
جنگ علیه ایران و آزمون وجدان اروپا
بابک دریایی
مقدمه
در زمانی که خاورمیانه بار دیگر با خطر گسترش یک جنگ بزرگ روبهرو شده است، مسئلهای فراتر از یک بحران منطقهای در برابر جهان قرار گرفته است: اعتبار حقوق بینالملل و نظمی که پس از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از جنگهای تجاوزکارانه شکل گرفت. حملهای که در آغاز ماه مارس با اقدام نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران صورت گرفت، در واقع تهاجمی تجاوزکارانه علیه یک کشور مستقل و عضو رسمی سازمان ملل متحد است. چنین اقدامی نهتنها ثبات منطقه را با خطر یک درگیری گسترده روبهرو میکند، بلکه اصولی را نیز به چالش میکشد که قرار بود از تکرار چنین جنگهایی جلوگیری کنند. اگر حملهٔ نظامی به یک کشور مستقل بدون تهدید فوری، بدون مجوز بینالمللی و حتی در میانهٔ مذاکرات دیپلماتیک قابل توجیه شمرده شود، آنگاه یکی از بنیادیترین اصول منشور ملل متحد ـ یعنی منع توسل به زور ـ عملاً تهی از معنا خواهد شد.
در چنین فضایی است که بخشی از شهروندان و فعالان جنبش صلح در اروپا در «مانیفست پروژهٔ صلح اروپایی» ـ متنی که برای انتشار در روز نهم مه، روزی نمادین در تاریخ اروپا و یادآور پایان جنگ جهانی دوم در این قاره تدوین شده است ـ نسبت به این روند هشدار دادهاند. نویسندگان این مانیفست تأکید میکنند که جنگی که علیه ایران آغاز شده است نهتنها نقض آشکار حقوق بینالملل است، بلکه میتواند به آتشی فراگیر در سراسر خاورمیانه تبدیل شود. آنان همچنین توجه را به تناقضی جلب میکنند که سالهاست در سیاست جهانی مشاهده میشود: همان کشوری که خود را «تنها دموکراسی خاورمیانه» معرفی میکند، بارها به نقض گستردهٔ حقوق بینالملل متهم شده است. آنچه پیشتر در غزه رخ داد ـ از کشتار گستردهٔ غیرنظامیان تا ویرانی زیرساختهای حیاتی ـ اکنون در خطر آن است که در مقیاسی وسیعتر در سراسر منطقه تکرار شود.
اما شاید تکاندهندهتر از خود جنگ، واکنش بخش بزرگی از رسانههای غربی باشد. به جای آنکه اصول حقوق بینالملل برای همه کشورها بهطور یکسان اعمال شود، نوعی معیار دوگانه در روایت رسانهای شکل گرفته است: اقدامهای نظامی ایالات متحده و اسرائیل غالباً از نقد جدی مصون میمانند، در حالی که طرف مقابل به سرعت به نقض قوانین متهم میشود. این وارونگی اخلاقی در نهایت به همان نتیجهای میانجامد که نویسندگان مانیفست از آن سخن میگویند: جابهجا شدن جای جانی و قربانی.
بخش اول:
جنگ علیه ایران و بحران وجدان در اروپا
مانیفست «پروژهٔ صلح اروپایی» که از سوی شماری از شهروندان و فعالان جنبش صلح در اروپا ـ بهویژه در آلمان و پرتغال ـ تدوین شده است، تنها یک بیانیهٔ سیاسی معمولی نیست. این متن تلاشی است برای طرح یک پرسش بنیادی در برابر افکار عمومی اروپا: در جهانی که بار دیگر با خطر گسترش جنگ روبهروست، اروپا چه نقشی میخواهد ایفا کند؟
نویسندگان مانیفست، که خود را «شهروندان اروپا» مینامند، در کنار دوستان پرتغالی خود ابتکار «کنفرانس شهروندان اروپایی برای صلح» را مطرح کردهاند و خواستار شکلگیری معماری تازهای برای امنیت اروپا شدهاند؛ معماریای که به جای تشدید رقابتهای نظامی، بر دیپلماسی، گفتوگو و کاهش تنشها استوار باشد. از نگاه آنان، جنگی که در آغاز ماه مارس با حملهٔ تجاوزکارانهٔ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران آغاز شد، نمونهای نگرانکننده از روندی است که میتواند منطقه و حتی فراتر از آن را با بیثباتی گستردهتری روبهرو کند.
آنچه این هشدار را قابل توجه میکند تنها محتوای آن نیست، بلکه زمینهای است که در آن مطرح میشود. در سالهای اخیر، شکاف میان ارزشهایی که دولتهای غربی از آن سخن میگویند و سیاستهایی که در عمل دنبال میکنند، بیش از پیش آشکار شده است. در حالی که مفاهیمی چون حقوق بشر، حاکمیت قانون و نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد بهعنوان اصول بنیادین سیاست غرب معرفی میشوند، واکنش بسیاری از دولتها و رسانههای اروپایی به جنگهای اخیر نشان میدهد که این اصول اغلب بهصورت گزینشی به کار گرفته میشوند.
از نگاه نویسندگان مانیفست، جنگ علیه ایران تنها یک بحران ژئوپلیتیک دیگر نیست؛ بلکه آزمونی برای اعتبار اخلاقی و سیاسی اروپا نیز به شمار میرود. پرسش اساسی این است که آیا اروپا میتواند در برابر منطق سیاست قدرت موضعی مستقل و مبتنی بر اصول اتخاذ کند، یا آنکه بار دیگر در برابر روندهایی که به گسترش جنگ و بیثباتی میانجامند نهتنها سکوت اختیار کند، بلکه در مواردی نیز با آنها همراهی نماید.
بخش دوم:
جنگی بدون مشروعیت حقوقی
یکی از نکات مرکزی که در مانیفست «پروژهٔ صلح اروپایی» بر آن تأکید شده، مسئلهٔ مشروعیت حقوقی جنگ علیه ایران است. نویسندگان مانیفست با لحنی صریح یادآوری میکنند که این جنگ بدون وجود تهدید فوری، بدون مجوز نهادهای بینالمللی و حتی در میانهٔ مذاکرات دیپلماتیک آغاز شده است. از منظر حقوق بینالملل، چنین شرایطی بهسختی میتواند با اصولی سازگار باشد که پس از جنگ جهانی دوم برای تنظیم روابط میان کشورها وضع شد.
منشور سازمان ملل متحد که سنگبنای نظم حقوقی بینالمللی کنونی به شمار میرود، استفاده از زور را تنها در دو حالت مجاز میداند: دفاع مشروع در برابر یک حملهٔ مسلحانهٔ بالفعل، یا اقدام نظامی با مجوز شورای امنیت سازمان ملل. در مورد جنگ علیه ایران، هیچیک از این شرایط بهطور آشکار وجود نداشته است؛ نه حملهای فوری که بتوان آن را توجیهی برای دفاع مشروع دانست مطرح شده و نه شورای امنیت مجوزی برای اقدام نظامی صادر کرده است.
از همین رو، بسیاری از ناظران این جنگ را نمونهای از بازگشت به همان منطق قدیمی «سیاست قدرت» میدانند؛ منطقی که در آن قواعد حقوقی تنها تا زمانی معتبر تلقی میشوند که با منافع قدرتهای بزرگ در تضاد قرار نگیرند. این دقیقاً همان نگرانیای است که در متن مانیفست نیز مطرح شده است: اگر اصل منع توسل به زور ـ که یکی از بنیادیترین اصول حقوق بینالملل محسوب میشود ـ بهراحتی نادیده گرفته شود، کل ساختار حقوقیای که برای جلوگیری از جنگهای تجاوزکارانه شکل گرفته بود بهتدریج تهی از معنا خواهد شد.
این مسئله تنها به ایران محدود نمیشود. تجربهٔ دهههای گذشته نشان داده است که هرگاه چنین رویهای تثبیت شود، خطر گسترش جنگها در مناطق مختلف جهان افزایش مییابد. از این منظر، آنچه امروز در خاورمیانه رخ میدهد نه صرفاً یک بحران منطقهای، بلکه نشانهای از تضعیف تدریجی نظم حقوقی بینالمللی است؛ نظمی که قرار بود پس از فجایع قرن بیستم مانع تکرار جنگهای ویرانگر شود.
بخش سوم:
از غزه تا ایران: الگوی جنگ علیه غیرنظامیان
نویسندگان مانیفست «پروژهٔ صلح اروپایی» در بخش مربوط به جنگ علیه ایران، به نکتهای اشاره میکنند که برای درک وضعیت کنونی خاورمیانه اهمیت اساسی دارد. آنان یادآوری میکنند که آنچه امروز در ایران در حال رخ دادن است، در خلأ تاریخی اتفاق نیفتاده است. در سالهای اخیر، جهان شاهد بوده است که چگونه در جنگ غزه حملات گستردهای علیه مناطق مسکونی، زیرساختهای شهری و جمعیت غیرنظامی صورت گرفته است. اکنون نگرانی بسیاری از ناظران این است که همان الگو در حال گسترش به سطحی وسیعتر در منطقه باشد.
در جنگهای معاصر، مرز میان میدان نبرد و فضای زندگی غیرنظامیان بیش از پیش از میان رفته است. حمله به زیرساختهای حیاتی ـ از شبکههای انرژی گرفته تا بیمارستانها و مراکز امدادی ـ به بخشی از راهبردهای نظامی تبدیل شده است. این تحول پیامدهای عمیقی برای امنیت انسانی دارد، زیرا در چنین شرایطی شهرها و مناطق مسکونی عملاً به میدان جنگ تبدیل میشوند و هزینهٔ اصلی جنگ را نه نیروهای نظامی، بلکه مردم عادی میپردازند.
همین الگو اکنون در مورد جنگ جاری علیه ایران نیز بهطور فزایندهای مشاهده میشود. گزارشهای منتشرشده از مناطق مختلف کشور نشان میدهد که در کنار اهداف نظامی، زیرساختهای غیرنظامی و مناطق مسکونی نیز هدف حملات قرار گرفتهاند. تنها در نخستین روز درگیریها، در حملهای موشکی به شهر میناب، یک مدرسهٔ دخترانه با موشکهای تاماهاوک هدف قرار گرفت و ۱۷۵ کودک دبستانی در این حمله کشته و بسیاری دیگر زخمی شدند. در روزها و هفتههای پس از آن نیز گزارشهایی از حمله به بیمارستانها، مراکز امدادی، پاسگاههای پلیس و هزاران خانهٔ مسکونی منتشر شده است؛ امری که نگرانیهای جدی دربارهٔ پیامدهای انسانی این جنگ ایجاد کرده است.
در کنار این حملات، هدف قرار دادن تأسیسات نفت و گاز در تهران- برخلاف اصول حقوق بشردوستانهٔ بینالمللی و قواعدی که در کنوانسیونهای ژنو برای حفاظت از غیرنظامیان و زیرساختهای حیاتی در زمان جنگ پیشبینی شدهاند- موجب آلودگی گستردهٔ هوا و انتشار دود غلیظ در پایتخت شده است؛ وضعیتی که نه تنها پیامدهای شدید زیستمحیطی دارد، بلکه سلامت میلیونها شهروند را نیز در معرض خطر جدی قرار میدهد. در چنین شرایطی، این پرسش اساسی مطرح میشود که آیا جامعهٔ بینالمللی هنوز قادر است از اصولی که قرار بود از غیرنظامیان در زمان جنگ محافظت کند دفاع کند، یا آنکه این اصول نیز همچون بسیاری از قواعد دیگر در برابر واقعیت سیاست قدرت رنگ میبازند.
از همین رو، نویسندگان مانیفست اروپایی هشدار میدهند که اگر چنین روندی ادامه یابد، خطر آن وجود دارد که خاورمیانه وارد مرحلهای تازه از بیثباتی گسترده شود؛ مرحلهای که در آن جنگهای منطقهای بهسرعت میتوانند به درگیریهایی با دامنهٔ بسیار وسیعتر تبدیل شوند. از این منظر، مسئله تنها به یک درگیری نظامی محدود نمیشود، بلکه به آیندهٔ امنیت منطقهای و حتی جهانی مربوط است.
بخش چهارم:
معیارهای دوگانه: جابهجایی جانی و قربانی
یکی از موضوعاتی که در مانیفست «پروژهٔ صلح اروپایی» با صراحت مطرح شده است، نقش رسانههای غربی در شکل دادن به روایت جنگ است. نویسندگان مانیفست با لحنی انتقادی از آنچه «ریاکاری و معیارهای دوگانهٔ رسانههای غربی» مینامند سخن میگویند و یادآوری میکنند که در بسیاری از موارد، اقدامهای نظامی ایالات متحده و اسرائیل عملاً از نقد جدی مصون میماند، در حالی که طرف مقابل بهسرعت به نقض قوانین بینالمللی متهم میشود.
در چنین فضایی، آنچه بیش از همه نگرانکننده به نظر میرسد، شکلگیری نوعی روایت وارونه در افکار عمومی است؛ روایتی که در آن مرز میان متجاوز و قربانی بهتدریج مخدوش میشود. در حالی که جنگی بدون تهدید فوری و بدون مجوز بینالمللی آغاز شده است، تمرکز بخش مهمی از روایت رسانهای نه بر اصل این اقدام نظامی، بلکه بر متهم کردن طرفی قرار میگیرد که هدف حمله قرار گرفته است.
این پدیده البته محدود به جنگ جاری علیه ایران نیست. در سالهای گذشته نیز در بسیاری از بحرانهای بینالمللی، نوعی الگوی مشابه مشاهده شده است: معیارهایی که برای برخی کشورها با سختگیری اعمال میشود، برای برخی دیگر عملاً نادیده گرفته میشود. نتیجهٔ چنین رویکردی نهتنها تضعیف اعتماد عمومی به رسانههاست، بلکه اعتبار اصولی را که این رسانهها مدعی دفاع از آن هستند نیز زیر سؤال میبرد.
از همین روست که در مانیفست صلح اروپایی، از «ایدئولوژیک شدن گستردهٔ رسانههای غربی» سخن گفته میشود؛ پدیدهای که بهویژه در برخی کشورهای اروپایی بهوضوح قابل مشاهده است. هنگامی که رسانهها به جای بررسی انتقادی سیاستهای قدرت، به بازتولید روایتهای رسمی تبدیل شوند، فضای عمومی برای گفتوگوی آزاد و شکلگیری قضاوت آگاهانه بهشدت محدود میشود.
در چنین شرایطی، مسئله دیگر صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست، بلکه به پرسشی بنیادیتر بازمیگردد: آیا هنوز میتوان از نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد سخن گفت، زمانی که این قواعد در عمل بهطور گزینشی و بسته به موقعیت سیاسی بازیگران به کار گرفته میشوند؟
بخش پنجم:
آیا اروپا میتواند راهی مستقل و صلحمحور در پیش گیرد؟
در بخش پایانی مانیفست «پروژهٔ صلح اروپایی»، نویسندگان تنها به نقد وضعیت موجود بسنده نمیکنند، بلکه چشماندازی متفاوت برای آیندهٔ اروپا مطرح میکنند. آنان از ضرورت شکلگیری اروپایی سخن میگویند که بتواند از منطق تقابل نظامی فاصله بگیرد و نقشی مستقل و صلحمحور در سیاست جهانی ایفا کند.
در نگاه نویسندگان مانیفست، بحرانهای کنونی ـ از جنگ اوکراین گرفته تا گسترش درگیریها در خاورمیانه ـ نشانههایی از بنبست یک الگوی امنیتی هستند که در آن اروپا بیش از حد به چارچوبهای نظامی و اتحادهای مبتنی بر قدرت وابسته شده است. از این منظر، پرسش اصلی آن است که آیا اروپا میتواند از این چرخهٔ وابستگی خارج شود و راهی را در پیش گیرد که بیش از هر چیز بر دیپلماسی، همکاری بینالمللی و امنیت جمعی استوار باشد.
به همین دلیل است که در مانیفست از ایدهٔ یک اروپاى بیطرف و مستقل سخن گفته میشود؛ اروپایی که بتواند در نظام جهانی نقش میانجی و نیرویی برای کاهش تنشها ایفا کند. در این چشمانداز، امنیت اروپا نه از طریق گسترش تقابلهای نظامی، بلکه از راه ایجاد سازوکارهای همکاری و گفتوگو با دیگر قدرتها ـ از جمله کشورهای جنوب جهانی ـ تأمین خواهد شد.
این دیدگاه همچنین با انتقادی گستردهتر از نوعی خودبرتربینی تاریخی در سیاست غربی همراه است؛ تصوری که اروپا و غرب را بهعنوان مرکز طبیعی نظم جهانی معرفی میکند. نویسندگان مانیفست بر این باورند که جهانی که در حال شکلگیری است، بیش از گذشته چندقطبی است و همکاری با کشورهایی که در چارچوبهایی مانند بریکس گرد آمدهاند، میتواند بخشی از واقعیتهای جدید این نظم جهانی باشد.
در نهایت، پیام اصلی این بخش از مانیفست بیش از هر چیز یک دعوت اخلاقی و سیاسی است: دعوت به بازاندیشی در نقش اروپا در جهان. اگر اروپا میخواهد دوباره به نیرویی معتبر برای صلح و همکاری تبدیل شود، باید از سیاستهایی که به تشدید درگیریها دامن میزنند فاصله بگیرد و به اصولی بازگردد که پس از جنگ جهانی دوم بهعنوان پایههای نظم بینالمللی معرفی شده بودند.
شاید به همین دلیل است که نویسندگان مانیفست سخن خود را با یادآوری یکی از مشهورترین پیامهای فرهنگی اروپا به پایان میرسانند؛ همان پیام انسانی که در سرود برادری در سمفونی نهم بتهوون طنینانداز شده است:
«همهٔ انسانها برادر خواهند شد.»

