لیو چنگ‌هوی
ترجمه مجله جنوب جهانی

فرجام یک دوران؛ خاورمیانه دیگر هرگز همانند گذشته نخواهد بود

تهران، اول مارس ۲۰۲۶ – در اعلامیه‌ای غافلگیرکننده، مقامات ایرانی عصر روز گذشته خبری را با ملت در میان گذاشتند که پایان یک دوران را رقم زد: سیدعلی خامنه‌ای، رهبر هشتادوشش‌سالهٔ انقلاب اسلامی، بامداد جمعه در پی حمله‌ای تروریستی جان باخته است. از امروز، کشور رسماً وارد چهل روز عزای عمومی می‌شود.

برای چهره‌ای که نزدیک به نیم‌قرن در امنیتی‌ترین حلقه‌های حفاظتی زیست، این فرجام نه فقط غم‌انگیز که در نوع خود روایتی تاریخی دارد؛ روایتی که در آن مرگِ ناگهانی، پایان راه نبوده، بلکه خطی ممتد در سراسر زندگی اوست.

در متن ماجرا: از حرم تا حاکمیت

تولد در حاشیهٔ قدرتِ نمادین

مشهد، بهار ۱۳۱۸. در خانه‌ای اهل علم و دیانت، پسری پا به جهان می‌گذارد که بعدها نامش با سرنوشت منطقه گره می‌خورد. پدرش روحانی‌ای پرهیزگار و کم‌آوازه بود و مادر، میراث‌دار نجابت‌ زنانه‌ای شرقی. سیدعلی دومین فرزند از هشت فرزند خانواده بود؛ دو برادرش نیز بعدها به لباس روحانیت درآمدند.

او در حرم امام رضا (ع) الفبای دین را آموخت، اما زاویهٔ نگاهش فراتر از منبرها می‌رفت. شعر می‌سرود، تاریخ می‌خواند و به زبان بیگانه علاقه نشان می‌داد—ویژگی‌هایی که در سالیان بعد، او را از هممسلکان متمایز می‌کرد.

نکته‌ای اما کمتر گفته شده: رگ‌هایی از تبار آذری در او جاری بود. در کشوری که هویت خود را با زبان فارسی تعریف می‌کند، این خاستگاهِ دوگانه گاه دست‌مایهٔ نگاه‌های اشرافی‌گرایانه می‌شد. برخی پژوهشگران بر این باورند که همین «احساسِ تعلق به مرکزیتِ محض نداشتن» در شکل‌گیری روحیهٔ انقلابی و بعدها وسواس امنیتی او بی‌تأثیر نبوده است.

کوره‌راه مبارزه: نخستین جرقه‌های خشونت

دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی، ایران میدان اصلاحات شاه و مقاومت روحانیت بود. خامنه‌ای جوان که در قم شاگردی خمینی را تجربه کرده بود، اکنون در فهرست سیاه ساواک قرار داشت. شش بار دستگیری، ماه‌ها شکنجه، و سال‌ها زندگی مخفی.

یک رویداد کمتر شنیده شده از زندان ۱۳۴۲: مأموران که جرئت اعدام مستقیم او را نداشتند، صحنه‌ای ساختند تا یکی از زندانیان عادی در یک «درگیریِ خودجوش» با چاقو او را بکشد. تنها هوشیاری یک هم‌سلول نقشه را نقش برآب کرد. این اولین برخوردِ تن به تن با مرگی بود که از پیش طراحی شده بود.

انقلاب و پایان امنیت

پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، خامنه‌ای را از حاشیه به متن آورد: شورای انقلاب، معاونت وزارت دفاع، فرماندهی سپاه، امامت جمعهٔ تهران، ریاست جمهوری. اما هر پلهٔ صعود، تیررس دشمنان را دقیق‌تر می‌کرد.

در ماه‌های آشوب‌زدهٔ پس از انقلاب، گروهک‌هایی چون فرقان او را در فهرست ترور داشتند. بارها محل اقامتش تغییر کرد، بارها برنامهٔ عمومی لغو شد. اما سرنوشت‌سازترین لحظه، ۲۷ ژوئن ۱۹۸۱ بود.

آن روز، در مسجد ابوذر تهران، جوانکی با یک ضبط صوتِ حاوی مواد منفجره وارد شد. صدای سخنرانی رهبر آینده که به اوج رسید، بمب منفجر شد. ده‌ها نفر کشته و زخمی شدند. او اما زنده ماند؛ با بازویی که تا آخر عمر بی‌حرکت ماند، و روانی که دیگر هرگز جهان را بی‌پرده نمی‌دید.

ریاست جمهوری زیر تیغ

فقط چهار ماه پس از آن ترور، او به ریاست جمهوری برگزیده شد. اما بمب‌ها دست از سرش برنداشتند. اسناد اطلاعاتی نشان می‌دهد که در میانهٔ دههٔ ۱۳۶۰، لااقل دو نقشهٔ جدی برای ترور او—یکی در مسیر سفر استانی و دیگری در نزدیکی منزلش—کشف و خنثی شده است.

جنگ تحمیلی نیز بر التهاب افزود. عراق بارها اهداف سیاسی تهران را موشک‌باران کرد و خامنه‌ای، به‌عنوان رئیس شورای عالی دفاع، همواره در معرض خطر بود.

عبور از سایهٔ خمینی

خرداد ۱۳۶۸، ایران در شوک مرگ امام بود. مجلس خبرگان برای رهبری، نامی را برگزید که کمتر کسی پیش‌بینی می‌کرد: سیدعلی خامنه‌ای. او نه مرجع تقلید بود و نه محبوب‌ترین چهرهٔ انقلابی. اما در پیچ تاریخی آن روز، «ضرورتِ تداوم نظام» بر «تکاملِ سنتیِ رهبری» غلبه کرد.

بسیاری از روحانیون بلندپایه، آن انتخاب را «حادثه‌ای تاریخی» خواندند. اما سه دهه بعد، همان حادثه به مستحکم‌ترین نهاد قدرت در ایران تبدیل شده بود.

معماری یک نظامِ چندقطبیِ تک‌قطبی

خامنه‌ایِ رهبر، با خامنه‌ایِ رئیس‌جمهور تفاوتی آشکار داشت. او از صحنهٔ اجرایی روزمره کنار کشید، اما ساختاری را طراحی کرد که در آن همهٔ نهادها—از ریاست‌جمهوری و مجلس تا قوهٔ قضائیه و سپاه—در چارچوبی مشخص حرکت کنند.

هاشمی، خاتمی، احمدی‌نژاد، روحانی؛ هر یک با گفتمانی متفاوت آمدند و رفتند. اما خط قرمزها را او تعیین می‌کرد. این شیوهٔ مدیریت، هم به نظام انعطاف می‌داد، هم ثبات را حفظ می‌کرد. برخی آن را «دموکراسیِ مهارشده» نامیدند.

در سیاست خارجی، چهره‌ای دوگانه از خود نشان داد: دشمنی ایدئولوژیک با غرب، اما چراغ سبز به مذاکرات هسته‌ای ۲۰۱۵ که جان تازه‌ای به اقتصاد دمیده بود. او ثابت کرد که برای بقای نظام، حتی با «شیطان بزرگ» نیز می‌توان بر سر میز نشست.

پایان یک دوران؛ آغاز پرسش‌ها

سقوط هر مهره، تصویر بزرگتری را آشکار می‌کند. ژانویهٔ ۲۰۲۰، سردار سلیمانی در بغداد ترور شد؛ مردی که نماد قدرت برون‌مرزی ایران بود. واکنش محدود تهران، زمزمه‌هایی از «شکسته شدن هیمنه» را بر سر زبان‌ها انداخت.

اکتبر ۲۰۲۳، طوفان‌الاقصی منطقه را به آتش کشید. ایران اگرچه در پشت صحنه از حماس و حزب‌الله حمایت کرد، اما وارد جنگ تمام‌عیار نشد. انصارالله یمن با موشک‌های خود معادلات دریای سرخ را برهم زد، اما تهران بارها از آنها فاصله گرفت.

این شکست‌ها، هر یک دومینویی بودند که بر پیکر «محور مقاومت» فرود آمدند. و این بار، دومینو تا قلب تهران پیش رفت.

—شاید بیراه نباشد اگر بگوییم: مردی که هشت دهه با مرگ پنجه نرم کرد، سرانجام در آغوش همان مرگ آرام گرفت. اما تاریخ قضاوت خواهد کرد که آیا این پایان یک فرد بود، یا سرآغاز پایانی برای عصری که او نماینده‌اش بود.