
نویسنده: جرمی سالت
منتشرشده در فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
اکنون بر سر دوراهیِ سرنوشتسازی ایستادهایم؛ آزمونِ سختی که جهتگیریِ آسیای غربی را برای سدهٔ پیشرو رقم خواهد زد. اگرچه هزاران سطر تحلیل و گزارش دربارهٔ جنگی که در آستانهٔ وقوع است، مبادله میشود، اما حقیقتِ عریان آن است که هیچکس—شاید حتی دونالد ترامپ—نمیداند فردا چه رخ خواهد داد.
اتفاقنظرِ ناظران بر این است که کاخ سفید، تحت مدیریت ترامپ، قصد دارد در آیندهای بسیار نزدیک، ضرباتی نظامی علیه ایران وارد کند. قانون «اختیارات جنگی ۱۹۷۳» رئیسجمهور را موظف میکند ظرف ۴۸ ساعت پس از اعزام نیرو، کنگره را مطلع سازد و در صورت عدم تصویب پیشین، عملیات نظامی را حداکثر طی ۶۰ روز متوقف کند. به نظر میرسد ترامپ و فرماندهان نظامیاش بر این محاسبه تکیه کردهاند که میتوانند پیش از انقضای این مهلت، کار ایران را یکسره کنند و از اینرو، نیازی به جلب موافقت کنگره نخواهند داشت.
نیروهایی که در مدیترانهٔ شرقی، خلیج فارس و دریای عرب متمرکز شدهاند، شامل دو گروه رزمی ناوهای هواپیمابر است؛ ناوگانی که با هفت بال هوایی—هر یک متشکل از هفتاد فروند جنگنده—دهها هواپیمای مستقر در اردن، عربستان و سایر کشورهای حاشیهٔ خلیج، و چهل هزار نیروی زمینی تقویت شده است. این تجمع نظامی، بهمراتب فراتر از آستانهٔ حمله به عراق در ۲۰۰۳ است. اعزام هواپیماهای سوخترسان هوایی، حکایت از برنامهریزی برای سناریویی فراتر از یک درگیری کوتاه دارد؛ با اینهمه، شواهد فعلی نشان میدهد واشنگتن خواهان پایاندادنِ سریع به ماجرا با یک حملهٔ اولیهٔ ویرانگر است. البته این پرسش جدی مطرح است که آیا ذخایر موشکی آمریکا برای ادامهٔ یک جنگ طولانی کفایت میکند یا خیر؟ افکار عمومی داخلی نیز متغیر دیگری است: نظرسنجی اخیر دانشگاه مریلند نشان میدهد ۴۹ درصد از شهروندان آمریکایی با جنگ علیه ایران مخالفاند.
اکنون که کار به اینجا کشیده، به نظر میرسد شتابِ رویدادها غیرقابلتوقف باشد. ترامپ خود را در بنبستی قرار داده که راهی برای عقبنشینیِ آبرومندانه باقی نگذاشته است. او میتواند با یک «توافق» از این مهلکه بگریزد، اما نه توافقی روی میز است و نه گزینهای محتمل که همزمان تهران و تلآویب را راضی کند؛ بهویژه آنکه اسرائیل، اکنون که تقریباً به جنگِ مورد نظرش نزدیک شده، ترامپ را رها نخواهد کرد.
در واقع، ممکن است «مذاکرات» با ایران، هیچ هدفی جز خریدن زمان تا تکمیلِ چیدمانِ نظامیِ آمریکا نداشته باشد. طبیعی است که ایران، با تجربهٔ فریبهای پیشینِ واشنگتن، از این احتمال غافل نیست.
حملهٔ قریبالوقوع، اوجِ کارزاری است که آمریکا و اسرائیل از ۱۹۷۹ علیه ایران پیش بردهاند: تحریم، خرابکاری، ترور—و در نهایت، حملات نظامی ژوئن ۲۰۲۵ و عملیات تروریستی «تغییر رژیم» در دیماه ۱۴۰۴ تا بهمنماه همان سال. وقتی هیچیک از این ابزارها کارگر نیفتاد، اکنون نوبت به جنگی با خشونتی بیسابقه رسیده است.
به احتمال زیاد، نخستین گام، تلاش برای حذفِ رهبری سیاسی-مذهبی خواهد بود؛ با تمرکز بر شخص آیتالله خامنهای، رهبر معظم انقلاب، همانگونه که ترامپ بارها تهدید کرده است. اما اینکه قتل یک روحانیِ محترمِ ۸۵ساله چگونه قرار است مردم را علیه نظام بسیج کند، جز در خیالپردازیهای ترامپ، روبیو و «وزیر جنگ» هگست، توجیهی ندارد.
یک واژه، کلیدِ این اصرارِ ویرانگر است: اسرائیل. نه نفت، نه تهدیری خیالی در کمربند واشنگتن، و نه خطری برای خود آمریکا—بلکه اسرائیل، بهسادگی و صراحت.
بدون اسرائیل، آمریکا میتوانست دههها پیش با جمهوری اسلامی به روابط عادی برسد. با وجود ظاهرِ متضاد، این دو جامعه در بسیاری جهات اشتراک دارند: هر دو محافظهکار و دینمدارند. بدون مانعِ اسرائیل، واشنگتن میتوانست از روابط تجاری و سیاسیِ سودمند با تهران بهرهمند شود. رئیسجمهور رفسنجانی (۱۳۶۸-۱۳۷۶) با پیشنهاد مشوقهای اقتصادی، و سپس خاتمی (۱۳۷۶-۱۳۸۴)، معمار «گفتوگوی تمدنها»، کوشیدند این رابطه را سامان بخشند؛ پاسخ آمریکا؟ تشدید تحریمها، و سپس گلایه از روی کار آمدنِ «سختگیر» احمدینژاد!
مسئلهٔ غنیسازی، ظرفیتِ نظریِ ساخت سلاح هستهای، و موشکهای بالستیک ایران، همگی انحراف از اصلِ مطلباند. اسرائیل خواهانِ نابودیِ جمهوری اسلامی است، زیرا این نظام، سدّ راهِ استراتژیِ «زمین سوخته»ی تلآویب برای پاکسازیِ پیرامونِ خود است.
ترامپ بارها از سوی فرماندهان نظامیاش دربارهٔ پیامدهای حمله به ایران هشدار شنیده است: خطرِ کشیدهشدن به جنگی طولانی و ناپایدار. البته اسرائیل میتواند با یک حرکتِ قاطع—و حتی بهکارگیری سلاح هستهای از همان آغاز—این سناریو را تغییر دهد؛ احتمالی که با توجه به الگویِ نسلکشی در غزه، دور از ذهن نیست.
اسرائیل دهههاست که از منابع آمریکا تغذیه میکند و بارها به منافع واشنگتن ضربه زده است: کشتنِ ملوانان آمریکایی در حمله به یو.اس.اس لیبرتی (۱۹۶۷)، سرقت پلوتونیوم، جاسوسی گسترده—که خیانت جاناتان پلارد تنها نمونهٔ شاخص آن است. شهروندان آمریکایی در آبهای آزاد، غزه و کرانهٔ باختریِ اشغالی، هدفِ ترورهای اسرائیل قرار گرفتهاند. این رژیم، برخلاف ایران که به اصولِ حقوق بینالملل پایبند است، همواره در نقضِ آشکارِ این حقوق زیسته است؛ با اینهمه، واشنگتن او را «شریکِ مورد اعتماد» خود خوانده است.
جنگِ پیشرو، با هدفِ تبدیلِ ایران به یک «دولت ورشکسته»—آنگونه که رسانهها کشورهای تکهتکهشده توسط آمریکا و متحدانش را توصیف میکنند—طراحی شده است.
الگوی این استراتژی، جنگ ۱۹۹۱ علیه عراق بود: راهبردِ «دشمن بهمثابهٔ یک سامانه» که توسط سرهنگ جان واردن تدوین شد. بر این اساس، اگر «اجزای حیاتی» و زیرساختهای غیرنظامیِ یک کشور نابود شود، «فلجِ راهبردی» رخ داده و ارتش قادر به ادامهٔ مقاومت نخواهد بود. عراق این سرنوشت را از سر گذراند؛ کارزاری که هماهنگکنندگانِ انسانی سازمان ملل، آن را نسلکشی از طریق محرومسازیِ مردم از غذا و دارو توصیف کردند.
اکنون نوبتِ ایران است؛ همان کشوری که آمریکا روزی به عراق کمک کرد تا آن را تضعیف کند، پیش از آنکه خودِ عراق را هدفِ تجزیه قرار دهد.
با توجه به اینکه آمریکا و اسرائیل بیش از چهار دهه است که نیات خود را پنهان نمیکنند، ایران فرصتِ کافی برای آمادهسازی داشته است. متحدانِ تهران—گروههای مسلح عراقی، انصارالله یمن و حزبالله لبنان—بیتردید واردِ میدان خواهند شد. اردن، بهعنوان پایگاهِ اصلیِ هواییِ آمریکا، احتمالاً در فهرستِ اهداف قرار دارد. اسرائیل نیز با موشکهای هایپرسونیک هدف قرار خواهد گرفت. اینبار، برخلاف جنگِ دوازدهروزهٔ پارسال، هیچ تردیدی در شدتِ پاسخ وجود نخواهد داشت.
هرچه پیش آید، این جنگ بهعنوانِ سرنوشتسازترین نبردِ تاریخِ معاصرِ خاورمیانه ثبت خواهد شد. روسیه و چین، از طریقِ پیمانِ راهبردیِ جامع با ایران و ارسالِ کمکهای نظامی، هماکنون درگیرِ معادلهاند؛ اما اینکه «سگانِ جنگ» پس از رها شدن به کدام سو خواهند دوید، تصمیمی است که بر عهدهٔ بازیگرانِ اصلی است، نه تحلیلگرانِ نظامیِ فعلی.
نتیجهٔ این رویارویی، مسیرِ آسیای غربی را برای دهههای آینده—و شاید، همچون توافقِ سایکس-پیکو در ۱۹۱۶، برای یک سدهٔ تمام—تعیین خواهد کرد. همچنین، راهِ پیشِ رویِ مقاومتِ فلسطین را شفافتر خواهد ساخت.
پیروزیِ آمریکا، نهتنها به سقوطِ نظامِ جمهوری اسلامی، بلکه به فروپاشیِ ایران بهعنوانِ یک کشورِ واحد منجر خواهد شد: اقوام و گروههای قومی، با حمایتِ تسلیحاتیِ واشنگتن و تلآویو، تشویق به جدایی شده و ایران به دولت-شهرهای قومی-ملیِ خرد تبدیل خواهد گشت. با حذفِ این آخرین مانعِ بزرگ در مسیرِ «اسرائیلِ بزرگ»، نفتِ ایران نیز بار دیگر به دستِ «غرب» خواهد افتاد و سهمِ شیرِ این غنیمت، از آنِ آمریکا خواهد بود.
اما اگر حملهٔ اولیهٔ گسترده، توانِ پاسخِ ایران را از بین نبرد، آمریکا به جنگی طولانی کشیده خواهد شد که شاید حتی توانِ ادارهٔ آن را نداشته باشد.
واشنگتن هماکنون بیش از ظرفیتِ تولیدِ خود سلاح مصرف میکند. جنگِ اوکراین، ذخایرِ موشکهای رهگیر و سایر تسلیحات را بهشدت کاهش داده است؛ اصطلاحِ «فرسایشِ زرادخانه» نهتنها دربارهٔ اوکراین، بلکه دربارهٔ خودِ آمریکا نیز بهکار میرود. با وجودِ لافزنیهای ترامپ، آمریکا از نظرِ نظامی برای یک جنگِ طولانی آماده نیست.
هلاکت سربازانِ آمریکایی و ادراکِ عمومی از شکست در جنگ با ایران، ممکن است سرانجامِ واشنگتن را به بازنگریِ اساسی در سیاستِ خاورمیانهایاش وادارد؛ بهویژه آنکه افکار عمومیِ آمریکا بیشازپیش بر این باور است که جنگهای اخیر، همگی بهنفعِ اسرائیل بودهاند.
بدیهی است که پیامدِ این جنگ، تأثیری عمیق بر آیندهٔ روابطِ آمریکا و اسرائیل خواهد داشت. نگرشِ عمومیِ شهروندانِ آمریکایی از آغازِ نسلکشی در غزه، بهشدت دگرگون شده است. بازیابیِ وجههٔ اسرائیل در نگاهِ افکار عمومیِ آمریکا—فراتر از حلقهٔ محدودی چون هاکابیها—غیرممکن به نظر میرسد.
گفتمانِ جاریِ واشنگتن، آکنده از «شرقشناسی» است: اگر فرض بر پیروزیِ ارتشِ «غربی» بر نیرویِ «شرقی» باشد، تنها به این دلیل است که ارتشهای غربی «تقریباً همیشه» پیروز بودهاند.
تقریباً همیشه—اما نه همیشه. با وجودِ برتریِ خیرهکننده در آتش، ارتشهای غربی در دو سدهٔ گذشته، شکستهای تحقیرآمیزی در آفریقا و آسیا تجربه کردهاند:
نیروهای اعزامیِ بریتانیا و ایتالیا در اواخرِ سدهٔ نوزدهم، در سودان و اتیوپی در هم شکستند.
پیروزیِ ژاپن بر روسیه در جنگ ۱۹۰۴-۱۹۰۵، اروپای غربی را شوکه کرد؛ تا آن زمان، تصورِ اینکه یک ملتِ «شرقی» بتواند ارتشی مدرنِ «غربی» را در هم بکوبد، غیرممکن پنداشته میشد.
در ۲۷ و ۲۸ مهٔ ۱۹۰۵، در نبردِ تعیینکنندهٔ تنگهٔ تسوشیما، ناوگانِ ژاپن شش ناوِ جنگی از هشت ناوِ روسیه و شانزده کشتیِ دیگر را غرق کرد. روسها در تمامیِ سطوح، مغلوب شدند. بریتانیا—که همانگونه که امروز نسبت به روسیه خصومت میورزد، در آن زمان نیز بیثبات و دشمن بود—با ارسالِ سلاح، اطلاعات، آموزش و کشتیهای ساختِ کشتیسازیهای خود، به ژاپن یاری رساند.
پیروزیِ ویتنامِ شمالی بر ارتشِ فرانسه در محاصرهٔ دینبینفو (۱۹۵۴) نمونهٔ دیگری از این نتایجِ غیرمنتظره است: اینکه یک چریکِ آسیایی بتواند سرانجام نیرویی مدرنِ فرانسوی را درهم بشکند، شوکی عمیق در روانِ جمعیِ فرانسه ایجاد کرد و به خروجِ کاملِ پاریس از هندوچین انجامید.
آمریکا زمامِ هژمونیِ «غرب» را به دست گرفت، تنها برای آنکه خود در ۱۹۷۵ از ویتنام بیرون رانده شود؛ البته این نقطهٔ عطف، با هزینهٔ حدود ۳.۵ میلیون کشته در ویتنام، کامبوج و لائوس به دست آمد.
در خاورمیانه، پشتِ شوکِ پیروزیِ مصر در هفتهٔ اولِ جنگ ۱۹۷۳، نگرشِ نژادپرستانهٔ اسرائیل نهفته بود که نمیتوانست بپذیرد مصری ها قادر به طراحیِ عملیاتی پیچیده—مانندِ عبور از آبراه و نفوذ به خطوطِ مقدمِ یک ارتشِ اشغالگر—باشند.
همین ذهنیت، به نفعِ حزبالله در لبنان عمل کرد: ارتشی پیشرفته و—به زعمِ اسرائیل—برتر از نظرِ اخلاقی، نمیتوانست شکست بخورد؛ اما حزبالله تا سال ۲۰۰۰ اسرائیل را از جنوبِ لبنان بیرون راند و در ۲۰۰۶، بار دیگر آن را تحقیر کرد.
در طولِ این سالها، حزبالله مهارتی چشمگیر در نفوذ به ارتباطاتِ الکترونیکیِ اسرائیل، کمینگیری و برتریِ تاکتیکی در نبردهای زمینی از خود نشان داد. همچنین در ۲۰۰۶، با شلیکِ موشکِ ساحل-به-دریا که تقریباً یک کشتیِ اطلاعاتیِ اسرائیلی را غرق کرد، تلآویب را کاملاً غافلگیر ساخت.
اگر اسرائیل سرانجام توانست هژمونیِ خود را—مانندِ حملاتِ هواییِ ۲۰۲۴—تحمیل کند، نه بهدلیلِ برتریِ اطلاعاتی یا اخلاقی، بلکه بهسببِ دسترسی به بمبهایِ عظیمِ ساختِ آمریکا بود که حزبالله فاقدِ آن بود. در نهایت، زورِ عریان پیروز شد؛ همانگونه که در گذشته نیز چنین بوده است.
با اینهمه، نموداری از ۱۹۶۷ تاکنون، بهوضوح نشاندهندهٔ «افولِ نسبیِ توانِ نظامیِ اسرائیل» در برابرِ دشمنانش است. این واقعیت در ژوئن ۲۰۲۵، با حملاتِ موشکهای بالستیکِ ایران که ویرانیِ بیسابقهای به اسرائیل وارد کرد و نتانیاهو را وادار به درخواستِ آتشبس در جنگی که خود آغازیده بود، بیشازپیش آشکار شد.
بار دیگر، بر سرِ همان آزمونِ سرنوشتساز ایستادهایم. اگرچه میلیونها کلمه دربارهٔ جنگی قریبالوقوع مبادله میشود، اما تنها واقعیتِ سخت در این مرحلهٔ پایانی آن است که هیچکس—شاید حتی دونالد ترامپ—نمیداند چه رخ خواهد داد.
با وجودِ لافزنیهایش، این جنگی نیست که ترامپ خواهانِ آن باشد؛ بلکه نبردی است که شاید از گریز از آن نیز ناتوان باشد.
—
جرمی سالت، سالها در دانشگاه ملبورن، دانشگاه بسفرس استانبول و دانشگاه بیلکنت آنکارا تدریس کرد و تخصصِ وی تاریخِ معاصرِ خاورمیانه است. از آثارِ اخیرِ او میتوان به «ازهمگسیختگیِ خاورمیانه: تاریخِ بینظمیِ غرب در سرزمینهای عرب» (انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۸) و «آخرین جنگهای عثمانی: هزینهٔ انسانی ۱۸۷۷-۱۹۲۳» (انتشارات دانشگاه یوتا، ۲۰۱۹) اشاره کرد. وی این مقاله را برای «کرونیکلِ فلسطین» نگاشته است.

