بقلم: ساموئل گدس
المیادین انگلیسی
ترجمه مجله جنوب جهانی

ترور سید علی خامنه‌ای به دست آمریکا و اسرائیل، نه تنها نظام ایران را «از ریشه قطع» نکرد، بلکه به سادگی، گذار بی‌وقفه به نسل بعدی را رقم زد.

پیش از ۲۸ فوریه، انقلاب اسلامی ایران در آستانهٔ مهم‌ترین نقطهٔ عطف خود پس از درگذشت بنیانگذارش، آیت‌الله روح‌الله خمینی، قرار داشت؛ رویدادی که پیش از آن، آیت‌الله سید علی خامنه‌ای به رهبری رسید. در ۸۶ سالگی، مقدمات پایان نهایی دوران رهبری او از پیش در جریان بود. با وجود دو دهه انتشار اطلاعات نادرست در رسانه‌های غربی مبنی بر «وضعیت سلامتی رو به وخامت» آیت‌الله خامنه‌ای، او تا پایان عمر به روشنی سالم ماند و به احتمال زیاد می‌توانست نزدیک به یک دهه دیگر نیز زیسته و رهبری کند. اگر حیات او به دلایل طبیعی به پایان می‌رسید، نظام پس از چهار دهه رهبریِ پیوسته، با وظیفه‌ای عظیم برای تعیین مسیر تازه روبرو می‌شد.

در طول دوران ریاست جمهوری آیت‌الله خامنه‌ای، چشم‌انداز سیاسی ایران دستخوش تحولات چشگیری شد که ظهور، افول و بازآفرینی جناح‌های گوناگون را در بر می‌گرفت. ریاست جمهوری همزمان هاشمی رفسنجانی (۱۹۸۹-۱۹۹۷)، یکی دیگر از معماران جمهوری اسلامی، بر آزادسازی قطعی اقتصاد نظارت داشت؛ رویکردی که با محافظه‌کاری تکنوکراتیکِ منعکس‌شده در بیشتر جهان پس از جنگ سرد، مشخص می‌شد.

اواخر دههٔ ۱۹۹۰ میلادی، شاهد ظهور مجدد «رادیکال‌های» دوران خمینی بود؛ قهرمانان ملی‌سازی گسترده، اصلاحات ارضی و برنامه‌ریزی مرکزی که این بار به عنوان «اصلاح‌طلبان» ظهور کردند. این چهره‌ها—محمد خاتمی (۱۹۹۷-۲۰۰۵)، میرحسین موسوی نخست‌وزیر دوران جنگ، و مهدی کروبی رئیس مجلس—از آزادسازی فرهنگی و سیاسی حمایت کردند و تا حد زیادی، مخالفت با اصلاحات سرمایه‌داری دوران رفسنجانی را کنار نهادند. این جناح همچنین با اشتیاق، در پی عادی‌سازی روابط با غرب بود؛ اما این امر تا زمانی دوام آورد که دولت بوش دوم، ایران را بخشی از «محور شرارت» و هدف نهایی کمپین تغییر رژیم ایالات متحده از شام تا افغانستان، معرفی کرد.

در پاسخ به این فشار تشدیدشده و تحولات اقتصادی دههٔ ۱۹۹۰، انتخابات ۲۰۰۵ شاهد تثبیت «اصولگرایان» بود؛ گروهی که اغلب به طور ساده‌انگارانه در رسانه‌های غربی «تندرو» نامیده می‌شدند. این نسل جوان، با پیشینهٔ نظامی و امنیتی از جنگ ایران و عراق، از محافظه‌کاری مذهبی و فرهنگی و احیای آنچه به مثابهٔ سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی انقلابیِ خالصِ اوایل دورهٔ انقلاب می‌نگریستند، حمایت می‌کردند. محمود احمدی‌نژاد (۲۰۰۵-۲۰۱۳) مظهر این چهره‌ها بود؛ دوران ریاست جمهوری او با تشدید تنش‌ها با غرب همراه بود، تا جایی که درگیری نظامی به امری محتمل تبدیل شد.

در پایان دورهٔ دوم ریاست جمهوری‌اش، سبک سیاسی قطبی‌کنندهٔ احمدی‌نژاد، به تمایزی در اردوگاه اصولگرایان انجامید: میان چهره‌های «ضدنظام» و کسانی که قدرت نهادی بیشتری داشتند، به رهبری علی لاریجانی و محمدباقر قالیباف، روسای سابق و فعلی مجلس. همکاری این «اصولگرایان عملگرا» با ائتلاف اصلاح‌طلبان و عملگرایان در پشت سر حسن روحانی (۲۰۱۳-۲۰۲۱)، شاگرد رفسنجانی، امکان مذاکره دربارهٔ برنامهٔ جامع اقدام مشترک (برجام) را برای تنظیم برنامهٔ هسته‌ای ایران فراهم آورد. همچنین در دوران روحانی بود که رئیس‌جمهور ترامپ با خروج ایالات متحده و اعمال تحریم‌های «فشار حداکثری»، این توافق را بر باد داد. ترور سردار قاسم سلیمانی، فرماندهٔ نیروی قدس، در ۲۰۲۰، مرحلهٔ تازه‌ای از تحریک نظامی مستقیم را آغاز کرد.

از ۲۰۲۱، اصولگرایان تحت ریاست ابراهیم رئیسی (۲۰۲۱-۲۰۲۴)، رئیس سابق قوهٔ قضائیه، بار دیگر ریاست جمهوری را به دست آوردند. آنان به موضع «صبر استراتژیک» ادامه دادند تا تشدید تنش‌ها با ایالات متحده و از اکتبر ۲۰۲۳، جنگ منطقه‌ای «اسرائیل» علیه محور مقاومت را مدیریت کنند.

ریاست جمهوری سرانجام پس از مرگ ناگهانی رئیسی در سانحهٔ هلی‌کوپتر در ۲۰۲۴، تحت ریاست مسعود پزشکیان به اصلاح‌طلبان بازگشت. با این همه، از نخستین روز ریاست جمهوری پزشکیان، نتانیاهو موفق شد بحران را به درگیری نظامی مستقیم تبدیل کند؛ امری که اکنون با شهادت رهبر انقلاب و جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به اوج خود رسیده است.

اگر سید علی خامنه‌ای به مرگ طبیعی می‌رسید، بعید می‌نمود پسرش جانشین او شود؛ زیرا جمهوری اسلامی حتی ظاهر قدرت موروثی را نیز رد می‌کند. با این حال، چنین تردیدهایی در شرایط جنگ تمام‌عیار، بی‌اهمیت شد. دهه‌ها تجربهٔ سید مجتبی در دفتر پدر و آشنایی با سازوکار آن، و نیز برخورداری او از صلاحیت‌های برجستهٔ فقهی و مدیریتی، به این معنا بود که از نظر مجلس خبرگان، توانمندترین فرد برای رهبری بود؛ بنابراین، انتخابی بدیهی. افزون بر این شرایط منحصربه‌فرد، فرض احمقانهٔ رئیس‌جمهور ترامپ مبنی بر اینکه باید نقشی در انتخاب رهبر بعدی ایران داشته باشد—به ویژه معرفی سید مجتبی خامنه‌ای به مثابهٔ نامزدی «غیرقابل قبول»—نیز به این بستر افزوده شد. این امر، و نیز مشروعیت عمومی ناشی از شهادت پدر، خواهر، همسر و فرزندش، سید مجتبی را به نامزدی با حداکثر مقاومت و همچنین حداکثر تداوم، مبدل ساخت.

ترامپ، ناخواسته، دورهٔ چهار دهه رهبری سید علی خامنه‌ای را به طور نامحدود در آینده و توسط پسرش، تمدید کرد.

آنچه می‌توانست لحظه‌ای از رقابت و تفرقهٔ جناحی باشد، در عوض به امرِ انجام‌یافته‌ای برای نظامی تبدیل شد که صفوف خود را در برابر تجاوز خارجی متحد می‌ساخت. این امر همچنین، به طور یکپارچه، گذار نسلی از معماران انقلاب به کسانی را که در سنگرهای دههٔ ۱۹۸۰ جنگیدند—مانند خود سید مجتبی—به پیش برد. از آنجا که او در زمان پیروزی انقلاب در ۱۹۷۹، کودکی تنها ده‌ساله بود، اگر سید مجتبی حداقل به اندازهٔ پدرش زیسته و رهبری کند، می‌تواند انتظار داشته باشد که جمهوری اسلامی را تا اواخر قرن بیست و یکم رهبری نماید و تداوم رهبری پدرش را برای دهه‌ها پس از پایان عمر او، تضمین کند.

این، به هیچ‌وجه آن چیزی نبود که ترامپ آرزوی دستیابی به آن داشت، اما واقعیتی است که اکنون با آن درگیر است.