
بررسی تحلیلی: معمای ایران در کابینه بحران؛ از «سر بریدن» تا «در باتلاق ماندن»
نویسنده: دکتر سید جواد صادقی، استاد تمام روابط بینالملل دانشگاه تهران
گوانچا چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
خدمت شما همراهان همیشگی، با دیگر قسمتی از سلسله تحلیلهای «رهیافت» در خدمتیم. پس از تعطیلات نوروزی و با بازگشایی دفتر کار، تحولات منطقه آنچنان شتابان و پرالتهاب پیش میرود که نفس هر ناظری را بند میآورد. حملات نظامی گسترده آمریکا و رژیم صهیونیستی به خاک ایران، آنچنان که وزارت امور خارجه کشورمان بهدرستی تأکید کرد، نه تنها بدون مجوز سازمان ملل، که با نقض آشکار تمامی اصول مسلم حقوق بینالملل و با هدف ترور سردمداران یک کشور مستقل صورت گرفته است. اما پرسش اصلی اینجاست: در درون ایالات متحده، به ویژه در محافل آکادمیک و پژوهشی، این ماجرا چگونه ارزیابی میشود؟ با وجود تمام پیچیدگیها و لحظات پرالتهاب میدانی، چارچوبهای تحلیلی روشنی برای درک این رویداد شکل گرفته است.
برای پاسخ، بهتر است به سراغ دو گزارش تازه از شورای روابط خارجی آمریکا (CFR) برویم. این اندیشکده که به مواضع بهظاهر غیرحزبی و میانهروانه مشهور است، در تازهترین تحلیلهای خود، تصویری روشن از اجماع نخبگان آمریکایی درباره ابعاد این بحران ترسیم کرده است.
تغییر چهره عملیات: از «محدود و هدفمند» تا «تمامعیار و سرنگونیساز»
آنچه به عنوان یک «عملیات محدود» با اهداف مشخص و کارکردی، نظیر ضربه زدن به تأسیسات هستهای ایران (مشابه عملیات «پتک نیمهشب») کلید خورد، اکنون ماهیتی دیگر یافته است. شواهد میدانی و اظهارات مقامات واشنگتن نشان میدهد این عملیات آرامآرام به سمت «تخریب سیستماتیک توانمندیهای نظامی ایران» و حتی تحقق رؤیای دیرینه «تغییر رژیم» (Regime Change) از مجرای فشار نظامی، میل کرده است.
یادآوری مفهوم «تغییر رژیم» ناخودآگاه ما را به سال ۲۰۰۳ و ماجرای عراق به رهبری جرج دبلیو بوش میاندازد. جالب آنکه رژیم صهیونیستی نیز این بار از همان اصطلاحات استفاده میکند: «حمله پیشدستانه». اصطلاحی که ریشه در تاکتیکهای نظامی دارد و به معنای زدن پیش از آنکه دشمن فرصت اقدام یابد، است. نمونه کلاسیک آن در جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل رخ داد؛ جایی که اسرائیل با استناد به تحرکات مصریها، ضربه اول را وارد کرد.
اما تجربه عراق نشان داد که تغییر رژیم صرفاً با بمباران هوایی و حتی با حضور نیروی زمینی و سرنگونی حکومت، نه تنها به ثبات نمیانجامد، که باتلاقی تازه میآفریند. خروج شرمآور آمریکا از عراق، گواهی بر این مدعاست.
نکته طنزآمیز ماجرا به نظریهای بازمیگردد که این ماجراجوییها را توجیه میکرد: «صلح دموکراتیک». بر اساس این نظریه، کشورهای دموکراتیک با یکدیگر وارد جنگ نمیشوند. الگوی نخست این نظریه، مرز طولانی و صلحآمیز آمریکا و کانادا بود. امروز اما، همان آمریکا به فکر ضمیمه کردن کانادا به عنوان پنجاه و یکمین ایالت خود است! گویی این «بومرنگ» نظری، به صورت خودشان بازگشته است.
سه موج ماجراجویی آمریکا در خاورمیانه
طرح دموکراتیزاسیون خاورمیانه توسط آمریکا سه موج متفاوت را تجربه کرد:
موج نخست (بوش پسر): مبتنی بر نومحافظهکاری و الگوبرداری از بازسازی آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم. نتیجه آن فرو رفتن در باتلاق عراق و افغانستان بود.
موج دوم (اوباما و کلینتون): با بهرهگیری از «بهار عربی» و ابزار جنگ نرم و شبکههای اجتماعی، به دنبال تغییرات سریع و کمهزینه بود. اما دستاورد آن در تونس به بازگشت حجاب انجامید، در مصر به قدرت رسیدن اخوانالمسلمین را رقم زد و در لیبی، سوریه و بحرین جز هرجومرج و ویرانی حاصلی نداشت. انگیزه اصلی این موج، نه دموکراسی، که «آزادسازی منابع برای چرخش به آسیا» و مهار رقیب جدید بود.
امروز، دونالد ترامپ در سومین موج، با اقناع شدن توسط بنیامین نتانیاهو، به سراغ گونهای دیگر رفته است: استفاده از ضربات کوتاه و متمرکز نظامی، بدون اتکا به اینترنت و شبکههای اجتماعی، برای «زدودن سر» نظام. الهامبخش این استراتژی، تجربه عملیات پیجرها علیه حزبالله بود؛ انفجار همزمان هزاران دستگاه ارتباطی برای فلج کردن فرماندهی. فرضیه آنان این است که با سر بریدن، بقیه پیکر از حرکت بازایستد و شاهد قیامهای مردمی علیه نظام باشیم.
در این سناریو، دو حالت متصورند:
· پیروزی بزرگ: ظهور یک ایران کاملاً هوادار آمریکا و با ثبات که با همسایگان عرب خود صلح کند.
· پیروزی کوچک: تکهتکه شدن ایران و ایجاد هرجومرجی که منجر به ظهور تهدیدی تازه (مثل القاعده) نشود.
این تفکر، ریشه در «پیروزیشناسی» ترامپ دارد. تحلیلها حاکی از آن است که وی به اطلاعات طبقهبندی شدهای دست یافته که شباهت زیادی به «داستان لولههای آزمایش حاوی پودر لباسشویی» در دوران بوش دارد و منابع آن عمدتاً به نتانیاهو بازمیگردد.
جزئیات مهم: ابتکار عمل با کیست؟
نکته حائز اهمیت آنکه آغاز رسمی این جنگ را وزیر جنگ رژیم صهیونیستی اعلام کرد. آن هم ۲۴ تا ۴۸ ساعت پیش از آنکه آمریکا بتواند سوخترسانهای دوربرد خود را به منطقه منتقل کند. این فاصله زمانی، نشان از آماده نبودن کامل ماشین جنگی آمریکا و جهش اسرائیل به میدان دارد. آنان از «پنجره فرصت» اطلاعاتی به دست آمده (محل اجتماع رهبران ارشد ایران) نهایت بهره را بردند و برای تکرار الگوی ترور سیدحسن نصرالله، دست به حملهای تمامعیار زدند.
اما نشانههای مورد انتظار آنان، یعنی بروز ناامنی داخلی یا روی کار آمدن یک جریان هوادار غرب، تاکنون ظاهر نشده است. چرا؟
گزارش شورای روابط خارجی به چند علت اشاره میکند:
بیصبری واشنگتن: ترامپ از بنبست مذاکرات هستهای خسته و ناامید شده است.
اقناعسازی اسرائیل: باور به اینکه ایران یک تهدید امنیتی منطقهای است، ریشهای عمیق دارد، اما روش اجرا کاملاً اسرائیلی است: تکیه صرف بر قدرت نظامی برای تغییر رژیم.
خطای محاسباتی: کارشناسان CFR با احتیاط اما بهصراحت میگویند که بمباران، بیش از آنکه موجب فروپاشی شود، باعث «همبستگی ملی» میگردد. تنها گروهی که در آمریکا از این حملات خوشحالند، معدودی از ایرانیان مقیم خارج هستند که از فاصله دور و با قلمهای مسموم خود، برای نظام خودی آرزوی شکست میکنند.
پارادوکس مذاکره و جنگ؛ اعتبار از دست رفته آمریکا
نکته قابل تأمل دیگر، زمانبندی این حملات است. وزیر امور خارجه ایران بهدرستی اشاره کرد که طی یک سال گذشته دو بار با آمریکاییها پای میز مذاکره نشسته بودیم، و هر بار در میانه راه، با یک حمله روبرو شدیم. این رویکرد دوگانه، این پیام را به نخبگان و مردم ایران مخابره میکند که «مذاکره تنها ریتمی برای جنگ است» و طرف آمریکایی کاملاً غیرقابل اعتماد است. آینده هرگونه راهحل مسالمتآمیز را با تردید جدی روبرو کرده است.
اینجاست که معمای قدرت خود را نمایان میسازد: آیا آمریکا منابع کافی برای درگیری بیپایان در ایران را دارد؟ آیا تواناییاش در جنگ همزمان در چند جبهه (مثل شرق آسیا) اجازه چنین ماجراجویی بلندمدتی را میدهد؟ قدرت امروز آمریکا، قدرتی محدود و زماندار است. «هیجان» آنان برای جنگ، ضربالاجل دارد.
تابآوری نظام در برابر طوفان
تحلیلگران آمریکایی بر این باورند که نظام جمهوری اسلامی ایران، بر خلاف تصور رهبران کاخ سفید، صرفاً به یک فرد وابسته نیست. این نظام از لایههای متعدد مذهبی، نظامی، اجتماعی و نهادی برخوردار است که تاریخ مصرف آنان در برابر بحرانها به اثبات رسیده است. نتیجه این خواهد بود که ایران نه تنها فرو نمیپاشد، که با صلابت و انسجامی بیشتر از این آزمون سربلند بیرون خواهد آمد. روایت رسمی ایران از این رویداد به عنوان «تهاجم» و «تجاوز»، باعث ایجاد یک «اتحاد ملی» حول محور رهبری و نظام خواهد شد.
این خطا، مشابه خطای ترامپ در سیاست تعرفههاست: او میخواست با تعرفه، کارخانهها را به آمریکا بازگرداند، اما در نهایت، این مردم آمریکا بودند که هزینه تعرفهها را پرداختند و خبری از بازگشت کارخانهها نشد.
مسئلهای به نام «فرماندهی»: چه کسی هدایت میکند؟
از منظری دیگر، هماهنگی نظامی بیسابقه آمریکا و اسرائیل و یکپارچگی اهداف راهبردی آنان پرسشهای جدی ایجاد میکند. آنچنان که ریچارد نیکسون میگفت، رئیسجمهور آمریکا باید نخست به منافع کشور خود خدمت کند. اما در این بحران، بهنظر میرسد فرماندهی میدان نه در پنتاگون (وزارت جنگ آمریکا) و در دست پیت هگست، که در جای دیگری رقم میخورد. طرح از کجا آمد؟ اطلاعات از کجا جمعآوری شد؟ دستور از کجا صادر گشت؟ این صحنه، تداعیگر وارونه جنگ یوم کیپور است؛ این بار این اسرائیل است که طرح و اطلاعات را در اختیار آمریکا قرار داده و عملاً دارد از نیروهای آمریکایی برای نیل به اهداف خود بهره میگیرد.
اینجاست که تفاوت منافع نتانیاهو و ترامپ هویدا میشود. نتانیاهو با طرح «سرمایهگذاری برای سرنگونی ایران»، ترامپ را به باتلاق کشانده، تا از این طریق «اسرائیل بزرگ» را محقق سازد. پروژهای که در آن، غزه به منطقهای لوکس تبدیل میشود، کرانه باختری و جولان ضمیمه میگردد، و ایران به سوریهای بزرگ بدل خواهد شد. در این سناریو، آمریکا نه تنها نمیتواند از منطقه خارج شود، که باید تمام منابع خود را در اختیار این پروژه قرار دهد.
جمعبندی و سناریوهای پیش رو
تحلیل جامع اندیشمندان آمریکایی به چند نکته کلیدی اشاره دارد:
خشونت، زاینده خشونت است: این دور از حملات، به احتمال زیاد به چرخهای از «ضربه و ضدضربه» دامن زده و منطقه را وارد مرحلهای تازه از بیثباتی خواهد کرد.
خطر گسترش منطقهای: احتمال مسدود شدن تنگه هرمز، حملات به تأسیسات نفتی و اهداف نظامی حیاتی، بازار انرژی جهان را با شوکی عظیم روبرو و امنیت بینالمللی را به مخاطره میاندازد. این بحران، پیامدهایی چون نوسان شدید قیمت نفت، تشدید بحران انسانی و آغاز دور تازهای از مسابقه تسلیحاتی را به دنبال خواهد داشت.
نیاز به راهبرد خروج: بدون یک دیپلماسی شفاف و هدفمند برای کاهش تنش، هر دو طرف در باتلاقی فرورفتهاند که نه پیروزی نظامی قطعی در آن ممکن است و نه راه صلحآمیز آشکاری برای خروج از آن وجود دارد. در این میان، قدرتهای بزرگ باید درک کنند که هزینه جنگ بسیار فراتر از منافع زودگذر آن است.
نتیجهگیری ناظر:
· عملیات نظامی، تضمینکننده تغییر رژیم نیست؛ بلکه میتواند انسجام داخلی هدف حمله را افزایش دهد.
· کنار گذاشتن دیپلماسی، مسیر صلح را برای همیشه مسدود خواهد کرد.
· ائتلاف شکننده آمریکا و اسرائیل با کشورهای عرب منطقه، پایدار نیست و هر یک بر اساس منافع ملی خود، در برابر توانمندی موشکی ایران، موضع خود را تنظیم خواهند کرد. نکته جالب آنکه ایران با استناد به حقوق بینالملل، به پایگاههای آمریکا در کشورهای همسایه که محل تجاوز هستند، پاسخ میدهد؛ اقدامی که از منظر حقوقی قابل دفاع است.
این مناقشه به وضوح نشان میدهد که آمریکا امروز توانایی مدیریت همزمان چند جنگ را ندارد. آنچه در منطقه میبینیم، شبیه جنگهای نیابتی و محدودی است که در دوران اوج قدرت آمریکا طراحی میشد. پرسش اصلی این است: آیا صنایع دفاعی آمریکا توانایی تأمین مهمات برای جنگی فرسایشی را دارد؟
خوشبینی بسیاری از استراتژیستهای کاخ سفید به جدولها و آمار انبارهای مهمات محدود میشود. چالش اصلی آنجاست که اگر تا پایان این ذخایر، مسئله حل نشود، چه باید کرد؟ تاریخ پر است از نمونههایی که چنین خوشبینیهایی به فاجعه انجامیده است.
ما در جهانی پرآشوب و در حال تحول زندگی میکنیم. آمریکا و رژیم صهیونیستی بار دیگر نه تنها قوانین بینالمللی، بلکه ابتداییترین اصول اخلاقی و انسانی را زیر پا گذاشتند. در این میان، نقش آفرینی سازنده جمهوری اسلامی ایران و تأکید بر حقوق بینالملل و لزوم پایان تجاوز، نقطهای روشن در این فضای تیره است.
آیا ترامپ میتواند با اتکا به روحیه قماربازانه خود، یک «ونزوئلا»ی دیگر در ایران خلق کند و آن را به عنوان دستاوردی برای انتخابات میاندورهای جمهوریخواهان به فروش برساند؟ برای دریافت پاسخ، نیازی به صبری طولانی نیست.
پایان بخش نخست.

