شی آسیا
کارشناس مستقل نظامی، ناظر صنعت فناوری اطلاعات

چکیده: هفته‌ای که گذشت، هفته اول جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و هفته دویست و یکم جنگ اوکراین بود. حمله هوایی غافلگیرکننده به تهران و تلاش برای ترور رهبر معظم ایران، با این پیش‌فرض همراه بود که ایران ظرف چند روز فرو می‌پاشد. اما نه تنها این اتفاق نیفتاد، که پاسخ ایران، اهداف آمریکا را در منطقه دستخوش تغییر کرد. حالا واشنگتن به فکر اعزام سومین ناو هواپیمابر به منطقه است و تحولات میدان، فراتر از پیش‌بینی‌های اولیه پیش می‌رود.
هفته‌ای که گذشت، بی‌تردید یکی از پرتلاطم‌ترین هفته‌های خاورمیانه در سال‌های اخیر بود. حمله هوایی گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران، که با هدف سر بریدن این کشور طراحی شده بود، با محاسباتی کاملاً اشتباه آغاز شد. تصور کاخ سفید بر این بود که با حذف فیزیکی رهبری و مقامات ارشد، نظام اسلامی در چند روز فرو خواهد پاشید. اما واقعیت میدان، روایتی دیگر رقم زد.

ایران نه تنها فرو نپاشید، که با حملات متقابل خود، پایگاه‌های آمریکا در آن سوی خلیج فارس را هدف گرفت و تنگه هرمز را به صحنه‌ای جدید از تقابل تبدیل کرد. این تحولات، واشنگتن را وادار به ارسال سومین ناو هواپیمابر به منطقه کرده و نشان داده که جنگ، از چارچوب ذهنی طراحان آن خارج شده است.

توهم «پیروزی برق‌آسا»؛ از اوکراین تا ایران

شاید بتوان گفت یکی از جذاب‌ترین وجوه این تحولات، تکرار یک اشتباه محاسباتی بزرگ است. ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، زمانی که نخستین موشک‌ها به سمت اوکراین شلیق شد، ارزیابی دستگاه‌های اطلاعاتی غرب این بود که کیف ظرف یک هفته سقوط می‌کند و ارتش اوکراین، مانند عراق در ۲۰۰۳، منهدم و متلاشی خواهد شد. بر همین اساس، غرب به‌جای تجهیز ارتش رسمی اوکراین، به فکر مسلح کردن گروه‌های شبه‌نظامی و فراهم کردن مقدمات یک جنگ چریکی بلندمدت علیه روسیه افتاد. استقبال سرد از درخواست‌های فوری دولتمردان اوکراینی در روزهای نخست جنگ، دقیقاً از همین نگاه سرچشمه می‌گرفت.

این اشتباه محاسباتی در ایران نیز تکرار شد. بسیاری از تحلیل‌گران، از جمله در داخل کشور، تحت تأثیر توانمندی‌های روسیه در دونباس و تجربه «الحاق سریع کریمه»، تصور می‌کردند مسکو قادر به یک «فتح‌الفتوح» دیگر است. اما مقیاس جنگ، داستان را تغییر داد. هرچه جبهه وسیع‌تر باشد، توان تخصصی و مدرن یک ارتش در آن رقیق‌تر می‌شود. این درس مهمی بود که شاید در ارزیابی‌های مربوط به ایران نیز مغفول مانده باشد.

برخی برآوردهای اولیه در داخل کشور، با فرض تداوم کارایی بالای حملات هوایی آمریکا، «نقطه تهش» توان موشکی ایران را حدود ۱۴ روز تخمین می‌زدند. برآوردهایی بدبینانه‌تر نیز بود که این مدت را به ۴ روز کاهش می‌داد. اما پایان هفته اول، نشان داد که این پیش‌بینی‌ها، مانند پیش‌بینی سقوط سریع اوکراین، با واقعیت میدان فاصله دارند. واشنگتن نیز که ابتدا از «حل مسئله ظرف یک هفته» سخن می‌گفت، به‌ناچار افق زمانی خود را به ۱۴ هفته و فراتر از آن گسترش داد.

بمب‌افکن‌های قدیمی و درس‌های فراموش‌نشده

اما چرا این محاسبات اشتباه از آب درآمد؟ شاید مهم‌ترین دلیل، نادیده گرفتن «بدنه» یک کشور و نظام سیاسی آن باشد. نابودی یک دولت-ملت با چند حمله هوایی ممکن نیست. برای از بین بردن ساختار یک کشور، به تخریبی نیاز است که ده‌ها، بلکه صدها برابر شدت حملات کنونی باشد. جالب آنکه تمرکز حملات آمریکا در روزهای نخست، بیش‌تر روی حذف فرماندهان و انهدام زیرساخت‌های نظامی بود، اما به‌تدریج، ایستگاه‌های پلیس، حوزه‌های بسیج و شعب اداری محلی نیز به فهرست اهداف اضافه شدند. هدف از این تغییر راهبرد، روشن بود: فلج کردن بدنه حکومت و تحریک نارضایتی‌های داخلی.

با این حال، واشنگتن در اینجا نیز با یک واقعیت تلخ روبه‌رو شد. تجربه بمباران یوگسلاوی در دهه ۹۰ نشان داد که حتی استفاده از بمب‌افکن‌های استراتژیک برای بمباران فرش‌گونه (carpet bombing) نیز زمانی کارایی دارد که ارتش دشمن در میدان نبرد درگیر و منهدم شده باشد. در غیر این صورت، این حملات صرفاً هدر دادن مهمات و نمادی از درماندگی خواهد بود. اکنون خبر می‌رسد که B-52ها به‌سمت ایران گسیل شده‌اند. این یادآور روزهایی است که ناتو پس از ناکامی در نابودی ارتش یوگسلاوی، به بمباران فرش‌گونه روی آورد؛ اقدامی که بیش از آنکه نظامی باشد، نمایشی بود و در نهایت نیز نتوانست صرب‌ها را به زانو درآورد.

«اراده»؛ فراموش‌شده معادلات پنتاگون

اینجا پای یک عامل کلیدی به میان می‌آید: اراده. ارتش ایران، همچون چین در برآوردهای دهه ۹۰ میلادی، از انبوهی از تسلیحات قدیمی و پیشامدرن تشکیل شده که در کنار تعداد محدودی سامانه نسبتاً مدرن، صف‌آرایی کرده‌اند. در نگاه اول، این سامانه‌ها در برابر قدرت هوایی آمریکا، چون کاه در برابر طوفان به نظر می‌رسند. اما تجربه ثابت کرده که همین تسلیحات قدیمی، وقتی با اراده رزمندگان پیوند می‌خورند، دشمن را مجبور می‌کنند برای نابودی هر یک از آنها انرژی صرف کند. همین «اتلاف انرژی» و «پراکنده‌سازی توجه» دشمن، فرصت ارزشمندی برای ضربه زدن توسط همان سلاح‌های معدود مدرن ایجاد می‌کند.

خاطره آن روزها که طرح «ببر در کنار گله گرگ» را برای مقابله با برتری هوایی دشمن طراحی می‌کردیم، یا نقشه‌هایی که در آن چندین ناوشکن قدیمی، سپر بلدِ یک ناو مدرن برای پرتاب موشک به سوی ناو هواپیمابر دشمن می‌شدند، امروز برای من زنده است. این طرح‌ها شاید در نگاه اول غیرعملی به نظر برسند، اما روح مشترکشان چیزی نبود جز باور به نقش تعیین‌کننده «انسان» در جنگ. همان‌گونه که استادان شوروی در دهه ۵۰ به خلبانان جوان ایرانی آموخته بودند: «مهم‌ترین سلاح یک سرباز، شجاعت و ایثار اوست.»

اشتباه محاسباتی در شناخت جامعه ایران

آمریکا در محاسبات خود، اشتباه دیگری نیز مرتکب شده است: تصویری که از جامعه ایران دارد. واشنگتن، «مردم ایران» را با طبقه متوسط تهرانی یکی گرفته و گمان می‌کند که آن‌ها چند دهه است در انتظار یک جرقه برای قیام علیه حکومت به سر می‌برند. از این رو، حمله به نمادهای حکومت و مراکز انتظامی را راهی برای شعله‌ور کردن آتش نارضایتی می‌پندارد. اما واقعیت چیز دیگری است. هرگونه نارضایتی از عملکردها، در برابر یک «تهدید خارجی» رنگ می‌بازد و وحدت ملی را تقویت می‌کند.

حتی تصور آنکه میان ارتش و سپاه، آن‌چنان شکافی وجود دارد که در میدان نبرد، یکی به سود دشمن، دیگری را از پشت خنجر زند، توهمی بیش نیست. رقابت‌های درونی، هرگز به معنای خیانت و هم‌راستایی با دشمن نخواهد بود. در سخت‌ترین شرایط، این رقابت‌ها رنگ می‌بازند و نیروهای مسلح، در برابر متجاوز، یکپارچه می‌شوند.

آزمون جدید برای «جنگ‌های بنیان‌افکن»

برای درک عمق این اشتباهات محاسباتی، باید به مفهوم «جنگ بنیان‌افکن» (War of Foundation) بازگشت. صدام در جنگ خلیج فارس، با آن‌که ارتشش منهدم شد، اما آن‌چه روحیه ملت و ارتش عراق را در هم شکست، نه صرفاً بمباران‌ها، بلکه شوک ناشی از فروپاشی تمام باورهای پیشین بود. عراقی‌ها نمی‌توانستند بپذیرند که متحد دیروزشان در جنگ با ایران، امروز چنین بی‌رحمانه آن‌ها را قتل‌عام می‌کند و جامعه جهانی نیز سکوت کرده است. این «شکست معنوی»، ارتش عراق را به انبوهی از انسان‌های سرگردان تبدیل کرد.

اما ایران تجربه متفاوتی دارد. جنگ هشت‌ساله با عراق، برای جمهوری اسلامی یک «جنگ بنیان‌افکن» بود. آن جنگ، هویت و استقلال نظام را تثبیت کرد. اما این اثر، ماندگار ابدی نیست. رهبر چین، پس از جنگ با هند در ۱۹۶۲، فرمود که «این پیروزی، ۵۰ سال برای ما امنیت می‌آورد». امروز شاید آن اثر رو به زوال است و آزمونی جدید پیش روی ایران قرار دارد.

ایران امروز، در برابر قدرتی ایستاده که اگرچه در اوج نیست، اما هنوز «ابرقدرت» بلامنازع جهان محسوب می‌شود. اگر ایران بتواند در این آزمون، آمریکا را وادار به عقب‌نشینی و مذاکره کند، یا حتی جنگ را به درازا بکشاند تا واشنگتن از هدف «تغییر رژیم» دست بکشد، آن‌گاه این جنگ نیز به یک «جنگ بنیان‌افکن» دیگر برای ایران بدل خواهد شد. هفته اول، نشان داد که این هدف، دور از دسترس نیست.

هفته دوم و چشم‌انداز پیش رو

اکنون همه نگاه‌ها به هفته دوم است. اگر ایران تا پایان هفته دوم، توان مقابله و شلیک موشک‌های خود را حفظ کند، محاسبات دشمن به‌هم می‌ریزد و جنگ وارد فاز تازه‌ای می‌شود. در آن صورت، ایالات متحده برای خروج از بن‌بست، ناچار به گزینه‌هایی چون اعزام نیروی زمینی برای تصرف بخشی از سواحل تنگه هرمز خواهد بود. چنین اقدامی، نه تنها پایان جنگ نیست، که آغازی بر فصلی کاملاً جدید و غیرقابل پیش‌بینی در سرنوشت منطقه و جهان خواهد بود.

در آن هنگام، شاید آن «قضای حتمی» که همیشه از آن سخن گفته می‌شود، فرصت تحقق یابد. باید منتظر ماند و دید.