حمید علوی برای مجله جنوب جهانی

در میان تمام رویدادهایی که در دهه‌های اخیر منطقه خاورمیانه را دستخوش تحول کرده، شاید هیچ رویدادی به اندازه تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، ابعاد پیچیده و چندلایه‌ای نداشته باشد که بتوان آن را از زوایای گوناگون سیاسی، فرهنگی، تاریخی و حقوقی مورد بررسی قرار داد. این تجاوز نه یک رویارویی نظامی ساده میان دو طرف متخاصم، بلکه نمایانگر عملکرد یک ساختار قدرت‌محور است که از مدت‌ها پیش در پشت پرده دیپلماسی و در زیر لعاب گفتمان‌های حقوق بشری خود را پنهان داشته بود. آنچه در این رویداد به وقوع پیوست، در واقع تجاوز آشکار به حاکمیت یک ملت بود؛ اقدامی که نه تنها با تمام موازین و هنجارهای پذیرفته‌شده در حقوق بین‌الملل در تضاد کامل قرار می‌گیرد، بلکه ماهیتی تروریستی دارد که از دل یک ساختار مافیایی حاکم بر این دو کشور برخاسته است. ساختاری که در آن منافع اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک چند گروه محدود، مسیر تصمیم‌گیری‌های کلان را تعیین می‌کند و ملت‌های درگیر نه به عنوان صاحبان اصلی قدرت، بلکه به مثابه ابزارهایی در دست این ماشین عریان قدرت به شمار می‌آیند.

پاسخ ایران به این تجاوز، نه آن‌گونه که محاسبه‌گران واشنگتن و تل‌آویو تصور می‌کردند، سست و نیمه‌کاره بود و نه آنقدر تشریفاتی که تنها پیامی نمادین باشد. پاسخ ایران سخت بود، واقعی بود و از عمق یک اراده ملی برخاست که سال‌ها در برابر فشارها آبدیده شده بود. ایران در پاسخ به این تجاوز، کشورهایی را که در حوزه خلیج فارس پایگاه‌های نظامی آمریکا را در خاک خود جای داده بودند مورد هدف قرار داد. این کشورها سال‌های سال بود که در ظاهر سیاست بی‌طرفی پیشه کرده بودند اما در باطن نه تنها اجازه استقرار نیروهای آمریکایی را داده بودند، بلکه فعالانه در مسیر فشار بر ایران گام برمی‌داشتند. تقریباً تمامی این کشورها، به استثنای عمان که همواره سیاست فاصله‌گذاری با بلوک‌بندی‌های منطقه‌ای را در پیش گرفته و تا اندازه‌ای قطر که سیاست دوگانه‌تری داشت، در کارزار فشار و لابیگری علیه ایران شریک بودند و هستند. این واقعیت تلخ نشان می‌دهد که ایران در همسایگی خود با چه طیفی از دولت‌ها مواجه است؛ دولت‌هایی که در پشت ظاهر اسلامی و برادرانه، منافع خود را در همراستایی با قدرت‌های بیگانه جستجو می‌کنند.
اما در میان تمام ابعاد این رویداد، آنچه از همه بیشتر نیاز به تأمل دارد، ترور آیت‌الله خامنه‌ای است. این اقدام را باید از چند منظر جداگانه اما به‌هم‌پیوسته بررسی کرد. نخست از منظر ذهنیتی که پشت این تصمیم قرار داشت. ذهنیتی که گمان می‌کرد با حذف یک رهبر، یک نظام سیاسی فرو می‌پاشد. این نگاه، نه تنها ساده‌انگارانه است بلکه نشانه‌ای آشکار از جهل عمیق درباره ماهیت تمدنی ایران و فرهنگ شیعی است. مغزهایی که در مراکز تصمیم‌گیری واشنگتن و تل‌آویو این طرح را پختند، به گونه‌ای به ایران نگاه می‌کردند که انگار با یک رژیم مصنوعی سروکار دارند که تنها به یک شخص وابسته است. اما ایران این‌گونه نیست. ایران کشوری است با تمدنی چندهزارساله که در درون خود لایه‌های انباشته‌ای از هویت، باور و حافظه تاریخی دارد.

هویت سیاسی-اجتماعی ایران امروز، ریشه در لایه‌های عمیق تاریخی دارد که از دل دو دوران متفاوت عبور کرده است. نخست، تمدن کهن پیش از اسلام با مفاهیمی همچون «شاهنشاهی» و «ایران‌شهر» که مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را ترسیم کرد و سپس، دوره اسلامی که این هویت را نه نابود، بلکه بازتعریف نمود. به عبارت دقیق‌تر، فرهنگ ایرانی پس از حمله اعراب در قرن هفتم، درون قالبی جدید بازآفریده شد؛ عناصر زبانی و آیینی آن با ارزش‌های اسلامی ترکیب شد تا تمدنی نوپا شکل گیرد. این تداوم «ایران‌شهری» نشان می‌دهد که ایران هرگز در تاریخ خود دچار گسست کامل هویتی نشده است.

نقطه عطف این تحول، تغییر مذهب ایرانیان به تشیع در دوره صفوی بود. اما این گذار صرفاً یک انتخاب کلامی نبود، بلکه پاسخی ژئوپلیتیک به تهدیدات عثمانی و عاملی برای بازتعریف مرزهای هویتی ایران در برابر «دیگری» محسوب می‌شد. با این حال، دلیل نفوذ عمیق تشیع در میان مردم، تطابق آن با روایت‌های عدالت‌خواهانه‌ای بود که ریشه در تاریخ این سرزمین داشت. روایت واقعه کربلا و قیام امام حسین (ع) به عنوان الگویی جاودان از مبارزه با ظلم و استبداد، به سرعت با کهن‌الگوهای ایرانی از مقاومت در برابر بیگانگان ترکیب شد و «فرهنگ شهادت» را به یک منطق فرهنگی قدرتمند تبدیل کرد.

در دوران معاصر، این منطق فرهنگی به شکلی پویا بازتولید شده است. هنگامی که بازیگران خارجی، مانند آمریکا یا اسرائیل، با محاسبات صرفاً ژئوپلیتیک و با هدف تضعیف نظام جمهوری اسلامی، دست به ترور شخصیت‌های بلندپایه می‌زنند، در واقع ناخواسته این کهن‌الگوها را فعال می‌کنند. در حافظه تاریخی ایرانی، این اقدام نه به عنوان یک «پیروزی» تاکتیکی، بلکه به مثابه تکرار ظلمِ تاریخیِ کربلا تفسیر می‌شود. بنابراین، به جای ایجاد رعب و فروپاشی، چنین رویدادهایی با بازنمایی نمادین واقعه عاشورا، انسجام اجتماعی را افزایش داده، بی‌اعتمادی ساختاری به غرب را ژرف‌تر کرده و یک «امام حسین» یا «شهید» تازه به کاروان نمادهای مقاومت می‌افزایند.

جمهوری اسلامی ایران هرچه باشد و هر انتقادی که بر آن وارد باشد، یک ساختار تک‌محوری نیست که با حذف یک نفر از پا درآید. و مهم‌تر از آن، فرهنگ شیعی که در بطن جامعه ایرانی ریشه دوانده، فرهنگی است که مفهوم شهادت را نه به عنوان شکست، بلکه به عنوان اوج فداکاری و پیروزی معنوی می‌شناسد. این مفهوم از کربلا می‌آید، از واقعه‌ای که قرن‌هاست در روح ایرانی زندگی می‌کند. هر ایرانی، حتی اگر چندان مذهبی نباشد، با داستان کربلا بزرگ شده است. امام حسین، شهادت، ایستادگی در برابر ظلم حتی با هزینه جان، اینها مفاهیمی نیستند که با یک موشک از حافظه جمعی یک ملت پاک شوند.

شیعه در ایران تنها یک مذهب وارداتی نیست؛ شیعه در طول قرن‌ها با روح ایرانی درآمیخته و شکل ایرانی به خود گرفته است شیعه  خود را مدافع حرم خود را مدافع امام حسین و ایران را مکان و سرزمین امام حسین می‌داند برای شیعه دفاع از ایران دفاع از مذهبش است و دفاع از مذهبش دفاع از ایران است. در این آمیختگی، آداب و سنن کهن ایرانی که ریشه در دوران پیش از اسلام دارند نیز حضور دارند. عزاداری‌ها، آیین‌ها، روایت‌ها، همه و همه نشان‌دهنده این ترکیب پیچیده‌اند. وقتی کسی در این فضا شهید می‌شود، نه تنها یک ضربه سیاسی وارد نشده، بلکه یک عنصر محرک عاطفی و ایدئولوژیک عمیق فعال شده است.

آیت‌الله خامنه‌ای را در محل کارش کشتند. بدون آنکه خود را پنهان کرده باشد، بدون آنکه مانند رضا شاه پهلوی و محمدرضا شاه پهلوی از کشور فرار کرده باشد، بدون آنکه مانند شاهزاده اسرائیلی رضا پهلوی در پناه بیگانه رفته باشد. این تصویر را باید با تصاویر دیگری که از تاریخ معاصر ایران در ذهن مردم ثبت شده مقایسه کرد. رضاشاه که کشور را رها کرد و رفت. محمدرضا شاه که در آخرین لحظات حکومتش، سرگردان و وابسته به بیگانگان بود. و در روزگار ما، کسانی که خود را صدای مردم ایران می‌دانند اما از دور دست درازی می‌کنند و با همان بیگانگانی که به ایران حمله کردند همنشین می‌شوند. در برابر این تصاویر، خامنه‌ای در پست خود ماند. این انتخاب، هرچه درباره سیاست‌هایش فکر کنیم، نشان از باوری داشت که تا آخرین لحظه پشت آن ایستاد. این مقایسه را نه برای ستایش بی‌چون‌وچرا، بلکه برای فهمیدن تأثیری که این نوع حضور در فرهنگ شیعی و ایرانی برجای می‌گذارد باید کرد.

ترور آیت‌الله خامنه‌ای از یک سو یک ترور رسمی دولتی است که آمریکا و اسرائیل را یک بار دیگر در صدر فهرست دولت‌هایی که به ترور سیاسی دست می‌زنند قرار می‌دهد. این دو کشور که خود را مدافع دمکراسی و حقوق بشر می‌نامند، در عمل ثابت کرده‌اند که هر زمان منافعشان اقتضا کند، به هیچ خط قرمز حقوقی و اخلاقی پایبند نیستند. از سوی دیگر، این اقدام نشان داد که آمریکا و اسرائیل نقشه روشن و منسجمی برای فردای ایران ندارند. آنها گمان می‌کردند با یک ضربه کوتاه، ایران یا تسلیم می‌شود یا در آشوب فرو می‌رود. اما ایران نه تسلیم شد و نه گیج. ایران با صراحت و قاطعیت پاسخ داد و نشان داد که مقاومت در برابر این نوع فشار ریشه‌های محکم‌تری از آن دارد که با یک ضربه سرنگون شود.

همین واقعیت بود که ترامپ را مجبور کرد سخنرانی از پیش آماده‌شده‌اش را به تعویق بیندازد. او قرار بود اعلام کند که رهبر ایران کشته شد، کار تمام شد و ایران تسلیم شد. اما ایران این سناریو را بر هم زد. این تعویق کوچک، در واقع نشانه‌ای از شکست یک محاسبه سیاسی بزرگ بود. طراحان این عملیات چنان در پوشش رسانه‌ای و پیروزی نمادین غرق بودند که حتی برای احتمال مقاومت واقعی برنامه‌ای نداشتند.

پاسخ نظامی ایران به کشورهای منطقه یک پیام روشن فرستاد که پنهان کردنش ممکن نیست. میلیاردها دلاری که این کشورها سالانه به آمریکا پرداخته بودند تا در ازای آن حمایت و امنیت بگیرند، در برابر چشمانشان به دود تبدیل شد. این معامله که بر پایه وعده‌های آمریکا بنا شده بود، در لحظه آزمون واقعی کارایی خود را از دست داد. دفاع آمریکا از متحدانش ناقص بود، ناکافی بود و این نه تنها اعتبار نظامی بلکه اعتبار سیاسی واشنگتن را در منطقه به شدت آسیب زد. این کشورها اکنون می‌دانند که تضمین‌های آمریکا تا چه اندازه توخالی است.

انتشار اسناد مربوط به لابیگری عربستان سعودی برای حمله به ایران، لایه دیگری از این تصویر پیچیده را آشکار کرد. عربستان سعودی که خود را رهبر جهان عرب و مدافع اسلام می‌نامد، در پشت پرده مشغول هموار کردن مسیر حمله به یک کشور مسلمان همسایه بود. این همان عربستانی است که دستانش به خون چهارصد هزار یمنی آغشته است، که در یمن جنگی وحشیانه را به راه انداخته که جهان آن را می‌بیند و اغلب سکوت می‌کند. این رسوایی نه تنها اعتبار عربستان را در نزد ملت‌های منطقه، بلکه پروژه میانجیگری چین میان ایران و عربستان را نیز با علامت سؤال جدی مواجه کرد. چین تصور می‌کرد توافق ریاض و تهران می‌تواند ثبات منطقه‌ای ایجاد کند اما رهبری فاسد و جنایتکار ریاض که در پنهان دشمنی با ایران را دنبال می‌کند، این چشم‌انداز را به سراب تبدیل کرد.

اما انتقاد از آمریکا و اسرائیل نباید این واقعیت را پنهان کند که ایران نیز در طول این سال‌ها اشتباهاتی مرتکب شده که ریشه‌ای و تاریخی‌اند. ضعف امنیتی که در جریان این رویداد نمایان شد، نه یک حادثه تصادفی، بلکه نشانه‌ای از یک آسیب‌پذیری ساختاری است. اینکه رهبران نظامی ایران در یک روز و در یک مکان می‌توانند از پای درآیند، نشان از نفوذی عمیق در درون سیستم دارد. این نفوذ در جنگ دوازده روزه هم خود را نشان داد و اکنون بار دیگر تکرار شد. گویی هیچ درسی از گذشته گرفته نشده است. این خود نوعی ضعف مغزی در مدیریت امنیتی است که در کنار ضعف امنیتی میدانی، تصویری نگران‌کننده از ناکارآمدی به دست می‌دهد.

شاید بتوان گفت که شدت پاسخ نظامی ایران تا حدی نیز ریشه در خشم ناشی از ترور رهبر داشت. رهبران باقی‌مانده، در حالتی از ترکیب سوگ و عصبانیت، به شدیدترین پاسخ ممکن دست زدند. در شرایط عادی، اگر خامنه‌ای ترور نشده بود، شاید پاسخ ایران سنجیده‌تر و محدودتر می‌بود. اما کشتن رهبر یک نظام، احساساتی را در میان مدیران ارشد آن نظام برانگیخت که در تصمیم‌گیری‌ها اثر گذاشت. این البته تنها تحلیلی است که در کنار دیگر عوامل باید سنجیده شود.

وضعیت اقتصادی ایران در این بستر نمی‌تواند نادیده گرفته شود. تحریم‌های سال‌های طولانی، فشار اقتصادی سنگینی بر زندگی مردم ایران وارد کرده است. مردمی که نه خواهان جنگ بوده‌اند و نه مسئول سیاست‌های خارجی، اما تبعات آن را هر روز در معیشت خود لمس می‌کنند. هزینه بالای دفاع نظامی در کنار فشارهای تحریم، بودجه‌ای را که می‌توانست صرف آموزش، بهداشت، رفاه و توسعه شود به کانال‌های دیگر هدایت کرده است. این واقعیت را نمی‌توان با هیچ توجیهی پنهان کرد.

و در این میان باید صادقانه گفت که آیت‌الله خامنه‌ای در دوران رهبری خود سهم قابل توجهی در تداوم ناعدالتی اجتماعی در ایران داشت. فاصله طبقاتی، فقر گسترده، سرکوب مخالفان، محدودیت آزادی‌های مدنی، اینها بخشی از واقعیت ایران در دوران رهبری او بود که نمی‌توان از آن چشم پوشید. ارزیابی صادقانه یک شخصیت تاریخی به این معناست که نه او را دیو مجسم بدانیم و نه فرشته‌ای بی‌عیب. اما بزرگ‌ترین دستاوردی که حتی منتقدان جدی او نمی‌توانند انکار کنند، حمایت پایدار، بی‌وقفه و خالصانه از مقاومت فلسطین بود. در دورانی که اغلب دولت‌های منطقه آرام‌آرام به سمت آشتی با اسرائیل کشیده می‌شدند، او این خط را حفظ کرد. حمایت از یمن و دیگر جنبش‌های رهایی‌بخش منطقه نیز بخشی از این کارنامه است که نام او را در میان مبارزان ضد استعماری این عصر ثبت می‌کند.

و اما نکته‌ای که شاید تلخ‌ترین بخش این تصویر باشد؛ در تمام این حملات، در تمام این ضربه‌هایی که به نظام وارد شد، حتی یک نفر از جریان اصلاح‌طلب یا از میان کسانی که خود را نزدیک به غرب می‌دانند کشته نشد. این الگوی تکرارشونده را نمی‌توان به تصادف نسبت داد. در کنار این واقعیت، عمق نفوذ اطلاعاتی که در جریان این رویداد آشکار شد، سؤال جدی‌ای را مطرح می‌کند که عقل سلیم نمی‌تواند از پاسخ دادن به آن شانه خالی کند. چگونه است که اطلاعات حساس به این دقت و این سرعت به دشمن می‌رسد؟ چه کسانی این اطلاعات را منتقل می‌کنند؟ پاسخ این پرسش‌ها در دل همان ساختارهایی است که خود را منتقد نظام می‌نامند اما در عمل در کنار همان نیروهایی ایستاده‌اند که بمب می‌ریزند.

اما در این میان باید تأکید کرد که عقل سلیم نه در ایران کار می‌کند، نه در آمریکا و نه در اسرائیل. نه طراحان این حمله عقل سلیم به خرج دادند که تصور کردند با کشتن یک رهبر، یک ملت تسلیم می‌شود. نه برخی مدیران ایرانی که درس‌های گذشته را به فراموشی سپردند و بارها در همان تله افتادند. و نه آنهایی که از درون، به بیرون سیگنال می‌فرستند و گمان می‌کنند در بازی بزرگ‌تری نقش خواهند داشت. در این فضا، قربانی اصلی همیشه مردمی هستند که نه خواستار جنگ‌اند و نه خواستار بمب؛ مردمی که می‌خواهند نفس بکشند، زندگی کنند و آینده‌ای داشته باشند. و متأسفانه، هیچ‌یک از بازیگران این صحنه، نه آنها که از بیرون حمله می‌کنند و نه آنها که از درون به آشوب دامن می‌زنند، آن مردم را در محاسبات خود جایی نداده‌اند.