
واشنگتن جنگ با ایران را آغاز کرد، اما تنها مسکو میتواند به پایان دادن به آن کمک کند
نوشته دیمیتری یوستافیف، استاد مؤسسه رسانه دانشگاه HSE، دکترای علوم سیاسی
ترجمه مجله جنوب جهانی
تماس تلفنی شب دوشنبه دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، با ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، در واقع تلاشی آشکار برای یافتن راهی برای خروج از بنبست راهبردی است که در جنگی رقم خورده که ایالاتمتحده و اسرائیل علیه ایران آغاز کردهاند.
واشنگتن همچنان به لحن جسورانه خود ادامه میدهد. ترامپ بر حق خود برای تعیین سرنوشت سیاسی ایران پافشاری میکند و حتی درباره انتخاب رهبر معنوی این کشور اظهارنظر میکند. همزمان، از ناخداهای نفتکشها میخواهد که شهامت به خرج دهند و آنچه را که او «محاصره تنگه هرمز توسط سپاه پاسداران» مینامد، بشکنند.
با این حال، شتاب جنگی تمامعیار که واشنگتن و تلآویو آن را کلید زدهاند، روزبهروز بیشتر میشود. فضای سیاسی پیرامون این درگیری نیز دستخوش تغییری شده که برای آمریکا روزبهروز ناخوشایندتر میشود.
حتی برخی از نزدیکترین متحدان واشنگتن نیز فاصله خود را با آن اعلام میکنند. کویت که شاید بعد از اردن، وفادارترین متحد آمریکا در حوزه خلیج فارس باشد، اعلام کرده که برخلاف شواهد موجود، خاک خود را برای حمله به ایران در اختیار واشنگتن قرار نداده است. از سوی دیگر، گروههای کرد سوری نیز از عراقیها و ایرانیها میخواهند که به آمریکا اعتماد نکنند.
همزمان، تقریباً روزانه گزارشهایی از تماسهای پشتپرده بین ریاض و تهران و دیگر پایتختهای عربی با ایران منتشر میشود. چشمانداز انزوای نسبی دیپلماتیک برای واشنگتن در حال شکلگیری است.
رابطه ترامپ با اسرائیل همچنان یک اتحاد راهبردی است، اما روند کنونی درگیری قطعاً آن چیزی نیست که او هنگام صدور چراغ سبز برای حمله به ایران در ذهن داشت.
در این مرحله، منطق حکم میکند که باید با مسکو تماس گرفت.
ترامپ امیدوار بود «گره ایران» را با زور بگشاید. این روایت که او میتواند با یک اقدام نظامی قاطع، به چهار دهه تقابل با ایران پایان دهد، از نظر سیاسی در واشنگتن جذاب بود. اما در عمل، این گره تنها کورتر شده است.
چندین گره اصلی این مسئله بدون مشارکت روسیه گشوده نخواهد شد. این نکته از همان ابتدا روشن بود، هرچند برای ترامپ و تیمش عمدتاً جنبه نظری داشت. اکنون نوبت به تجربه عملی آن رسیده است.
عامل نخست، افول نفوذ آمریکا در خاورمیانه، بهویژه در خلیج فارس است.
نه تنها تأسیسات نظامی آمریکا در منطقه آسیب جدی دیده، بلکه بخشهایی از معماری امنیتی گستردهتری که زیربنای راهبرد دفاعی اسرائیل، از جمله اجزایی از سامانه هشدار سریع آن است، نیز تضعیف شده است.
مهمتر آنکه این درگیری به کشورهای منطقه نشان داده که تضمینهای نظامی و سیاسی آمریکا بسیار کمتر از آنچه تصور میشد، قابل اتکا هستند. وقتی چنین تردیدی ریشه بدواند، بازگشت به وضع پیشین به سادگی ممکن نیست. به عبارتی، «گوشت چرخکرده» تضمینهای امنیتی واشنگتن به شیخنشینهای خلیج فارس را دیگر نمیتوان به شکل اولیه بازگرداند.
آیا ترامپ کاملاً این را درک کرده؟ سخت بتوان گفت.
تلاش او برای جلب نظر رجبطیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، نشان میدهد که او هنوز ابعاد این تغییر راهبردی را درنیافته است. با این حال، همین که با مسکو تماس گرفته، نشاندهنده آگاهی او از این نکته است که رابطه با کشورهای عربی را نمیتوان صرفاً از سوی واشنگتن تضمین کرد.
آمریکا به متحد نیاز دارد. اما اروپای غربی به وضوح در این زمره نیست. این که آیا ترامپ آماده اقدام سیاسی جمعی برای ثبات منطقه و پذیرش مصالحه جدی است، همچنان پرسشی بیپاسخ است.
عامل دوم به بازار جهانی هیدروکربنها مربوط میشود.
آنچه ترامپ در ابتدا «انقباضی موقتی» در بازارهای انرژی مینامید که ممکن بود توزیع مجدد عرضه به نفع آمریکا را تسریع کند، اکنون در معرض خطر تبدیل شدن به اختلالی بلندمدت در زنجیرههای تأمین جهانی است.
چنین نتیجهای قطعاً به نفع واشنگتن نخواهد بود.
اگر بحران عمیقتر شود، افکار عمومی جهان و رأیدهندگان آمریکایی دقیقاً خواهند دانست مقصر کیست. این بحران همچنین آسیبپذیری ترابری دریایی انرژی را برجسته خواهد کرد؛ حوزهای که واشنگتن امید داشت موقعیت راهبردی خود را در آن مستحکم کند.
بهبیان دیگر، تلاشی دیگر برای بازسازی بازار جهانی هیدروکربن به هزینه روسیه، بدون روسیه و علیه روسیه، ناکام مانده است.
البته سادهلوحانه است اگر فکر کنیم این آخرین تلاش از این دست خواهد بود. اما برخلاف واشنگتن و برخی بازیگران بزرگ دیگر، مسکو سالها خود را برای چنین آشفتگی بازار آماده کرده است.
در این زمینه، پیشنهاد پوتین به اتحادیه اروپا درباره ازسرگیری احتمالی عرضه هیدروکربن، عمدتاً از طریق خطوط لوله، قابل تأمل است.
در نگاه اول، این ابتکار ممکن است به جنگ خلیج فارس بیربط به نظر برسد، اما در واقع بیانگر درکی عمیق از پیامدهای راهبردی این درگیری برای نظام جهانی انرژی است.
اگر حمل و نقل دریایی نفت و گاز که آمریکا خود را متعهد به تأمین امنیت آن کرده، روزبهروز پرمخاطرهتر شود، مسیرهای خط لوله اهمیت راهبردی پیشین خود را بازمییابند.
از این رو، پیشنهاد پوتین محکی برای اروپای غربی نیز هست. دستکم به این کشورها فرصتی میدهد تا در زمانهای که خطر بحران انرژی جهانی پیوسته افزایش مییابد، میزان حاکمیت سیاسی خود را به نمایش بگذارند.
عامل سوم به ماهیت در حال تغییر خود درگیری بازمیگردد.
ده روز از جنگ میگذرد و تقابل با آمریکا رفتهرفته در حال دگردیسی است. در کنار عملیاتهای نظامی متعارف، خرابکاری و تروریسم نیز پررنگتر میشوند.
این تغییر، نتیجه مستقیم تلاش کاخ سفید برای قالبریزی این تقابل به مثابه جنگی مذهبی گسترده علیه ایران است.
اما برخلاف درگیریهای پیشین خاورمیانه، هدف اصلی خرابکاریها به احتمال زیاد تأسیسات اسرائیلی نخواهد بود، بلکه زیرساختهای آمریکایی و شهروندان این کشور در سراسر جهان، هدف قرار خواهند گرفت.
از دید ایران و بسیاری از گروههای رادیکال اسلامی، دشمن اصلی در این نبرد، آمریکاست، نه اسرائیل.
در چنین شرایطی، نفوذ بازدارنده مسکو بر تهران میتواند ارزشمند باشد، مشروط بر اینکه ترامپ گامهای نخست را به سوی کاهش تنش بردارد.
و در نهایت، بعد سیاست داخلی مطرح است.
جنگی که برخی در واشنگتن گمان میکردند پنج روزه تمام شود، اکنون پیشبینی میشود ماهها به درازا کشد. چنین درگیری طولانیمدتی میتواند بستر بحران سیاسی در خود آمریکا را فراهم کند.
حمایت از ترامپ در واشنگتن حتی پیش از آغاز جنگ رو به کاهش بود. با طولانی شدن جنگ، پیامدهای سیاسی آن نیز بیش از پیش آشکار خواهد شد.
دیر یا زود، سیاستمداران آمریکایی ناچار به رویارویی با واقعیتهای پساجنگ، از جمله تلفات انسانی در ایران و بیثباتی متحدان منطقهای واشنگتن، خواهند بود.
اما در این جبهه، مسکو به سختی میتواند کمکی به ترامپ کند. روسیه شاید بتواند گرههای ایران را بگشاید، اما مشکلات سیاسیای که جنگ در داخل آمریکا پدید میآورد، همچنان بر عهده خود واشنگتن است.

