه در عوض وعدههای توخالی، رد کردن تاریخ و سنت ایرانی به خاطر تأیید غربی، ادغام در سیستمی که هرگز آنها را به عنوان انسان کامل نپذیرفت، و در نهایت، بازسازی هویتی که در آن «ایرانی بودن» یعنی «آریایی-سفید-غربی بودن» — هویتی که با نفرت از اعراب، افغانها، و مسلمانان تعریف میشود.
غرب، بهویژه آمریکا و اسرائیل، این جریان را نه از سر دلسوزی برای ایران، بلکه به عنوان ابزاری برای تغییر رژیم مورد استفاده قرار داده است. تاریخ نشان میدهد که پس از رسیدن به اهداف خود، غرب هرگز این «متحدان» را جدی نگرفته و نخواهد گرفت. عراق، لیبی، افغانستان — در همه این موارد، وعده آزادی به ویرانی تبدیل شد. اما جریان سلطنتطلب ایرانی از این الگوی تکرارشده درسی نگرفته است.
پیامدهای یک حمله نظامی تمامعیار به ایران، قابل تصور نیست: کشوری با ۸۵ میلیون نفر جمعیت، چهارمین ذخایر نفتی جهان، و موقعیت ژئوپولیتیک منحصر به فرد در قلب آسیا، ممکن است به سوریه دیگری تبدیل شود. جنگ داخلی، تجزیه، نسلکشی قومی، فروپاشی زیستمحیطی، و موج پناهندگی که کل منطقه را به آتش میکشد — اینها سناریوهای بعید نیستند، بلکه پیامدهای محتمل هر مداخله نظامی در این مقیاس است. اما برای بخشی از دیاسپورای سلطنتطلب که در آرامش اروپا و آمریکا زندگی میکند، این احتمالها نه واقعی هستند و نه مهم.
هدف این مقاله، ارائه تصویری مستند، چندبعدی، و بیطرفانه از یک بحران هویتی و سیاسی است که ریشههایش به دههها پیش بازمیگردد، اما امروز بیش از هر زمان دیگری تأثیرات مرگبار خود را آشکار کرده است. این الگوها تمام دیاسپورا را در بر نمیگیرد — بسیاری از ایرانیان خارج از کشور دیدگاههای متنوع، دموکراتیک، و انتقادی دارند. پرسش محوری این بررسی این است: چگونه «دوست داشتن ایران» برای بخشی از دیاسپورا به «خواستن نابودی ایران» تبدیل شد؟
دیاسپورا به مثابه آینهای شکسته: پیشینه و زمینه
بر اساس آمار موجود، بین شش تا هشت میلیون ایرانی در خارج از کشور زندگی میکنند. این جمعیت کثیر، نه یکدست است و نه یکصدا. طیفی وسیع از گرایشهای سیاسی — از جمهوریخواهان تا سلطنتطلبان، از چپگرایان تا ملیگرایان — در آن دیده میشود. اما در میان این تنوع، جریانی معین در دهههای اخیر، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، به مرکز توجه رسانههای غربی و شبکههای اجتماعی آمده است: سلطنتطلبان یا «پهلویستها»، طرفداران رضا پهلوی، فرزند ارشد آخرین شاه ایران.
پژوهشگر ایرانی کیانو حیدری در مقالهای مفصل (۲۰۲۵) نشان داده است که این جریان از نوستالژی به مثابه ابزاری سیاسی بهره میبرد. گذشته دوران پهلوی را اسطورهای جلوه میدهد، ساواک و شکنجهگاههایش را به فراموشی میسپارد، و شکافهای طبقاتی و قومی آن دوره را در پس پردهای از نوستالژی پنهان میکند. این جریان در عین حال نهادهایی چون «Iranian Americans for Liberty» را برپا داشته که صریحاً از سرنگونی جمهوری اسلامی با حمایت آمریکا دفاع میکنند. گزارش موسسه کلینگندال (۲۰۲۳) نیز تأیید میکند که سیاستهای اپوزیسیون دیاسپورا، بهویژه در بخش سلطنتطلب آن، بهطور فزایندهای در راستای منافع قدرتهای خارجی شکل میگیرد، نه در راستای خواستههای مردم داخل ایران.
آنچه این جریان را از سایر جریانهای اپوزیسیون متمایز میکند، نه صرف دفاع از نظام سلطنتی، بلکه آمادگی آن برای پذیرش هر بهایی — از جمله بمباران کشور — در راه رسیدن به قدرت است. این رویکرد ریشه در یک بحران هویتی عمیق دارد که در دهههای مهاجرت و از دست دادن پیوند با سرزمین مادری شکل گرفته است.
آریاگرایی: از اسطورهای قرن نوزدهمی تا ایدئولوژی سیاسی امروز
برای فهم ایدئولوژی بخشی از سلطنتطلبان، باید از ریشههای آریاگرایی آغاز کرد. رضا ضیاء ابراهیمی در کتاب ماندگار خود «ظهور ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست جابجایی» (کلمبیا یونیورسیتی پرس، ۲۰۱۶) مفهوم «ناسیونالیسم جابجاکننده» را با دقت تئوریزه کرده است. بر اساس این تحلیل، ناسیونالیسم ایرانی در قرن نوزدهم تحت تأثیر مستقیم نژادپرستی علمی اروپایی شکل گرفت و ایرانیان را نه بر اساس هویت تاریخی و فرهنگی واقعی خود، بلکه بر اساس ارتباط ادعایی با اجداد افسانهای «آریایی» تعریف کرد. این تعریف، ضمن آنکه ایرانیان را از همسایگان عرب و سامی «متمایز» میساخت، آنها را به اروپاییان «نزدیک» میکرد — همان سلسله مراتبی که استعمار اروپایی بر آن بنا شده بود.
رضاشاه پهلوی این ایدئولوژی را به سیاست رسمی دولت تبدیل کرد. ممنوعیت زبانهای اقلیتهای قومی، ترویج فارسی به عنوان زبان برتر، و اتخاذ رویکردی که پژوهشگران آن را «سلسله مراتب نژادی شبهعلمی» مینامند، از جمله میراث این دوره است. محمدرضاشاه نیز لقب «آریامهر» — نور آریاییها — را برگزید، لقبی که پژوهشگران بر بیپایگی تاریخی آن تأکید دارند. مقاله منتشرشده در نشریه علمی «Humanities and Social Sciences Communications» (۲۰۲۳) نشان میدهد که این نوع ملیگرایی آریا-محور، نه محصول سنت اصیل ایرانی، بلکه وارداتی از اروپای دوران استعمار بود.
امروز، در شبکههای اجتماعی فارسیزبان، بخشی از دیاسپورای سلطنتطلب هویت «آریایی» را با «اروپایی» یا «سفیدپوست» یکی میگیرد. این تحریف از مفهوم زبانشناختی آریایی — که صرفاً به خانواده زبانهای هند-اروپایی اشاره دارد و اقوام متنوعی از هندوستان تا اسکاندیناوی را در بر میگیرد — با هدف سیاسی مشخصی انجام میشود: «سفیدپوست» نشان دادن ایرانیان برای پذیرفته شدن در سلسله مراتب نژادی غرب. لادن رهباری، جامعهشناس ایرانی، در پژوهش خود با عنوان «صهیونیسم به مثابه میراث کوروش» (۲۰۲۴) نشان میدهد که بخشی از این دیاسپورا از طریق پستهای اینستاگرام و توییتر، نسخهای سکولار، آریایی، ضد عرب، و ضد اسلامی از هویت ایرانی را بازسازی و ترویج میکنند.
در جستجوی سفیدی: بحران هویت در مهاجرت
مهاجرت به غرب برای بسیاری از ایرانیان با تناقضی دردناک همراه بوده است: آنها از یک سو از آتش جمهوری اسلامی گریختهاند و از سوی دیگر در جامعهای قرار گرفتهاند که هرگز آنها را به عنوان «سفیدپوست واقعی» نپذیرفته است. این تناقض، به ویژه در آمریکا، منجر به رفتاری شده است که پژوهشگران آن را «white-out» یا سفیدشوی مینامند.
تحقیق منتشرشده در مجله علمی MDPI (۲۰۲۴) به قلم رهباری نشان میدهد که بخشی از مهاجران ایرانی هویتهای «پرشین»، «آریایی»، یا حتی «سفیدپوست» را به جای «ایرانی» یا «خاورمیانهای» میپذیرند. این انتخاب هویتی نه صرفاً سادهانگاری، بلکه پاسخی به فشار ساختاری جوامع غربی است که در آنها رنگ پوست و ریشه قومی تعیینکننده جایگاه اجتماعی است. اما پارادوکس در اینجاست: همین تلاش برای «سفید شدن» با دوری از ریشههای عربی و اسلامی تاریخ ایران، با اسلامهراسی درونیشده، و با حمایت از اسرائیل — به مثابه نمادی از «غرب در خاورمیانه» — همراه میشود. کاربری در توییتر که سخنش در این تحقیق نقل شده، به صراحت نوشته: «اکثر دیاسپورای ایرانی عقده حقارت دارند و سعی میکنند با فاصله گرفتن از میراث اسلامیشان به عنوان سفیدپوست پذیرفته شوند. شما هرگز سفید نخواهید بود.»
کانالهای ماهوارهای با گرایش سلطنتطلب، از جمله منوتو تیوی و ایران اینترنشنال، نقش مهمی در تقویت این هویت بازسازیشده داشتهاند. آرمین مسنجر، پژوهشگر، در تحلیلی در قنطره (۲۰۲۵) مینویسد که این رسانهها از طریق ریلز اینستاگرام، تیکتاک، میم، و فیلمهای آرشیوی با موسیقی حماسی، هویتی بازسازیشده بر پایه میراث سلطنت پهلوی را به میانسالان نوستالژیک و جوانان جویای هویت تزریق میکنند. این هویت، در تقابل با «دیگری» — اعراب، مسلمانان، افغانها، و هر کسی که تداعیگر اسلام است — معنا مییابد.
نژادپرستی: از ضد عربیگری تا بیگانههراسی علیه افغانها
یکی از مشخصترین جلوههای بحران هویتی در دیاسپورای سلطنتطلب، گفتار نژادپرستانه علیه اعراب و افغانهاست. این گفتار نه یک پدیده حاشیهای، بلکه بخشی از بدنه اصلی ایدئولوژی این جریان است. مدخل «نژادپرستی ضد عربی» در ویکیپدیا، با استناد به منابع علمی، یادآور میشود که روایتهای ضد عربی و اسلامهراسانه در میان دیاسپورای سلطنتطلب رواج گستردهای دارد. این روایتها، تلاش برای فاصله گرفتن از میراث اسلامی-عربی تاریخ ایران را — که بخش جداییناپذیر فرهنگ و ادبیات و فلسفه ایرانی است — در خود جای میدهند.
اما این روایت از نظر تاریخی یک جعل آشکار است. پژوهشگران نشان دادهاند که نخبگان ایرانی در قرون اولیه اسلامی نه قربانی فتح عرب، بلکه بازیگران فعال در تمدن اسلامی بودند. زبان فارسی به دومین زبان بزرگ اسلام تبدیل شد و دانشمندان ایرانی از بزرگترین معماران علم، فلسفه، و ادبیات جهان اسلامی به شمار میآمدند. نوشتههای جادالیه (۲۰۲۵) در مقالهای با عنوان «در جستجوی سفیدی» این واقعیت تاریخی را در برابر روایتهای تجدیدنظرطلبانه قرار میدهد و نشان میدهد که انکار این میراث مشترک، نه یک موضعگیری تاریخی، بلکه یک پروژه ایدئولوژیک-سیاسی است.
در حوزه بیگانههراسی علیه افغانها نیز وضع به همین منوال است. New Arab در تحلیل جولای ۲۰۲۵ خود مینویسد که اردوگاه پهلوی با اتحاد با راست افراطی جهانی، از بیگانههراسی علیه افغانها و تبعیض علیه جوامع بهحاشیهراندهشده دفاع میکند. هشتگ «اخراج افغانی مطالبه ملی است» صدها هزار بار به اشتراک گذاشته شده و با فحاشی و تصویرسازی تحقیرآمیز از پناهندگان افغان همراه بوده است. گزارش MERIP (ژوئن ۲۰۲۵) این پدیده را در قالب یک تحلیل طبقاتی-جنسیتی بررسی میکند و نشان میدهد که مردانگی طبقه کارگر ایرانی چگونه در مقابل «دیگری افغان» بازتعریف میشود. پژوهشگری که در مجله Jadaliyya مصاحبهای با ۲۵ ایرانی-آمریکایی انجام داد، دریافت که شرکتکنندگان از «اسلامهراسی درونیشده و احساس ضد عربی» به عنوان ویژگی شاخص محیطهای سلطنتطلب یاد کردند.
اتحاد با اسرائیل: چرا و به چه بهایی؟
شاید هیچ جنبهای از رفتار سیاسی سلطنتطلبان ایرانی به اندازه اتحاد آنان با اسرائیل شگفتانگیز نباشد — اتحادی که از منظر منافع ملی ایران به هیچ منطقی قابل دفاع نیست، اما از منظر ایدئولوژیک کاملاً قابل فهم است. آلجزیره در مارس ۲۰۲۴ گزارش داد که سلطنتطلبان ایرانی در تظاهرات طرفداری از اسرائیل با پرچمهای ایران پیش از ۱۹۷۹ شرکت میکنند. رضا پهلوی در آوریل ۲۰۲۳ سفری به اسرائیل داشت و با نتانیاهو ملاقات کرد. تحلیلگران جادالیه این ملاقات را نه دیپلماسی، بلکه «کسب مشروعیت از مرکز اعتبار غربی» توصیف میکنند.
منطق این اتحاد را باید در همان چارچوب «جستجوی سفیدی» فهمید. در ذهن ناسیونالیستهای جابجاکننده، چنانکه جادالیه مینویسد، «هیچ ژستی به اندازه حمایت پرشور از صهیونیسم اعتبار غربی کسب نمیکند.» حمایت از اسرائیل، در این منطق، یعنی ایستادن در کنار «تمدن غربی» در برابر «بربریت اسلامی-عربی» — همان قطببندیای که بخشی از گفتمان راست افراطی اروپا و آمریکا را تغذیه میکند و سلطنتطلبان ایرانی برای پذیرفته شدن در آن، آمادهاند از هر دری وارد شوند.
اما این رابطه یکطرفه است و تاریخ بارها این یکطرفه بودن را ثابت کرده. EA WorldView (جولای ۲۰۲۵) مینویسد که ارتباط اسرائیل با رضا پهلوی هر گونه اعتبار او در میان ایرانیانی که دموکراسی میخواهند اما هم تئوکراسی و هم سلطنت را رد میکنند را از بین برده است. جنگ دوازدهروزه ژوئن ۲۰۲۵ این واقعیت را با خشونت تمام آشکار کرد: در حالی که بمبهای اسرائیل و آمریکا بر سر شهروندان ایرانی میریخت، رضا پهلوی از رسانههای غربی دعوت شد تا بگوید ایرانیان از این حملات «استقبال کردند» — جملهای که واکنش گسترده خشم و انزجار از سوی ایرانیان داخل و خارج کشور را در پی داشت.
توهم مداخله نظامی: از عراق تا سوریه، درسی که آموخته نشد
اما وخیمترین و خطرناکترین جنبه این جریان سیاسی، چیزی فراتر از نژادپرستی و هویتطلبی نژادی است: اتکای استراتژیک بر مداخله نظامی خارجی برای تغییر رژیم در ایران. جاکوبین (ژوئن ۲۰۲۵) در تحلیلی که «پسر بازنده و پرچم» نام دارد مینویسد که «پهلوی و همراهانش آگاهی شگفتانگیزی کمی از فاجعههای ساختهشده توسط آمریکا در عراق و افغانستان نشان میدهند، اما به آمریکا برای انجام همان کار در ایران متوسل میشوند.» گزارش IranWire (فوریه ۲۰۲۶) نیز نشان داد که اکثر زندانیان سابق مصاحبهشده، مداخله نظامی آمریکا با حمایت اسرائیل را «تنها راه باقیمانده» میدانند.
این تصویر، در کنار اسناد درز کردهای که Press TV در فوریه ۲۰۲۶ منتشر کرد — و نشان میداد گروههای سلطنتطلب استراتژیای که بر اقدام نظامی خارجی تمرکز دارد را دنبال میکردند — یک الگوی روشن را ترسیم میکند: این جریان نه در پی آزادی مردم ایران، بلکه در پی سوار شدن بر موج یک مداخله نظامی خارجی و رسیدن به قدرت از راه خرابههای کشور است.
پیامدهای چنین مداخلهای را تاریخ به وضوح نشان داده است. عراق، که یک بار وعده آزادی به آن داده شد، بیست سال است که در خشونت و تجزیه و فساد دستوپا میزند. لیبی، که دموکراسی به آن «هدیه» داده شد، به عرصه جنگهای نیابتی و بردهفروشی تبدیل شد. سوریه، که «تغییر رژیم» آن ایدهآل به نظر میرسید، به کشتارگاهی تبدیل شد که موج پناهندگانش کل اروپا را دگرگون کرد. ایران اما از این همه متفاوت است: کشوری با ۸۵ میلیون نفر جمعیت، ساختار قومی پیچیده، چهارمین ذخایر نفتی جهان، و موقعیت ژئوپولیتیک منحصر به فردی که هرگونه بیثباتی در آن، به معنای بیثباتی کل منطقه است. کسانی که از بمباران ایران جشن میگیرند، در آرامش اروپا و آمریکا زندگی میکنند و هرگز بهای این جشن را نخواهند پرداخت.
پوپولیسم دیجیتال: شبکههای مصنوعی و پایگاه توخالی
یکی از ابزارهای کلیدی این جریان، قدرت دیجیتال به نظر میرسید. اما گزارش Haaretz در همکاری با Citizen Lab (اکتبر ۲۰۲۵) پرده از واقعیتی دیگر برداشت: شبکهای از حسابهای جعلی فارسیزبان در پلتفرمهایی مانند ایکس و اینستاگرام فعال بودند تا رضا پهلوی و ایده بازگشت سلطنتی را ترویج دهند. این عملیات از هوش مصنوعی برای تولید تصاویر و ویدئوهای تبلیغاتی استفاده میکرد — چیزی که Free Iran Scholars Network آن را «سراب پادشاهی آنلاین» نامید.
اما فارغ از عملیات مصنوعی، حتی آمارهای واقعی هم نشاندهنده پایگاه محدود این جریان در میان ایرانیان است. گزارش The Conversation (ژانویه ۲۰۲۶) یادآوری میکند که در نظرسنجی ۲۰۲۲ با ۱۵۸,۰۰۰ پاسخدهنده در ایران، پهلوی بالاترین درصد (۳۲.۸٪) را کسب کرد اما این میان ۳۴ نامزد برای یک شورای انتقالی بود، نه برای سلطنت. گزارش بروکینگز سال ۲۰۰۹ — که هنوز اعتبار دارد — به صراحت نتیجه گرفته بود که «پهلوی فاقد پایگاه سازمانیافته در ایران است.» نفوذ رسانهای و دیجیتال این جریان در خارج از کشور، با واقعیت سیاسی در داخل ایران فاصلهای عمیق دارد.
تاریخنگاری تجدیدنظرطلبانه: دروغی که پروژه را زنده نگه میدارد
پایههای ایدئولوژیک این جریان بر بازنویسی تاریخ استوار است. روایت «عصر طلایی» پهلوی که در کانالهای ماهوارهای و شبکههای اجتماعی ترویج میشود، تاریخ را از بنیان تحریف میکند. سازمان عفو بینالملل در سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۵ تخمین زده بود که بین ۲۵,۰۰۰ تا ۱۰۰,۰۰۰ زندانی سیاسی در ایران دوران شاه وجود داشت. شکنجهگاههای ساواک، ترور روشنفکران و مخالفان، و سرکوب هر صدای مخالف، بخشهایی از تاریخ هستند که این جریان به فراموشی میسپارد.
کیانو حیدری مینویسد که «بازنگری تاریخی، پروژه را حفظ میکند.» کمپینهای مدرنیزاسیون مانند «انقلاب سفید» به عنوان پیروزیهای توسعه جشن گرفته میشوند، در حالی که ابعاد اجباری آن — از جمله تخریب اقتصاد کشاورزی سنتی و بیریشه کردن دهقانان — از دیدهها پنهان میماند. این همان فرآیندی است که جامعهشناسان آن را «حافظه انتخابی» مینامند: نگه داشتن آنچه به روایت مطلوب کمک میکند و پاک کردن آنچه آن را زیر سؤال میبرد.
فاشیسم نرم: استبداد درون جنبش آزادیخواه
جنبشی که ادعای دموکراسیخواهی دارد اما در درون خود اقتدارطلبانهترین رفتارها را به نمایش میگذارد، دچار تناقضی بنیادی است. Citizen Lab در گزارش دسامبر ۲۰۲۴ خود اشاره میکند که سلطنتطلبان تمایل ویژهای به دفاع از دستورکاری مردسالارانه دارند و به شدت به صداهای دموکراتیکتر یا زنانی که از حقوق اقلیتها دفاع میکنند حمله میکنند.
الجزیره (جولای ۲۰۲۵) گزارش داد که طرفداران سلطنتطلب صفحات شبکههای اجتماعی خاندان سلطنتی سوئد و کمیته نوبل را با گفتار نفرتانگیز علیه نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، پر کردند — زنی که از زندان برای آزادی ایران مبارزه میکند. جاکوبین نیز فرهنگ داخلی این جنبش را «ترکیبی از پارانویا، زنستیزی، و اقتدارطلبی» توصیف میکند، با طرفدارانی که به تهدیدات مرگ علیه روزنامهنگاران متوسل میشوند. همین نرگس محمدی است که اردوگاه پهلوی را «اپوزیسیون علیه اپوزیسیون» نامیده — مانعی برای جنبش واقعی دموکراسیخواهانه مردم ایران.
ادعای مشروعیت سیاسی صرفاً بر اساس نسب سلطنتی در قرن بیستویکم، EA WorldView آن را «بیمعنا» میخواند. این ادعا نه تنها با اصول دموکراسی در تضاد است، بلکه نشاندهنده فاصلهای است که این جریان با واقعیتهای سیاسی ایران و خواستههای مردم آن دارد.
اسلامستیزی و تناقض مذهبی — نفرت بدون آگاهی
در میان بخشی از دیاسپورای سلطنتطلب، مخالفت با جمهوری اسلامی به تدریج از یک موضع سیاسی به یک نفرت مذهبی فراگیر تبدیل شده است. این تحول در اتفاقات اخیر به شکلهای عینی بروز کرده: آتش زدن مساجد در داخل ایران، سوزاندن قرآن در خیابانهای شهرهای ایرانی، و فراخوانهایی که از خارج از کشور برای این اقدامات منتشر شده است.
اما آنچه این پدیده را از یک مخالفت سیاسی متمایز میکند و آن را به یک تناقض آشکار تبدیل مینماید، این است که همین افراد مذهب را رها نکردهاند — بلکه صرفاً آن را عوض کردهاند. بخش قابل توجهی از همین جریان، خود را زرتشتی، مسیحی، یا حتی بهایی مینامد؛ دینهایی که از نظر ساختار ارتجاعی بودن، تاریخ سیاسی، و رابطه قدرت با توده مردم، تفاوت بنیادینی با اسلام ندارند.
این تناقض چند لایه عمیق را آشکار میکند:
بیاطلاعی از تاریخ مادی ادیان: جریانی که با شور و حرارت از مسیحیت دفاع میکند یا آن را «دین آزادی» میخواند، آشکارا از نقش محوری کلیسای کاتولیک و پروتستان در توجیه کلونیالیسم اروپایی، قتلعام بومیان آمریکا، بردهداری در آفریقا، و تبشیر اجباری در جهان سوم بیخبر است یا آگاهانه آن را نادیده میگیرد. همان نهادی که در آفریقا با یک دست انجیل و با دست دیگر زنجیر برده میبرد، برای این جریان به نماد «تمدن برتر» تبدیل شده است.
بیاطلاعی از تاریخ خود ایران: ستایش کورکورانه از مذهب زرتشت به عنوان «دین اصیل ایرانی» نشاندهنده جهل عمیقی نسبت به تاریخ واقعی دوران ساسانیان است. در دوران اواخر ساسانی، موبدان زرتشتی با انحصار قدرت مذهبی، اعمال فشار بر طبقات پایین جامعه، و سوءاستفاده گسترده از جایگاه خود — وضعیتی آفریدند که پژوهشگران آن را یکی از عوامل اصلی تسهیل فروپاشی امپراتوری ساسانی در برابر اعراب میدانند. نهاد مذهبی زرتشتی در آن دوران، از بسیاری جهات، ساختاری مشابه با آنچه امروز از جمهوری اسلامی نقد میکنند داشت: انحصار، فساد، سرکوب، و ادغام قدرت دینی با قدرت سیاسی. اما آگاهی از این تاریخ، روایت سادهانگارانه «آریایی پاک در برابر اعراب متجاوز» را فرو میریزد — و از همین رو، نادیده گرفته میشود.
اشتباه گرفتن شکل با محتوا: مشکل اصلی این جریان با اسلام، نه محتوای الهیاتی آن بلکه ارتباط آن با یک تجربه سیاسی مشخص — یعنی جمهوری اسلامی — است. اما چون توان تفکیک بین «اسلام به مثابه دین» و «اسلام سیاسی به مثابه پروژه قدرت» وجود ندارد، نتیجهگیری به این شکل درمیآید که مشکل در خود اسلام است. این همان منطقی است که اگر در موردش صادقانه اعمال شود، باید به همان نتیجه درباره مسیحیت، زرتشتیگری، و هر دین سازمانیافته دیگری برسد — اما نمیرسد.
نتیجه آشکار این وضعیت این است: این جریان نه خواستار عبور از مرحله مذهبی است، نه در پی نقد ساختاری دین به عنوان ابزار قدرت. آنچه میخواهند صرفاً تعویض یک مذهب با مذهبی دیگر است — مذهبی که در فرهنگ غربی پذیرفتهتر به نظر میرسد و از این رو، برای پذیرفته شدن در آن فرهنگ کارآمدتر است. و این خود، نه نشانه روشنگری بلکه نشانه عمق وابستگی به تأیید غرب است.
این موضع آنها را با بخش بزرگی از مردم ایران که اعتقاد واقعی به اسلام دارند — نه به جمهوری اسلامی، بلکه به دین اسلام — در تضادی آشتیناپذیر قرار میدهد. جریانی که ادعای رهبری ایران را دارد اما ایمان میلیونها ایرانی را به سخره میگیرد، از ابتدا پایگاه اجتماعی خود را نفی کرده است.
خیانت به مثابه هویت — وقتی سقوط به افتخار تبدیل میشود
در هر جامعهای، حتی جوامعی که دورانهای بحرانی و شکستهای تاریخی پشت سر گذاشتهاند، خیانت به میهن یک قبح اجتماعی باقی مانده است — چیزی که حتی اگر اتفاق بیفتد، پنهان نگه داشته میشود. در بخشی از دیاسپورای سلطنتطلب ایرانی، این قبح نه فقط ریخته شده، بلکه وارونه شده است: خیانت به کشور به نشانهای از پیشرفت، روشنفکری، و تعلق به «جهان متمدن» تبدیل شده است.
این وارونگی از یک منطق درونی پیروی میکند: در این ذهنیت، ایران — با تاریخ، فرهنگ، و مردمش — یک ارزش مستقل نیست. ارزش ایران فقط در آن است که میتواند به غرب تقدیم شود. همکاری با آمریکا برای تحریم ایران، ارائه اطلاعات به اسرائیل برای هدفگذاری حملات، و دعوت از قدرتهای خارجی برای مداخله نظامی — اینها در این چارچوب نه خیانت بلکه «کمک به آزادی» نامیده میشوند.
خیانت به عنوان بلیت ورود: بخشی از این پدیده ریشه در ساختار اجتماعی مهاجرت دارد. ایرانیانی که در غرب زندگی میکنند، اغلب با این پرسش مواجه میشوند که «شما چه موضعی درباره رژیم ایران دارید؟» — و پاسخ به این پرسش، به یک ابزار اجتماعی برای ادغام در محیط غربی تبدیل شده است. هرچه موضعگیری تندتر، آمادگی برای همکاری با اهداف غرب بیشتر، و فاصلهگیری از هویت ایرانی صریحتر باشد، «پذیرفته شدن» در محافل غربی آسانتر میشود. خیانت در این چارچوب یک هزینه نیست — یک سرمایهگذاری است.
فروپاشی مرز میان نقد و تخریب: نقد جمهوری اسلامی، که کاملاً مشروع و ضروری است، در این جریان به نقطهای رسیده که مرز خود را با تخریب کشور از دست داده است. دعوت به بمباران زیرساختهای ایران، تشویق به تحریمهایی که فقط مردم عادی را فلج میکنند، یا ارائه نقشه راه برای فروپاشی دولت بدون هیچ طرحی برای آنچه جایگزین میشود — اینها دیگر نقد نیستند. اینها همان چیزی است که در هر زبان و فرهنگ دیگری «خیانت» نام دارد. اما در این گفتمان، هر کسی که این کلمه را به کار ببرد، فوری برچسب «طرفدار رژیم» میخورد — مکانیزم دفاعی که مانع هر بحث واقعی میشود.
تاریخ تکرارشده: این اولین بار نیست که بخشی از ایرانیان به این مسیر رفتهاند. در مشروطه، در کودتای ۱۳۳۲، و در سالهای پس از انقلاب، الگوی تکرارشده این بوده است: همکاری با قدرت خارجی به امید رسیدن به هدف داخلی، و سپس کنار گذاشته شدن توسط همان قدرت پس از رسیدن به اهدافش. در ۱۳۳۲، آمریکا پس از کودتا علیه مصدق، ایران را تحت سلطه شاهی گذاشت که در نهایت خودش هم نتوانست نگهش دارد. در عراق ۲۰۰۳، آمریکا پس از رسیدن به هدف خود، کشور را در حال جنگ داخلی رها کرد. این الگو هر بار تکرار میشود و هر بار، همان نیروهایی که از همکاری با خارجی سود برده بودند، اولین قربانیان بازگشت موج میشوند.
اما آنچه این دوره را از دورههای قبل متمایز میکند این است که این فرآیند دیگر پنهانی نیست. با شبکههای اجتماعی، خیانت به کشور به صورت زنده پخش میشود، لایک میخورد، و به افتخار تبدیل میشود. این نه فقط سقوط اخلاقی است — این سقوط سیاسی یک جریانی است که ادعای نجات ایران را دارد اما عمیقاً از ایران بریده شده است.
غرب و بازی با پهلوی: رابطهای ابزاری
رابطه غرب — آمریکا و اسرائیل — با جریان سلطنتطلب ایرانی، رابطهای ابزاری است، نه مبتنی بر دلسوزی برای آزادی ایرانیان. وبسایتهای نزدیک به دولت اسرائیل مانند Jerusalem Post رضا پهلوی را «دوست واقعی اسرائیل» میخوانند و از آمریکا میخواهند که او را به عنوان شریک عملیاتی برای تغییر رژیم در ایران به رسمیت بشناسد. این رابطه نه بر اساس احترام متقابل یا درک مشترک از منافع ایران، بلکه بر اساس یک معامله ساده استوار است: اسرائیل و آمریکا از این جریان به عنوان ابزار مشروعیتبخشی برای مداخله در ایران استفاده میکنند، و این جریان از این رابطه برای پرکردن تریبونهای رسانهای غرب استفاده میکند.
اما تاریخ نشان میدهد که این معامله همواره یکطرفه بوده است. هیچکدام از گروههای اپوزیسیون که در گذشته بر مداخله غربی دل بستند — از ضد کمونیستهای کوبا تا مجاهدان افغان، از مخالفان عراقی تا شورشیان لیبیایی — به قدرتی که وعده داده شده بود نرسیدند. پس از رسیدن به اهداف خود، غرب «متحدان» را رها کرده و منافع ژئوپولیتیک بلندمدتتر خود را دنبال کرده است. دلیلی وجود ندارد که ایران استثنایی باشد — اما جریان سلطنتطلب از الگوی تکرارشده تاریخ، درسی نگرفته است.
تنوع دیاسپورا: آنچه نباید فراموش شود
در پایان این تحلیل، باید تأکید کرد که این مقاله بر الگوهای مستند در بخشی از دیاسپورای سلطنتطلب تمرکز دارد و نه بر کل دیاسپورای ایرانی. دیاسپورای ایرانی بهغایت متنوع است. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور هم جمهوری اسلامی و هم احیای سلطنت را رد میکنند. فعالان حقوق بشری، فمینیستها، اتحادیهگرایان، روزنامهنگاران مستقل، و نویسندگانی هستند که از موضعهای دموکراتیک، پیچیده، و انتقادی به ایران میاندیشند. وبسایت firenexttime.net (جولای ۲۰۲۵) این صداها را «صدای سرکوبشدهای» مینامد که نه تئوکراسی میخواهند و نه سلطنت، اما در غوغای جنگ رسانهای میان این دو جریان، دیده نمیشوند.
آینده ایران، اگر آیندهای دموکراتیک و مستقل داشته باشد، از دل همین صداها بیرون خواهد آمد — نه از نوستالژی سلطنتی، نه از تریبونهای غربی، و نه از ویرانههای یک مداخله نظامی. این واقعیتی است که هم اردوگاه جمهوری اسلامی و هم اردوگاه سلطنتطلب، هرکدام به دلیل خود، ترجیح میدهند نادیده بگیرند.
تناقضی که تاریخ داوری خواهد کرد
این بررسی اجمالی نشان داد که بخشی از دیاسپورای سلطنتطلب ایرانی دچار یک تناقض بنیادی است: آنها ادعا میکنند برای استقلال و بزرگی ایران مبارزه میکنند، اما استراتژیشان بر وابستگی کامل به اراده بیگانگان استوار است. ادعای میهنپرستی دارند، اما از بمباران میهن دفاع میکنند. ادعای تمدنپرستی دارند، اما آمادهاند ایران را به ویرانهای دیگر تبدیل کنند.
این تناقض از یک بحران هویتی عمیق نشأت میگیرد: دههها زندگی در غرب، تلاش ناکام برای «سفید شدن»، فاصلهای که با مردم ایران ایجاد شده، و در نهایت بازسازی هویتی که در آن «ایرانی بودن» به معنای «ضد عرب، ضد اسلام، و طرفدار اسرائیل بودن» تعریف شده است. این هویت، محصول ادغام در یک سیستم نژادی است که هرگز آنها را به عنوان برابر نپذیرفت، اما آنها همچنان برای پذیرفته شدن در آن تلاش میکنند — حتی به قیمت جان هموطنانشان.
خطری که ایران را تهدید میکند، نه فقط جمهوری اسلامی است و نه فقط تهدیدهای نظامی خارجی. خطر عمیقتر، آن است که بخشی از نخبگان این ملت، در خارج از مرزهایش، به عاملان همان قدرتهایی تبدیل شدهاند که تاریخاً ایران را ابزار منافع خود کردهاند. کوروش بزرگ منشورش را برای آزادی مردمان نوشت؛ کسانی که امروز نامش را بر سینه حک میکنند، از بمباران فرزندان همان مردمان دفاع میکنند. این تناقض را تاریخ، به وقت خود، داوری خواهد کرد.
فهرست منابع
Zia-Ebrahimi, R. (2016). The Emergence of Iranian Nationalism: Race and the Politics of Dislocation. Columbia University Press.
Heydari, K. (November 2025). Nostalgia, Diaspora, & Iranian Neo-Monarchists. keanuheydari.com
Rahbari, L. (2024). Zionism as the Legacy of Cyrus: (Online) Proxy Nationalism of Diasporic Iranians.
Jadaliyya.com (2025). In Pursuit of Whiteness: Why Iranian Monarchists Cheer Israel’s Genocide.
Rahbari, L. (2024). Iranian Migrants in the West, Racial Complexity and Myths. MDPI Migration Journal 8(4).
New Arab (July 2025). Media, monarchists, and the new battle for Iran’s narrative.
Qantara.de (2025). Iran’s monarchists: Producing nostalgia, courting war.
Citizen Lab / University of Toronto (December 2024). Iran: Digital Transnational Repression.
Al Jazeera (March 2024). The strange alliance between Iranian monarchists and Israel.
Al Jazeera (July 2025). After backing Israel, Iran’s self-styled crown prince loses support.
Jacobin (June 2025). The Failson and the Flag.
IranWire (February 2026). Former Political Prisoners Back Pahlavi as Iran’s Post-Regime Future.
EA WorldView (July 2025). Why Iranians Reject Israel’s Alliance with the Shah’s Son.
Jadaliyya.com (2025). (Dis)Entangling Iran and Palestine/Israel.
Clingendael Institute (2023). Opposition politics of the Iranian diaspora.
Free Iran Scholars Network (October 2025). The Mirage of Online Monarchy.
The Conversation (January 2026). The rise of Reza Pahlavi: Iranian opposition leader or opportunist?
Nature/Humanities and Social Sciences Communications (2023). The roots and evolution of Iranian nationalism.
Jerusalem Post (January 2026). For regime change in Iran to work, include Crown Prince Reza Pahlavi.
firenexttime.net (July 2025). Between Theocracy and Monarchy: The Silencing of Iran’s Democratic Voices.
Press TV (February 2026). Exposed: Leaked docs show monarchists rallying Iranian diaspora to back attack on Iran.
MERIP (June 2025). Courts of Exclusion—Working-Class Masculinity and Anti-Afghan Racism in Iran.

