
شبکه ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
۲۸ فوریه، تنشهای چندروزه خاورمیانه سرانجام به اوج خود رسید: اسرائیل نخست حملات هوایی به ایران را اعلام کرد، آمریکا نیز بلافاصله تأیید کرد که «این حملهای هماهنگ میان دو طرف بوده» و سپس از دریا و هوا، حملات چندمرحلهای را آغاز کرد که اهداف آن مدارس، تأسیسات نظامی و مقامات ارشد ایرانی، از جمله رهبر معظم انقلاب آیتالله خامنهای، را در سراسر ایران هدف گرفته بود.
پاسخ ایران نیز همانگونه که پیشتر تهدید کرده بود، همزمان اسرائیل را هدف گرفت، هم کشورهای میزبان پایگاههای آمریکایی را مورد حمله قرار داد، و هم تنگه هرمز را مسدود کرد؛ عربستان سعودی، کویت، بحرین، امارات، قطر و عمان در حاشیه خلیج فارس، و حتی اردن همسایه اسرائیل، همگی در معرض این اقدامات قرار گرفتند.
درست است که فروپاشی صلح بینشانه نبود—شامل تمرکز نیروهای آمریکایی و تخلیه تدریجی اتباع خارجی توسط کشورهای مختلف—اما نمیتوان گفت «کاملاً قابل پیشبینی» بود؛ چرا که ترامپ تنها در ۱۹ فوریه اولتیماتوم «۶ مارس» را مطرح کرده بود، و عمان که میانجیگر مذاکرات آمریکا و ایران بود، در ۲۷ فوریه اعلام کرده بود که «بحران غنیسازی اورانیوم که مدتها بینتیجه مانده بود، راهحلی یافته است»، اما کمتر از یک روز بعد، اوضاع بهشدت وخیم شد.
پیداست که بروز جنگ، پیچیدگیهای لابیگری و رقابتهای درونی را پشت سر گذاشته و در نهایت، مذاکره را به بخشی از یک طرح چندوجهی تبدیل کرد، یا حتی میتوان گفت به «پوشش دود» پیش از اقدام به ترور هدفمند. بر اساس افشاگری واشنگتنپست، آنچه ترامپ را به تصمیم حمله واداشت، در واقع لابیگری دوگانه اسرائیل و عربستان سعودی در هفتههای گذشته بود؛ با این تفاوت که لابی اسرائیل علنیتر بود، حال آنکه عربستان ظاهراً مخالفت میکرد اما در پشت پرده تشویق میکرد، بهطوری که محمد بن سلمان، ولیعهد سعودی، اعلام کرده بود اگر آمریکا اکنون اقدام نکند، ایران قدرتمندتر و خطرناکتر خواهد شد.
اطلاعات بلومبرگ نیز حاکی از آن است که اگرچه آمریکا در کنار مذاکره، طرحهای نظامی را نیز آماده کرده بود، اما تیم آمریکایی تا ۲۴ فوریه—زمان سخنرانی ترامپ درباره وضعیت کشور—هنوز در کشمکش بودند؛ کلید اختلاف، ارزیابی اطلاعاتی آمریکا مبنی بر پیشرفت محدود برنامه هستهای ایران در مقابل ارزیابی اسرائیل مبنی بر تهدیدی فوری بود، و برخی مقامات هشدار داده بودند که نباید بیش از حد به نتیجهگیریهای اسرائیل اتکا کرد.
اما پس از سومین دور مذاکرات هستهای در ۲۶ فوریه، از آنجا که ترامپ از محتوای گزارش مقامات ناراضی بود—«دستیابی به توافق کوتاهمدت در دسترس است، اما این توافق به برنامه موشکی و سایر مسائل اصلی ایران نمیپردازد»—گرایش به سمت اقدام نظامی پیدا کرد؛ وزیر خارجه عمان که میانجیگری میکرد، صبح ۲۷ فوریه مستقیماً به واشنگتن پرواز کرد و با معاون رئیسجمهور ونس دیدار کرد تا بر تصمیم آمریکا تأثیر گذارد، اما در نهایت موفق نشد.
میتوان دریافت که انفجار این درگیری، نه یک توسعه ساختاری و اجتنابناپذیر، بلکه نتیجه بازی متقابل بازیگرانی با مواضع متفاوت پیرامون مذاکره بود که سپس تحت تأثیر سه عامل—اطلاعات ناقص، مشکل تعهد، و تفکیکناپذیری موضوعات—بهطور مکرر مختل شد و سرانجام در پی یک سلسله تصمیمگیریها به شکست مذاکره انجامید: ایران هرگز حاضر به عقبنشینی در موضوعاتی فراتر از غنیسازی اورانیوم، یعنی بسیج «محور مقاومت» و سایر حوزههای راهبردی ملی نشد، در حالی که اسرائیل با موضعی سختگیرانه به لابیگری برای حمله آمریکا پرداخت، عربستان سعودی که میان آمریکا و ایران در نوسان بود، از تضعیف ایران استقبال کرد، و در نهایت، تندروها در آمریکا صدای خود را به گوش رساندند و جنگ برافروخته شد.
اما این صحنه کشمکش، امروزی نیست؛ از زمان آغاز جنگ غزه در اکتبر ۲۰۲۳، میان بازیگران یادشده در حال تکرار بوده است—چه ترورهای متوالی مقامات «محور مقاومت» از ۲۰۲۴، چه «جنگ دوازدهروزه» اسرائیل و ایران در ژوئن ۲۰۲۵—که همگی نوعی پیشدرآمد برای صحنه کنونی بهشمار میروند. به عبارت دیگر، این درگیری نه از هیچ برخاسته، بلکه پایاننیافته جنگ غزه و تشدید مجدد رویارویی پشتپرده بازیگران است.
اسرائیل: باید تهدید ایران را ریشهکن کرد
نخست، اسرائیل.
سه عامل اطلاعات ناقص، مشکل تعهد و تفکیکناپذیری موضوعات، هر سه تا حدی در موضع مذاکرهای اسرائیل نقش داشتند. اما برجستهترین آنها، بیتردید تفکیکناپذیری موضوعات بود؛ یعنی هدف «از بین بردن تهدید ایران» برای اسرائیل به خط قرمز غیرقابل مذاکره تبدیل شده است.
علت این پدیده، نخست آشوبزایی اوضاع پساجنگی غزه، و دوم، چرخش دستهجمعی سیاستمداران و افکار عمومی اسرائیل به راست در پی جنگ بود.
اول، اوضاع پساجنگی. جنگ غزه، ایران و «محور مقاومت» را سخت آزرد، شامل از دست دادن رهبران فراوان، وقوع «جنگ دوازدهروزه» و تغییر نظام سوریه، اما هنوز برای اسرائیل امنیت به ارمغان نیاورد.
بهعنوان نمونه، اگرچه بمبارانهای آمریکا و اسرائیل ممکن است برنامه هستهای ایران را به تأخیر اندازد، اما از دید اسرائیل، دانش فنی هستهای ایران همچنان موجود است و میزان ذخایر غنیسازی اورانیوم نیز نامشخص باقی مانده است؛ همانگونه که اگرچه توان موشکی و پایگاههای تولید ایران کاهش یافته، اما برآورد میشود هنوز بیش از ۱۰۰۰ موشک عملیاتی در اختیار دارد. مهمتر از همه، در مذاکرات هستهای پرفرازونشیب اخیر، اگرچه ایران موقتاً در مسئله غنیسازی نرمش نشان داد، اما پیوسته بر عدم قابلمذاکره بودن برنامه موشکی و امتناع از کنار گذاشتن «محور مقاومت» اصرار ورزید.
سپس، حزبالله لبنان که از حامیان ایران است. پس از پاکسازی گسترده رهبری توسط اسرائیل و حمله زمینی مستقیم، ساختار فرماندهی حزبالله اساساً تهی شده، تهدید موشکیاش علیه اسرائیل بهشدت کاهش یافته، و جایگاه غالب خود در سیاست لبنان را نیز از دست داده است. با این حال، حزبالله سازمان خود را حفظ کرده، فرماندهان جدید منصوب میکند، و در عین حال به بازسازی زرادخانه و مقاومت در برابر خلع سلاح ادامه میدهد. از اینکه حزبالله هنوز قادر به شلیک راکت به شمال اسرائیل است، میتوان دریافت که انعطافپذیری حیاتی این سازمان چشمگیر است.
در پی آن، حماس که او نیز از حامیان ایران است. پس از آسیبهای سنگین جنگ، حماس کنترل حدود نیمی از سرزمین غزه را از دست داده، و جنگجویان باتجربه فراوانی—شامل دو رهبر متوالی—را از دست داده است. اما با وجود آسیبهای جدی، حماس همچنان بر اکثریت جمعیت غزه حکومت میکند، و دارای شبهنظامیان سازمانیافته و کارآمد در حکومت است که میتوانند مخالفان داخلی را سرکوب کنند. اگر «طرح صلح ۲۰ مادهای» ترامپ همچنان بلاتکلیف بماند—یعنی اسرائیل از خروج نیروها امتناع ورزد، اما نتواند حماس را وادار به خلع سلاح کند—آنگاه حماس احتمالاً میتواند «پیروزی» به سبک خود را اعلام کند: استراتژی گروگانگیری گسترده، شامل گروگان گرفتن صدها هزار نفر در غزه، برای تضمین بقا و ادامه مبارزه، مؤثر بوده است.
پیداست که اسرائیل در دو سال جنگ سنگین، هزینههای اقتصادی و آبروی ملی پرداخت، اما واقعاً از باتلاق محاصره راهبردی ایران رها نشده است.
دوم، چرخش دستهجمعی سیاستمداران و افکار عمومی اسرائیل به راست. پیش از ۷ اکتبر ۲۰۳۲۳، سیاست اسرائیل در قبال غزه اساساً «چمنزنی» بود: هر چند سال یکبار چند دور حمله هوایی به غزه، و همزمان پیشبرد اقدامات دفاعی مانند «گنبد آهنین»، تا از گرفتار شدن در جنگ فرسایشی طولانیمدت پرهیز شود.
این رویکرد بر یک فرض بنیادین استوار بود: حماس بعید است حمله گستردهای از غزه به اسرائیل ترتیب دهد، و حتی اگر چنین کند، تنها میتواند نفوذهای کوچکمقیاس و کمخطر انجام دهد.
اما از پیامدهای بعدی پیداست که «عملیات طوفان الاقصی» نشان داد تحت هماهنگی ایران، حماس هنوز هم میتواند هزاران نیروی مسلح را وارد اسرائیل کند؛ «محور مقاومت» نیز میتواند اسرائیل را از جهات مختلف تحت فشار قرار دهد، بهطوری که حملات توپخانهای حزبالله لبنان، اسرائیل را وادار به تخلیه بیش از ۱۰۰ هزار نفر از شمال کرد، و حتی انصارالله یمن نیز موشکهایی به سوی اسرائیل شلیک کرد.
این احساس «محاصره»، در نهایت «پیوند قربانی» جامعه اسرائیل و ملت یهود را تقویت کرد، و با حمایت افکار عمومی عرب از غزه، انعکاسی آینهوار با مؤلفههای مشابه اما جهتگیری متفاوت یافت.
بهعنوان نمونه، خوانندگان عرب برای حمایت جمعی از غزه، سرود «راجعین» (Rajieen، «ما بازمیگردیم») را با حضور ۲۵ خواننده اجرا کردند که در آن از رنج غزه، بیگناهی زنان و کودکان، پراکندگی فلسطینیان، و تکرار نام خدا سخن میرود؛ اسرائیل نیز هزاران نفر—شامل خانوادههای گروگانها—را در «کنسرت میهن» گرد هم آورد تا سرودی دستهجمعی اجرا کنند که در آن نیز از رنج غیرنظامیان سخن میرفت و بر بیگناهی گروگانها تأکید میشد؛ نتانیاهو حتی شخصاً در تهیه سرود «תפילה לשלום חיילי צה״ל» (دعا برای نیروهای دفاعی اسرائیل) مشارکت کرد که متن آن شامل دعای یهودی «מי שבירך» (میشبیراخ) است.
در همین حال، «ضربه پیشگیرانه» در اسرائیل نیز روزبهروز از حمایت افکار عمومی برخوردار شد، شامل حمله زمینی ارتش اسرائیل به لبنان در اکتبر ۲۰۲۴، حمله به سوریه در دسامبر ۲۰۲۴، «جنگ دوازدهروزه» علیه ایران در ژوئن ۲۰۲۵، و حمله به رهبری حماس در قطر در سپتامبر ۲۰۲۵—که همگی در لحظه وقوع، حمایت افکار عمومی را به همراه داشتند و انتقاد چندانی برنخوردند.
چرخش سیاستمداران اسرائیل به سمت سختگیری آشکارتر است. در ژوئیه ۲۰۲۴، کنست اسرائیل قطعنامهای تصویب کرد که صراحتاً مخالف تشکیل کشور فلسطین در «هر سرزمینی در غرب اردن» بود؛ در نوامبر ۲۰۲۵، بنی گانتز، رهبر حزب میانهروی مخالف، خواستار بازگشت به «الگوی فکری ۱۹۴۸» شد و از تغییر رویکرد از «مدیریت درگیری» به «اقدام پیشگیرانه» و «پیشگیری از تهدید» سخن راند، شامل آغاز «عملیات گستردهای با هدف از بین بردن همه تهدیدهای جدی ناشی از رژیم ایران»؛ در ژانویه ۲۰۲۶ پس از تظاهرات سراسری ایران، کابینه امنیتی اسرائیل بلافاصله نشستی پنجساعته در ۵ فوریه برگزار کرد و سپس نتانیاهو طرح نظامی «عملیات ضربه آهنین» (Operation Iron Strike) را تصویب کرد که شامل حملات آتی به ایران میشد و به نظر میرسد پیشنویس همین حمله اخیر بوده است.
نویسنده سخنرانی رابرت آومن، برنده نوبل اقتصاد، را در مه ۲۰۲۵ در اسرائیل شنید که موضوع آن تحلیل بازیهای نظریهای از رویارویی اسرائیل و حماس بود؛ دیدگاههای مطرحشده در آن سخنرانی، بازتاب مستقیم درک دستهجمعی پساجنگی اسرائیل بود.
آومن اظهار داشت که اسرائیل پیوسته سیگنالهای اشتباهی به حماس ارسال کرده، شامل خروج داوطلبانه از شهرکسازیهای غزه به دلیل فشار بینالمللی و آزار حماس، و پذیرش تبادل اسیران نامتناسب در پی ربوده شدن سربازان توسط حماس؛ اولی موجب شد حماس باور کند که اگر به عملیات نظامی ادامه دهد، اسرائیل سرانجام تسلیم خواهد شد، و دومی به حماس آموخت که «اسرائیل به شدت به گروگانها اهمیت میدهد» و با ربودن گروگانهای فراوان، میتوان اهرم فشار عظیمی برای مذاکره به دست آورد. همین عوامل بود که به «عملیات طوفان الاقصی» ۲۰۲۳ انجامید.
میتوان چنین گفت: چه تغییرات افکار عمومی و چه گرایش سیاستمداران به سمت سختگیری، همگی پدیدهای را نشان میدهند: پس از جنگ غزه، افکار عمومی غالب اسرائیل دیگر معتقد نیستند که ریشه درگیری، مطالبهگری سرزمینی بر اساس طرح دو کشور است، بلکه باور دارند «نیروهای خصمانه» تحت رهبری ایران در حال انکار وجود اسرائیل هستند، بنابراین عقبنشینی خودخواسته و واگذاری سرزمین، صلح نمیآورد، بلکه موجب پیشروی بیشتر طرف مقابل خواهد شد.
با این همه، حتی با وجود این گرایش، اسرائیل همچنان با مانع واقعی آشکاری روبروست: به تنهایی نمیتواند تهدید ایران را ریشهکن کند، و حتی ممکن است با «انصراف»طلبی آمریکا مواجه شود؛ چه در جنگ دو ساله غزه و چه در «جنگ دوازدهروزه» ۲۰۲۵، اسرائیل در نهایت با مداخله آمریکا برای «کنترل اوضاع»، ناچار به خاموشی جنگ شد، بدون آنکه به اهدافش—چه خلع کامل سلاح حماس و چه قطع حمایت ایران از «محور مقاومت»—دست یابد.
این امر توضیح میدهد که چرا نتانیاهو در جریان مذاکرات اخیر آمریکا و ایران، به شدت ترامپ را تحت فشار قرار داد و پیوسته بر فوریت تهدید ایران تأکید کرد؛ کلید مسئله آن است که حتی اگر این کار موجب اعزام نیروهای زمینی آمریکا نشود، حداقل میتواند به حملات هوایی مشترک منجر شود و آمریکا را به جنگ بکشاند، و بدینترتیب احتمال تبدیل سریع آمریکا به میانجیگر را به حداقل رساند و شانس اسرائیل برای دستیابی به اهدافش را افزایش دهد.
آمریکا: قمار با زمان
سپس، آمریکا بهعنوان بازیگر تعیینکننده.
تفاوت بنیادین آمریکا و اسرائیل در مواجهه با ایران آن است که اسرائیل «ریشهکنی تهدید ایران» را غیرقابل مذاکره میداند، حال آنکه آمریکا هنوز فضای گفتگو را حفظ کرده، زیرا ایران تنها یکی از موضوعات ژئواستراتژیک جهانی در نگاه واشنگتن است، نه الزاماً موضوعی فوری که باید فوراً رسیدگی شود.
این امر اساساً توضیح میدهد که چرا در آغاز دوره دوم ترامپ، رویکردهایی آرامتر و خویشتندارانه دیده شد، شامل ازسرگیری مذاکرات هستهای با ایران در مارس ۲۰۲۵، و پایین آمدن سریع از قله بحران پس از بمباران تأسیسات هستهای ایران در ژوئن ۲۰۲۵ با بهانه «نابودی توان هستهای»، و حتی تردیدهای مکرر پیش از حمله اخیر.
اما در نهایت، ترامپ مذاکره را رها کرد و به جنگ روی آورد؛ اگرچه نمیتوان عوامل کوتاهمدتی چون ابطال «تعرفههای متقابل»، جنجال مسئله مهاجرت، نزدیک شدن انتخابات میاندورهای و نظرسنجیهای ضعیف را نادیده گرفت، اما احتمالاً بیشتر از بغرنجی تاریخی سیاست آمریکا در قبال ایران ناشی میشود—تعامل مشکل تعهد و اطلاعات ناقص: اولی موجب شد ترامپ باور کند که «هر توافقی با ایران بیفایده است» و «امروز اقدام نکنی، فردا پشیمان میشوی»، و دومی او را به این نتیجهگیری رساند که «هزینه جانبی اجبار ایران به تسلیم از طریق زور نظامی چندان بالا نیست»، بنابراین در ۲۸ فوریه به حمله مشترک آمریکا و اسرائیل متوسل شد.
نخست، باور به «بیفایده بودن هر توافق با ایران» و «امروز اقدام نکنی، فردا پشیمان میشوی». این گرایش مختص ترامپ نیست، بلکه موضع درازمدت شاهینهای آمریکایی در قبال ایران است؛ اگرچه این گروه در دوره اوباما با سیاست مذاکره با ایران سرکوب شدند و نتوانستند از تصویب توافق ۲۰۱۵ جلوگیری کنند، اما در دوره اول ترامپ صحنه عمل یافتند. آمریکا در ۲۰۱۸ بهطور یکجانبه از توافق هستهای خارج شد، فشار حداکثری را آغاز کرد، و سپس در ژانویه ۲۰۲۰ قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران را به قتل رساند.
اما به نظر نمیرسد این اقدامات مستقیماً به تسلیم ایران منجر شده باشد، بلکه برعکس، موقعیت تندروهای تهران را تقویت کرد—یعنی ایران نیز به باور «بیفایده بودن هر توافق با آمریکا» و «امروز اقدام نکنی، فردا پشیمان میشوی» رسید، که به بنبست دوره بایدن انجامید.
به یاد آوریم ژانویه ۲۰۲۱، مسئله ایران یکی از معدود موضوعات خارجی بود که بایدن پس از تحلیف بهصراحت دربارهاش سخن گفت: استراتژی دوگانه «نرم و سخت»—آمریکا هم باید «فعالیتهای بیثباتکننده منطقهای ایران» را مهار کند، و هم به توافق هستهای که ترامپ یکجانبه از آن خارج شده بود، بازگردد و نقایص آن را برطرف سازد.
نتیجه آن شد که شاهینهای داخلی آمریکا همچنان بر فشار حداکثری اصرار ورزیدند و انتقاد کردند که بازگشت به توافق هستهای، تنها فرصتی برای توسعه سلاح هستهای توسط ایران فراهم میکند؛ اتفاقاً تندروهای ایران نیز باور داشتند «برتری با ماست»، بنابراین هنگامی که میانهروهای آمریکا نشانههای بازگشت به توافق را بروز دادند، مستقیماً موانع مذاکره را بالا بردند: نخست، مطالبه تضمینهای قوی از آمریکا برای جلوگیری از خروج آینده؛ دوم، استدلال آنکه معافیتهای تحریمی توافق اصلی کافی نیست و باید گستردهتر شود؛ سوم، مطالبه غرامت از آمریکا به دلیل عدم ارائه معافیتهای تحریمی در دوره ۲۰۱۸–۲۰۲۱.
پیشبینیپذیر بود که دولت بایدن نتواند از عهده این موانع برآید. اما هدف مهم دیگر بایدن—«مهار فعالیتهای بیثباتکننده منطقهای ایران»، یعنی جلوگیری از بسیج بیشتر «محور مقاومت» توسط ایران—اساساً هیچ پیشرفتی نکرد، زیرا مذاکرات هستهای تقریباً تنها محور سیاست دولت در قبال ایران بود.
سپس «عملیات طوفان الاقصی» ۲۰۲۳ رخ داد که انرژی میانهروها به رهبری بایدن را شدیداً آسیب زد، و در عین حال، استدلال شاهینها را تقویت کرد که تحریمها و ازسرگیری مذاکره، نتوانست از اقدام ایران جلوگیری کند.
این وضعیت خطرناکی بود که دوره دوم ترامپ آن را به ارث برد. علاوه بر اوجگیری بیسابقه نفوذ سیاسی شاهینهای آمریکایی، اوضاع ایران نیز چندان بهتر نبود: آتشبس غزه، ایران را از بسیج «محور مقاومت» بازنداشت، و تهران همچنان در تلاش برای ارسال موشک به حزبالله لبنان و انصارالله یمن بود.
و این بدون شک باور شاهینهای آمریکایی را تقویت کرد: تا زمانی که تندروها در ایران قدرت را در دست دارند—یعنی آیتالله خامنهای رهبر معظم و سپاه پاسداران همچنان قدرتمند—تضعیف ناشی از جنگ غزه و شوک «جنگ دوازدهروزه»، کافی نیست تا استراتژی خارجی ایران را تغییر دهد، بهویژه آنکه در شرایط تضعیف «محور مقاومت»، نقش بازدارندگی دستگاه هستهای احتمالاً افزایش خواهد یافت.
این زمینهای شد که ترامپ و نتانیاهو به توافق رسند—تقاطع شاهینهای آمریکا و اسرائیل: برای حل مسئله ایران، احتمالاً نیاز به تغییر رژیم است.
اما این پرسش را برمیانگیزد: اگر تغییر رژیم «داروی جادویی» مسئله ایران است، آمریکا چگونه میتواند به آن دست یابد؟
از هر منظری، این کار دشوارتر از بمباران تأسیسات هستهای است، بلکه میتوان گفت نه آمریکا و نه اسرائیل، از چگونگی تحقق آن اطمینان ندارند. زیرا اگر بر اساس نمونه افغانستان و عراق پیش برویم، مقصد اشغال نظامی، باتلاقی بیپایان است؛ و این کار تنها با اسرائیل ممکن نیست، و افکار عمومی فعلی آمریکا حمایت از اعزام نیروی گسترده به خاورمیانه را—بهویژه در میان پایگاه حامیان ترامپ که بسیاری آنها مخالف جنگهای فرامرزی هستند—پذیرا نیست.
بنابراین، وضعیتی که ترامپ با آن روبروست، در واقع تشدید بیسابقه بنبست آمریکا و ایران پس از ۱۹۷۹ است—یعنی از دید آمریکا، مگر اینکه تحول سیاسی مهمی در ایران رخ دهد، تغییر بنیادین در سیاست خاورمیانهای و ضدآمریکایی ایران—چه در توسعه هستهای و چه در بسیج «محور مقاومت»—دشوار است؛ اما تحقق این هدف، آیا باید با تحریم و دیپلماسی بهتدریج صورت گیرد، یا با حمله نظامی شدید، هر کدام محدودیتها و هزینههای خود را دارند.
از منظر واقعبینانه، رویکرد اول اساساً شیوه درازمدت آمریکا بوده: همزمان با مذاکره هستهای با ایران، طناب تحریم را تنگتر کردن، فشار نظامی بدون جنگ تمامعیار را حفظ کردن، و مداخله فعال در تظاهرات داخلی ایران برای تضعیف مشروعیت حکومت دینی.
البته بزرگترین ایراد ابزار دیپلماسی، همانگونه که شاهینهای آمریکایی درباره توافق هستهای ایران انتقاد کردهاند، آن است که در نهایت ممکن است رژیم ایران را از نظر سیاسی و اقتصادی تحکیم بخشد و فرصت راهبردی و زمانی برای توسعه سلاح هستهای فراهم آورد. و شاید همین امر انگیزه ترامپ را در مارس ۲۰۲۵ برای ازسرگیری مذاکره توضیح دهد: میخواست با توافقی جامعتر، از القای تصور فرار مجدد رژیم ایران از مجازات جلوگیری کند، و در عین حال اطمینان حاصل کند که درآمد حاصل از لغو تحریمها، صرف برنامه هستهای یا بسیج «محور مقاومت» نخواهد شد.
اما اگر به حمله نظامی شدید متوسل شویم، صادقانه باید گفت که اگرچه دستاورد کوتاهمدت این رویکرد ممکن است از تحریم و دیپلماسی بیشتر باشد، اما هزینه و عدم قطعیت بالاتری به همراه دارد؛ و هرچند حمله نظامی چه موفقیتآمیز باشد، دستیابی به نتایج مشابه از طریق اقدام طولانیمدت دیپلماتیک نیز ممکن است، با هزینه و عدم قطعیت کمتر از اقدام نظامی. همین دلیل بود که روسای جمهور پیشین آمریکا، بهراحتی به بمباران ایران یا حتی ترور رهبر معظم روی نیاوردند، و ترجیح دادند با دیپلماسی و تحریم بهتدریج پیش بروند.
این امر به نقش اطلاعات ناقص در این جنگ پیوند میخورد—یعنی ترامپ با این نتیجهگیری که «هزینه جانبی اجبار ایران به تسلیم از طریق زور نظامی چندان بالا نیست»، در نهایت به مخاطرهای راهبردی متوسل شد: حملهای با محوریت «ترور» رهبر معظم و مقامات نظامی-سیاسی، و قمارهایی چندجانبه: اگر آیتالله خامنهای و جانشینان احتمالیاش کشته شوند، ایران ممکن است دچار آشوب شود. در نهایت، ایران ممکن است بدون اعزام نیروهای زمینی آمریکا و اسرائیل، اما با تشویق شدید شورشهای قومی و مخالفان، دچار تغییر رژیم یا تغییر سیاست شود، و بدینترتیب رنگ ضدآمریکایی و ضداسرائیلی نظام کمرنگ شود.
صادقانه باید گفت که این قمار اگرچه شانس تحقق ندارد، اما بر پایه فرضیات و تصورات بیپایهای بنا شده است.
درست است که عدم اعزام نیروهای زمینی آمریکا، تا حدی از تکرار باتلاق عراق جلوگیری میکند، اما همزمان پیشبینی میکند که آمریکا احتمالاً نمیتواند سناریوی عراق را در ایران تکرار کند—یعنی پس از تصرف مستقیم قدرت توسط آمریکا، موفق به حمایت از رژیم جدید نسبتاً طرفدار آمریکا شود.
بهطور صریحتر، هزینه و پاداش در هم تنیدهاند؛ آمریکا میخواهد از سرمایهگذاری نظامی بیش از حد بپرهیزد، اما نتیجهاش احتمالاً دستاورد سیاسی ناچیز خواهد بود.
علاوه بر این، واقعیت تلخ «ترور» رهبر معظم، بیتردید باور «بیفایده بودن هر توافق با آمریکا» و «امروز اقدام نکنی، فردا پشیمان میشوی» را در ایران تقویت خواهد کرد، و به «همسنگی» علیه همه متحدان و داراییهای آمریکا در خاورمیانه منجر خواهد شد—شامل بمباران اسرائیل، حمله به پایگاههای آمریکا و پالایشگاهها و حتی تأسیسات غیرنظامی شش کشور حاشیه خلیج فارس، و مسدودسازی تنگه هرمز که هماکنون در جریان است.
اگر موارد فوق تنها پدیدهای کوتاهمدت بودند، شاید پیشبینی ترامپ مبنی بر «چندان بالا نبودن هزینه جانبی اجبار ایران به تسلیم از طریق زور نظامی» کاملاً اشتباه نبود، اما این توسعهای نیست که آمریکا کاملاً بتواند آن را کنترل کند.
علاوه بر این، آخرین نظرسنجی رویترز و ایپسوس که در ۱ مارس به پایان رسید، نشان میدهد تنها حدود ۲۷٪ پاسخدهندگان از حمله هوایی به ایران حمایت میکنند و ۴۳٪ مخالفند؛ اگرچه ۵۵٪ رأیدهندگان جمهوریخواه از حمله حمایت میکنند، اما ۴۲٪ آنها اعلام کردهاند که اگر این اقدام به «تلفات سربازان آمریکایی در خاورمیانه» منجر شود، احتمالاً از آن حمایت نخواهند کرد؛ همچنین حدود ۴۵٪ پاسخدهندگان گفتهاند که اگر قیمت بنزین یا نفت آمریکا افزایش یابد، احتمالاً از اقدام علیه ایران حمایت نخواهند کرد. مهمتر از همه، پس از آغاز جنگ، محبوبیت ترامپ نه تنها افزایش نیافته، بلکه کاهش یافته و به ۳۹٪ رسیده است.
پیداست که «ضربه پیشگیرانه» به ایران برای افزایش محبوبیت، سناریوی سیاسی اسرائیل است، نه فضای سیاسی آمریکا. بهویژه با نزدیک شدن انتخابات میاندورهای و تلفات کنونی نیروهای آمریکایی، دموکراتها هرگز این فرصت عالی برای ضربه زدن به ترامپ را از دست نخواهند داد. حتی جمهوریخواهان سنتی که معتقدند چین و روسیه تهدیدهای اصلیتر هستند، احتمالاً پذیرای گرفتار شدن در خاورمیانه به دلیل ایران نخواهند بود.
بنابراین، بزرگترین چالش ترامپ با طولانی شدن درگیری و افزایش هزینهها، احتمالاً نه آسیب به پایگاههای نظامی یا کمبود مهمات آمریکا که مسائل فنی هستند، بلکه محدودیتهای سیاسی داخلی و افکار عمومی است.
به عبارت دیگر، از منظر کنونی ترامپ، صرفنظر از هدف اصلی تصمیم به جنگ، این عملیات باید به دستاوردی منجر شود، یا حداقل بتوان در نهایت «ادعای» دستیابی به آن را کرد—چه تغییر رژیم مورد انتظار، چه بازگشت اصلاحطلبان نسبتاً طرفدار آمریکا به قدرت، یا حداقل امتیازات بیشتر ایران در میز مذاکره، مانند تعهد به «هرگز دستیابی یا توسعه سلاح هستهای»—در غیر این صورت، هزینههای سیاسی اجتنابناپذیر خواهند بود.
اما حتی با وجود راهفرارهای یادشده، پرسش کلیدی همچنان لاینحل باقی میماند: آیا این نتیجه واقعاً از طریق مذاکرات دیپلماتیک درازمدت و محاصره تحریمی قابل دستیابی نبود؟ بهویژه آنکه اگر اوضاع به حدی وخیم شود که نیاز به اعزام نیروهای زمینی باشد، حتی اگر آمریکا از این راه دستاوردهای راهبردی بیشتری—مانند تصرف نظامی ایران و حمایت مستقیم از رژیم طرفدار آمریکا—کسب کند، باز هم از تشدید پیوسته هزینههای نظامی و سیاسی نخواهد گریخت. زیرا این برابر است با تکرار سناریوی افغانستان و عراق، و «پذیرش شکست و خروج» نیز در نهایت تنها مسئله زمان خواهد بود؛ و در این فرایند، توجه به حوزههای دیگر مانند هند و آرامگاه بهطور حتم پراکنده خواهد شد.
به هر حال، با افزایش هزینههای جنگ و تلفات نیروهای آمریکایی، مسابقه آمریکا با زمان آغاز شده است؛ ترامپ باید پیش از آنکه اوضاع به «پذیرش شکست و خروج» سوق یابد، به دستاوردهای راهبردی کافی برای توجیه داخلی دست یابد، صرفنظر از اینکه این اهداف، همان اهداف اولیه جنگ بوده باشند یا نه.
ایران: پایان جنگ بهمعنای پایان بحران نیست
در نهایت، ایران بهعنوان طرف سختآسیبدیده.
برای تهران، نقطه آغاز این جنگ نه ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ و حمله مشترک آمریکا و اسرائیل، بلکه «عملیات طوفان الاقصی» اکتبر ۲۰۲۳ بود. در این مدت، ایران تلاشهایی برای خویشتنداری در قبال اسرائیل و مذاکره با آمریکا داشت، اما سرانجام به دلیل سه عامل—اطلاعات ناقص، مشکل تعهد و تفکیکناپذیری موضوعات—گامبهگام به بحران «ترور» رهبر معظم نزدیک شد.
نخست، اطلاعات ناقص، یعنی ایران موقعیت راهبردی خود در خاورمیانه را误判 کرد، و عزم نظامی اسرائیل و حتی آمریکا را نیز دستکم گرفت.
به یاد آوریم پیش از «عملیات طوفان الاقصی» اکتبر ۲۰۲۳، بزرگترین دستاورد دیپلماتیک ایران، بیتردید عادیسازی روابط با عربستان بود؛ اما این نه آشتی صادقانه دو قدرت بزرگ خاورمیانه، بلکه بیشتر ناشی از آن بود که عربستان در محاصره راهبردی «محور مقاومت» ایران، مجبور به کنار گذاشتن رقابت ژئوپلیتیک و تمرکز بر «چشمانداز ۲۰۳۰» شده بود.
اما این تحول شاید به ایران اعتمادبهنفس زیادی بخشید، بهطوری که باور داشت پس از تحریک اسرائیل به انتقام از طریق «عملیات طوفان الاقصی»، کشورهای عربی مانند عربستان با ایران برای «وحدت اسلامی» متحد خواهند شد و در نهایت محاصره ژئوپلیتیکی علیه اسرائیل شکل خواهد گرفت؛ همانگونه که «عملیات طوفان الاقصی» اگرچه ظاهراً از دل منازعه سنتی اسرائیل و فلسطین برخاسته بود، اما محور اصلیاش خدمت به منافع تهران در مختل کردن عادیسازی روابط اسرائیل و عربستان بود.
اما پیامدهای بعدی بیتردید سیلی محکمی به ایران زد: اگر آمریکا خط قرمز مشخصی تعیین نمیکرد، انتقام اسرائیل اساساً بیسقف بود، بنابراین در طول جنگ، اسرائیل پیوسته مرزها را به چالش کشید و هر سقفی را به کف تبدیل کرد؛ و کشورهای حاشیه خلیج فارس شاید از درگیری در جنگ واهمه داشتند و تحت فشار افکار عمومی نسبت به فلسطین قرار داشتند، بنابراین پس از آغاز جنگ غزه، با آمریکا و اسرائیل همکاری فعال نکردند، اما همواره از ایران فاصله گرفتند.
با تشدید بازی سهجانبه آمریکا، اسرائیل و ایران، کشورهای حاشیه خلیج فارس که تحت فشار انتخاببندی قرار داشتند، در نهایت به سمت اردوگاه آمریکا و اسرائیل متمایل شدند، نه حمایت از ایران که تازه از دشمن دیرینه به دوست تبدیل شده بود؛ شامل ارائه اطلاعات نظامی محرمانه به آمریکا و اسرائیل در جریان «جنگ دوازدهروزه»، و حمایت از «طرح صلح ۲۰ مادهای» ترامپ و کمیته صلح غزه.
علت بسیار روشن بود: همه طرفها میخواستند از چرخه مکرر انفجار منازعه اسرائیل و فلسطین خارج شوند و این کینه تاریخی را ورق بزنند، تا بتوانند دستورکارهای راهبردی با آمریکا و اسرائیل را ادامه دهند.
این امر توضیح میدهد که چرا این بار پس از انتقام بیتفاوت ایران از شش کشور حاشیه خلیج فارس، این کشورها بهصورت گروهی آمریکا را محکوم نکردند که آنها را به دردسر انداخته، بلکه مشترکاً با آمریکا ایران را محکوم کردند. از این منظر، افشاگری واشنگتنپست مبنی بر «لابی عربستان سعودی برای حمله»، احتمالاً اطلاعاتی مستند است.
سپس، مشکل تعهد، یعنی باور به «بیفایده بودن هر توافق با آمریکا» و «امروز اقدام نکنی، فردا پشیمان میشوی». این گرایش از زمان خروج یکجانبه آمریکا از توافق هستهای در ۲۰۱۸ در درون ایران انباشته شده بود؛ و ترورهای متعدد رهبران «محور مقاومت» در جریان جنگ غزه، حمله مستقیم اسرائیل به خاک ایران در «جنگ دوازدهروزه»، و هماکنون کشته شدن رهبر معظم و مقامات ارشد، همگی بیوقفه انرژی تندروهای ایران را تقویت کرده و به پاسخگویی گسترده فعلی علیه خاورمیانه منجر شده است.
در نهایت، تفکیکناپذیری موضوعات. همانگونه که اسرائیل «ریشهکنی تهدید ایران» را غیرقابل مذاکره میداند، تهران اگرچه حاضر به نرمش موقت در مسئله غنیسازی است، اما معتقد است برخی سیاستهای ملی قابل تغییر نیستند—یعنی بسیج «محور مقاومت» و ادامه برنامه موشکی.
و این دقیقاً زمینهای شد که ترامپ را به قمار نظامی سوق داد—همانگونه که ارزیابی گزارش مقامات آمریکا که رسانهها افشا کردند: دستیابی به توافق کوتاهمدت با ایران در دسترس است، اما این توافق به برنامه موشکی و سایر مسائل اصلی نمیپردازد.
با این همه، اقدامات کنونی ایران که بهظاهر قدرتمندانه و همهجانبه است، در واقع قمار دیگری است که از ملاحظات سیاسی و بقا نشأت میگیرد. نخست، ایران باید برای «ترور» رهبر معظم، که ذلتبار است، آبرویی بازستاند؛ دوم، ایران میخواهد با «شمشیرزنی» علیه متحدان آمریکا، تلفات نیروهای آمریکایی و افزایش قیمت نفت، آمریکا و اسرائیل را—چه از طریق ازسرگیری مذاکره و چه ادامه بنبست—وادار به توقف حملات کند.
بهطور صریحتر، همانگونه که حمله نظامی به ایران و «ترور» مستقیم رهبر معظم، در گذشته خط قرمز سیاست آمریکا بود که بهراحتی قابل عبور نبود؛ اکنون اقدامات ایران در مورد حمله بیتفاوت به کشورهای حاشیه خلیج فارس، حمله مستقیم به پایگاههای آمریکا، و حتی مسدودسازی تنگه هرمز، نیز استراتژیای رادیکال است که سرنوشتی جز عدم دوام ندارد.
نخست، تحلیلهای زیادی حاکی از آن است که ذخایر مهمات آمریکا پس از مصرف توسط اسرائیل و متحدان حاشیه خلیج فارس، برای حملات و دفاعهای طولانیمدت و شدید علیه ایران کافی نیست؛ این امر برای ایران پساجنگ غزه نیز صدق میکند، اگرچه تهران شاید پهپادهای فراوانی در اختیار دارد، اما ذخایر موشکیاش برای حمایت از این فرسایش فرکانس بالای طولانیمدت، کافی نیست. بنابراین، در نهایت مسئله آن است که آمریکا و ایران، کدام یک انرژی بیشتری دارند.
مهمتر از همه، این اقدامات ممکن است موقعیت راهبردی درازمدت ایران را تضعیف کند—یعنی روند آشتی با عربستان و سایر کشورهای حاشیه خلیج فارس که اکنون به دلیل درگیری دچار عقبگرد شده است، شامل بستن سفارت امارات در تهران و فراخوان سفیرش. اگر درگیری ادامه یابد، احتمالاً به قطع مجدد روابط عربستان و ایران منجر نخواهد شد—یعنی بازگشت به دورانی که «تئوری تهدید ایران» در خلیج فارس غالب بود، با این تفاوت که ایران که زمانی «محور مقاومت» قدرتمندی داشت، اکنون پس از جنگ غزه، آسیبدیده و ضعیفتر شده است.
علاوه بر این، حتی اگر ایران از این درگیری سربلند بیرون آید، بحران بقای رژیم فوراً رفع نخواهد شد.
در حوزه اقتصادی، ایران همواره نتوانسته از وابستگی به اقتصاد نفتی رها شود، که موجب انحراف صنعتی و فساد گسترده شده است؛ علاوه بر تحریمهای مداوم از ۲۰۱۱ و ۲۰۱۸، ایران اساساً به نوعی «نوشیدن زهر» افتاده است: تحریمها درآمد نفتی را کاهش میدهند، که کسری بودجه و انتظارات تورمی و در پی آن هزینههای معاملات بینالمللی را افزایش میدهد و منجر به کاهش مداوم ذخایر ارزی میشود؛ و فساد ریشهدار، بهویژه روابط نزدیک سیاسی-تجاری سپاه پاسداران و سایر گروههای ذینفع خاص، توانایی ایران برای اجرای اصلاحات اقتصادی را تضعیف میکند.
بنابراین، حتی در دوران شکوفایی نفتی گذشته، بهرهوری و نوآوری صنعتی ایران بهطور قابلتوجهی افزایش نیافته است؛ دولت ایران علاوه بر اینکه بخش عمدهای از درآمد نفتی را صرف حمایت از «محور مقاومت» کرده، بلکه کسریهای مالی ناشی از زیاندهی شرکتهای دولتی را نیز بهطور مؤثر جبران نکرده است، و از طریق گسترش پایه مالیاتی نیز هزینهها را تأمین نکرده، بلکه بیشتر از صندوق توسعه ملی وجوه برداشت کرده و با اعطای وامهای هدفمند به بانکها، کسری بودجه را پر کرده است.
به عبارت دیگر، نظام مالی ایران سالهاست با ریسک «وایل ای. کویوت» (Wile E. Coyote) دستوپنجه نرم میکند—یعنی برداشت از دیوار به دیوار گرچه میتواند ثبات موقت را حفظ کند، اما ثبات کلی نظام بانکی و ارزش پول ممکن است در لحظهای ناگهانی فرو بریزد. علاوه بر این، به دلیل حجم عظیم مطالبات غیرجاری، نظام بانکی ایران در واقع به نوعی «طرح پانزی» ملی تبدیل شده است که عدم تعادل ترازنامه روزبهروز تشدید میشود.
این در واقع زمینهساز مهمی برای تظاهرات سراسری پایان ۲۰۲۵ بود: سقوط پیوسته ریال که به اعتراض بازرگانان بازار منجر شد، و سرانجام به الگوی ثابت آشوب سراسری—تظاهرات طبقات پایین، پیوستن دانشجویان، و سپس پیوستن طبقه متوسط شهری و لیبرالها—انجامید که مطالبات بار دیگر به سرنگونی حکومت رسید.
اگرچه از پیامدهای بعدی پیداست که ایران موفق به سرکوب آشوبهای خیابانی شد، اما این اقدام مانند سیاستهای اقتصادی و مالی غیرمسئولانه، تنها میتواند درد را به تأخیر اندازد، نه آنکه مشکل را حل کند.
در نهایت، آنچه ایران سالهاست تجربه میکند، بحران پیچیدهای است که شامل انباشت چشمگیر بدهیهای دولتی، کاهش انعطافپذیری اقتصادی، فرسایش سرمایه اجتماعی، تشدید فساد، فرار سرمایه، رکود اقتصادی، و خشکسالی و کمبود آب است. و در پی آن، بیاعتمادی سیاسی مردم به حکومت نیز رشد کرده است—شامل کاهش مکرر نرخ مشارکت در انتخابات ریاستجمهوری، و تمسخر انواع تبلیغات سیاسی و روایتهای دینی. بهطور خلاصه، تقویت متقابل رکود اقتصادی و فساد سیاسی.
البته، هنوز اقشاری در ایران از حکومت حمایت میکنند، و حمله مشترک آمریکا و اسرائیل ممکن است احساسات میهنپرستانه مردم ایران را تقویت کند. اما با این همه، این امر در حل مشکلات عمیق اقتصادی ایران کارساز نخواهد بود—بهویژه آنکه این درگیری منابع مالی عظیری از ایران مصرف خواهد کرد، و در شرایط تقابل شدید، مسیر مذاکره برای لغو تحریمها نیز موقتاً مسدود خواهد شد.
پیداست که حتی اگر تهران با موفقیت از حمله آمریکا و اسرائیل دفاع کند، اوضاع پساجنگیای که باقی خواهد ماند، احتمالاً دشوارتر خواهد بود: اثربخشی انتقام گسترده، ممکن است ایران را بیش از پیش از کنار گذاشتن بسیج «محور مقاومت» و ادامه برنامه موشکی بازدارد—زیرا اینها سرمایههای مهم دفاع از خود در برابر آمریکا و اسرائیل هستند—اما بهای آن، توقف مذاکره و تحمل تحریمهای سنگینتر خواهد بود؛ و بحران مالی روزافزون ناشی از تحریمها، ممکن است بار دیگر جرقه تظاهرات سراسری را بزند و فرصتهای بیشتری برای مداخله آمریکا و اسرائیل در آینده فراهم آورد.
بهطور کلی، آشوب منطقهای کنونی که اسرائیل، آمریکا، ایران و حتی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را در بر گرفته، ناشی از یک سلسله تصمیمهای پویا در فرایند رویدادها است و بنبستهای راهبردی بازیگران مختلف را منعکس میکند.
برای اسرائیل، این فروپاشی یکشبه اسطوره امنیت ملی گذشته است؛ برای آمریکا، اینکه حتی با فاصله گرفتن از افغانستان و عراق، همچنان نمیتواند با خیال راحت از خاورمیانه خارج شود؛ برای عربستان سعودی و سایر کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، اینکه بهعنوان همسایه ایران، تهدید همواره در کمین است. و برای ایران، اینکه مسیر انقلابی ۱۹۷۹ تاکنون در حال فرسایش است و رژیم روزبهروز آسیبپذیرتر میشود.
مهمتر از همه، این بنبستها هنوز راهحل روشنی ندارند؛ به نظر میرسد همه چیز تنها با نوعی «برد-برد مرگبار» میتواند شکاف کاهش تنش را بگشاید.

