
ژاک ساپیر، اقتصاددان فرانسوی
ترجمه مجله جنوب جهانی
این جنگافروزیای که ایالات متحده آمریکا، در اتحاد با رژیم صهیونیستی، از بیست و هشتم فوریه سال جاری علیه ایران آغاز کرده است، نه صرفاً یک درگیری نظامی دیگر در منطقهای همواره ملتهب، که نمایشی تمامعیار از ماهیت واقعی جهانخواری آمریکایی است. این عملیات نظامی، که با سبکسری تمام و با تصور یک پیروزی آسان و سریع طراحی شده بود، اکنون در حال آشکار ساختن لایههای پنهان یک اشتباه محاسباتی بزرگ است. آنچه در این میان بیش از پیش خودنمایی میکند، دستکمگیری آشکار قدرت، تابآوری و پیچیدگیهای سیاسی و اجتماعی ایران از سوی پنتاگون و کابینه جنگطلب نتانیاهو است. این اشتباه، نه تنها میدان نبرد، بلکه معادلات پیچیده اقتصاد جهانی را نیز دستخوش تحولاتی بنیادین خواهد کرد که واشنگتن و متحدان اروپاییاش را در مرکز طوفانی غیرمنتظره قرار میدهد.
نخستین و آشکارترین پیامد این ماجراجویی نظامی، بیثباتی عمیق در بازارهای انرژی بوده است. قیمت نفت در همان ساعات ابتدایی حمله، با جهشی چهل درصدی مواجه شد و این افزایش برای گاز طبیعی به مرز هفتاد درصد نیز رسید. این اعداد و ارقام، تنها ارقامی سرد و خشک در گزارشهای اقتصادی نیستند، بلکه فریاد هشداری هستند برای تمام اقتصادهای وابسته به انرژی خاورمیانه، به ویژه کشورهای اروپایی که هنوز زخمهای بحران انرژی ناشی از جنگ اوکراین بر تنشان تازه است. واشنگتن با این محاسبه اشتباه که میتواند در یک جنگ کوتاه و دوازده روزه، مانند تجربه سال پیشین، اراده ملت ایران را درهم بشکند، دروازههای یک فاجعه اقتصادی بلندمدت را به روی خود و متحدانش گشوده است. غافل از اینکه ایران، با سابقهای دیرین از مقاومت در برابر تجاوز و تحریم، هیچگاه در برابر فشار نظامی تسلیم نشده و این بار نیز چنین خواهد کرد.
نکته حائز اهمیت در این میان، تحلیل سناریوهای مختلفی است که پیش روی این جنگ قرار دارد. فرضیه نخست که مبتنی بر فروپاشی داخلی ایران ظرف دو هفته بود، با گذشت هر روز، رنگ میبازد و بیاعتبارتر میشود. آنچه در میدان عمل دیده میشود، انسجام نسبی ساختار سیاسی و نظامی کشور علیرغم ضربات سنگین اولیه است. این واقعیت، محاسبات کاخ سفید را بر هم ریخته و آنان را با دو سناریوی دیگر مواجه ساخته که هر دو برای اقتصاد جهانی و به طور خاص برای اروپا، حکم کابوس را دارند. در سناریوی دوم، ایران نه تنها تنگه هرمز، این شاهراه حیاتی انرژی جهان را به مدت دو ماه میبندد، بلکه با بهرهگیری از توانمندیهای پهپادی خود، خساراتی انباشته بر تأسیسات نفتی و گازی کشورهای جنوب خلیج فارس وارد میکند. این خسارات، بر خلاف تصور اولیه، جزئی نیستند؛ انبوه پهپادهای ایرانی که هر روز به سوی اهداف نظامی و اقتصادی پرتاب میشوند، توان دفاع هوایی دشمنان را به چالش کشیده و به مرور، زیرساختهای انرژی منطقه را از کار میاندازند. بازگشت به شرایط عادی در این سناریو، دستکم تا ماهها پس از پایان جنگ به تأخیر خواهد افتاد و اروپا یک سال تمام را در چنگال بحران شدید انرژی سپری خواهد کرد.
اما سناریوی سوم، که اکنون با توجه به مقاومت هوشمندانه ایران و فرسایشی شدن جنگ، محتملتر مینماید، فاجعهبارترین وضعیت را ترسیم میکند. جنگی که تا پایان تابستان ادامه یابد، با تخریب زیرساختهای دشمن به دست پهپادها و مینهای دریایی ایران همراه خواهد بود. بستن تنگه هرمز در این مرحله، دیگر صرفاً به موشک و پهپاد وابسته نیست، بلکه کارگذاری مینهای پیشرفته در آبهای گرم خلیج فارس، هر گونه عملیات پاکسازی را با دشواری و کندی مواجه میسازد. شرکتهای بیمه بینالمللی با مشاهده این خطر، از پوشش دادن نفتکشها خودداری کرده و عملاً ترافیک دریایی را فلج میکنند. بازگشایی جزئی این مسیر با ترافیکی محدود به سی درصد سطح عادی، و بازگشت کامل عرضه به بازارهای جهانی تا بهار سال آینده، تصویری است که اروپا را به وحشت انداخته است. این سناریو، نمایشی روشن از آن است که چگونه ماجراجویی نظامی آمریکا و اسرائیل میتواند کلید روشنایی و گرمای منازل اروپایی را برای مدتی طولانی از دست آنان خارج کند.
اتحادیه اروپا در این میان، در آسیبپذیرترین موقعیت ممکن قرار دارد. وابستگی هجده درصدی به نفت عبوری از تنگه هرمز، در کنار وابستگی باقیمانده به گاز روسیه که اکنون به دلیل سیاستهای خصمانه خود اروپا علیه مسکو به مرز سیزده درصد کاهش یافته است، این قاره را در برابر شوک انرژی ناشی از جنگ، بیپناه ساخته است. تجربه تلخ سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ به آلمان و ایتالیا نشان داد که افزایش قیمت گاز چه ضربهای میتواند به پیکره صنعت آنان وارد کند. اکنون، با قیمتهای بسیار بالاتر و تداوم احتمالی بحران، رکود اقتصادی عمیقی در انتظار موتور اقتصادی اروپاست. آلمان که هنوز از ضربه تحریمهای ضدروسی خود التیام نیافته، با کاهش رشد مواجه خواهد شد و ایتالیا دوباره به ورطه رکود فرو خواهد غلطید. این وضعیت، بدون تردید بر فرانسه، بلژیک و اسپانیا نیز سایه خواهد افکند و بحران بودجه مزمن منطقه یورو را تشدید خواهد کرد. این است معنای واقعی جهانخواری آمریکا؛ قربانی کردن منافع متحدان خود برای رسیدن به اهداف نامشروعش در منطقه.
از سوی دیگر و در آن سوی میدان، روسیه به عنوان بازیگری هوشمند در حال بهرهبرداری از این اشتباه راهبردی آمریکا است. افزایش پنجاه تا هفتاد درصدی قیمت فروش نفت روسیه به خریداران آسیایی، به ویژه هند و چین، درآمدی بادآورده برای بودجه این کشور ایجاد کرده است. پالایشگاههای هندی که پیش از جنگ در پی تخفیف بودند، اکنون آمادهاند نفت روسیه را با صرف هزینه بیشتر خریداری کنند. این افزایش قیمت، در کنار رشد بالقوه حجم صادرات، منابع مالی عظیمی را در اختیار کرملین قرار میدهد که میتواند صرف هزینههای عمرانی یا نظامی شود. این در حالی است که کشورهای اروپایی، در نتیجه تبعیت از سیاستهای جنگطلبانه واشنگتن، خود را در برابر این موج افزایش قیمت بیدفاع میبینند. اروپا که با دست خود، منبع انرژی ارزان روسیه را از دست داد، اکنون ناچار است در بازاری با قیمتهای نجومی و با واسطههای بیشتر، نیاز خود را تأمین کند، آن هم در شرایطی که بحران جدید خلیج فارس، این بازار را نیز با اختلال مواجه کرده است.
اما مزایای روسیه تنها به افزایش درآمدهای نفتی محدود نمیشود. بحران خلیج فارس، زنجیره تأمین کودهای شیمیایی را نیز که کشورهای حوزه خلیج فارس سهم بزرگی در صادرات جهانی آن دارند، مختل کرده است. روسیه به عنوان یکی از غولهای تولید کود در جهان، میتواند از این خلأ به نفع خود استفاده کرده و بازارهای جدیدی را در آسیا و دیگر نقاط جهان به دست آورد. انسداد تنگه هرمز، که مسیر ترانزیت بخش قابل توجهی از صادرات اوره، گوگرد و آمونیاک است، عملاً انحصار روسیه در تأمین این محصولات حیاتی برای امنیت غذایی جهان را تقویت خواهد کرد. این گونه است که یک اشتباه محاسباتی آمریکا در خلیج فارس، نه تنها دشمن دیرینهاش یعنی روسیه را از نظر اقتصادی تقویت میکند، بلکه وابستگی کشورهای آسیایی به مسکو را نیز افزایش میدهد و جذابیت روسیه را به عنوان یک شریک تجاری قابل اعتماد در برابر بیثباتی منطقه تحت نفوذ آمریکا، دوچندان میسازد.
در این میان، نمیتوان از آسیبهایی که متوجه خود روسیه نیز هست، چشم پوشید. پروژه راهبردی کریدور شمال-جنوب که از ایران میگذشت و قرار بود سنپترزبورگ را به بمبئی متصل کند، با خطر تأخیر و حتی توقف مواجه شده است. همچنین، حملات به بنادر کلیدی منطقه مانند جبل علی در امارات، که به عنوان یک هاب اصلی ترانزیت کالا به روسیه عمل میکرد، زنجیره تأمین کالاها به ویژه قطعات خودرو و الکترونیک را مختل کرده و قیمت تمام شده آنها را برای مصرفکننده روسی افزایش داده است. با این حال، به نظر میرسد این آسیبها در مقایسه با فرصتهای عظیم پیش روی روسیه، موقتی و قابل جبران باشند. بازسازی کانالهای تجاری جایگزین از طریق مسیرهای زمینی، اگرچه زمانبر است، اما دور از دسترس نیست.
اما فراتر از همه این محاسبات اقتصادی، آنچه که این جنگ بیش از پیش آشکار ساخته، ماهیت توسعهطلبانه و خطرناک ایالات متحده آمریکا است. آمریکایی که با تحریک و حمایت بیقید و شرط از رژیم صهیونیستی، ثبات یک منطقه را به آتش میکشد و برای رسیدن به اهداف خود، از هیچ اقدامی حتی قربانی کردن منافع متحدان دیرینهاش در اروپا دریغ نمیکند. واشنگتن با این محاسبه که میتواند با یک جنگ برقآسا، ایران را از معادلات منطقه حذف کند و بر منابع انرژی آن مسلط شود، نه تنها به هدف خود نرسیده، که پایههای نظم اقتصادی جهان را نیز به لرزه درآورده است. کشته شدن جمعی از رهبران سیاسی و مذهبی ایران، اگرچه ضربهای سهمگین بود، اما نتوانست اراده مقاومت را در این کشور بمیراند. این همان واقعیتی است که استراتژیستهای پنتاگون هرگز نتوانستند آن را درک کنند.
در نتیجه، میتوان گفت که جنگ علیه ایران، که با جهانخواری و تکبر آمریکا آغاز شد، در حال تبدیل شدن به یک نقطه عطف تاریخی است. نقطهای که در آن، هژمون دیرینه غرب، به دلیل اشتباه محاسباتی خود و متحدش اسرائیل، نه تنها در میدان نبرد با شکست مواجه میشود، که اقتصاد متحدانش را نیز با بحرانی عمیق و بیسابقه روبهرو میسازد. در این میان، روسیه به عنوان برنده بزرگ این بحران ظهور میکند و جایگاه خود را به عنوان یک تأمینکننده ضروری انرژی و بازیگری کلیدی در نظم نوین جهانی تثبیت مینماید. اروپا نیز که درسهای تلخ گذشته را فراموش کرده بود، بار دیگر تاوان سیاستهای جنگطلبانه آمریکا را با رکود اقتصادی و بحران انرژی پرداخت خواهد کرد. و اما ایران، اگرچه در این جنگ آسیبهایی دیده و خواهد دید، اما بار دیگر به تمام جهانیان ثابت کرد که در برابر زورگویی و جهانخواری، مقاومت تنها راه نجات است و این مقاومت، سرانجام محاسبات دشمن را بر هم خواهد ریخت و او را به زانو درخواهد آورد. پیام این جنگ برای جهانیان روشن است: جهان تکقطبی تحت سیطره آمریکا، با شکستهای راهبردی پیدرپی خود، به سراشیبی سقوط افتاده و دوران جدیدی از توازن قدرت و چندقطبی شدن جهان فرا رسیده است.

