
لئون هادار
ترجمه مجله جنوب جهانی
منطق وسوسهانگیزی در این قیاس نهفته است. دولت ترامپ در ماه ژانویه، برکناری چشمگیر نیکولاس مادورو را ترتیب داد؛ عملیاتی سریع، تاکتیکی و جسورانه که به یک معامله نفتی، یک دولت موقت مطیع و یک کنفرانس مطبوعاتی پیروزمندانه در مار-آ-لاگو انجامید. این پرسش مطرح میشود که چرا همین فرمول را در تهران تکرار نکنیم؟ فشار حداکثری، یک تهدید نظامی معتبر، یک پیشنهاد معامله و نهایتاً یک توافق. این همان هنر معاملهای است که در قبال کشورهای سرکش به کار گرفته میشود و یک بار نیز جواب داده است. مشکل اما اینجاست که ونزوئلا و ایران در جهانهای استراتژیک کاملاً متفاوتی زندگی میکنند و خلط این دو، حاکی از سوءتفاهمی اساسی دربارهٔ آنچه رفتار سیاست خارجی را هدایت میکند است: نه شخصیت، نه اهرم فشار، بلکه منافع.
عملیات ونزوئلا، تا آنجا که موفقیتآمیز بود، حاصل همگرایی شرایطی ساختاری بود که هیچ ربطی به نبوغ مذاکرهای ترامپ نداشت. مادورو خود بارها راه فرار را نشان داده بود؛ پیشنهادهایی در زمینه نفت و مهاجرت مطرح کرده بود، زیرا از موضع ضعف واقعی عمل میکرد. ارتش ونزوئلا هیچ مقاومت معناداری از خود نشان نداد. کوبا که نیروهای امنیتی وفادار به مادورو را تأمین میکرد، دهها تن از نیروهای خود را در این عملیات از دست داد، اما هیچ قدرت بزرگی برای دفاع از او وارد عمل نشد. روسیه این اقدام را به صورت لفظی محکوم کرد؛ چین بیانیهای درباره حاکمیت ملی صادر نمود. هیچیک حتی یک گردان را جابهجا نکردند. مادورو، به زبان سیاست واقعگرایانه، مشتریای منزوی بود که حامیانش به این نتیجه رسیده بودند ارزش جنگیدن ندارد. ایالات متحده در نیمکرهٔ خود، علیه رژیمی عمل میکرد که نه برنامه هستهای داشت، نه موشک بالستیک و نه ظرفیت جدی برای تلافی علیه منافع آمریکا در خارج از کشور. قدرتمندترین اهرم باقیمانده ونزوئلا نفت آن بود؛ و این دقیقاً همان چیزی بود که دولت ترامپ میخواست. این توافق، هر شکلی که داشت، عملاً خودبهخود نوشته شده بود.
ایران اما تمدنی کاملاً متفاوت است، و این تفاوت صرفاً استعاری نیست. خواستههایی که ظاهراً دولت ترامپ از ایران مطرح کرده بود – یعنی کنار گذاشتن غنیسازی هستهای و پذیرش محدودیتهایی بر برنامه موشکهای بالستیک – در عمل ایران را در برابر حملات آینده بیدفاع میگذارد. از دیدگاه تهران، این یک برداشت غیرمنطقی نیست. رژیمی که سرنوشت مادورو، قذافی، صدام حسین و طالبان را پیش از ورود نیروهای آمریکایی دیده است، به این نتیجه منطقی میرسد که تسلیم شدن در برابر بازدارندگی، دعوتی است به نابودی. پس از آنکه واشنگتن در جریان مذاکرات ژوئن ۲۰۲۵، عملاً چراغ سبز به حملات هوایی اسرائیل و بمباران ایران نشان داد، دیگر نتوانست تضمین معتبری ارائه کند که پذیرش شرایطش، ایران را از حملات آینده مصون خواهد داشت. توافق پیشنهادی کمتر یک مذاکره بود، بلکه درخواستی برای تسلیم بود که در لفافه دیپلماتیک پیچیده شده بود.
این تصور که برای کارآمدی سیاست خارجی، تنها چیزی که نیاز دارید تاجران زیرک و سرسختی هستند که با دشمنان همان گونه رفتار میکنند که با همتایان شرکتی خود، تصوری گمراهکننده است، به ویژه آنجا که سخن بر سر جنگ، صلح و بقاست. در ونزوئلا، معامله نسبتاً سرراست بود: نفت در برابر نظم، حاکمیت در برابر لغو تحریمها و پایان فشار نظامی. اما همان گونه که مشاهده کردهایم، آنچه در یک عرصه پیشرفت به نظر میرسد، میتواند واکنشهای زنجیرهای را در جای دیگر برانگیزد؛ و ایران در مرکز یک معماری منطقهای کامل شامل روسیه، چین، حزبالله، حوثیها و یک برنامه هستهای قرار دارد که سالهاست در حال تکوین است.
حملات اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هستهای ایران در ژوئن ۲۰۲۵، برنامه هستهای ایران را از بین نبرد؛ آنها به احتمال زیاد عزم تهران برای دستیابی به توانایی بازدارندگی را تسریع کردند. این منطق آهنین دیپلماسی قهری است که وقتی از مرزهایش فراتر رود، چنین نتیجهای به بار میآورد: نمیتوان کشوری را بمباران کرد تا تسلیم شود و همزمان از آن خواست از موضع ضعف مذاکره کند. الگوی ونزوئلا جواب داد، زیرا مادورو دیگر نه چیزی برای جنگیدن داشت و نه جایی برای گریختن. ایران اما دارای قابلیتهای نامتقارن، شرکای منطقهای، ایدئولوژی سرسختانه و – مهمتر از همه – خاطرهای از دولتهای پیشین آمریکاست که وعده تعامل داده و سپس یا تحریم را اجرا کرده یا حمله را.
برای موفقیت دیپلماسی، هر دو طرف باید بر سر موضوعات مورد مذاکره توافق داشته باشند و باور کنند که حل مسالمتآمیز مسائل ارزشمندتر از درگیری نظامی است. این شرایط، هرچند بهگونهای ناپایدار، در کاراکاس وجود داشت. اما این وضعیت هرگز به طور کامل در تهران وجود نداشته است؛ نه از آن رو که ایرانیها غیرمنطقیاند، بلکه بدین سبب که شکاف میان آنچه واشنگتن میخواست و آنچه هر دولتی در ایران میتوانست بدون فروپاشی داخلی بپذیرد، به سادگی بسیار عمیقتر از آن بود که صرفاً با یک معامله پر شود. استیو ویتکوف، فرستاده ویژه ترامپ، قصد داشت ظرف ۶۰ روز توافق را نهایی کند؛ عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، خاطرنشان کرد که اختلافات کلیدی همچنان پابرجاست و بیاعتمادی عمیقی میان دو طرف وجود دارد. شصت روز به هیچ وجه زمان کافی برای ترجمه یک چارچوب نیست، چه رسد به حل چهل و پنج سال دشمنی.
همان گونه که هنری کیسینجر زمانی در مورد پیوند [سیاستهای آمریکا و غرب] اظهار نظر کرده بود – و این نکتهای است که معماران سیاست خاورمیانهای این دولت بهتر است بار دیگر به آن توجه کنند – اثربخشی هرگونه استراتژی قهری کاملاً به این بستگی دارد که آیا منافع کشور هدف واقعاً با آنچه ارائه میدهید تأمین میشود یا خیر. در نهایت، منافع ونزوئلا با توافق ترامپ همخوانی داشت. منافع ایران اما چنین نیست. آیتاللهها مادورو نیستند، سپاه پاسداران ارتش ونزوئلا نیست و خلیج فارس کارائیب نیست. حملات ژوئن ۲۰۲۵ به تأسیسات اصلی غنیسازی اورانیوم ایران آسیب جدی زد، اما نه به عزم این کشور برای حفظ برنامه هستهای یا دانش هستهایاش.
الگوی ونزوئلا همیشه یک استثنای منطقهای بوده، نه یک راهکار جهانی. تعمیم آن به ایران بیش از آنکه یک استراتژی باشد، آرزویی بیش نبود؛ و در سیاست خارجی، همانند بازارها، آرزوها در برابر واقعیتهای ساختاری سابقهای ضعیف دارند.

