
چرا بحران ایران، نخست دامنگیر چین میشود؟
نشریه آرتی (RT)
ترجمه مجله جنوب جهانی
واردات قابل توجه نفت پکن به این معناست که حمله به تهران میتواند به عنوان یک ابزار مهار غیرمستقیم مورد استفاده قرار گیرد
نوشتهٔ مراد صدیقزاده، رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه، مدرس مدعو، دانشگاه HSE (مسکو).
واردات گستردهٔ نفت توسط پکن بدان معناست که حمله به تهران میتواند به مثابه ابزاری غیرمستقیم برای سیاست «سد نفوذ» و مهار چین به کار گرفته شود.
دورنمای جنگ علیه ایران غالباً به عنوان یک واقعهٔ احتمالی منطقهای، پیوندخورده با خلیج فارس، اسرائیل و ساختار بازدارندگی در خاورمیانه مورد بحث قرار میگیرد. با این حال، منطق عمیقتری که وضعیت ایران را به طور مستمر انفجارآمیز نگاه میدارد، بیش از آنکه صرفاً منطقهای باشد، ماهیتی جهانی دارد.
ایران در نقطهٔ تلاقی بازارهای انرژی، گلوگاههای دریایی، اجرای تحریمها و پروژههای رقیب در حوزهٔ اتصال زیرساختی (Connectivity) واقع شده است؛ و این تلاقی، مستقیماً با رقابت راهبردی میان ایالات متحده و چین اصطکاک مییابد. از این منظر، احتمال تصعید تنش نظامی علیه ایران را نه تنها میتوان تلاشی برای بازطراحی خاورمیانه، بلکه باید به مثابه یک ابزار ژئوپلیتیک نگریست که قادر است از طریق افزایش هزینههای الگوی رشد چین، بیثباتسازی بخش حیاتی سبد وارداتی پکن و اجبار این کشور به سرمایهگذاری منابع بیشتر در مدیریت مخاطرات به جای اولویتهای توسعه، چین را در تنگنا قرار دهد.
فرضیهٔ مرکزی در رقابت قدرتهای بزرگ معاصر بر این است که نبردهای سرنوشتساز لزوماً از طریق رویارویی مستقیم در شرق آسیا رخ نمیدهند، بلکه از طریق کنترل بر شرایط سیستماتیکی پیش میروند که چین تحت آنها میتواند گسترش صنعتی خود را تداوم بخشد. نفت، کشتیرانی و دسترسی مالی همچنان در زمرهٔ این شرایط قرار دارند. چین از منظر ساختاری، یک واردکنندهٔ خالص هیدروکربن است و زیستبوم تولیدی و لجستیکی آن نسبت به نوسانات قیمت انرژی و اختلال در مسیرهای دریایی بسیار حساس است. اهمیت ایران در اینجاست که بر هر دو مؤلفه اثر میگذارد؛ چرا که جغرافیا و توانمندیهای این کشور میتواند امنیت تنگه هرمز و آبهای مجاور را تحتالشعاع قرار دهد. حتی زمانی که موشکی شلیک نشود، صرفِ ادراکِ تهدید علیه کشتیرانی کافی است تا نرخ بیمه را به شدت افزایش داده و تعرفههای حملونقل کالا را تغییر دهد که این امر در نهایت به یک شوک تورمی گسترده برای اقتصادهای انرژیبر بدل میشود.
چندین سازوکار وجود دارد که از طریق آنها، یک بحران ایرانمحور (بهویژه بحرانی مستمر) میتواند به عنوان فشار غیرمستقیم بر چین عمل کند:
سازوکار قیمت و نوسان پذیری: قیمت نفت در حاشیه بازار تعیین میشود و واکنشی تند به ریسک نشان میدهد؛ گاه تندتر از واکنش به فقدان فیزیکی و عینی نفت. بحرانی که حامل پیام ناامنی در اطراف خلیج فارس باشد، میتواند قیمت معاملات آتی را بالا برده، شکاف قیمت (Spreads) را بیشتر کرده و رفتارهای سوداگرانه را تشدید کند. برای چین، قیمتهای بالاتر نفت به مثابه یک «مالیات» عمل میکند؛ هزینههای ورودی را در تمامی صنایع افزایش داده، قدرت خرید خانوار را در تنگنا قرار داده و مدیریت کلان اقتصادی را دشوار میسازد. برای ایالات متحده، اگرچه این فشار واقعی است، اما ساختار مواجهه با آن تغییر کرده است. تولید داخلی بالا و نقش گسترده در صادرات میتواند بخشی از این شوک ماکرو-اکونومیک را خنثی کند، حتی اگر قیمت سوخت مصرفکننده همچنان موضوعی حساس در سیاست داخلی باشد. مزیت راهبردی در اینجا «مصونیت» نیست، بلکه صرفاً «تابآوری نسبی» است.
مخاطرات مسیر: بخش بزرگی از نفت تجارتشده در سطح جهان از گلوگاههای باریک و آبراههای آسیبپذیر عبور میکند. تنگه هرمز از نظر نمادین و مادی، بااهمیتترینِ این نقاط است و ایران تنها قدرت بزرگی است که خط ساحلی و آرایش نظامیاش میتواند هرمز را به یک «ضریبافزای ریسک جهانی» بدل کند. در این حوزه، بازدارندگی تنها به معنای جلوگیری از بسته شدن فیزیکی نیست، بلکه به معنای شکلدهی به انتظارات بازار است. بیمهٔ مخاطرات جنگی، زمانبندی کشتیرانی و تمایل خدمه برای عبور از منطقه خطر، همگی منعطف و اثرپذیرند. سیگنالهای تنشزای کوچک میتوانند پیامدهای تجاری نامتناسبی ایجاد کنند. چین که امنیت انرژیاش متکی بر آبراههای پیشبینیپذیر است، در چنین سناریوهایی ناچار میشود برای همان محمولهها بهای بیشتری بپردازد، ذخایر استراتژیک بزرگتری نگاه دارد و توجه نیروی دریایی خود را معطوف به آبهای دوری کند که ایالات متحده در آنها از دیرباز در حوزههای لجستیک، پایگاهداری و همکاریهای ائتلافی دارای مزیت است.
ساختار تحریمها: ایران سالهاست تحت تحریمهای سنگین فعالیت میکند و یک «تجارت سایه» حول صادرات نفت آن شکل گرفته است. در عمل، فشار بر ایران به آزمونی برای اعتبارِ «اجبار مالی» ایالات متحده بدل میشود. اگر واشینگتن نشان دهد که میتواند شبکههای جابهجایی بشکههای تحریمی را مختل کند، این نمایش پیامی مستقیم به چین نیز هست. این امر سیگنال میدهد که مشارکت در تجارتِ مقاوم در برابر تحریم، حامل هزینهها و ابهاماتی است که میتواند به فعالیتهای گستردهتر شرکتی و بانکی سرایت کند. اگر ایالات متحده مسیر تصعید تنش یا حتی ارسال سیگنالهای تنشزا را برگزیند، فضای نظارتی تنگتر شده و واردکنندگان و واسطههای چینی را مجبور میکند تا رفتار خود را تعدیل کرده، هزینههای تراکنشی بالاتر را بپذیرند یا به دنبال منابع جایگزینی باشند که از تخفیف کمتری برخوردارند و در نتیجه مزیت اقتصادی کمتری دارند.
میزان اتکای چین به نفت ایران یک جزئیات حاشیهای نیست. برآوردهای اخیر مبتنی بر رصد محمولهها، میانگین خرید نفت خام ایران توسط چین در سال ۲۰۲۵ را حدود ۱.۳۸ میلیون بشکه در روز تخمین زدهاند که تقریباً ۱۳.۴٪ از کل واردات دریایی نفت چین (۱۰.۲۷ میلیون بشکه در روز) را تشکیل میدهد؛ در حالی که چین بیش از ۸۰٪ نفت صادراتی ایران را خریداری میکند. این آمار هم نشاندهنده حجم و هم بیانگر پویایی قیمتگذاری است. بشکههای ایرانی غالباً با تخفیف وارد سیستم چین میشوند تا ریسکهای حقوقی و لجستیکی واردکنندگان را جبران کنند. این تخفیف به بخشی از اقتصاد پالایشگاهی و ساختار وسیعتر هزینههای صنعتی چین بدل شده است. بنابراین، اختلال در این جریان، هم «کمیت» و هم «مزیت» را از بین میبرد. جایگزینی در طول زمان ممکن است، اما این جایگزینی به ندرت خنثی و بیهزینه خواهد بود؛ تأمینکنندگان دیگر ممکن است گرانتر باشند، گریدهای نفتی جایگزین ممکن است نیازمند تغییرات فنی باشند و شرایط قراردادها نیز احتمالاً نامساعدتر خواهد بود. پیامد نهایی، بالا رفتن پایهٔ هزینههاست.
در عین حال، اهمیت ایران برای چین را نمیتوان صرفاً به نفت خام تقلیل داد. ایران همچنین یک گرهِ ژئواستراتژیک در برنامهریزیهای اتصال زیرساختی است. دستور کار «کمربند و جاده» پکن همواره بخشی از استراتژی «افزونگی» (Redundancy) بوده است؛ یعنی ساخت کریدورهای جایگزین تا جریانهای تجاری و انرژی در گروِ یک گلوگاه دریایی یا یک رابطه سیاسی واحد نباشند. ایران موقعیت منحصر به فردی میان آسیای مرکزی، قفقاز، ترکیه و خاورمیانه دارد و به خلیج فارس و دریای عمان دسترسی همزمان دارد. ایران به عنوان یک فضای ترانزیتی، کریدورهای بالقوهای را پیشنهاد میدهد که میتوانند مکمل مسیرهای دریایی باشند، گزینههایی برای پیوندهای ریلی و جادهای شمال-جنوب فراهم آورند و شبکههای محصور در خشکیِ اوراسیا را به بنادر آبهای آزاد متصل کنند. در عصری که امنیت اقتصادی به طور فزایندهای به عنوان توانایی جابهجایی کالا تحت فشارهای سیاسی تعریف میشود، چنین کریدورهایی به داراییهای راهبردی بدل میشوند. اگر ایران ثبات داشته و یکپارچه شود، میتواند به عنوان لنگرگاه لجستیک فرامنطقهای عمل کند. اما اگر ایران بیثبات شده یا به میدان نبرد بدل شود، به حلقهای مفقوده در زنجیره تبدیل میشود که چین را مجبور میکند بیش از پیش به مسیرهایی متکی شود که تحت نفوذ قدرت دریایی و ساختار ائتلافهای ایالات متحده هستند.
ماهیت بلندمدت همکاریهای چین و ایران مؤید همین نکته است. پکن و تهران مشارکت خود را در قالب یک چارچوب همکاری چنددههای تعریف کردهاند. اگرچه جزئیات پروژهها غالباً مبهم مانده و بسته به بخش و امکانسنجی متغیر است، اما جهتگیری راهبردی روشن است: ایران به چین فرصتهایی برای تأمین «اختیار عمل» (Optionality) در حوزههای انرژی، زیرساخت و نفوذ در فضایی را میدهد که سرمایهٔ غربی در آن به واسطهٔ تحریمها و ریسکهای سیاسی محدود شده است. این اختیار عمل، حتی زمانی که پروژهها به کندی پیش میروند، ارزشمند است؛ چرا که پوششی (Hedge) در برابر محدودیتهای آینده محسوب میشود. از منظر واشینگتن، افزایش سطح مخاطره در ایران، ارزش این پوشش راهبردی را کاهش میدهد، هزینه تعامل با ایران را بالا میبرد و مانع تعهدات بلندمدت میشود. حتی اگر چین ایران را رها نکند، ممکن است مجبور شود با ایران نه به عنوان یک شریک قابل اتکا، بلکه به مثابه داراییای سرشار از ابهام برخورد کند.
به همین دلیل است که ایدهٔ جنگ علیه ایران در برخی محافل راهبردی، به عنوان روشی غیرمستقیم برای مهار چین جلوه میکند. لزومی ندارد فرض کنیم واشینگتن به دنبال یک درگیری تمامعیار به عنوان غایت نهایی است؛ کافی است مشاهده کنیم که ایران از معدود نقاطی است که بحران در آن میتواند به طور همزمان فشار را از مجاری متعددی (قیمتگذاری نفت، امنیت دریایی، اجرای تحریمها و اختلال در اتصالات زیرساختی) منتقل کند. هنگامی که این مجاری به طور همزمان فعال شوند، عدم قطعیتِ حاصله، بیشترین آسیب را به واردکنندگان خالصی میزند که دارای پایگاههای تولیدی عظیم و زنجیرههای تأمین طولانی هستند. چین دقیقاً با این مشخصات منطبق است.
با این حال، اثربخشی چنین راهبردی به شدت به موقعیت انرژی خودِ واشینگتن و ظرفیت آن برای مدیریت پیامدهای ثانویه بستگی دارد. در اینجا، چشمانداز معاصر انرژی ایالات متحده غالباً کمتر از آنچه هست برآورد میشود. تولید نفت خام آمریکا نزدیک به رکوردهای تاریخی بوده و پیشبینیها برای سال ۲۰۲۶ حدود ۱۳.۵ میلیون بشکه در روز است که نشاندهنده استحکام ساختاری در حوزه شیل و تداوم تولید در حوضههای اصلی است. صادرات نفت خام نیز به یکی از ویژگیهای پایدار این سیستم بدل شده است (با میانگین بیش از ۴.۱ میلیون بشکه در روز در سال ۲۰۲۴) که تأکید میکند ایالات متحده بیش از آنکه صرفاً مصرفکنندهای آسیبپذیر در برابر شوکهای بیرونی باشد، به تأمینکنندهای قابل توجه برای توازن جهانی بدل شده است. پیشبینی میشود تولید فراساحلی در خلیج مکزیک نیز در سال ۲۰۲۶ به حدود ۲ میلیون بشکه در روز برسد که پایه تولید پایداری را تقویت میکند که نسبت به برخی میادین شیل، حساسیت کمتری به چرخههای قیمتی کوتاهمدت دارد. با افزودن گسترش تولید گاز و ظرفیت الانجی (LNG) که توانایی واشینگتن برای حمایت از متحدان در دوران فشار انرژی را تقویت میکند، تصویری از کشوری ترسیم میشود که نسبت به دهههای گذشته، فضای بیشتری برای جذب نوسانات دارد.
عنصر دیگری در محاسبات انرژی ایالات متحده (حداقل بر اساس گزارشهای فعلی)، ونزوئلا است. تحولات پیرامون ونزوئلا به گونهای توصیف شده که پتانسیل افزایش نفوذ واشینگتن بر بشکههای اضافی، بهویژه نفت خام سنگینِ متناسب با پیکربندی پالایشگاهها را دارد. اهمیت راهبردی در اینجا صرفاً تعداد بشکههایی نیست که میتوان به سرعت اضافه کرد (که با توجه به محدودیتهای زیرساختی و سرمایهگذاری نامشخص است)؛ بلکه مفهوم «کنترل بر عرضه نهایی» و شرایط سیاسی عرضه آن در بازار است. در یک بازار محدود و تحت فشار، بشکههای نهایی اهمیت مییابند و توانایی هدایت یا آزادسازی آنها میتواند به تعدیل شوکها برای اقتصادهای دوست کمک کرده و همزمان فشار را بر رقبا حفظ کند. اگر چنین نفوذی واقعی و پایدار باشد، ظرفیت ایالات متحده برای مدیریت خسارات جانبیِ یک بحران مرتبط با ایران تقویت میشود.
با این حال، منطق استفاده از ایران به عنوان نقطه فشار علیه چین با محدودیتهای جدی روبروست. جهش قیمت نفت به همگان، از جمله ایالات متحده، آسیب میزند. تولیدکنندگان داخلی ممکن است از قیمتهای بالاتر منتفع شوند، اما مصرفکنندگان و صنایع با هزینههای سنگینتری مواجه میشوند و سیستم سیاسی به شدت نسبت به قیمت بنزین حساس است. علاوه بر این، متحدان لزوماً همسو نیستند. بسیاری از شرکای آمریکا در اروپا و آسیا واردکنندگان خالص هستند و از قیمتهای بالای مستمر و اختلال در کشتیرانی رنج خواهند برد. انضباط ائتلافی، که برای اثربخشی تحریمها و عملیاتهای امنیت دریایی حیاتی است، هنگامی که شرکا احساس کنند هزینههای نامتناسبی میپردازند، به سختی قابل تداوم خواهد بود.
همچنین یک ریسک راهبردی عمیقتر وجود دارد: درگیری طولانیمدت میتواند همان سازگاریهایی را تسریع کند که در طول زمان اهرم فشار ایالات متحده را کاهش میدهند. اگر جنگ یا وضعیت شبهجنگ به ویژگی تکرار شونده در محیط خلیج فارس بدل شود، چین انگیزههای بیشتری برای افزایش ذخایر استراتژیک، تنوع بخشیدن به تأمینکنندگان، تعمیق روابط با روسیه و دیگر صادرکنندگان، شتاب بخشیدن به برقیسازی (Electrification) و ایجاد کانالهای مالی و لجستیکی مقاوم در برابر تحریم خواهد داشت. به عبارت دیگر، فشار میتواند واقعی باشد، اما همزمان میتواند به مثابه یک «سازوکار اجباری» عمل کند که محرکِ مقاومسازی شود. هرچه فشار قهری بیشتر اعمال شود، اقدامات متقابل پیچیدهتر میشوند. یک شوک کوتاه ممکن است تراز مالی و محاسبات ریسک چین را تحت فشار قرار دهد، اما یک کارزار طولانیمدت ممکن است مشوق گسست ساختاری (Decoupling) و ایجاد نهادهای جایگزینی شود که دسترسی تحریمهای ایالات متحده را از بین میبرند.
چین در این حوزه منفعل نیست. این کشور میتواند حجم خرید را جابهجا کرده، در شرایط قراردادها بازنگری کند، از واسطهها بهره ببرد و ابزارهای دولتی را برای تثبیت بازارهای داخلی به کار گیرد. همچنین میتواند با انرژی نه به عنوان یک جریان ساده، بلکه به مثابه یک «سبد دارایی» برخورد کند که واردات فیزیکی را با قراردادهای بلندمدت، ذخیرهسازی و تجارت شخص ثالث ترکیب میکند. در طول زمان، چین میتواند از طریق ارتقای صنعتی، بهرهوری و برقیسازی، شدت نیاز به نفت را کاهش دهد. هیچیک از این تغییرات آنی نیستند، اما مسیر حرکت اهمیت دارد. اگر از منازعه ایران به عنوان اهرم فشار مکرر استفاده شود، درس راهبردی پکن این خواهد بود که مواجهه با هر گلوگاه واحد و هر قدرت قهری واحدی را کاهش دهد، حتی اگر این کار در کوتاهمدت هزینهبر باشد.
بنابراین، ارزیابی کلی باید مشروط و هوشمندانه باقی بماند. احتمال جنگ علیه ایران میتواند (عمدی یا غیرعمدی) به عنوان بخشی از یک راهبرد وسیعتر ایالات متحده عمل کند که چین را از طریق افزایش ریسک انرژی، بالا بردن هزینه دور زدن تحریمها و تزریق عدم قطعیت به منطقهای کلیدی برای برنامههای اتصال زیرساختی چین، محدود سازد. ایالات متحده امروز نسبت به دورههای پیشین، از بنیانهای انرژی داخلی قویتری برخوردار است و بنابراین ظرفیت بیشتری برای تابآوری نسبی دارد. در همین حال، چین وابستگی ملموسی به بشکههای ایرانی و نفع راهبردی در ایران به عنوان یک کریدور و شریک دارد که این امر اختلال را معنادار میکند. با این حال، همان حرکتی که فشار را افزایش میدهد، میتواند محرک سازگاری و تطبیق نیز باشد. اگر تصعید تنش باعث فرسایش انسجام ائتلاف شود، شوک پایدار انرژی جهانی ایجاد کند، یا شکلگیری سیستمهای تجاری و مالی جایگزین را تسریع نماید، در آن صورت توازن بلندمدت اهرمهای فشار به گونهای تغییر میکند که هدف اولیه را نقض خواهد کرد.
در نهایت، ایران صرفاً یک «مسئله» دیگر در خاورمیانه نیست؛ بلکه لولایی میان امنیت منطقهای و رقابت جهانی است. برخورد با پرسش ایران به مثابه اهرمی علیه چین از نظر تحلیلی باورپذیر است، زیرا مجاری انتقال فشار (قیمت، امنیت مسیر، اجرای تحریم و برنامهریزی زیرساختی) واقعی و تقویتکننده یکدیگرند. اما باورپذیری با دوراندیشی یکی نیست. سودمندی راهبردیِ فشار، بستگی به تنظیم دقیق (Calibration)، تداوم و توانایی در جلوگیری از پیامدهای ثانویهای دارد که ممکن است همان رقیبی را که قرار بود تضعیف شود، سرسختتر و مقاومتر سازد.

