
چن گوانتینگ
دانشجوی کارشناسی ارشد، دانشکده مطالعات منطقهای و بینالمللی، دانشگاه شمال غرب
ترجمه مجله جنوب جهانی
اواسط آبانماه که به تهران رسیدم، این شهر دویستساله در چنگال بحرانی خاموش نفس میکشید. ماهها بود باران نباریده بود و خشکسالی، خود را در قالب دو ابرمشکل همزمان نمایانده بود: هوایی که تنفس را دشوار میکرد و آبی که در لولهها خبری از آن نبود. روزهای ابتدایی اقامتم را با یک تعطیلی دهروزه به خاطر آلودگی هوا آغاز کردم و در محلهای که ساکن بودم، آب از هر سه روز یک بار به روزی در میان رسید. در همین حوالی، ریال ایران نیز سقوطی تازه را تجربه میکرد. در دو ماهی که در ایران بودم، نرخ دلار در بازار غیررسمی از ۱۵۰ هزار تومان به ۲۰۰ هزار تومان جهش کرد و گاه از مرز ۲۱۰ هزار تومان نیز گذشت؛ تلاطمی که خود شعلهورترین اعتراضات خیابانی پایان سال را برافروخت. این ها، پیشزمینه سفر من برای مشاهده و گفتوگو با مردم این سرزمین بود.
در کوچه و خیابان، آدمهایی بودند که هر کدام روایتی از این روزها برای گفتن داشتند. از میان آنها، سه نفر را برگزیدهام تا روایتگر سه طیف فکری متفاوت در ایران امروز باشند؛ سه نگاه به حکومت، سه برداشت از بحران و سه نوع رابطه با آینده.
زوج آذری؛ حمایت از نظام، نه از سر ناچاری، که از سر اعتقاد
در راهپیمایی ۲۳ دی که به دعوت دولت برگزار شده بود، با H و N آشنا شدم. زوجی حدوداً سیساله از تبریز. او در تهران کار میکرد و او در دانشگاه تهران دکترا میخواند. در میان جمعیت یکدست هوادار، من به چشم یک خارجی غریبگی میکردم و همین شد که به هم نزدیک شدیم. چند کلام که رد و بدل شد، فهمیدیم همدانشگاهیایم و این کشف، یخ گفتوگویمان را آب کرد.
چیزی که در همان برخورد اول از این دو نفر حس میکردم، نوعی تعلق خاطر عمیق به ایران و مذهب بود. وضع بد اقتصادی، سفرهشان را کوچک کرده بود، اما ذرهای از باورشان به نظام نکاسته بود. برای H و N، مشکلات کشور یک «مسئله داخلی» بود که هیچ خارجی حق دخالت در آن را ندارد. H تعریف میکرد که خودش شبها در نگهبانی از مسجد محله، دیده که معترضان چگونه با چاقو به دل مردم میزنند.
به باور آنها، موج اول اعتراضات، اعتراضی مسالمتآمیز و حق مردم بود و رهبر هم با آن مخالفتی نداشت، اما طولی نکشید که عناصر خارجی و طرفداران سلطنت سوار بر موج شدند و آن را به خشونت کشاندند. H تأکید داشت که در برابر آن خشونت، نیروهای امنیتی «صبوری» کردند و پاسخشان «کنترلشده» بود.
در دل راهپیمایی، آنها هم مثل بقیه فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سر میدادند. اما بعداً در یک گفتوگوی خصوصی، شمّ سیاسیشان را این طور نشان دادند: «باید بین مردم عادی و سیاستمداران فرق گذاشت». آنها ترامپ و نتانیاهو را نه نماینده ملتهای خود، که منافع خاص خود را دنبال میکنند و ایران را به تحریم و تهدید کشاندهاند. حرف آخر H اما قاطع بود: «اگر جنگی شود، من هم اولین نفری هستم که میروم سربازی».
ارتباط آنها با من اما لایه دیگری هم داشت؛ نگاه مثبتشان به چین. چه واقعاً چنین میاندیشیدند و چه برای خوشایند من میگفتند، هر دو تأکید داشتند که چین «رفیق واقعی» ایران است. H حتی تعریف کرد پدرش دو سال پیش یک خودروی جِیایسی (JAC) خریده و با وجود قیمت نسبتاً بالایش، ازش راضی است.
در این زوج، آن دوگانه سادهانگارانه «مدرنیته علیه دین» را نمیشد دید. هر دو تحصیلکرده بودند، درک سیاسی داشتند، با آدمهای مختلف مدارا میکردند، اما دین برایشان نه یک تابو، که بخشی از هویت بود. ادوارد سعید در «اسلامهراسی» به این نکته اشاره میکند که جنبشهای اسلامی مدرن، نه نفی مدرنیته، که تلاشی برای بازتعریف آن بر اساس ارزشهای خود هستند. H و N هم نمونهای از این واقعیت پیچیدهاند.
میشود گفت در روزگاری که فشار بیرونی و تنگنای اقتصادی نفس را بند میآورد، این پیوند عمیق «دین و دولت» است که برای آدمهایی مثل H و N، روایت رسمی را پذیرفتنی و نظام را شایسته حمایت میکند. و گمان میرود که تعدادشان در ایران کم نباشد.
دانشجوی بیطرف؛ پسر طبقه متوسط که نه با نظام است و نه بر ضدش
M را در بحثی درباره ماشین پیدا کردم. ۲۵ ساله بود و در یکی از شعبههای دانشگاه آزاد درس میخواند و خودش را برای کنکور کارشناسی ارشد آماده میکرد. از طبقه متوسط تهران بود، خانوادهاش برایش یک پژو ۲۰۶ خریده بودند و خودش با اسنپ درآمدی به آن اضافه میکرد.
اتومبیل برای M فقط وسیله نقلیه نبود، پنجرهای بود به دنیای صنعت و فناوری. او به تیونینگ ماشین علاقه داشت، اما فشار پلیس فقط به او اجازه داده بود موتور ماشینش را عوض کند، آن هم مدلی که از ظاهر معلوم نباشد. برای M، طراحی و کیفیت یک ماشین معیار سنجش پیشرفت یک کشور بود. به همین خاطر، نظر خوبی درباره خودروهای داخلی نداشت؛ تکنولوژیشان را قدیمی و کیفیتشان را پایین میدانست و بهشان میگفت «کپیهای دزدی» از مدلهای خارجی.
در مقابل، نگاهش به خودروهای چینی بعد از سال ۲۰۲۰ مثبت بود. از طراحی جیلی، برقهای بنز و BYD تعریف میکرد، و طراحی چری و به خصوص «هونچی» با آن نشان چینیاش، نظر او را جلب کرده بود. میگفت هر ماشینی در تهران که چراغهای عقبش یکپارچه است، «اصل و نسبش چینی است». اما این تحسین، هنوز به خرید ختم نشده بود.
از نگاه او، تهران شهری دوپاره بود. «بالای شهر» و «پایین شهر» فقط یک اصطلاح جغرافیایی نبود؛ نوع زندگی، اجارهخانهها، امنیت خیابانها و حتی آدمها را از هم جدا میکرد. با لبخندی طعنهآمیز از آدمهای «پایین شهر» میگفت که همه حقوق چند ماهشان را خرج میکنند تا یک شب در «بالای شهر» پز بدهند.
درباره چین، اطلاعاتش از اینترنت بود. غذاهای چینی را دوست داشت، اما تعریفش محدود بود به «سوشی با سس تریاکی» و «مرغ ترش و شیرین» و «کیمچی» که در رستورانهای به اصطلاح چینی تهران سرو میشود. آرزو داشت شانگهای را ببیند، خط افق شهر را که میگفت «جادویی» است، اما رو راست میگفت: «پول ندارم بروم چین».
رشتهاش را پدر و مادرش انتخاب کرده بودند. در ایران، پزشک و وکیل و مهندس هنوز جایگاه اجتماعی بالایی دارند و پدرها دوست دارند پسرهایشان از خودشان بالاتر بروند. برخلاف ایران اما، میگفت معلمهای دبیرستان در کشورش جایگاه چندانی ندارند.
چیزی که او را آزار میداد، درسهایی بود مثل «دفاع مقدس» که در دانشگاه آزاد اجباری بود و در مقطع کارشناسی هشت واحد از این جنس داشت. به نظر او، اینها ربطی به تخصص و آینده شغلیاش نداشت. وقتی از سیستم آموزشی ایران برایم میگفت، چهار شاخه اصلی دبیرستان را برایم توضیح داد: علوم تجربی، ریاضی-فیزیک، انسانی و هنر.
یک جا حرفش بند آمد. گفت شهریه دانشگاهش گران است. هر ترم حدود ۳۰۰ یوآن (حدود یک و نیم میلیون تومان آن روزها) پول میدهد. وقتی گفتم ترم من در چین ۴۰۰۰ یوآن (حدود ۲۰ میلیون تومان) است، ماتش برد. برای فرار از سربازی، تصمیم داشت درس را ادامه دهد.
در جریان اعتراضات اخیر، نگاهش چند بار عوض شد. روزهای اول میگفت این چیزها در ایران عادی است. وقتی اینترنت را قطع کردند، مضطرب شد. از آن به بعد، اخبار را از «ایران اینترنشنال» میگرفت و دیگر نمیتوانست بفهمد دولت چرا این طور برخورد میکند.
M از سطح متوسط جامعه بالاتر بود، اما اضطراب آینده را میشد توی حرفهایش حس کرد. نه میتوانست نظام را کاملاً رد کند، نه میتوانست خودش را با آن راضی کند. جایی در میانه ایستاده بود، با هزاران اما و اگر.
کارشناس مخالف؛ کسی که از خشم میگفت و از بنبست
A را اوایل اقامتم در خیابان انقلاب دیدم. داشت با من به زبان چینی حرف میزد. خودش را معرفی کرد: قبلاً در مترو تهران کار میکرده، حالا رفته بود سراغ تکنولوژی. در همان شغل قبلی، سه بار برای مذاکره به چین آمده بود، پکن، شانگهای و جینان را دیده بود و میگفت متروی این شهرها اعجابانگیز است.
شناختش از چین، آمیزهای از کتاب و سفر بود. تاریخ چین را میشناخت و حسرت میخورد که ایران آن پیوستگی تاریخی را ندارد. مشغول خواندن کتاب «فن جنگ» بود، و طول کشید تا بفهمم منظورش «سان تزو» و «هنر جنگ» است. میگفت فقط معدود کشورهایی در دنیا مثل چین میتوانند در ۷۰ سال این طور پیشرفت کنند. اما نکته جالب این جا بود: به نظر او نقطه عطف این پیشرفت، «اصلاحات و بازار» بود. منطقش خطی بود: اگر مشکل اقتصادی حل شود، همه چیز درست میشود.
در مقابل تحسینش از چین، حرفهایی که درباره ایران میزد پر از خشم بود. «هرج و مرج»، «داخلیبازی» و «ناکارآمدی» واژههایی بود که برای توصیف دولت به کار میبرد. سیاستگذاری را در یک رابطه دوتایی «مشکل-راهحل» خلاصه میکرد و میگفت در واقعیت، سیاستمدارها آن قدر بر سر مشکلات دعوا میکنند که وقت و پول هدر میرود. وقتی از یارانهها گفتم، با تمسخر گفت که این یارانه نقدی ۲.۵ دلاری، هیچ دردی از کسی دوا نمیکند. آن قدر عصبانی بود که حتی به کسانی که طرح یارانه را اجرا کردند، توهین کرد.
روز مصاحبه، در میدان انقلاب تخمین زدم حدود ۳۰ درصد خانمها روسری نداشتند. A این را نشانه عقبنشینی دولت بعد از «جنگ دوازده روزه» میدانست، اما میگفت ممکن است هر لحظه دوباره سخت بگیرند. بعد پرید سراغ جنگ. حرف عجیبی زد: گفت برایش مهم نیست که اسرائیل «نقطهزنی» کند و فرماندهها را بزند، به شرطی که غیرنظامی کشته نشود. اما در همان حال گفت که اگر جنگی بشود و خارجیها حمله کنند، «برای وطن تا آخرین نفس میجنگم»، اما برای این دولت نه. این دوگانگی را در ایران کم نیستند آدمهایی که دارند.
اما بخشی از حرفهای A اغراقآمیز بود. به رهگذران خیابان انقلاب اشاره کرد و گفت مردم ایران دارند از گرسنگی میمیرند. میگفت درآمد یک ایرانی معمولی ۱۱۰ دلار در ماه است، در حالی که خرج زندگی ۲۰۰ دلار. بعد نتیجه گرفت: «به همین خاطر است که توی جامعه ما آدم چاق پیدا نمیشود، همه دارند گرسنگی میکشند. مردم مجبورند از بین لباسهای پارهشان یکی را انتخاب کنند که کهنهاش کمتر معلوم باشد.» اما من هر روز توی خیابان آدمهای چاق میدیدم. تئوری اقتصاد هم میگوید آدمهای فقیر بیشتر سراغ کالری ارزان میروند و چاقی در آنها شایعتر است. حرفهایش بیشتر شبیه خروجی ناامیدی بود تا تحلیل واقعیت.
آخرش گفت زودتر بروم ایران را، چون یک هفته دیگر، نهایتاً یک ماه دیگر، ایران و اسرائیل دوباره وارد جنگ میشوند. حرفهایش درباره ایران پر بود از احساسات منفیِ بیبازگشت. چیزی که در این میان غمانگیز بود، ناتوانی عمیقی بود که پشت این خشم پنهان بود.
حرف آخر
در مجموع، در این دو ماه با آدمهای زیادی حرف زدم. اغلبشان دوستانه برخورد میکردند و به ندرت کسی را با کینه علنی دیدم. هر کسی، فارغ از پول و مدرک و رابطهاش با حکومت، از مشکلاتش میگفت. این را میشود دید که ایران با همه دشواریهایش، هنوز هم یک همبستگی اجتماعی در آن هست. سطح سلامت و سواد مردم ایران در مقایسه با خیلی از کشورهای همسطح، بد نیست. شاید نارضایتی امروز، نه از ترس گرسنگی، که از فاصله عمیق میان آنچه میشود داشت و آنچه هست، ریشه میگیرد. آدمها آیندهای بهتر از امروز را میبینند، اما راه رسیدن به آن را بسته.

