
دونالد ترامپ با چشمان بسته به سوی جنگ با ایران گام برمیدارد. در واشنگتن، اما همه فقط یک سوال میپرسند: چرا؟
فردی هیوارد
ترجمه مجله جنوب جهانی
نشانهها همه جا هست. تصاویر ماهوارهای از پایگاههای هوایی اردن حکایت از انباشت جنگندههای اف-۳۵ آمریکایی دارد، ردیف به ردیف. حسابهای کاربری ناشناس در شبکههای اجتماعی، لحظهبهلحظه مسیر هواپیماهای ترابری را که از اقیانوس اطلس عبور میکنند، رهگیری میکنند. مقامات رسمی نیز همان بهانه همیشگی را تکرار میکنند: ایران تنها یک هفته با دستیابی به اورانیوم با خلوص تسلیحاتی فاصله دارد. (به تعبیر تی.اس. الیوت، انگار ایران همیشه یک هفته با بمب فاصله دارد.) با این همه، انبوه نیرویی که رئیسجمهور از سال ۲۰۰۳ تاکنون بیسابقهترین حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه را رقم زده، نتوانسته واشنگتن را از این بیاعتناییِ وهمانگیز بیرون بیاورد. این شهر خود گواه این اصل است که نزدیکی، انسان را کور میکند.
این بیتفاوتی، نشانه یک دگرگونی تاریخی در سیاست واشنگتن است. حالا که حقوق بینالملل در پایتخت آمریکا به یک شعار توخالی بیشبیش بدل شده، دیگر خبری از قطعنامههای پرهیاهوی شورای امنیت نیست که بتواند محمل مناقشه میان نخبگان سیاسی باشد. در جهان پسا-کاراکاس، فرمان حمله از سوی ترامپ دیگر یک پدیده نوظهور نیست. گذشته از این، این باور که تصمیمگیری درباره جنگ و صلح حق انحصاری رئیسجمهور است – صرفنظر از آنچه قانون اساسی میگوید – از آخرین باری که کنگره بهطور رسمی اعلام جنگ کرد در سال ۱۹۴۲، در ذهن آمریکاییها حک شده است. اما مهمتر از همه، عرصه مناظره درباره سیاست خارجی به اندازه سر دونالد ترامپ کوچک و تنگ شده است.
در این میان، رسانهها هم که بسیار بیشتر مشتاقاند به این بپردازند که آیا ترامپ به جنگ خواهد رفت تا اینکه چرا ممکن است از وعده خود برای صلحطلبی دست بکشد، بر آتش این بیخبری میدمند. کاخ سفید تاکنون نه بیانیه روشنی از انگیزه حمله ارائه داده و نه طرحی برای فردای ایرانِ پساجنگ. از نگاه بسیاری، سرنگونی حکومت آخوندها در ایران – که نماد استبداد دینی و زنستیزی است – شاید خود نتیجهای مطلوب باشد. اما مشاوران ترامپ خود هم نمیدانند که این عملیات بخشی از یک طرح کلان برای تغییر رژیم است؟ یا تنبیهی است برای کشتار معترضان؟ یا فشاری بر آیتالله برای پذیرش توافق هستهای جدید؟ اگر هدف، جلوگیری از ساخت بمب اتمی توسط ایران است، پس آن همه تبلیغات سال گذشته که مدعی بود حمله ژوئن توانایی هستهای ایران را نابود کرده، چه شد؟
چنانکه یکی از مقامات ارشد در گفتگو با من درباره کاراکاس توضیح داد، این سردرگمی ریشه در این دارد که هر یک از جناحهای کاخ سفید به دلیلی خواهان بمباران ایران هستند. یک سو، نومحافظهکاران بازماندهای که رویای کاشت دموکراسی در دل صحرا با بمبافکنهای بی-۲ را در سر میپرورانند. از سوی دیگر، حامیان اسرائیل که به دنبال محو یک تهدید موجودیتی برای کشور یهودی هستند. در گوشه دیگر، جنگ سردیهای تازهای که میخواهند ایران را از حوزه نفوذ چین جدا کنند و کارخانه پهپادی ایران را از دسترس روسیه خارج سازند. ترامپ همچون سلیمان قانونگذار بر فراز این منافع متضاد ائتلافش نشسته و دسیسههای وزیرانش را میسنجد. کدام سو، سلطان؟ وین یا تهران؟
اما این تصمیمات تابع هیچ قاعده رسمیای نیست، جز هوسهای یک رئیسجمهور دمدمی. آنچنان که سخنگوی کاخ سفید با طنزی ناخواسته گفت: «رسانهها هر قدر که میخواهند به گمانهزنی درباره طرز فکر رئیسجمهور ادامه دهند، اما تنها خود آقای ترامپ میداند که چه خواهد کرد و چه نخواهد کرد.» بله، دقیقاً همین بخشی از مشکل است. و روانشناسی ترامپ در نهایت، بسیار سطحیتر از آن است که بتواند با ژئوپلیتیک همتراز باشد.
باراک اوباما و «شب سقوط آمریکا» را به یاد آورید. بنا بر افسانهای رایج، اوباما در ضیافت خبرنگاران کاخ سفید در سال ۲۰۱۱ نتوانست در برابر تمسخر ترامپ مقاومت کند و بذر کینهای را کاشت که ترامپ را به ورود به کارزار ریاستجمهوری سوق داد. حاصل کار، ترامپ در سال ۲۰۱۸ توافق هستهای اوباما با ایران را برهم زد؛ توافقی که برنامه هستهای ایران را در ازای کاهش تحریمها محدود کرده بود. ترامپ نتوانست جای «اوباماکر» را بگیرد؛ شاید اکنون فرصتی میبیند که با معجون خود – هر چه که از آب درآید – سرانجام جایگزین «جواهر تاج سیاست خارجی» اوباما شود.
مجموعه جدیدی از مصاحبههای تاریخ شفاهی دولت اوباما، تفاوت فاحش فضای سیاسی واشنگتن در گذشته و امروز را به خوبی نشان میدهد. در شب همان ضیافت معروف خبرنگاران، یکی از دستیاران اوباما به سراغ «سِت مایرز»، کمدین برنامههای شبانه که او هم ترامپ را به باد مسخره گرفته بود، رفت. هر دو با لحنی طعنهآمیز از اینکه چطور توانستهاند ترامپ را «کلافه کنند و گیر بیندازند»، ابراز خوشحالی کردند؛ لحظهای که ترکیبی از شوخطبعی سادهلوحانه و غروری مفرط بود.
اما برای کسانی که از اعتمادبهنفس بیجای اوباما در آن روزها خشمگین هستند — همان رویکردی که بدون توجه به پیامدهای احتمالی، راه را برای آینده باز میکرد — یادآوری یک نکته ضروری است: در آن دوران، دستکم احترام به چارچوبهای قانون اساسی، حتی در موضوعات حساسی نظیر پرونده ایران، همچنان حفظ میشد.
یکی از آن مصاحبهها با بن رودز، معاون مشاور امنیت ملی اوباما، انجام شده است. او در آن گفتوگو بازگو میکند که چگونه تلاش میکرد تا موافقت کنگره را برای توافق هستهای ایران جلب کند. سفیران اروپایی را به کنگره میآورد تا برای نمایندگان توضیح دهند این توافق چگونه به نفع متحدان آمریکاست. فعالان حقوق بشر را دعوت میکرد برای آنان که نگران رفتار رژیم با مردمش بودند. دانشمندان نوبلپرورده را میآورد تا پیچیدگیهای فنی را تشریح کنند و از سلبریتیها میخواست تا در قطار سریعالسیر نیویورک-واشنگتن، برای سناتورهای مردد پیامک بفرستند. امروز اما، تنها تصاویر ماهوارهای در شبکههای اجتماعی پیش رو داریم.
خواندن این گفتوگوها امروز، آنچنان که در متنهای چاپی همچون نمایشنامهای دراماتیک به نظر میرسد، تنها بر طنز تلخ سرنوشت میافزاید. دستیاران اوباما هرگز نمیتوانستند بدانند که سالها بعد، در آستانه جنگ، ترامپ میراث سلف خود را محو خواهد کرد و واشنگتن با حیرتی خاموش به تماشا خواهد ایستاد.

