ترجمه مجله جنوب جهانی

برنامه تلویزیونی «زندگی آمریکای لاتین»، جایی که گفتگوی روزنامه‌نگار الیسر خیمنز از شبکه تلویزیونی امیگرادوس با کارلوس آزنار، را به اشتراک می‌گذارد

ایران و پاسخ آن به حمله امپریالیستی ایالات متحده، اسرائیل و همدستانشان، موضوع بحث در این برنامه خواهد بود.

جنگ‌ها از دل آرامش‌های دروغین بیرون می‌آیند. این را تاریخ بارها ثابت کرده است، و آنچه در سپیده‌دم یکی از روزهای بهار سال جاری در آسمان خلیج فارس و بر فراز خاک ایران رخ داد، نه یک رویداد ناگهانی بود و نه چیزی که هیچ‌کس آن را پیش‌بینی نمی‌کرد. آنچه اتفاق افتاد، نتیجه‌ی سال‌ها فشار، تهدید، دیپلماسی دوگانه و بازی‌هایی بود که پشت درهای بسته انجام می‌شد، اما حالا در خیابان‌های تهران، در تنگه‌ی هرمز، در بنادر اردن، در پایگاه‌های نظامی بحرین، و در اعماق اقیانوس هند، نتایجشان آشکار شده است.
ایالات متحده‌ی آمریکا و رژیم صهیونیستی در بامداد روز شنبه، در دل مذاکراتی که همه می‌دانستند جریان دارد، حمله‌ای هماهنگ و مشترک را علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز کردند. این حمله نه با اعلام قبلی آمد، نه با هشدار دیپلماتیک، بلکه در لحظه‌ای فرود آمد که طرف ایرانی خود را درگیر گفتگوهایی می‌دانست که شاید راهی برای برون‌رفت از بحران باشند. وزیر خارجه‌ی ایران به صراحت گفته بود که امکان دستیابی به نوعی آرامش، حتی آرامشی مشروط، وجود داشت. اما آمریکا دوباره همان کاری را کرد که در اوکراین کرد، همان کاری که در عراق کرد، همان کاری که در افغانستان کرد: در دل مذاکره، جنگ را انتخاب کرد.
در این حمله، رهبر عالی ایران، آیت‌الله علی خامنه‌ای، به همراه دست‌کم چهار تن از فرماندهان ارشد نظامی کشته شدند. آمارها از کشته شدن حدود پانصد و پنجاه شهروند ایرانی سخن می‌گویند. اما در این میان، آنچه وجدان هر انسانی را به درد می‌آورد، مرگ صد و شصت و پنج دانش‌آموز نوجوان در یک مدرسه است. دختران نوجوانی که در یک بامداد مرگبار زیر موشک‌های آمریکایی و اسرائیلی به خاک افتادند. نود و شش تن دیگر زخمی شدند. بیمارستان‌ها هم از این آتش در امان نماندند. این ارقام، این اعداد خشک و سرد، پشت هر یکشان یک خانواده ایستاده است، یک مادر، یک پدر، یک خواهر، یک برادر که دیگر کسی را ندارد که برایش نان ببرد.
اما جمهوری اسلامی ایران آماده بود. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می‌دانست که این روز می‌آید. و واکنش فوری بود؛ نه آشفته، نه عجولانه، بلکه سنجیده و هدفمند. موشک‌های بالستیک به سمت فرودگاه بن‌گوریون در تل‌آویو شلیک شدند. پایگاه‌های نظامی آمریکا در کشورهای منطقه زیر آتش ایران رفتند. ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن، که نماد قدرت نظامی ایالات متحده در اقیانوس‌های جهان بود، مورد اصابت چهار موشک ایرانی قرار گرفت و ناگزیر به عقب‌نشینی به سمت جنوب‌شرقی اقیانوس هند شد. این خبری نیست که رسانه‌های بزرگ غربی آن را با صدای بلند اعلام کنند، اما واقعیت است. یک ناو هواپیمابر، نماد برتری نظامی آمریکا، در حال فرار از آتش ایران بود.
دفتر نتانیاهو هم از این آتش در امان نماند. نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی که در آن لحظه نه در اسرائیل، بلکه پنهان در آلمان به سر می‌برد، مورد حمله قرار گرفت. این خودش داستانی است که باید درباره‌اش اندیشید: رهبری که مردم خود را به جنگ می‌فرستد، اما خودش را در سایه‌ی کشور دیگری پنهان می‌کند. در مقابل، آیت‌الله خامنه‌ای در لحظه‌ی حمله در کنار مردمش بود. گفته بود که فرار نخواهد کرد، که در کنار خانواده و مردمش خواهد ماند. و ماند. و شهید شد.
پالایشگاه‌های عربستان سعودی به آتش کشیده شدند. پایگاه نظامی آمریکا در بحرین زیر موشک رفت. پایگاه نظامی فرانسه در کویت مورد حمله قرار گرفت. هواپیماهای آمریکایی در کویت ساقط شدند. سفارت آمریکا در کویت مورد حمله قرار گرفت و تعطیل شد. در قبرس، انفجارهایی در پایگاه نظامی بریتانیا گزارش شد. در بغداد، محوطه‌ای که به منطقه‌ی سبز معروف است، جایی که سفارت آمریکا در آن قرار دارد، توسط معترضان مورد هجوم قرار گرفت. در پاکستان مردم خیابان‌ها را پر کردند و به سفارتخانه‌های آمریکا و اسرائیل حمله کردند. از هند خبر می‌رسد که مردم خواستار انتقام هستند.
و همه‌ی این‌ها را رسانه‌های بزرگ غربی پوشش نمی‌دهند. چون قرار است مردم فقط یک روایت را بشنوند: روایتی که آمریکا و اسرائیل برنده‌اند، روایتی که ایران در حال سقوط است، روایتی که این جنگ، جنگ برای دموکراسی و آزادی است. اما حقیقت دیگری هم وجود دارد: اجساد سربازان آمریکایی، پوشیده در پرچم، در سکوت و بی‌سر‌وصدا به خاک آمریکا بازمی‌گردند. سخن از پانصد کشته از نیروهای آمریکایی در پایگاه‌های نظامی خاورمیانه است. این رقم را هیچ رسانه‌ی جریان اصلی غربی بازگو نمی‌کند، چون نمی‌توان هم جنگ را فروخت و هم کفن‌پوشان را نشان داد.
تنگه‌ی هرمز عملاً بسته است. کشتی‌های آمریکایی و بریتانیایی در خلیج عمان در آتش می‌سوزند. قیمت نفت و گاز در بازارهای جهانی جهش کرده است. و این به نفع کیست؟ به نفع روسیه. ایران که خود دروازه‌ی انرژی منطقه است، با بستن تنگه‌ی هرمز، اروپا را به سمت بحران انرژی می‌راند. همان اروپایی که بی‌درنگ به حمایت از آمریکا شتافت، حالا باید هزینه‌ی گاز و برق گران‌تر را از جیب مردمانش بپردازد.
اروپا در این بازی نقشی تأسف‌بار دارد. فرانسه، آلمان، بریتانیا بلافاصله اعلام کردند که به آمریکا خواهند پیوست و هواپیماهایی برای بمباران ایران اعزام خواهند کرد. آلمانی که نتانیاهو در آن پناه گرفته است، آلمانی که خودش را وارث توبه از نازیسم می‌داند، حالا پناهگاه کسی شده که بسیاری در جهان او را به نسل‌کشی متهم می‌کنند. این تناقض تاریخی است. اسپانیا دولتش از کشتار فلسطینیان ابراز نگرانی می‌کند، اما بنادرش را در اختیار ناوگانی می‌گذارد که سلاح به سمت اسرائیل حمل می‌کند تا همان فلسطینیانی که برایشان ابراز نگرانی می‌شود، کشته شوند.
مردم اروپا در این معادله چه نقشی دارند؟ آنان که هر روز قبض برق و گاز گران‌تری می‌پردازند، آنان که کودکانشان باید یک روز در لباس نظامی به جنگی بروند که حکومت‌هایشان برایشان تصمیم گرفته‌اند. جنبش‌های ضدجنگ در اروپا هنوز کوچک هستند، اما در حال رشدند. در بیلبائو، در برلین، در پاریس، مردمی هستند که می‌گویند این جنگ ما نیست، ما این را نخواستیم.
باید درباره‌ی یمن هم سخن گفت. انصارالله، که جنبش مردمی یمن است، اعلام کرد که وارد این جنگ می‌شود. از لبنان، حزب‌الله حمله به حیفا را آغاز کرد. چین و روسیه این حملات را محکوم کردند و از آن به عنوان خیانت به دیپلماسی نام بردند. علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، با صراحت گفت: ما با آمریکا مذاکره نمی‌کنیم. تا آخر می‌رویم. این جنگ طولانی خواهد بود، سخت خواهد بود و هزینه خواهد داشت.
این جنگ چرا آغاز شد؟ این سوالی است که باید از دو زاویه بررسی شود. اول از زاویه‌ی اسرائیل: رژیم صهیونیستی سال‌هاست ایران را به عنوان خطر اصلی خود می‌شناسد. ایران نه تنها از نظر نظامی قدرتمندترین کشور منطقه است، بلکه محور مقاومتی را تغذیه می‌کند که از یمن تا لبنان و از عراق تا غزه امتداد دارد. حذف ایران از معادله، سلطه‌ی بلامنازع اسرائیل بر منطقه را تضمین می‌کند. دوم از زاویه‌ی آمریکا و شخص ترامپ: محبوبیت ترامپ در داخل آمریکا به شدت افت کرده است. نزدیک به سی درصد افت محبوبیت داشته و تخمین زده می‌شود که تنها چهل درصد از مردم آمریکا از او حمایت می‌کنند. با انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره که در نوامبر پیش روست، ترامپ نیاز به یک رویداد بزرگ داشت، یک چیزی که احساسات ملی‌گرایانه را برانگیزد، یک جنگ که بتواند پشت آن پنهان شود. این همان چیزی است که در گذشته هم اتفاق افتاده است: رهبران آمریکایی که در بحران داخلی گیر می‌کنند، جنگ خارجی پیدا می‌کنند.
اما این بار محاسبات دچار خطای بزرگی شده است. ایران کشوری نیست که در ده روز تسلیم شود. ایران برخلاف اکثر کشورهایی که آمریکا با آنها وارد جنگ شده، یک دستگاه نظامی بزرگ، پیچیده و عمیقاً ریشه‌دار دارد. موشک‌های فراصوتی که ایران از آنها صحبت می‌کند و هنوز در جنگ از آنها استفاده نکرده، تنها بخشی از این توان است. ایران نه تنها به لحاظ نظامی برای این جنگ آماده بود، بلکه از نظر روانی و سیاسی هم آماده بود.
و در اینجا باید از چیزی سخن گفت که اغلب نادیده گرفته می‌شود: ماهیت یک جمهوری اسلامی در برابر یک ماشین جنگی که تنها با پول حرکت می‌کند. ایران، فلسطین، یمن، این‌ها مردمانی هستند که برای یک آرمان می‌جنگند. آرمان سرزمین، آرمان ایمان، آرمان کرامت. سربازی که برای پول می‌جنگد وقتی جنگ گران می‌شود، سوال می‌کند که آیا ارزشش را دارد. اما کسی که برای چیزی بالاتر از پول می‌جنگد، این سوال را نمی‌کند. این تفاوت بنیادینی است که در تحلیل‌های نظامی سرد اغلب نادیده گرفته می‌شود.
از جمله نکات مهمی که باید مورد توجه قرار گیرد، این است که دستگاه حکومتی ایران حتی پس از ترور رهبر عالی‌اش دچار فروپاشی نشد. جانشینان فوری منصوب شدند. فرماندهان نظامی جدید در کمتر از ده دقیقه جای کشته‌شدگان را گرفتند. این نشان‌دهنده‌ی عمق و پیچیدگی ساختار نظامی و سیاسی ایران است. آمریکا و اسرائیل فکر می‌کردند با کشتن رهبران، مقاومت فرو می‌ریزد. این تصور در لبنان هم وجود داشت وقتی حسن نصرالله کشته شد. اما حزب‌الله فرو نپاشید. این جنبش‌ها بر یک نفر بنا نشده‌اند؛ بر یک ایمان، یک فرهنگ، یک هویت بنا شده‌اند که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.
مفهوم شهادت در اینجا اهمیت ویژه‌ای دارد. در فرهنگ مقاومت اسلامی، مرگ در راه آرمان پایان نیست، آغاز یک مشروعیت جدید است. وقتی رهبری شهید می‌شود، میلیون‌ها نفر که به آن آرمان ایمان دارند، احساس می‌کنند که باید جای او را پر کنند. این برعکس منطق جنگ‌های متعارف است که با از بین بردن رأس هرم، پایه هم فرو می‌پاشد. در فرهنگ مقاومت، هرم معکوس است: هر شهادتی قاعده را پهن‌تر می‌کند.
اما در آن سوی ماجرا، اجساد سربازان آمریکایی در سکوت به وطن بازمی‌گردند. خانواده‌هایی که گریه می‌کنند و می‌پرسند چرا؟ چرا پسر ما، چرا دختر ما باید در پایگاهی در بحرین یا در عراق زیر موشک برود؟ این صداها هنوز کوچک هستند اما رشد می‌کنند. درست مثل ویتنام. در ابتدای جنگ ویتنام هم مردم آمریکا چندان اعتراض نمی‌کردند. اما وقتی کفن‌پوشان تلویزیونی شدند، وقتی تصویر پسران و دختران آمریکایی در تابوت به خانه تکانی داد، آن جنبش ضدجنگ بود که سیاست آمریکا را عوض کرد.
در آمریکای لاتین، وضعیت جالب توجه است. برخی کشورها مثل اکوادور، آرژانتین، پاراگوئه، بولیوی و پاناما در کنار آمریکا ایستاده‌اند. آرژانتین که رئیس‌جمهوری با گرایش‌های صهیونیستی دارد، اولین کاری که کرد شادی در برابر شهادت رهبر ایران بود. این مردم کشور خود را وارد جنگی می‌کنند که ربطی به منافع ملی‌شان ندارد. و این قیمتی دارد که دیر یا زود پرداخت خواهد شد: گرانی نفت، گرانی کالا، فشار اقتصادی که روی دوش مردم عادی سنگینی می‌کند.
همچنین باید از نقش رسانه‌ها در این جنگ سخن گفت. در لحظه‌ای که آمریکا وارد هر جنگی می‌شود، رسانه‌های بزرگ در خط سانسور قرار می‌گیرند. اخباری که نباید پخش شود، پخش نمی‌شود. اعداد کشته‌های آمریکایی پنهان می‌ماند. پیروزی‌های طرف مقابل نادیده گرفته می‌شود. دروغ نه همیشه از طریق بیان چیز نادرست، بلکه اغلب از طریق سکوت در برابر حقیقت کار می‌کند. این همان چیزی است که رسانه‌های مستقل باید با آن مبارزه کنند: نه با ادعاهای بزرگ، بلکه با صبر، با پیگیری، با روایت کردن چیزهایی که دیگران نمی‌گویند.
جنبش‌های اعتراضی در خیابان‌های آمریکا شروع به شکل گرفتن کرده‌اند. داده‌های نظرسنجی نشان می‌دهد که بخش قابل توجهی از مردم آمریکا از رابطه‌ی نزدیک کشورشان با اسرائیل ناراضی هستند و معتقدند که این رابطه بیشتر از آنکه برای آمریکا مفید باشد، دردسر ایجاد می‌کند. این احساس که اسرائیل سیاست خارجی آمریکا را هدایت می‌کند، نه برعکس، در سال‌های اخیر قوی‌تر شده است. لحظاتی مثل آن بار که نتانیاهو در سنا ایستاد و مثل یک رئیس‌جمهور تحویل گرفته شد، این احساس را در ذهن‌ها حک کرد.
قدرت واقعی صهیونیسم در آمریکا در دل نهادهای اقتصادی، رسانه‌ای و سیاسی نهفته است. این قدرت نه در قالب یک دولت خارجی، بلکه در قالب یک شبکه‌ی داخلی عمل می‌کند که تأثیرش بر سیاست‌های آمریکا عمیق و ریشه‌دار است. مهم است که این نقد را از هر نوع تعمیم نادرست درباره‌ی یک قوم یا مذهب جدا کنیم. صهیونیسم یک ایدئولوژی سیاسی است، نه معرف همه‌ی یهودیان. بسیاری از یهودیان در سراسر جهان از سیاست‌های صهیونیستی انتقاد می‌کنند و با آن مخالفند. آنچه باید نقد شود، یک جریان سیاسی خاص است که از مذهب به عنوان سپر استفاده می‌کند.
ترامپ در این معادله چه بازی می‌کند؟ او محبوبیت داخلی‌اش را از دست داده، با چند ایالت درگیری حقوقی دارد، اقتصاد آمریکا در وضع مناسبی نیست، و انتخابات میان‌دوره در راه است. جنگ برای رهبران ضعیف اغلب یک پناهگاه است: وقتی در داخل کار درستی نداری، در خارج دشمنی پیدا کن. اما این بار این استراتژی ممکن است معکوس عمل کند. بازگشت کفن‌ها به آمریکا، گران شدن بنزین، تعطیل شدن بنادر، همه‌ی اینها مستقیماً روی زندگی مردم عادی آمریکا تأثیر می‌گذارند. و مردم عادی، وقتی کیف پولشان خالی‌تر می‌شود، سوال می‌کنند که این جنگ برای چه بود.
خاورمیانه بزرگ‌تر از آن است که فقط درباره‌ی ایران باشد. آمریکا یک هدف استراتژیک بلندمدت دارد: محاصره‌ی چین. ایران در این نقشه یک پل است. اگر ایران تحت کنترل آمریکا در بیاید، این پل برای تسلط بر آسیای مرکزی و تقرب به مرزهای چین باز می‌شود. اما این چشم‌انداز امروز از سر بلندپروازی بیش از حد آمریکا به نظر می‌رسد. ایران نه عراق است، نه افغانستان. ایران کشوری است با هفتاد میلیون جمعیت، صنعت نظامی داخلی، تجربه‌ی جنگ هشت‌ساله، و عمق استراتژیک‌ای که از یمن تا لبنان امتداد دارد.
در اینجا یک سوال اساسی مطرح می‌شود: آیا دیپلماسی هنوز ممکن است؟ تاریخ نشان می‌دهد که جنگ‌ها اغلب نه با پیروزی قاطع یکی از طرفین، بلکه با خستگی و مذاکره پایان می‌یابند. اسرائیل و آمریکا هم این را می‌دانند. وقتی کار سخت شد، معمولاً دنبال آتش‌بس می‌گردند، نه به این دلیل که اخلاقاً به آن ایمان دارند، بلکه به این دلیل که دیگر توان ادامه ندارند. اما هر آتش‌بسی که تاکنون در غزه، در لبنان، در دیگر جاها اعلام شده، دیری نپایید که نقض شد.
پرسشی که باقی می‌ماند این است: آیا این جنگ می‌تواند نقطه‌ی عطفی در تاریخ معاصر باشد؟ آیا ایستادگی ایران می‌تواند نشانه‌ای باشد که سلطه‌ی یک‌جانبه‌ی آمریکا بر جهان به پایان رسیده است؟ شاید هنوز زود است که به این سوال پاسخ قطعی داد. اما آنچه می‌توان گفت این است که دنیا دارد تغییر می‌کند. روسیه، چین، ایران، و بسیاری از کشورهای جهان جنوب دیگر حاضر به پذیرفتن نظمی که آمریکا تعریف می‌کند نیستند. این تغییر درد دارد، خون دارد، اشک دارد. اما روندی است که به نظر می‌رسد متوقف شدنی نیست.
در پایان باید از نقش انسان‌هایی گفت که در این میان کار رسانه می‌کنند، نه برای قدرت، نه برای پول، بلکه برای اینکه مردم حقیقت را بدانند. در دورانی که رسانه‌های بزرگ در خدمت روایت قدرت‌های بزرگ هستند، آنانی که خارج از این چرخه کار می‌کنند، کاری کوچک اما ضروری انجام می‌دهند. هر خبری که درست گفته می‌شود، هر تحلیلی که صادقانه نوشته می‌شود، هر صدایی که در برابر سانسور بلند می‌شود، یک مقاومت است. نه با موشک، نه با بمب، بلکه با کلمه. و کلمه، گاهی، از موشک هم ماندگارتر است.
جنگی که آغاز شده، پایانش معلوم نیست. اما مسیری که در پیش است، این را می‌گوید: ایران نمی‌شکند. محور مقاومت پراکنده نمی‌شود. مردمانی که برای آرمان می‌جنگند، در برابر ماشین‌هایی که برای سود می‌جنگند، از تاریخ نشان‌های امیدوارکننده دارند. و در آن سوی دریا، در خیابان‌های آمریکا، اروپا، آمریکای لاتین، مردمانی هستند که کم‌کم می‌فهمند که این جنگ به نام آنها، اما بر ضد منافع آنها، آغاز شده است.