
مجله جنوب جهانی
در روزگاری که توازن قدرت در منطقه خاورمیانه با شتابی بیسابقه در حال دگرگونی است، ایران دیگر آن کشوری نیست که صرفاً منتظر بماند تا ضربهای بخورد و آنگاه پاسخی بدهد. آنچه در ماههای اخیر در صحنه نظامی و راهبردی این کشور میگذرد، نشان از یک چرخش بنیادین دارد؛ چرخشی که نه در حرف و سخنرانی، بلکه در آرایش نیروها، در رزمایشها، در دکترینهای تازهای که از دل تجربه و آموزش و شکستها و پیروزیهای پیشین زاده شدهاند، خود را نشان میدهد. ایران از مرحله بازدارندگی منفعل گذر کرده و به سمت رویکردی رفته که میتوان آن را دفاع تهاجمی نامید؛ یعنی جایی که مرز میان دفاع و حمله نه در خاک خودی، بلکه در فاصلهای دورتر، در عمق خاک دشمن یا در آستانه مرزهای وی تعریف میشود.
این تحول اساسی را نمیتوان بدون درک پسزمینه آن به درستی ارزیابی کرد. در طول دهههای گذشته، راهبرد نظامی ایران عمدتاً بر پایه توانمندی موشکی و دفاع هوایی استوار بود. این انتخاب نه از سر ضعف، بلکه از منطقی کاملاً سنجیده سرچشمه میگرفت؛ ایران با محدودیتهای جدی در دسترسی به سلاحهای پیشرفته روبهرو بود و ناگزیر باید از آنچه داشت بیشترین بهره را میبرد. اما اکنون معادله عوض شده است. تهران دیگر تنها به موشکهای دوربرد که به سمت سرزمینهای اشغالی شلیک میشوند بسنده نمیکند. نیروهای زمینیاش را برای عملیاتی فراتر از مرزها آماده کرده، فرماندهی غیرمتمرکز را به رویهای عملیاتی تبدیل کرده و تمام اینها را در رزمایشهایی واقعی، در زمینی واقعی، با یگانهایی که در آمادهباش کامل قرار دارند، آزموده است.
آنچه در جزایر خلیج فارس رخ داده نه یک مانور نمایشی برای مصرف داخلی بود و نه تنها یک پیام دیپلماتیک به رقبا. این رزمایشها آزمون نهایی یک آرایش نظامی تازه در شرایطی بود که دستورالعملهای لازم برای درگیری گستردهتر منطقهای از پیش صادر شدهاند. معنای این جمله را باید با دقت خواند؛ یعنی ایران برای سناریویی آماده میشود که در آن جبههها به هم میآمیزند، دریا و هوا و زمین یکجا درگیر میشوند و دشمن نه از یک سو، بلکه از چند سو فشار میآورد. در چنین شرایطی، آمادگی یک لوکس نیست؛ یک ضرورت وجودی است.
یکی از نکات مهمی که در این چرخش راهبردی باید به آن توجه داشت، جغرافیای تهدید است. ایران بهویژه نگران مناطق جنوبی، جنوبشرقی و غربی خود است. این نگرانی بیپایه نیست. ناآرامیهای آذر ماه سال گذشته نشان داد که گروههایی با حمایتهای خارجی میتوانند از این مناطق به عنوان راهروی نفوذ استفاده کنند. آن تلاشها ناکام ماند، اما تهران درس خود را گرفته است و دیگر اجازه نمیدهد که این شکافهای مرزی ناپوشیده بمانند. سپاه پاسداران و ارتش نظامی در یک ساختار هماهنگ اما غیرمتمرکز با یکدیگر همکاری میکنند؛ ساختاری که دقیقاً برای مقابله با جنگهایی طراحی شده که فرماندهی سنتی در آنها بهسرعت از کار میافتد.
حال باید از زاویهای دیگر به این ماجرا نگاه کرد؛ از زاویه کسی که در آن سوی خلیج فارس یا در کاخ سفید نشسته و به این تحولات مینگرد. وزارت دفاع آمریکا به صورت پنهانی نگرانیهای جدی از یک جنگ طولانی با ایران ابراز میکند. این نگرانیها ریشه در واقعیتهایی دارد که نمیتوان آنها را با خوشبینیهای سیاسی پنهان کرد. آنچه برخی مقامات آمریکایی جنگ را آسان میپندارد، ضربههای برقآسا به برنامه هستهای ایران یا دستگیری مادورو بود. اما این ضربههای سریع با یک درگیری پایدار و گسترده با ایران تفاوت ماهوی دارند.
موشکهای کوتاهبرد و ضدکشتی ایران همچنان قادرند به پایگاههای آمریکایی و زیرساختهای نفتی متحدان ضربه بزنند. اما فراتر از این، سناریوی کابوسوار برای واشنگتن بستن تنگه هرمز است. این تنگه باریک بیست و یک مایلی که در جنوب ایران قرار دارد، نه فقط یک گلوگاه جغرافیایی، بلکه شریان اصلی انرژی جهان است. یکپنجم نفت خام جهان و یکچهارم گاز طبیعی مایع شده از همین مسیر عبور میکنند. اگر این تنگه بسته شود، نه فقط کشورهای خلیج فارس که به آن برای دسترسی به بازارهای جهانی وابستهاند آسیب میبینند، بلکه تمام اقتصاد جهانی دچار لرزش میشود. تنها ترس از بستن این تنگه میتواند قیمت نفت را به شدت بالا ببرد، و بستن واقعی آن میتواند موجی ده تا بیست دلاری به قیمت هر بشکه نفت اضافه کند و بازار انرژی را زیر و رو کند.
در اینجاست که تنگه هرمز از یک مفهوم جغرافیایی به یک اهرم راهبردی تبدیل میشود. ایران نیازی ندارد که واقعاً این تنگه را ببندد تا قدرت خود را ثابت کند؛ کافی است به روشنی نشان دهد که حمله به ایران پیامدهایی دارد که تمام اقتصاد جهانی آن را احساس خواهد کرد. این همان چیزی است که تنگه هرمز را به ابزار برابری راهبردی برای ایران تبدیل میکند. ایران در این معادله دیگر طرف ضعیفتر نیست؛ این تنگه توازن قوا را به هم میزند.
نگاهی به تجربه یمن در سالهای اخیر نشان میدهد که درگیری با نیروهای غیرمتعارف چه هزینهای دارد. آمریکا در ابتدای سال دو هزار و بیست و پنج بیش از یک میلیارد دلار هزینه کرد و دو هزار مهمات مصرف کرد تا در نهایت به توافقی دست یابد که تواناییهای حوثیها را دست نخورده باقی گذاشت. حالا تصور کنید این ماجرا را در مقیاسی بزرگتر، با ایرانی که از هر نظر قدرتمندتر، سازمانیافتهتر و مجهزتر است. تحلیلگران راهبردی در واشنگتن میدانند که ذخایر مهمات دقیقهدایتشونده آمریکا در یک درگیری جدی میتوانند ظرف کمتر از یک هفته تحلیل بروند. ظرفیت تولید به رشد مصرف در جنگهای مدرن نمیرسد. حملونقل سلاح از سایر نقاط جهان ممکن است، اما این کار آسیبپذیریهای دیگر متحدان آمریکا را بیشتر میکند و خلأهایی در جاهای دیگر ایجاد میکند.
وضعیت ناوگروه هواپیمابر آمریکایی نیز وضعیت نگرانکنندهای است. ناو هواپیمابر جرالد فورد بیش از مدت عادی در آبهای منطقه مانده و خدمهاش را به فرسودگی کشانده است. در این شرایط، حوادث افزایش مییابند و روحیه افت میکند. متحدان عرب منطقه نیز تمایلی به شرکت در این درگیری ندارند. بدون حمایت متحدان، بدون مهمات کافی، بدون هدف روشن و بدون راه خروجی مشخص، هر اقدام نظامی محکوم به شکست است.
اما داستان اینجا تمام نمیشود. در این معادله پیچیده، یک بازیگر بزرگ وجود دارد که حضورش همه چیز را تغییر میدهد؛ چین. پکن در حال ارتقای همکاری نظامی با تهران است به شکلی که یک شبکه نظارتی پیشرفته بر کشتیها و هواپیماهای آمریکایی در خلیج فارس و اقیانوس هند ایجاد کرده است. این همکاری از سطح نمادین فراتر رفته و به یک واقعیت عملیاتی تبدیل شده است.
کشتی دیدهبانی چینی به یک مرکز اطلاعاتی شناور تبدیل شده که پرتاب موشکها و جابجاییهای دریایی آمریکا را به صورت بلادرنگ رصد میکند و این اطلاعات را با ایران در میان میگذارد. این به این معناست که ایران در عمل یک سامانه هشدار اولیه در اختیار دارد که بر پایه اطلاعات لحظهای کار میکند. دسترسی ایران به شبکه ماهوارهای چین که بیش از پانصد ماهواره را در بر میگیرد، به این کشور امکان میدهد که حرکات ناوهای هواپیمابر آمریکایی را با دقتی بالا رصد کند. این خود یک تحول بنیادین در موازنه اطلاعاتی است.
ایران همچنین به سامانه ناوبری چین وابسته شده و وابستگی خود به سامانه موقعیتیابی آمریکایی را کاملاً قطع کرده است. این جدایی که در تمرینهای نظامی اخیر قابلیت خود را ثابت کرده، به این معناست که آمریکا نمیتواند از دستکاری سیستمهای ناوبری به عنوان یک ابزار علیه ایران بهره ببرد. ناوهای جنگی پیشرفته چین که به خاطر تواناییشان در مقابله با ناوهای هواپیمابر شهرت دارند، در رزمایشهای مشترکی که روسیه نیز در آن حضور دارد شرکت کردهاند. این همکاری سهجانبه یک محور نظامی واقعی است که ساختار قدرت در منطقه را بازتعریف میکند.
احتمال دسترسی ایران به موشکهای ضدکشتی مافوق صوت چینی نیز مطرح است. این موشکها که با سرعتی چند برابر صوت پرواز میکنند، بزرگترین کابوس ناوگان دریایی هر کشوری هستند؛ زیرا سامانههای دفاعی موجود اغلب فرصت لازم برای واکنش به آنها را ندارند. اگر ایران به چنین توانمندیای مجهز شود، معادله نظامی در خلیج فارس به کلی دگرگون خواهد شد.
در اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود که هر تحلیلگر جدی باید با آن روبهرو شود؛ آیا آمریکا میتواند بدون در نظر گرفتن واکنش چین، دست به اقدام نظامی علیه ایران بزند؟ این دیگر یک درگیری دوجانبه نیست. چین با چشمانی باز این تحولات را دنبال میکند و حضور نظامیاش در منطقه پیام روشنی دارد؛ هر تغییر در موازنه قدرت در خلیج فارس بر منافع پکن تأثیر مستقیم دارد و چین اجازه نخواهد داد که این منافع نادیده گرفته شوند.
تصویری که از مجموع این تحولات پدیدار میشود، تصویر یک خاورمیانه کاملاً متحول است. دورانی که آمریکا میتوانست با یک تصمیم یکجانبه در این منطقه مداخله کند و پیامدها را کنترل نماید، به پایان رسیده است. ایران دیگر آن کشور منزوی نیست که در برابر فشار تنها بماند. شبکههای منطقهای و بینالمللیاش، توانمندیهای نظامی تازهاش، دکترین دفاعی-تهاجمیاش و حمایت راهبردی چین، همه و همه در کنار هم نشان میدهند که این کشور برای یک درگیری احتمالی به شدت آمادهتر از گذشته است.
این آمادگی البته به معنای طلبیدن جنگ نیست. ایران از تجربه هشت سال جنگ با عراق درسهایی گرفته که در ژرفای فرهنگ راهبردیاش نشسته است. جنگ برای این ملت نه یک بازی نظامی دور از خانه، بلکه تجربهای است که خاک خودش را سوزانده و خون فرزندانش را ریخته. اما همین تجربه است که ایران را به کشوری تبدیل کرده که اگر مجبور به جنگیدن شود، میداند چگونه جنگ کند.
پرسشی که در پایان باید با آن روبهرو شد این است که آیا واشنگتن همه این واقعیتها را میبیند؟ آیا تصمیمگیران در کاخ سفید درک میکنند که جنگ با ایران یعنی درگیری با کشوری که آمادهباش نظامیاش را به سطح تازهای رسانده، کشوری که پشتوانه اطلاعاتی و فناورانه چین را دارد، کشوری که میتواند اقتصاد جهانی را از مسیر تنگه هرمز گروگان بگیرد، و کشوری که ارتشش دیگر فقط منتظر نمینشیند تا ضربه بخورد؟ پاسخ به این پرسش، سرنوشت نه فقط یک منطقه، بلکه ثبات کل نظام بینالملل را رقم خواهد زد.

