
رمزی بارود
فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، نه تنها خاورمیانه را به ورطهای از بیثباتی میکشاند، بلکه خود واشنگتن را نیز در موضعی ضعیفتر قرار داده و فرصتهای استراتژیک بیبدیلی را در اختیار روسیه و چین قرار میدهد.
چهارچوب تحلیلی این یادداشت
این نوشتار، تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران را از منظر واقعگرایی سیاسی و بر اساس محاسبات سنتی راهبردی ایالات متحده ارزیابی میکند و به این پرسش میپردازد که آیا این جنگ اصلاً به نفع منافع ژئوپلیتیک واشنگتن است یا خیر.
این تحلیل را نباید با تأیید اخلاقی مفروضات سیاستمدارانه آمریکا اشتباه گرفت. ایالات متحده هیچ حق ذاتی برای مهار رقبا، دستکاری در پیمانهای اتحاد یا تحمیل سلطه خود بر مناطق دوردست جهان ندارد.
بحث ما صرفاً بر این اصل استوار است که حتی اگر با معیارهای تنگنظرانه و منفعتطلبانهٔ سیاستورزی آمریکایی به قضیه بنگریم، جنگ علیه ایران یک اشتباه محاسباتی عمیق و راهبردی است.
جنگی که آمریکا به آن نیازی نداشت
تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران، یکی از خطرناکترین و غیرمنطقیترین موارد تشدید تنش در تاریخ معاصر خاورمیانه به شمار میرود. برخلاف جنگهای پیشین آمریکا در منطقه، این بار نمیتوان این تجاوز را پشت شعارهای کهنهٔ مداخله بشردوستانه پنهان کرد. نه از دموکراسیخواهی خبری هست، نه استناد قانعکنندهای به حقوق بشر میشود و نه هیچ توجیه حقوقی منسجمی برای این اقدام ویرانگر وجود دارد. آنچه باقی میماند، زورگویی عریان و بیپیرایه است.
این جنگ، پیش و بیش از هر چیز، جنگ اسرائیل است. این تلآویو است که روشنترین انگیزه، عمیقترین ناامیدی و بیشترین نیاز سیاسی را برای گسترش دامنهٔ نبرد دارد. پس از ماهها نسلکشی در غزه، وجههٔ اسرائیل در بسیاری از نقاط جهان درهمشکسته است. حتی در جایی که دولتهای غربی به حمایت دیپلماتیک خود از آن ادامه دادند، این جنگ محدودیتهای قدرت اسرائیل را آشکار کرد. اسرائیل توانایی عظیمی در تخریب از خود نشان داد، اما در تبدیل این تخریب به دستاوردی پایدار و راهبردی ناتوان بود.
غزه تسلیم نشد. حزبالله لبنان، با وجود حملات مکرر و درگیریهای مداوم، شکست نخورد. انصارالله یمن همچنان قادر به اعمال قدرت و برهم زدن معادلات استراتژیک منطقه است. تصویر دیرینهٔ اسرائیل به عنوان یک ابرقدرت نظامی شکستناپذیر، شاید بیش از هر زمان دیگری در دهههای اخیر، مخدوش شده است. همین واقعیت توضیح میدهد که چرا تلآویو با اشتیاق به دنبال جنگی فراگیرتر بود.
برای اسرائیل، ایران صرفاً یک دشمن دیگر نیست. این کشور در قلب موازنهٔ منطقهای قرار دارد که اسرائیل مدتهاست در آرزوی درهمشکستن آن است. جاهطلبی تلآویو صرفاً تأمین امنیت به معنای محدود آن نیست؛ هدف آن برتری و هژمونی بیچونوچرا است: تسلط کامل بر پایتختهای عربی و دسترسی به منطقهای که امیدوار است بتواند ثروت و جغرافیای سیاسی آن را به نفع خود دگرگون کند. یک ایران تضعیفشده یا متلاشی، بزرگترین مانع بر سر راه این پروژه را از میان خواهد برد.
با این حال، اسرائیل به تنهایی قادر به انجام این کار نیست. شکستهای آن در غزه، لبنان و برابر انصارالله نشان میدهد که این رژیم حتی ظرفیت تحمیل نتایج قاطع بر بازیگران غیردولتی و جبهههای همجوار را ندارد، چه رسد به یک قدرت منطقهای بزرگ و مسلح همچون ایران. از این رو، اسرائیل در این لحظهٔ سرنوشتساز نیز، همچون همیشه، به ایالات متحده پناه آورده است.
جنگی بدون منطق برای آمریکا
اگر این جنگ از منظر جاهطلبیهای اسرائیل منطقی به نظر برسد، از دریچهٔ منافع ملی آمریکا کاملاً نامعقول جلوه میکند.
ایالات متحده در طول تاریخ، جنگهای منطقهای خود را با روایتهای دقیقاً طراحیشده توجیه کرده است. عراق به دروغ به اتهام داشتن سلاحهای کشتار جمعی هدف حمله قرار گرفت. جنگ افغانستان پس از یازده سپتامبر، به عنوان نبردی ضروری معرفی شد. در مورد سوریه نیز مدام از سلاحهای شیمیایی، خطوط قرمز و ضرورتهای بشردوستانه سخن به میان آمد. این روایتها هر چند غیرصادقانه بودند، اما دستکم تلاش میکردند جنگ را با منطق اعلامشدهٔ آمریکا هماهنگ جلوه دهند.
این بار، حتی آن نمایش هم تا حد زیادی غایب است.
هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که ایران را تهدیدی قریبالوقوع برای ایالات متحده معرفی کند. هیچ اجماع داخلی گستردهای پشت این جنگ نیست و هیچ دستاورد مادی آشکاری برای واشنگتن متصور نیست. بهویژه دولت ترامپ، کمترین علاقهای به پوشاندن لباس ارزشها بر تن این تجاوز نظامی نشان نداده است. این موضوع، جنگ را همانگونه که هست عریان میسازد: مداخلهای گسترده که عمدتاً به دلیل اصرار اسرائیل و ناتوانی واشنگتن در گفتن «نه» به تلآویو رقم خورده است.
از منظر استراتژیک و واقعبینانه، زمانبندی این اقدام بهویژه غیرمنطقی به نظر میرسد. ایالات متحده اولویتهای دیگری دارد که برای موقعیت جهانیاش حیاتیتر هستند: مهار چین، تضعیف روسیه، واداشتن اروپا به وابستگی مداوم، و اعمال فشار دوباره بر کشورهای جنوب جهانی. گشودن یک جبههٔ جدید و بیثبات در خاورمیانه، همهٔ این اهداف را همزمان مختل میکند.
خطرات اقتصادی این ماجرا به تنهایی شدید و غیرقابلانکار است. این جنگ همین حالا نیز فشار بر بازارهای نفت را افزایش داده، کشتیرانی جهانی را دچار تلاطم کرده و نگرانیهای تازهای پیرامون تنگهٔ هرمز، این شاهرگ حیاتی انرژی جهان، ایجاد کرده است. حتی اگر خود ایالات متحده نسبت به دهههای گذشته وابستگی کمتری به نفت خلیج فارس داشته باشد، اقتصادش همچنان به سیستم جهانی گره خورده است؛ سیستمی که در آن شوکهای انرژی قیمتها را بالا میبرد، زنجیرههای تأمین را مختل میکند و به مصرفکنندگان آمریکایی آسیب میزند.
این بدان معناست که واشنگتن عملاً به شعلهورتر شدن بحرانی کمک میکند که میتواند مستقیماً به پیکرهٔ اقتصاد خودش آسیب بزند. همزمان، این وضعیت، پادشاهیهای حوزهٔ خلیج فارس که به شرکای اصلی سرمایهگذاری در آمریکا تبدیل شدهاند را نیز نگران کرده است. این دولتها خواهان هرجومرج منطقهای نبودند. آنها به دنبال پیشبینیپذیری، حمایت و تداوم وضعیت سودآور کنونی بودند. اما اکنون شاهدند که چگونه قدرت آمریکا منطقه را به سمت بیاطمینانی عمیقتری سوق میدهد.
افسانهٔ امنیت به سبک آمریکایی
شاید آشکارترین بُعد سیاسی این جنگ، پیامی باشد که به متحدان عرب آمریکا مخابره میشود.
برای دههها، کشورهای حوزهٔ خلیج فارس معماری سلطهٔ نظامی آمریکا را با این فرض پذیرفتند که واشنگتن امنیت آنها را تضمین میکند. پایگاهها، قراردادهای دفاعی، گشتهای دریایی و سامانههای موشکی، همه به عنوان شواهدی بر این ادعا فروخته میشدند که ایالات متحده حافظ ضروری نظم منطقهای است. اما این نظم همواره گزینشی بود. این نظم هرگز حول محور حاکمیت کشورهای عربی شکل نگرفت؛ بلکه بر محور برتری اسرائیل و منافع اقتصادی آمریکا بنا شده بود.
اکنون این نقاب در حال کنار رفتن است.
همزمان با اقدامات تلافیجویانهٔ ایران علیه منافع آمریکا و زیرساختهای منطقهای، دولتهای عربی کمکپی میبرند که اولویتهای واشنگتن تغییری نکرده است. واشنگتن وقتی اسرائیل تهدید شود، غوغایی از نیرو و توان نظامی به پا میکند، اما وقتی کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس تاوان تشدید تنش را میدهند، همان فوریت و شتاب را از خود نشان نمیدهد. حتی در جایی که حمایت نظامی وجود دارد، سلسلهمراتب قدرت غیرقابل انکار است: اول اسرائیل، بعد بقیه.
این درک و دریافت، میتواند پیامدهای ماندگاری داشته باشد. افسانهٔ حضور ایالات متحده به عنوان ضامن بیطرف ثبات منطقهای، هرگز تا این حد بیاعتبار نبوده است. به نخبگان عرب یادآوری میشود که آنها شرکای برابر در یک اتحاد استراتژیک نیستند؛ آنها ابزارهایی در یک نظم منطقهای هستند که در جای دیگر طراحی شده است. این یک ضرر سیاسی عمیق برای واشنگتن است؛ ضرری که به این زودیها و با فروش سلاحهای بیشتر یا سفرهای تشریفاتی جبران نخواهد شد.
چرا روسیه و چین برندهٔ نهایی هستند؟
هر امپراتوری رو به زوالی دیر یا زود ضعف خود را از طریق زیادهروی و گستردگی بیش از حد آشکار میسازد، و این جنگ تمامی نشانههای خطرناک آن عارضه را در خود دارد.
روسیه در شرایطی سود میبرد که واشنگتن مجبور شود تمرکز نظامی، انرژی دیپلماتیک و منابع مالی خود را میان چندین جبهه تقسیم کند. هر چه ایالات متحده بیشتر در باتلاق خاورمیانه فرو برود، حفظ فشار بر مسکو در اوکراین و فراتر از آن دشوارتر میشود. افزایش قیمت انرژی نیز به نفع صادرات روسیه تمام میشود و یک مزیت مادی دیگر برای کرملین به ارمغان میآورد.
دستاوردهای چین اما میتواند حتی چشمگیرتر باشد. پکن سالهاست که با استفاده از ابزارهای تجارت، مشارکتهای انرژی، سرمایهگذاری زیرساختی و دیپلماسی (به جای جنگافروزی مداوم) در حال گسترش نفوذ خود است. در حالی که ایالات متحده بار دیگر در برابر چشمان جهان در قامت یک نیروی آشوبگر ظاهر میشود، چین میتواند خود را قدرتی باثباتتر و منطقیتر معرفی کند؛ بهویژه برای کشورهای جنوب جهانی که از نظامیگری آمریکا خسته و دلزده شدهاند.
یک جنگ طولانیمدت، دقیقاً همان محیط بینالمللی را به مخاطره میاندازد که واشنگتن برای مهار چین به آن نیاز دارد. ایالات متحده به جای تمرکز و تحدید دستور کار استراتژیک خود، آن را به شکلی فاجعهبار گسترش میدهد. به جای منزوی کردن رقبا، به آنها فرصت میدهد. روسیه فضای تنفس پیدا میکند. چین اهمیت مییابد. و آمریکا بیهیچ هدف و راهبرد خروج روشنی، در جنگی دیگر غرق میشود.
این شاید بزرگترین طنز تلخ این تجاوز باشد: جنگی که برای تحکیم سلطه آغاز شد، ممکن است به شتاببخش زوال آن تبدیل شود. اسرائیل شاید باور داشته باشد که میتواند خاورمیانه را با آتش بازسازی کند. اما برای واشنگتن، پیامد محتمل این ماجرا چیزی نیست جز افول اعتبار، بیثباتی عمیقتر، و واگذاری هر چه بیشتر مزیت استراتژیک به همان قدرتهایی که مدعی مقابله با آنهاست.

