
مانیتور خاورمیانه
نویسنده: تامر عجرامی
ترجمه مجله جنوب جهانی
واشنگتن قواعد بازی را در مذاکرات با ایران کاملاً دگرگون کرده است. آنچه این روزها شاهد آن هستیم، نه شبیه چانهزنیهای جدی دیپلماتیک است و نه در چارچوب مذاکرات معنادار میگنجد. بیش از آنکه هدفش دستیابی به توافق باشد، به خرید زمان و مهیا شدن برای مرحلهای خطرناکتر شباهت دارد. از این رو، دو پرسش اساسی خودنمایی میکند: نخست آنکه چرا جنگ ترامپ با ایران محکوم به شکست است، و دوم آنکه این گزینه چرا میتواند برای خود واشنگتن نیز به انتخابی پرهزینه و خطرناک بدل شود. پاسخ چندان پیچیده نیست: شروطی که واشنگتن روی میز نهاده، چنان طراحی شده که از سوی تهران رد شود. فراتر از آن، هرگونه کنش نظامی احتمالی، اگر رخ دهد، بهوضوح مرزهای ناکارآمدی زور، منطق فرسایشی جنگ و نبودِ هدفی روشن و دستیافتنی را عیان خواهد ساخت.
این همه هیاهو درباره توافق، شکافها و خلأهای حقوقی، مدام در دایرهای باطل میچرخد. اما در میدان عمل، آمریکا مسیری کاملاً متفاوت را دنبال میکند: سقف خواستهها را چنان بالا برده که گفتگوها را از درون تهی و همه چیز را به سمت تشدید تنش سوق دهد.
واشنگطن اعلام کرده که شروطش روشن است. اما در واقعیت، این شروط هرگونه مصالحهای را تقریباً ناممکن میسازد. شرط نخست این است که ایران تمامی اورانیوم غنیشده خود را مستقیماً تحویل آمریکا دهد. نه به یک کشور ثالث، نه از طریق سازوکاری بینالمللی، و نه به شکل کاهش تدریجی. صرفاً تسلیم واشنگتن کردن. این شروط نه برای رسیدن به توافقی متوازن، که برای تحقیر یک دولت و وادار کردن آن به چشمپوشی از بخشی حساس از حاکمیتش طرح شده است.
شرط دوم روشنتر هم هست: برچیدن کامل تأسیسات هستهای ایران و نابودی مطلق آنها، از جمله مراکز مهمی چون اصفهان، نطنز و فردو، بههمراه تأسیسات زیرزمینی پنهان در دل کوهها. نکته طنزآمیز اینجاست که خود واشنگتن و متحدانش نیز اطمینان کاملی از میزان موفقیت حملات پیشین خود در سال ۲۰۲۵ در نفوذ به این تأسیسات عمیق ندارند. بنابراین، این مطالبه، بیشتر پوششی سیاسی برای این واقعیت ساده است که دستیابی به اهدافی که در دل کوهها جای گرفتهاند، چندان آسان نیست.
در بحث تحریمها نیز، آمریکا هیچ نقشه راه روشنی ارائه نمیدهد. صحبت از رفع بخش محدودی از تحریمهای تازه وضعشده است، در حالی که تحریمهای اصلی برای یک دوره طولانی «آزمایش» پابرجا میمانند. آیا ایران واقعاً تسلیم شده است، یا تنها امتیازاتی نمادین ارائه میدهد؟ و سپس خطرناکترین شرط از راه میرسد: توافق باید دائمی باشد، ایران باید به طور کامل غنیسازی را متوقف کند و این توقف برای همیشه تداوم یابد. اینها شروط یک توافق عادلانه نیست. اینها شروط تسلیمآمیز است.
از همین رو، این دور از تنش، بیش از هر زمان دیگری به آستانه جنگ شباهت دارد. تجمع نظامی آمریکا در منطقه همچنان در حال گسترش است و جریان مداوم تجهیزات، سامانههای دفاعی و شناورهای جنگی ادامه دارد. همه، همه را از طریق ماهوارهها زیر نظر دارند و تقریباً هیچ چیز پنهان نمیماند. پیام واقعی در بیانیههای مطبوعاتی خلاصه نمیشود، بلکه در تحرکاتی است که واقعیتی نو خلق کرده و تشدید تنش را به مراتب به توافق نزدیکتر میسازد.
اما اگر حملهای رخ دهد، سرشار از خطرات گوناگون خواهد بود. حتی در رسانههای آمریکایی، پرسشی مدام بازتاب مییابد: هدف دقیق ترامپ چیست؟ آیا به دنبال حملهای محدود برای وادار کردن ایران به امتیازدهی سریع است؟ آیا کارزاری گستردهتر برای سرنگونی نظام را در نظر دارد؟ یا صرفاً میخواهد اعلام کند که برنامه هستهای ایران را «نابود» کرده، بیآنکه بتواند آن را اثبات کند؟ مشکل اینجاست که این اهداف با یکدیگر در تعارضاند و هر یک ابزارها، هزینهها و جدول زمانی متفاوتی میطلبد.
مسئله زمان نیز بخشی از معادله است. برخی برآوردها حاکی از آن است که توان حفظ عملیات شدید با سطح فعلی نیروها، احتمالاً محدود است. این مسئله با هشدارها درباره تحلیل رفتن سامانههای پدافند هوایی و مصرف مهمات پیشرفته و گرانقیمت در کارزاری که نتیجه آن تضمینشده نیست، پیوند میخورد. به بیان دیگر، اگر جنگی آغاز شود، ممکن است به سرعت به جنگی فرسایشی تبدیل گردد؛ دقیقاً همان چیزی که واشنگتن از آن گریزان است.
اگر ایران بتواند با امواج گسترده موشکهای بالستیک پاسخ دهد، خواهد توانست ذخایر دفاعی کشتیها و پایگاههای آمریکا در منطقه را به سرعت تحلیل ببرد. سپس پرسش شرمآور مطرح میشود: آمریکا چگونه به جنگ ادامه میدهد؟ و چگونه میتواند متوقف شود بیآنکه به نظر برسد زیر آتش دشمن عقبنشینی کرده است؟ اگر ایران به شلیک ادامه دهد و آمریکا عقببنشیند، این تصویر در داخل آمریکا هزینه سیاسی سنگینی به همراه خواهد داشت.
به همین دلیل، بر اساس آنچه در واشنگتن مطرح میشود، دولت ترامپ ممکن است به دنبال راهی برای فروش جنگ در داخل باشد. یکی از ایدهها این است که اسرائیل نخستین حمله را انجام دهد و سپس آمریکا با شعار «دفاع از اسرائیل» وارد میدان شود. این رویکرد، توجیه مداخله را در واشنگتن آسانتر میکند، زیرا مخالفان با شعاری از پیش ساخته شده مواجه خواهند شد: ما از متحد خود دفاع میکنیم.
اما در میدان عمل، تفکیک اینکه چه کسی آغازگر است و چه کسی بعداً ملحق میشود، دشوار است. نیروهای آمریکایی و اسرائیلی در محیطی واحد و به شکلی همپوشان عمل میکنند. تفاوت واقعی نه در آسمان، که در روایتی است که واشنگتن میخواهد به افکار عمومی خود ارائه دهد.
حتی اگر حملهای صورت پذیرد، پرسش اصلی همچنان باقی است: آیا حملات هوایی به تنهایی میتواند اهداف بزرگی را محقق کند؟ بسیاری از تحلیلگران معتقدند که هدف قرار دادن تأسیسات، به بازی گربهموش میماند. یک سایت را نابود میکنی، دوباره بازسازی میشود. به تأسیسات سطحی که از پیش تخلیه شده، حمله میکنی. تجهیزات و مواد به جای دیگری منتقل میشوند. در مورد تأسیسات مستقر در دل کوهها نیز، مشکل اصلی پابرجاست. دسترسی به آنها تضمینشده نیست و تصاویر ماهوارهای به تنهایی نمیتواند نابودی کامل را اثبات کند.
مهمتر آنکه، یک برنامه هستهای تنها بتن و فولاد نیست. این برنامه، دانش، فناوری، تجربه و یک پایگاه صنعتی است. حتی اگر بخشی از آن آسیب ببیند، ایران میتواند در طول زمان آن را بازسازی کند. از این رو، ادعاهای «نابودی کامل» بیشتر به شعارهای سیاسی شباهت دارد تا واقعیتی قابل اثبات.
برنامه موشکی چالش بزرگتری است. ایران موشکها را در تعداد بالا تولید میکند و از پایگاه صنعتی و علمی لازم برای بازسازی زرادخانه خود پس از هر رویارویی برخوردار است. حتی اگر آمریکا برخی خطوط تولید را هدف قرار دهد، ریشهکن کردن کامل این برنامه نیازمند کنترل بلندمدت زمینی است، نه صرفاً حملات هوایی.
حقیقتی که در سخنرانیهای رسمی از آن اجتناب میشود این است: اگر اهداف واقعی ترامپ تغییر نظام، حذف دائمی قدرت موشکی ایران یا تحمیل «غنیسازی صفر» برای همیشه باشد، حملات هوایی هرگز چنین نتیجهای نخواهد داشت. این اهداف نیازمند جنگی زمینی در مقیاس بزرگ و اشغالی طولانیمدت است. این امر میتواند به تلفات سنگین، هزینههای هنگفت و سالها درگیری عمیق منجر شود.
چنین سناریویی به هیچ وجه به نفع آمریکا نیست، بهویژه در شرایطی که رقابت با چین اوج گرفته است. به کار گرفتن و تحلیل بردن تواناییهای پیشرفته و گرانقیمت آمریکا در خاورمیانه، بدون دستاوردی روشن، میتواند به چین برتری استراتژیک بخشیده و آن را برای حرکت سریعتر در اولویتهای بزرگتری چون تایوان ترغیب کند، در حالی که واشنگتن در جنگی بیفرجام گرفتار آمده است.
علاوه بر این، در هر کارزار هوایی گسترده، یک ریسک عملیاتی دائمی وجود دارد: سقوط یک هواپیما، اسارت یک خلبان، یا وقوع حادثهای بزرگ در تنگهای حساس. یک چنین رویدادی میتواند حملهای محدود را به جنگی تمامعیار تبدیل کند و تمرکز را از مذاکره بر سر مسائل هستهای به چانهزنی بر سر اسرا و تحقیر سیاسی تغییر دهد.
بنابراین، واشنگتن با دو مسیر پرهزینه مواجه است: جنگی تمامعیار که ابزارهای سیاسی تداوم آن را ندارد، یا حملاتی هوایی که به اهداف اعلامشده دست نمییابد اما میتواند در را به روی تشدید بیشتر تنش بگشاید. در هر دو حالت، مذاکرات به پوششی موقت بدل میشود در حالی که منطقه به سوی آزمونی خطرناک برای سنجش قدرت و محدودیتهای آن پیش میرود.
نتیجه نهایی این است که بالا بردن سطح خواستهها تا مرز تحقیر، نه به توافق که به مقاومت و سپس آمادگی برای رویارویی میانجامد. وقتی مذاکرات به شروطی از پیش شکستخورده بدل شوند، نه تنها مانع جنگ نمیشوند، بلکه آن را به زمانی به تأخیر میاندازند که واشنگتن از پیش میدان را آماده و روایت سیاسی خود را نوشته است.
در پایان، مسئله این نیست که واشنگتن از قدرت کمتری برخوردار است. مسئله این است که اهدافی را دنبال میکند که بسیار فراتر از ابزارهایش هستند. حملات هوایی رژیمها را سرنگون نمیکنند، دانش هستهای را محو نمیسازند، و به برنامه موشکی قابل بازسازی پایان نمیدهند. هر چه آمریکا سقف خواستههایش را بالاتر ببرد، در را به روی دیپلماسی محکمتر میبندد و فاصله تا رویارویی را کاهش میدهد.
اگر جنگی آغاز شود، ممکن است به سرعت به نبردی پرهزینه و بیفرجام تبدیل گردد: سامانههای دفاعی تحلیل میروند، مهمات کمیاب مصرف میشوند، بازارها به لرزه میافتند و پایگاهها زیر آتش قرار میگیرند. آنگاه پرسشی بیپاسخ در داخل آمریکا قد علم خواهد کرد: چگونه میتوان این جنگ را بدون شکست سیاسی پایان داد؟ شکست محتمل است، زیرا اهداف با بمباران به تنهایی قابل حصول نیستند. و خطر عظیم است، زیرا ممکن است تشدید تنش از کنترل خارج شود. در چنین جنگی، واشنگتن ممکن است رقابتی را در آسمان ببرد، اما بازی بزرگ را در زمین واگذار کند.

