رادیو تلویزیون چین
ترجمه مجله جنوب جهانی

در تاریخ ۲۸ فوریه، در پی حملات موشکی آمریکا و رژیم صهیونیستی به جنوب ایران، یک مدرسه عادی و مشغول به تحصیل در منطقه‌ای مسکونی هدف اصابت موشک‌های «تاماهاوک» قرار گرفت. در این فاجعه، شماری از شهروندان بی‌دفاع و کودکان معصوم جان باختند. ساعاتی پس از این رویداد، دونالد ترامپ با بیانیه‌ای شگفت‌آور و وارونه‌نماییِ حقیقت، مدعی شد که این «کار خود ایرانی‌ها» بوده است؛ ادعایی که خیلی زود با واکنش رسانه‌های آمریکایی تکذیب شد و بار دیگر چهره ناصادق و ماهیت جنایتکار این جنگ را برملا ساخت. در این میانه حتی رسانه‌های امریکایی و بخشی از دولت امریکا اعتراف کردند که این حمله توسط آمریکا صورت گرفته است.

ما پس از این حادثه تلخ، با پدری هم‌کلام شده‌ایم که در یک چشم به‌هم‌زدن، همسر و دو فرزند خردسالش را برای همیشه از دست داده است. این گفت‌وگو، با نهایت احترام به حریم خصوصی و رنج بی‌پایان این خانواده، روایتی است از عمق فاجعه و صدای بی‌واسطه‌ی مردمی که در مرکز این تراژدی انسانی، حقایق را با جان خود لمس کرده‌اند.

مصاحبه‌ی اختصاصی با آقای سالاری، پدر داغدارِ بمباران مدرسه در میناب

مجری (خانم لیو مِی‌شی): در این حملات، عزیزانتان را از دست دادید. اگر موافقید، بفرمایید چه کسانی را از دست داده‌اید؟

آقای سالاری: در این مصیبت بزرگ، سه تن از عزیزترین کسانم را از دست دادم: پسرم «علی سالاری» هشت ساله، دخترم «محیا سالاری» و همسرم «زهرا میردادی». رفتن هر سه‌شان با هم، برایم رنجی غیرقابل‌وصف است.

مجری: چگونه از این حادثه مطلع شدید؟ اولین لحظه‌ای که فهمیدید، چه حالی داشتید؟

آقای سالاری: خبر را اول از زبان فامیل و دوستان شنیدم. من خودم به دلیل کاری در میناب نبودم و در مسافرت به سر می‌بردم. گفتند به درمانگاه «اباصلان»، مدرسه‌ی کنارش و خود ساختمان مدرسه موشک خورده.

اوایل فکر کردم فقط یک جای کوچکی آسیب دیده. وقتی رسیدم میناب، هوا تاریک شده بود، حدود ساعت یازده و نیم شب. مردم داشتند مجروحان را بیرون می‌آوردند. همان لحظه‌ اول که صحنه را دیدم، انگار یکی شوک الکتریکی به من وارد کرد. مات و مبهوت مانده بودم، نمی‌دانستم چه کار کنم. نمی‌دانستم باید زودتر دنبالشان بگردم یا صبر کنم شاید کودک دیگری را بیرون بیاورند و کمک کنم… حال و هوای آن لحظه را هیچ زبانی نمی‌تواند توصیف کند. فقط می‌توانم بگویم مغز منِ پدر از کار افتاده بود. بی‌هدف ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و هنوز یک ذره امید داشتم که شاید یک لحظه بعد، زهرا، محیا یا علی بیایند و بگویند: «بابا، ما اینجاییم».

مجری: اشاره کردید که همسرتان هم در این حادثه جان باخت. ماجرای حضور ایشان در مدرسه چه بود؟

آقای سالاری: مدرسه با همسرم تماس گرفته بود و گفته بود که امروز بچه‌ها زودتر تعطیل می‌شوند و اولیا برای بردنشان بیایند. زهرا هم با ماشین شخصی رفت. ماشین را کنار مدرسه پارک کرد و خودش وارد حیاط شد.

طبقه‌ی بالا کلاس دخترها بود. آن روز، مهیا مشغول جمع کردن وسایلش بود که بیاید پایین. زهرا اول آمد طبقه‌ی همکف تا علی را پیدا کند. انگار درست همان لحظه‌ای که می‌خواستند با هم به طبقه‌ی بالا بروند، ساختمان مورد اصابت قرار گرفت. هر سه‌شان همان جا بودند و همان لحظه به دیار باقی شتافتند…

مجری: (با اشاره به وسایل روی میز) این وسیله‌ای که روی میز هست، متعلق به علی بود؟

آقای سالاری: بله، این جامدادی علی است. خودش روی همه‌ی مداد رنگی‌هایش برچسب اسم زده بود تا گم نشود. بیشتر مدادها خرد شده بودند و من فقط توانستم چند تکه‌اش را پیدا کنم. این جامدادی هم نیم‌سوخته است…

وقتی علی را پیدا کردند، این جامداد توی دستش بود. از پسرم فقط یک دست و بخش کوچکی از بدنش باقی مانده بود… و این جامدادی توی همان دست بود. این جامدادی علی است…

مجری: تصاویر ماهواره‌ای به‌وضوح نشان می‌دهد که این مکان سال‌ها یک مدرسه بوده. به نظر شما چرا آمریکا این مدرسه را هدف گرفت؟

آقای سالاری: اول از همه باید بگویم که این کار، نشان‌دهنده‌ی ضعف درونی آن‌هاست. این یک نقطه ضعف است که به سراغ چنین جاهایی می‌آیند. ضمن اینکه این اواخر، رسوایی‌هایی درباره‌ی کارهایشان در آن «جزیره شیطانی» اپستاین منتشر شده؛ ماجراهایی درباره‌ی آزار کودکان و حتی آدم‌خواری. شاید این جنایت هم با آن یکی مرتبط است.

آن‌ها در این مدرسه، بار دیگر سنگ‌دلی و قساوت قلب خود را نسبت به کودکان به رخ کشیدند. می‌خواهند به همه ثابت کنند که به کودکان هم رحم نمی‌کنند. همان طور که غزه را بمباران می‌کنند و کودکان را می‌کشند، این بار سراغ کودکان ما آمدند.

نکته مهم‌تر اینکه اینجا یک مدرسه بود، یک «شجره‌ی طیبه» که باید در امان باشد. حتی در شدیدترین جنگ‌های تاریخ، مدارس را هدف نمی‌گرفتند، به‌خصوص دبستان. بچه‌های این مدرسه هیچ‌چیز از جنگ نمی‌دانستند و نمی‌فهمیدند جنگ یعنی چه. آن‌ها فقط هر روز به مدرسه می‌آمدند تا مداد رنگی و دفترشان را بردارند، نقاشی بکشند و مشق بنویسند. اما آن‌ها با این کارشان، وحشی‌گری خود را به رخ جهانیان کشیدند. مردم ما باید ببینند که با چه نوع آدم‌هایی روبه‌رو هستند!

مجری: با توجه به اینکه ایران در وضعیت جنگی با آمریکا و اسرائیل قرار دارد و شما سه عضو خانواده‌تان را در این جنگ از دست داده‌اید، چه پیامی برای جهانیان دارید؟

آقای سالاری: اول از همه به رزمندگانمان می‌گویم: خون این شهدا، سرمایه و قدرت ماست. مطمئن باشند که این خون‌ها تا همیشه پشتیبان آن‌ها و همه‌ی ما خواهد بود، و نیز همراه کسانی که در شب‌های خیابان‌ها از انقلاب و کشورشان دفاع می‌کنند تا مبادا جنایتکاران داخلی به مقاصد شوم خود برسند.

و به همه‌ی آزادگان جهان می‌گویم: بدانید که این خون‌های پاک، سرانجام این ستمگران را به سزای اعمالشان خواهد رساند و وعده‌ی «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً» به زودی محقق خواهد شد. رهبر ما برای آزادی جان داد و این وعده را به ما داد. می‌خواهم به همه‌ی آزادگان دنیا، چه در ایران، چه در جهان اسلام و چه فراتر از آن، بگویم که این پیروزی نزدیک است.

و به آن قماربازها و جنایتکاران می‌گویم: گمان نکنید با کشتن کودکان ما و ریختن خون ما، ما را به زانو درمی‌آورید یا می‌ترسانید. هرگز. همان طور که سردار سلیمانی فرمود، ما ملت شهادتیم. ما از کشته شدن و جان باختن در این راه هراسی نداریم. ما تا زمانی که شما را از بین نبریم و این رژیم منفور صهیونیستی را از روی زمین محو نکنیم و تا زمانی که آمریکای جنایتکار را از این سرزمین بیرون نرانیم، از آرمان‌ و هدف خود دست برنخواهیم داشت.

مجری: اگر ممکن است، برای ما از خاطرات دو فرزندتان بگویید. آن‌ها چه کودکانی بودند؟

آقای سالاری: دخترم محیا همیشه به من می‌گفت: «بابا جان، من دو تا آرزو دارم: یکی اینکه وقتی بزرگ شدم، معلم بشوم و به بچه‌ها درس و نقاشی یاد بدهم.»

محیا هشت سالش بود، نهم شهریور قرار بود نه ساله بشود. خیلی قشنگ نقاشی می‌کشید. همیشه می‌گفت: «بابا، یادت نره برام مداد رنگی خوب بخری تا بتونم نقاشی‌های قشنگ‌تری بکشم.»

همیشه دوست داشت شب‌ها من برایش قصه بگویم تا خوابش ببرد. بعضی وقت‌ها که دیر از سر کار می‌آمدم و خسته بودم، می‌گفت: «بابا، امشب برام قصه نگفتی. چرا نمی‌گی؟ بگو تا بخوابم. اگه نگی، نمی‌خوابم.»

می‌گفتم: «بابا جون، امروز خسته‌ام، باشه فردا شب حتماً برات قصه می‌گم.» می‌گفت: «نه، فقط می‌خوام تو برام بگی. می‌گفتم: «بذار مامان برات قصه بگه.» می‌گفت: «نه، فقط خودت باید بگی.» می‌گفتم: «باشه، بابا هرچند خسته باشه، اما برای دختر گلم قصه می‌گه.» یک کتاب قصه داشت که همیشه می‌آورد و می‌گفتم براش بخوانم. و همان طور که به من تکیه می‌داد، گوش می‌کرد.

یک روز از مدرسه آمد و گفت: «بابا، امروز معلم برامون از قصه‌ی حضرت رقیه (سلام‌الله علیها) گفت، ولی تموم نکرد. گفت فردا بقیه‌اش رو می‌گه. بابا، تو می‌تونی تمام قصه رو برام بگی؟ می‌خوام همه‌اش رو بشنوم.»

همان طور که دوست داشت، تمام قصه را برایش گفتم. حالا من همیشه با خودم فکر می‌کنم: عزیز دلم، حالا نوبت توست که آن بالا، پیش خود حضرت رقیه (س) بروی و قصه‌ات را از خودش بشنوی و بعد برای من تعریف کنی.

بله عزیزم، حالا نوبت توست که برای بابا قصه بگویی.