
شبکه ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
پرسشی که این روزها ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده، چرایی و چگونگی ورود واشنگتن به جنگی تمامعیار با ایران است. پرسشی که پاسخ آن، نه در توجیهات رسمی کاخ سفید، که در معادلات پنهان قدرت در واشنگتن و تلآویو نهفته است. برای یافتن این پاسخ، شاید بهتر باشد سفری کنیم به شش دهه پیش، به آخرین باری که یک رئیسجمهور آمریکا جرأت کرد به اسرائیل «نه» بگوید.
شش فرضیه برای یک اشتباه محاسباتی
برای درک انگیزههای ترامپ، ابتدا باید آنچه را که انگیزهاش نبود، کنار بگذاریم. جنگ با ایران، برخلاف اقدامات اخیر علیه ونزوئلا، پای «نفت» در میان نبود. برعکس، یکی از بزرگترین خطرات این ماجراجویی، مختل شدن جریان نفت منطقه و آسیب به اقتصاد جهانی بود. پای «چین» نیز در کار نبود؛ هرچند برخی تئوریپردازان ضدایرانی و ضدچینی، با توجیهاتی سست کوشیدند این جنگ را به رقابت با پکن ربط دهند، اما خود واشنگتن صراحتاً اذعان داشت که «این موضوع ربطی به چین ندارد».
پس انگیزه چه بود؟ تحلیل آنچه رخ داد، ما را به شش فرضیه کلیدی میرساند:
فرار به جلو در باتلاق داخلی: ترامپ در مسائل داخلی، از کنترل مرزها و تعرفهها گرفته تا بحران هزینههای زندگی، در باتلاقی از اختلاف نظر و بنبست سیاسی گرفتار شده بود. او به شدت نیازمند «صحنهای تازه» برای ایفای نقش اول بود؛ صحنهای که بتواند در آن «فرماندهکل قوا» باشد و افکار عمومی را از مشکلات لاینحل داخلی منحرف کند.
توهم پیروزی سریع: پیروزی ظاهری در ونزوئلا، این باور غلط را در او ایجاد کرد که با «حذف فیزیکی» سران یک حکومت، میتوان یک ملت را تسلیم کرد. غافل از آنکه محاسباتش در مورد ایران، بر اساس تصوری واهی از جامعه و رهبری این کشور شکل گرفته بود.
قمار روی انفعال ایران: تجربه ترور سردار سلیمانی و برخی حملات پیشین، این تصور را در ذهن ترامپ ایجاد کرده بود که ایران در برابر قدرتنمایی آمریکا، «راهبرد صبر» در پیش میگیرد. او گمان میکرد تهران بار دیگر عقبنشینی خواهد کرد و این قمار، بدون هزینه، پیروزیاش را رقم خواهد زد.
فریب «جنگ جراحی»: ترامپ و تیمش بر این باور بودند که میتوانند عملیات علیه ایران را در قالب یک «حمله محدود و سریع» تعریف کنند، نه یک «جنگ تمامعیار». آنها فکر میکردند با مدل «حمله به بن لادن» یا «ترور سردار سلیمانی»، میتوانند افکار عمومی خسته از جنگ را قانع کنند که این بار هم «میزنیم و برمیگردیم».
نقش اسرائیل؛ از فریب تا ابتکار عمل
اما همه این عوامل، در برابر یک متغیر تعیینکننده رنگ میبازد: اسرائیل.
نتانیاهو، رؤیای دیرینه «تغییر رژیم در تهران» را در سر میپروراند. او با سفرهای مکرر به واشنگتن و بهرهگیری از نفوذ بیحد و حصر لابیهای قدرتمند، تلاش کرد تصویری از «ایران در آستانه دستیابی به بمب هستهای» ترسیم کند؛ تصویری که نه آژانس بینالمللی انرژی اتمی و نه سیا تأییدش نمیکردند.
اما نقشه نتانیاهو بسیار فراتر از لابیگری بود. او واشنگتن را در برابر یک «واقعیت انجامشده» قرار داد: «ما به ایران حمله خواهیم کرد، چه تو بیایی، چه نیایی!»
اینجا بود که ماشین حساب کاخ سفید روشن شد. محاسبهگران پنتاگون به ترامپ گفتند: اگر اسرائیل به ایران حمله کند، تهران بیتردید به پایگاههای آمریکا در منطقه حمله خواهد کرد، چرا که از نگاه ایران، «آمریکا و اسرائیل یکی هستند». پس چه بهتر که دستبالا را داشته باشیم و با یک «حمله پیشدستانه»، ابتکار عمل را به دست گرفته و خسارتهای احتمالی را کاهش دهیم.
مارکو روبیو، وزیر خارجه ترامپ، این منطق را علناً با کنگره و رسانهها در میان گذاشت و عملاً تأیید کرد که آمریکا، «اسیر» تصمیم اسرائیل شده است. ترامپ نیز با زبانی دیگر، از «حس درونی» خود گفت که ایران قصد حمله داشته و او تنها «پیشدستی» کرده است.
هزینههای یک اشتباه؛ طوفان در پایگاه رأی
این افشاگری، زلزلهای در پایگاه رأی ترامپ به پا کرد. «امایجیای»هایی که به وعده «اول آمریکا» رأی داده بودند، حالا میدیدند رئیسجمهورشان کشور را به خواست اسرائیل وارد جنگی کرده است که بدترین سناریوی ممکن برای آینده آمریکاست. این «اول آمریکا» نبود؛ این «اول اسرائیل» بود. شکافی عمیق در اردوگاه ترامپ پدید آمد که التیام آن، کار سادهای نخواهد بود.
«نه» گفتن به اسرائیل؛ مأموریتی که به قیمت جان تمام شد
در این میان، تاکر کارلسون، مجری سرشناس و منتقد تندروی ترامپ، به نکتهای تاریخی اشاره کرد که پاسخ بسیاری از پرسشها را در خود داشت. او گفت: «آخرین رئیسجمهور آمریکا که جرأت کرد به اسرائیل «نه» بگوید، جان اف. کندی بود.»
سال ۱۹۶۲، کندی در برابر بنگوریون، نخستوزیر وقت اسرائیل، ایستاد و با قاطعیت اعلام کرد: «ما با اشاعه هستهای مخالفیم. شما نباید به سمت بمب هستهای بروید و ما بازرسان خود را برای راستیآزمایی به اسرائیل خواهیم فرستاد.»
این آخرین باری بود که واشنگتن چنین موضعی در قبال تلآویو اتخاذ کرد. کمتر از یک سال بعد، کندی در دالاس ترور شد. جانشین او، لیندون جانسون، بلافاصله چراغ سبز را به برنامه هستهای اسرائیل نشان داد. نتیجه آنکه اسرائیل در فاصله سالهای ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۷ به باشگاه هستهای پیوست و امروز، اگر لازم بداند، در استفاده از آن علیه ایران تردید نخواهد کرد.
نتیجهگیری؛ سرنوشتی که ترامپ نمیتواند آنرا کنترل کند
ترامپ، مانند تمامی رؤسای جمهور آمریکا در شصت سال گذشته، راه جانسون را برگزید، نه راه کندی. او به جای ایستادگی در برابر فشارها، تسلیم خواست اسرائیل شد. حالا پرسش اصلی این نیست که «چرا ترامپ وارد این جنگ شد؟» پرسش این است: کسی که قدرت «نه» گفتن به آغاز جنگ را نداشت، چگونه خواهد توانست به آن پایان دهد؟ تاریخ نشان داده که واشنگتن در برابر اراده تلآویو، نه فقط در آغاز، که در پایان جنگها نیز گزینههای محدودی پیش رو دارد.

