
نوشته میثم طاهری
برای مجله جنوب جهانی
یک: چارچوب درست برای خواندن این جنگ
پیش از هر چیز باید گفت که این جنگ را نمیتوان با معیارهای جنگهای متعارف سنجید. ایران در برابر دو قدرت اتمی میجنگد؛ یکی ایالات متحده با بزرگترین بودجهی نظامی تاریخ بشر، و دیگری اسرائیل که علاوه بر زرادخانهی هستهای، از حمایت کامل دیپلماتیک، اطلاعاتی، و لجستیکی غرب برخوردار است. در این چارچوب، حتی ادامهی مقاومت خودش یک پیروزی استراتژیک است که باید مستقل ارزیابی شود.
تاریخ مقاومتهای موفق در برابر ابرقدرتها — از ویتنام تا افغانستان، از الجزایر تا لبنان — یک اصل مشترک داشته: طرف ضعیفتر لازم نیست ببرد؛ کافی است نبازد. چون باختن برای قدرت بزرگتر هم هزینه دارد، و این هزینه در طول زمان انباشته میشود تا جایی که ادامهی جنگ از نظر سیاسی برای آن قدرت غیرقابل توجیه شود. ایران اکنون دقیقاً در این نقطهی ژئوپلیتیکی ایستاده است.
دو: سردرگمی دشمن، بزرگترین دستاورد ناگفته
یکی از مهمترین واقعیتهایی که تحلیلهای غربی از آن طفره میروند این است که ائتلاف تجاوزکار هنوز نمیداند از این جنگ چه میخواهد. ترامپ و نتانیاهو با منطق مافیایی وارد این درگیری شدند؛ منطقی که در آن نمایش زور مهمتر از هدف استراتژیک است. نتانیاهو از یک سو با فشارهای قضایی داخلی دستوپنجه نرم میکند و به یک «پیروزی» برای بقای سیاسیاش نیاز دارد، و ترامپ هم که با محاسبهی غلط وارد این درگیری شده، اکنون در برابر این معما ایستاده که چطور «برنده» از آن خارج شود بدون اینکه تصویر قدرتنماییاش خدشهدار شود.
هدف اعلامی اولیه، خلع سلاح هستهای ایران یا تغییر رژیم بود. اما هیچکدام از اینها تحقق پیدا نکرده و در افق نزدیک هم تحققپذیر نیست. ایران نه فروپاشیده، نه تسلیم شده، نه به مذاکره از موضع ضعف تن داده. این یعنی ائتلاف تجاوزکار در گلوگاه استراتژیکی گیر افتاده که خودش آن را ساخته است. در این وضعیت، سکوت پیام دربارهی پایان جنگ نه ضعف است؛ این عین قدرت است. کسی که در موضع برتر است، شرایط را دیکته میکند، نه کسی که زیر فشار است.
سه: خروج آمریکا از منطقه — هدف پنهان اما حقیقی
پیام در بخش مربوط به همسایگان، چیزی میگوید که تحلیلهای سطحی آن را فقط تهدید میخوانند، اما در واقع اعلام یک هدف استراتژیک بلندمدت است: پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه باید تعطیل شوند.
این هدف را باید در بستر تاریخیاش دید. حضور نظامی آمریکا در منطقهی خلیج فارس از دههی ۱۹۹۰ به بهانههای مختلف تثبیت شده و به ابزاری برای کنترل منابع انرژی، مهار ایران، و تضمین هژمونی غرب بر یکی از حساسترین گلوگاههای اقتصادی جهان تبدیل شده است. بدون این پایگاهها، توانایی تجاوز به ایران به شکل فعلی ممکن نبود. پس تا زمانی که این پایگاهها باقی باشند، تهدید ادامه دارد. از این منظر، هدف ایران در این جنگ تنها دفع یک حملهی مشخص نیست؛ بلکه تغییر معادلات بنیادین امنیتی منطقه است.
کشورهای منطقه که پایگاههای آمریکایی را در خود جای دادهاند، اکنون با یک انتخاب روشن روبهرو هستند. پیام این انتخاب را با صراحت بیان میکند: یا با مردم منطقه باشید، یا با کسانی که منطقه را به میدان جنگ تبدیل کردهاند. این یک دیپلماسی اجبارآفرین است که تاریخ آن را در مواضع قدرتهای مقاوم دیدهایم؛ از کوبا در برابر آمریکا تا ویتنام در برابر فشارهای ناحیهای.
چهار: هرمز و منطق اقتصادِ جنگ نابرابر
تأکید پیام بر اهرم تنگهی هرمز را باید در چارچوب استراتژی جنگ نامتقارن فهمید، نه صرفاً به عنوان یک تهدید. هرمز گلوگاهی است که حدود بیست درصد نفت جهان از آن عبور میکند. مسدود شدن آن نه فقط آمریکا و اسرائیل، بلکه کل اقتصاد جهانی و از جمله متحدان اروپایی آمریکا را تحت تأثیر میگذارد. این یعنی ایران در این جنگ یک ابزار فشار دارد که مستقیماً به قلب منافع اقتصادی قدرتهای جهانی میزند.
در جنگهای نامتقارن، طرف ضعیفتر باید هزینهی ادامهی جنگ را برای طرف قویتر بالا ببرد. مسدود کردن هرمز این هزینه را از سطح نظامی به سطح اقتصادی جهانی ارتقاء میدهد و شرکای تجاری آمریکا را تبدیل به عاملان فشار غیرمستقیم برای پایان دادن به درگیری میکند. این درسی است که از جنگ ویتنام، از فشارهای اقتصادی جنبشهای آزادیبخش آفریقا، و از موضع ایران در طول دههها مقاومت در برابر تحریم آموخته شده است.
پنج: انسجام ملی بهمثابهی سلاح استراتژیک
پیام روی یک محور اساسی تکیه میکند که از منظر جنگ نابرابر اهمیت حیاتی دارد: مردم فاعل هستند، نه موضوع. در چند روز بیرهبری، ایران فرو نپاشید. این واقعیت را دشمن محاسبه نکرده بود. طراحان این جنگ انتظار داشتند که ترور رهبری سیاسی به بینظمی و فروپاشی منجر شود. این محاسبه غلط بود و پیام آن را به صراحت برجسته میکند.
این برجستهسازی استراتژیک است. دشمنی که بداند حذف رأس هرم اثری بر انسجام جامعه ندارد، باید کل محاسبات خود را بازبینی کند. این پیامی است که نه فقط برای مردم ایران، بلکه برای ائتلاف تجاوزکار هم نوشته شده است.
در تاریخ جنگهای نامتقارن، این یکی از مهمترین عوامل پیروزی بوده. الجزایر نه به خاطر برتری نظامی، بلکه به خاطر این که ملتش حاضر نبود به زندگی زیر اشغال تن دهد، فرانسه را شکست داد. ویتنام نه به خاطر تانک و هواپیما، بلکه به خاطر این که مردمش در روستاها و شهرها پشتیبان مقاومت بودند، آمریکا را مجبور به خروج کرد.
شش: جبههی مقاومت — ائتلافی که دشمن هنوز نمیتواند با آن کنار بیاید
پیام از یمن، حزبالله، و مقاومت عراق به عنوان اجزای جبههای نام میبرد که بدون آن این جنگ نابرابرتر میبود. این جبهه را باید در بستر واقعیاش دید: قدرتهایی که با بودجههای کوچک، فناوری محدود، و زیر شدیدترین تحریمها، هژمونی آمریکایی-اسرائیلی بر منطقه را سالهاست به چالش کشیدهاند.
یمن نمونهای است که تحلیلگران غربی از آن طفره میروند: کشوری که از نظر نظامی یکی از فقیرترینهای جهان است، با موشکهای خود مسیر دریایی دریای سرخ را برای غرب ناامن کرده و ماههاست کشتیرانی تجاری را مختل کرده است. این نه جنگ کلاسیک است نه نبرد فناورانه؛ این جنگ اراده است. و در جنگ اراده، تاریخ نشان داده که معمولاً طرفی میبرد که چیزی برای از دست دادن دارد و حاضر است بهایش را بپردازد.
هفت: آنچه واقعاً مهم است
از منظر ژئوپلیتیک مقاومت در برابر تجاوز نابرابر، این پیام را باید با یک معیار اساسی سنجید: آیا این پیام در شرایطی که کشور زیر بمباران است و رهبر تازه است، توانسته پیام روشنی به سه مخاطب اصلی بدهد؟
به مردم خودش گفت: شما فاعل این مقاومت هستید نه منفعل، و این نظام بدون شما معنا ندارد. به متحدان منطقهای گفت: این جبهه پابرجاست و ما شما را فراموش نکردهایم. به دشمن گفت: نه فرو پاشیدیم، نه سردرگم شدیم، نه از ادوات فشار دست برداشتیم.
این سه پیام در این لحظهی خاص تاریخی، با این محدودیتهای واقعی، کافی است. نه به این دلیل که کامل است، بلکه به این دلیل که در جنگ، اولین چیزی که باید ثابت کنی این است که هنوز ایستادهای. بقیه را میتوان به بعد موکول کرد.

