علی هاشم: آیا ایران پس از به عهده گرفتن رهبری توسط پسر خامنه‌ای رادیکالتر خواهد شد؟

علی هاشم، روزنامه‌نگار و پژوهشگر مهمان در مرکز مطالعات اسلامی و خاورمیانه، رویال هالووی، دانشگاه لندن
منتشرشده در ابزرور چین
ترجمه مجله جنوب جهانی

در گستره پیچیده و پرتلاطم سیاست خاورمیانه، پرسش از چگونگی انتقال قدرت در جمهوری اسلامی ایران همواره به عنوان یکی از کلیدی‌ترین معماهای منطقه‌ای مطرح بوده است و اکنون با رخدادی سرنوشت‌ساز، این پرسش از حیطه گمانه‌زنی‌های نظری خارج شده و به واقعیتی انکارناپذیر بدل گشته است. سال‌هاست که ناظران بیرونی و تحلیل‌گران داخلی، با دقتی وسواس‌گونه، حرکات و سکنات محافل قدرت در تهران را زیر نظر داشته‌اند و در این میان، نام مجتبی خامنه‌ای، فرزند ارشد رهبر پیشین، به عنوان محتمل‌ترین گزینه برای جانشینی، بارها بر سر زبان‌ها افتاده بود، اما آنچه در پس پرده‌های سنگین حاکمیت می‌گذشت، همواره از دیدگان عمومی پنهان مانده بود تا آنکه سرانجام، اعلام رسمی شورای خبرگان رهبری در روز دوشنبه، نهم مارس، پرده از این راز برداشت و تأیید کرد که مرد پنجاه و هفت ساله‌ای که عمری را در سایه و دور از هیاهوی رسانه‌ای سپری کرده است، اکنون سکان‌دار کشتی پرتلاطم نظام جمهوری اسلامی شده است. این رخداد، صرفاً یک تغییر شخصیت در رأس هرم قدرت نیست، بلکه نقطه عطفی تاریخی است که می‌تواند تعادل قوا، جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک و استراتژی‌های کلان کشور را در دهه‌های آینده دگرگون سازد و از این رو، واکاوی ابعاد مختلف آن، نیازمند نگاهی عمیق، چندلایه و عاری از شتاب‌زدگی‌های رایج در تحلیل‌های رسانه‌ای است.

برای درک درست از معنای این جانشینی، ناگزیریم که به ریشه‌های فلسفی و تاریخی تشکیل جمهوری اسلامی بازگردیم، چرا که این نظام، بر ویرانه‌های یک سلطنت موروثی و با شعار صریح نفی استبداد و توارث قدرت پا به عرصه وجود گذاشت و مشروعیت خود را نه بر پایه خون و نژاد، که بر مبنای آموزه‌های دینی، نهاد روحانیت، و نظریه ولایت فقیه استوار ساخت. از این منظر، هرگونه گرایش به الگوهای موروثی در انتقال قدرت، می‌تواند به مثابه چالشی بنیادین برای مبانی نظری نظام تلقی شود و حساسیت‌های درون‌گفتمانی را برانگیزد، اما واقعیت‌های سیاسی، به ویژه در شرایط اضطراری و جنگی، گاه الزاماتی را تحمیل می‌کنند که بر ملاحظات ایدئولوژیک پیشی می‌گیرند. در هفته‌های منتهی به این تصمیم، ایران درگیر تنش‌های بی‌سابقه‌ای با ایالات متحده و اسرائیل بود که به درگیری نظامی مستقیم و از دست رفتن شمار قابل توجهی از فرماندهان ارشد انجامید و در چنین فضایی، حفظ ثبات و تداوم ساختار حاکمیت، به اولویتی فوری تبدیل شد که شاید مسیرهای غیرمتعارف انتقال قدرت را هموارتر ساخته باشد.

یکی از کلیدهای رمزگشایی از منطق حاکم بر این انتخاب، توجه به مفهوم «شهادت» در فرهنگ سیاسی ـ مذهبی ایران است، مفهومی که ریشه در عمیق‌ترین لایه‌های هویت شیعی دارد و با واقعه کربلا و ایثار امام حسین پیوندی ناگسستنی یافته است. در این روایت تاریخی ـ اسطوره‌ای، مرگ در راه عقیده، نه پایان که آغازی برای جاودانگی نمادین است و پیروزی اخلاقی، نه در بقای فیزیکی، که در فداکاری و ایستادگی تا آخرین لحظه تعریف می‌شود. جمهوری اسلامی، به ویژه در دوران جنگ هشت‌ساله با عراق، این الگوی دینی را با تجربه مدرن نبرد تلفیق کرد و با بازنمایی خود به عنوان وارث کربلا، رزمندگان را در قامت پیروان حسین و دشمنان را در جایگاه یزید زمانه قرار داد. این بازتعریف، نه تنها به بسیج توده‌ها کمک کرد، بلکه پایه‌ای محکم برای مشروعیت‌سازی نظام در برابر تهدیدات خارجی فراهم آورد و امروز، با شهادت رهبر پیشین در حمله دشمن، این روایت بار دیگر احیا شده و فرزند او، مجتبی خامنه‌ای، نه صرفاً به عنوان وارث خونی، که به عنوان نماد تداوم راهی معرفی می‌شود که با خون شهیدان آبیاری شده است. این پیوند نمادین، می‌تواند ابزاری قدرتمند برای تحکیم اقتدار جدید و تبدیل چالش موروثی‌بودن به فرصتی برای تأکید بر پیوستگی مبارزه علیه استکبار جهانی باشد.

از منظر کارکرد سیاسی، این انتصاب می‌تواند همزمان دو هدف استراتژیک را دنبال کند: در عرصه داخلی، با تأکید بر گفتمان مقاومت و پایداری، به تقویت انسجام درون‌نظامی کمک نماید و در عرصه بین‌المللی، فضایی انعطاف‌پذیر برای مانور دیپلماتیک یا تشدید تقابل فراهم آورد. نکته ظریف و شاید پارادوکسیکال اینجاست که رهبری که به صلابت و پایبندی ایدئولوژیک شهرت دارد، ممکن است در عمل، توانایی بیشتری برای اتخاذ تصمیمات سخت و حتی مصالحه‌آمیز داشته باشد، زیرا مشروعیت ناشی از سابقه مبارزاتی و نسبت خانوادگی با شهید، او را در برابر اتهام سازش‌کاری یا ضعف ایمن می‌سازد. این پدیده، در تاریخ سیاسی ایران بی‌سابقه نیست و می‌توان نمونه‌هایی از آن را در رفتار رهبرانی جست که با تکیه بر سرمایه نمادین خود، گام‌هایی عمل‌گرایانه برداشته‌اند که در شرایط عادی، با مقاومت شدید مواجه می‌شد.

واکنش‌های خارجی، به ویژه از سوی ایالات متحده، نیز بخشی از این معادله پیچیده است. اظهارات اخیر دونالد ترامپ مبنی بر «غیرقابل قبول» بودن انتخاب مجتبی خامنه‌ای و اشاره به تلاش برای تأثیرگذاری بر تحولات داخلی ایران، اگرچه با هدف تضعیف موقعیت جدید صورت گرفته، اما در بافتار فرهنگی ـ سیاسی ایران، اغلب اثری معکوس دارد. حساسیت تاریخی ایرانیان به مداخله بیگانه و تجربه تلخ کودتاهای گذشته، باعث شده است که هرگونه فشار آشکار از سوی واشنگتن، نه تنها مشروعیت فرد مورد حمله را خدشه‌دار نکند، بلکه با برچسب زدن به مخالفان داخلی به عنوان عوامل خارجی، به تحکیم موقعیت او بینجامد. این دینامیک، یادآور الگویی تکراری در روابط ایران و غرب است که در آن، تهدیدهای خارجی، به ابزاری برای یکپارچه‌سازی داخلی و تقویت گفتمان مقاومت تبدیل می‌شود.

شخصیت مجتبی خامنه‌ای، خود موضوعی مستقل برای تحلیل است. برخلاف بسیاری از چهره‌های سیاسی که برای کسب نفوذ، ناگزیر به حضور پررنگ در رسانه‌ها و تصدی مناصب رسمی هستند، او مسیر متفاوتی را پیموده و ترجیح داده است که در پشت صحنه، با تمرکز بر شبکه‌سازی و ایجاد اتحادهای استراتژیک، نفوذ خود را تثبیت کند. سال‌ها فعالیت در دفتر رهبری، او را به چهره‌ای کلیدی در مدیریت جریان‌های اطلاعاتی و سیاسی تبدیل کرده بود، به گونه‌ای که بسیاری از ناظران، او را به احمد خمینی، فرزند بنیانگذار جمهوری اسلامی، تشبیه می‌کردند که در سال‌های اولیه انقلاب، نقش میانجی و هماهنگ‌کننده‌ای حیاتی ایفا می‌کرد. این تشبیه، صرفاً یک قیاس ظاهری نیست، بلکه اشاره به الگویی تکرارشونده در ساختار قدرت ایران دارد: افرادی که بدون تصدی پست‌های رسمی، اما با دسترسی به مراکز تصمیم‌گیری و اعتماد نهادهای کلیدی، نقشی تعیین‌کننده در جهت‌دهی به تحولات ایفا می‌کنند.

نفوذ مجتبی خامنه‌ای، به ویژه در سه حوزه روحانیت، نیروهای امنیتی ـ نظامی، و حلقه‌های نزدیک به دفتر رهبری، ریشه دوانده است. در میان نیروهای مسلح، به ویژه سپاه پاسداران، او دارای روابطی عمیق و دیرینه است که به دوران جنگ بازمی‌گردد؛ دورانی که در آن، به عنوان عضوی از گردان‌های داوطلب، با چهره‌هایی هم‌رزم بود که بعدها به فرماندهان ارشد امنیتی و اطلاعاتی تبدیل شدند. این پیوندهای مبتنی بر اعتماد و تجربه مشترک نبرد، امروزه به سرمایه‌ای سیاسی تبدیل شده که می‌تواند در لحظات حساس، تضمین‌کننده وفاداری نهادهای قدرتمند به تصمیمات رهبری جدید باشد. همچنین، ارتباط او با شخصیت‌هایی چون محمدحسین باقری، حسین طائب، و دیگر فرماندهان سابق، نشان‌دهنده شبکه‌ای گسترده از اتحادهای استراتژیک است که در پس ظاهر آرام و کم‌حرف او نهفته است.

با این حال، تصویر عمومی مجتبی خامنه‌ای، همواره با هاله‌ای از ابهام همراه بوده است. حضور نادر او در انظار عمومی، مانند دیدار با مسئولان حزب‌الله لبنان پس از شهادت سید حسن نصرالله در سپتامبر ۲۰۲۴، به خودی خود به رویدادی خبری تبدیل می‌شود، زیرا هر ظهور عمومی، به عنوان نشانه‌ای از تغییر در معادلات قدرت تفسیر می‌گردد. این استراتژی سکوت و پنهان‌کاری، اگرچه از یک سو ممکن است به کاهش آسیب‌پذیری در برابر حملات رسانه‌ای کمک کند، اما از سوی دیگر، فضای مناسبی برای شایعه‌پردازی و گمانه‌زنی‌های بی‌پایه فراهم می‌آورد که مدیریت آن، نیازمند هوشمندی سیاسی بالایی است.

نمونه صعود ابراهیم رئیسی به ریاست جمهوری، نمونه‌ای گویا از نقش پشت‌صحنه‌ای مجتبی خامنه‌ای در مهندسی تحولات سیاسی است. رئیسی، که سال‌ها در حاشیه دستگاه قضایی فعالیت می‌کرد، به تدریج و با حمایت شبکه‌های نفوذ، به کانون قدرت نزدیک شد و سرانجام، با حذف رقبای اصلی، به بالاترین مقام اجرایی کشور رسید. بسیاری از تحلیل‌گران، این فرآیند را بخشی از طرحی بزرگ‌تر برای آماده‌سازی زمینه جانشینی در رهبری می‌دانستند، اما مرگ ناگهانی رئیسی در سانحه هلیکوپتر، تمام محاسبات را برهم زد و بار دیگر، توجه‌ها را به چهره‌ای معطوف کرد که همواره در سایه مانده بود: مجتبی خامنه‌ای. این رخداد، نه تنها برنامه‌های از پیش تعیین‌شده را مختل کرد، بلکه نشان داد که در سیستم پیچیده قدرت ایران، حتی دقیق‌ترین طرح‌ها نیز در برابر غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن واقعیت، آسیب‌پذیرند.

مسئله دیگر، پیوندهای اقتصادی منتسب به مجتبی خامنه‌ای است که در گزارش‌های رسانه‌های غربی بازتاب یافته است. اگرچه هیچ‌یک از این ادعاها تاکنون به صورت مستند اثبات نشده و همواره با انکار رسمی مواجه بوده است، اما تداوم طرح چنین موضوعاتی، نشان‌دهنده تلاش برای تحت تأثیر قرار دادن افکار عمومی بین‌المللی و ایجاد چالش‌های مشروعیت‌ساز برای نخبگان حاکم است. با این حال، در داخل ایران، این گونه اتهامات، اغلب به عنوان بخشی از جنگ روانی دشمن تلقی شده و تأثیر چندانی بر جایگاه داخلی افراد مورد نظر ندارند.

از منظر حقوقی و فقهی، شرایط احراز مقام رهبری در قانون اساسی ایران، الزامی برای مرجعیت تقلید یا عالی‌ترین درجه اجتهاد قائل نشده است، بلکه بر توانایی استنباط احکام شرعی و درک شرایط زمانه تأکید دارد. مجتبی خامنه‌ای، با سال‌ها تحصیل و تدریس در حوزه علمیه قم و شرکت در مباحث پیشرفته فقهی، از صلاحیت‌های لازم در این زمینه برخوردار است، هرچند که پذیرش گسترده او در میان روحانیت، همچنان موضوعی بحث‌برانگیز باقی مانده است. با این وجود، ساختار فعلی نظام، با تکیه بر نهادهایی مانند شورای نگهبان و مجلس خبرگان، امکان گذار به این الگوی جدید را فراهم می‌سازد و این نشان می‌دهد که انعطاف‌پذیری درونی سیستم، می‌تواند چالش‌های نظری را با مکانیسم‌های عملیاتی مدیریت کند.

در نهایت، باید پذیرفت که ظهور مجتبی خامنه‌ای در کانون قدرت، نه یک حادثه ناگهانی، که حاصل فرآیندی تدریجی و حساب‌شده برای انباشت نفوذ در لایه‌های پنهان حاکمیت است. او، با پرهیز از جلب توجه عمومی و تمرکز بر ایجاد شبکه‌های اعتماد و وفاداری، خود را برای لحظه‌ای آماده کرده است که اکنون فرا رسیده است. در شرایطی که ایران با چالش‌های داخلی و خارجی بی‌شماری روبرو است، از تحریم‌های اقتصادی و فشارهای دیپلماتیک گرفته تا ناآرامی‌های اجتماعی و تهدیدات امنیتی، رهبری جدید ناگزیر خواهد بود که میان وفاداری به اصول انقلابی و انعطاف در برابر واقعیت‌های پیچیده جهان، تعادلی ظریف برقرار کند. موفقیت یا شکست این پروژه، نه تنها سرنوشت جمهوری اسلامی، که آینده کل منطقه خاورمیانه را تحت تأثیر قرار خواهد داد و از این رو، تحلیل این تحول، نیازمند پیگیری مستمر، درک عمیق از بافتار فرهنگی ـ سیاسی ایران، و پرهیز از قضاوت‌های شتاب‌زده‌ای است که اغلب ریشه در پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک دارند تا واقعیت‌های میدانی. آنچه مسلم است، ایرانِ فردا، با ایرانِ دیروز تفاوت خواهد داشت و این تفاوت، نه در شعارها، که در عملکردها و تصمیمات رهبری جدید آشکار خواهد شد.