
تحلیلی از: دکتر دینگ لونگ، استاد مؤسسه خاورمیانهشناسی دانشگاه شانگهای
تهیه و تنظیم برای «گوانچا»: گوا هان
ترجمه مجله جنوب جهانی
بامداد روز شنبه (۹ اسفند)، آسمان تهران، پایتخت ایران، با رگبار موشکها و انفجارهای مهیب شکافته شد. در حملاتی هماهنگ و غافلگیرکننده که توسط آمریکا و اسرائیل طراحی و اجرا شد، دفتر رهبر معظم انقلاب و ساختمان ریاستجمهوری هدف قرار گرفتند. بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با صراحتی بیسابقه، هدف از این ماجراجویی نظامی را «سرنگونی نظام حاکم بر ایران» اعلام کرد. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا نیز با اصرار بر «ضرورت خنثیسازی تهدید حکومت ایران» و دعوت از مردم برای پیوستن به موجی از نافرمانی، عملاً برگ دیگری از سناریوی تغییر حکومت در خاورمیانه را ورق زد. اینک، در پی وعده تهران به «انتقامی کوبنده»، پرسش اساسی این است: این دور از نبرد، چه تفاوتی با جنگ دوازدهروزه تابستان گذشته دارد، چه مسیری را طی خواهد کرد و نقطهپایان آن کجا خواهد بود؟
برای یافتن پاسخی روشن، وبسایت «گوانچا» در نخستین ساعات پس از حمله، با دکتر دینگ لونگ، استاد برجسته مطالعات خاورمیانه در دانشگاه شانگهای، به گفتگو نشسته است.
گوانچا: جناب استاد، برای درک ابعاد این طوفان آتش، لطفاً بفرمایید این حمله چه تفاوتهای بنیادینی با جنگ دوازدهروزه ژوئن ۲۰۲۵ دارد؟
دینگ لونگ: تفاوت اصلی در ماهیت و دامنه عملیات است. در نبرد پیشین، این اسرائیل بود که آغازگر حملات بود و سپس آمریکا با بمباران تأسیسات هستهای به آن پیوست. اما آنچه بامداد امروز شاهد آن بودیم، یک عملیات ترکیبی و هماهنگ از همان لحظه صفر بود؛ محصول یک برنامهریزی مشترک و بلندپروازانه. اهداف نیز بهروشنی گویای تغییر استراتژی است. این بار دیگر خبری از صرفاً بمباران تأسیسات هستهای نیست. هدف، شریانهای حیاتی قدرت در ایران است: از دفتر رهبری و نهاد ریاستجمهوری گرفته تا مراکز فرماندهی اطلاعاتی و شوراهای عالی حکومتی. بهوضوح، ما با یک استراتژی «سر بریدن» (Decapitation Strike) مواجهیم که هدفش فلج کردن و از پای درآوردن تمامیت سیستم اداری-امنیتی ایران است. نتانیاهو صریحتر از ترامپ، این هدف نهایی را «تغییر رژیم» اعلام کرده است، هرچند ترامپ آن را در لفافه «دفاع از ملت آمریکا» و تشویق مردم به شورش بیان میکند.
اما یک شباهت تکاندهنده میان این دو حمله وجود دارد و آن استفاده از مذاکره به مثابه دودِ توهم و فریب است. درست مانند روزهای منتهی به جنگ قبلی، دو روز پیش نیز آمریکا و ایران در ژنو گفتگو کردند. این بار اما، دیگر هیچ شکی باقی نمانده: مذاکره برای طعمهگذاری بود، نه حل مناقشه. هر امتیازی که ایران میداد، از پیش بیاثر بود، زیرا اراده بر جنگ نهاده شده بود.
گوانچا: آیا میتوان انتظار داشت که این نبرد نیز مانند دوره قبل، در دامنهای محدود باقی بماند؟
دینگ لونگ: قراین خلاف این را نشان میدهد. از شب گذشته، فاز نخست حملات با بازه زمانی چهارروزه کلید خورده است، اما این تازه ابتدای راه است. مسیر آتی به دو عامل کلیدی بستگی دارد: نخست، سرعت و شدت واکنش ایران. شواهد از آمادگی قبلی ایران برای پاسخی ویرانگر حکایت دارد. ارسال دهها موشک به سمت اسرائیل و حملات ادعایی به پایگاههای آمریکا در منطقه، نوید یک تقابل تمامعیار را میدهد. عامل دوم، واکنش آمریکا و اسرائیل به این پاسخ است. با توجه به اینکه واشنگتن و تلآویو ماهها برای این سناریو برنامه ریخته و خود را برای پرداخت هزینههای سنگین، از جمله تلفات انسانی، آماده کردهاند (چنانکه ترامپ نیز بدان اشاره کرده)، پیشبینی میشود که دامنه و تداوم این جنگ بهمراتب فراتر از تجربه قبل باشد. آنها برای رسیدن به هدف نهایی خود که «سقوط حکومت» است، مصمم به پیشروی هستند، هرچند من شخصاً دستیابی به چنین هدف بلندپروازانهای را دور از ذهن میدانم.
گوانچا: از نگاه شما، عامل اصلی تعیینکننده در بقای حکومت ایران در این طوفان چیست؟
دینگ لونگ: بهصراحت میتوانم بگویم که این معادله دو متغیر مستقل و حیاتی دارد: نخست، توان عملیاتی و انسجام سیستم دفاعی و اداری ایران. این که ایران با چه سرعتی بتواند حملات خود را سازماندهی کرده و خلأهای ایجادشده را پر کند، نشاندهنده میزان تابآوری ساختار قدرت در برابر شدیدترین ضربات است.
دومین و شاید خطرناکترین متغیر، وضعیت داخلی ایران است. باید دید آیا گروههای مخالف داخلی و معترضان، از هرجومرج و ناامنی ناشی از حملات استفاده کرده و به خیابانها خواهند آمد یا خیر. اگر نارضایتیهای اجتماعی که پیشتر در قالب اعتراضات ظهور یافته بود، با این بحران امنیتی پیوند بخورد و به اشغال مراکز کلیدی حکومتی منجر شود، کار برای حاکمیت ایران بسیار دشوار خواهد شد.
گوانچا: با این حساب، سناریوهای محتمل برای پایان این نبرد را چگونه ارزیابی میکنید؟
دینگ لونگ: با اذعان به این که تحولات بسیار سیال است، میتوان از منظر اهداف آمریکا و اسرائیل دو سناریو را تصور کرد:
سناریوی حداکثری (و بعید): فروپاشی کامل نظام سیاسی ایران. اگرچه این هدف نهایی ائتلاف مهاجم است، اما دستیابی به آن مستلزم مجموعه پیچیدهای از عوامل داخلی و خارجی است که فعلاً دور از دسترس به نظر میرسد. در این صورت، پایان جنگ با سقوط حکومت رقم میخورد، اما آشوب و بیثباتی عمیقتری منطقه را فرا خواهد گرفت.
سناریوی حداقلی (و محتملتر): تحمیل ضربات مهلک و راهبردی. در این حالت، آمریکا و اسرائیل سعی خواهند کرد با نابودی شبکه رهبری سیاسی و نظامی، و همچنین تخریب جدی تأسیسات هستهای و موشکی ایران، دست بالاتر را پیدا کنند و سپس آتشبس را تحمیل نمایند. بهبیان دیگر، هدف، رسیدن به نقطهای است که ایران را به بازیگری زمینگیر و بدون توان تهدید مؤثر تبدیل کند.
در نهایت، آنچه سرنوشت این میدان را رقم خواهد زد، نه صرفاً قدرت آتش مهاجمان، بلکه ایستادگی و انسجام ساختار سیاسی و اجتماعی ایران در برابر این زلزله عظیم است. باید دید تهران از دل این آتش، چه بیرون خواهد آورد: استراتژی برای بقا یا نقشه راهی برای فروپاشی؟

