نوشته پرنس کاپون | اطلاعات تسلیح‌شده
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

کاوش در پروپاگاندای تسلیحاتی: واکاوی شیوه‌ی تطهیر جنگ‌های امپریالیستی توسط نیویورک‌تایمز در پوشش لفاظیِ «خطای استراتژیک»

اشک‌های آتش‌افروز
در ارگان‌های تبلیغاتی امپراتوری، مناسکی آشنا جاری است: نخست بمب‌ها فرود می‌آیند، سپس هراس چیره می‌شود و آنگاه نشریه‌ای معتبر از راه می‌رسد تا به ما بگوید مسئله‌ی اصلی نه خودِ حریق، بلکه برنامه‌ریزیِ ضعیفِ مردانی بوده است که بنزین را با خود آورده بودند. این همان جهان اخلاقیِ مقاله‌ی نیویورک‌تایمز با عنوان «چگونه ترامپ و مشاورانش واکنش ایران به جنگ را اشتباه محاسبه کردند» است. نوشتار مذکور می‌کوشد موقر، جدی و حتی خودمنتقد به نظر برسد. لحن آن، لحنِ مدیری مأیوس، خودیِ کارکشته و متولیِ «رئالیسم امپریالیستی» است که نه از نفسِ فتوحات، بلکه از اجرای آشفته‌ی آن مضطرب گشته است. گویی می‌توان صدای آهی را در پس‌زمینه شنید: «اگر این افراد جنگ را بهتر مدیریت کرده بودند، اگر پیامدها را پیش‌بینی کرده بودند، اگر ماشین سلطه با دقت بیشتری تنظیم شده بود…» در این درامِ کوچک، ایالات متحده به عنوان قدرتی متجاوز که همگام با اسرائیل علیه کشوری دارای حاکمیت پیش می‌رود، معرفی نمی‌شود؛ بلکه در عوض، به مثابه‌ی مدیری کلان و مضطرب جلوه می‌کند که جداول محاسباتی‌اش ناقص، مفروضاتش اشتباه و طراحانش نسبت به تلاطم‌های ناشی از آخرین کاربستِ «خشونت سازمان‌یافته»، دچار کم‌تخمینی بوده‌اند.
این نخستین ترفند است و ترفندی است خرد نباید انگاشته شود. مقاله علناً بر طبل جنگ نمی‌کوبد؛ بلکه دست به اجرای امری پیچیده‌تر و در نتیجه کارآمدتر می‌زند: «جنگ» را به «خطا» تبدیل می‌کند. واقعه‌ای را که به قلمرو قدرت، سلطه، زور و خشونت دولتی تعلق دارد، برمی‌گیرد و آن را به زبان «اشتباه محاسباتی در سیاست‌گذاری» ترجمه می‌کند. خودِ تیتر، این وظیفه را با کاراییِ یک بوروکرات کارکشته به انجام می‌رساند. ترامپ و مشاورانش دست به هجومی جنایتکارانه نزده‌اند، در اقدامی بی‌پروا برای تشدید تنش‌های منطقه‌ای مشارکت نکرده‌اند و میلیون‌ها نفر را به کام ناامنیِ فزاینده نکشانده‌اند؛ آن‌ها صرفاً «اشتباه محاسباتی» کرده‌اند. این واژه یک «ماشین پول‌شویی» (تطهیر) است؛ خون را می‌زداید و محاسبات عددی را باقی می‌گذارد. امری را که باید از منظر سیاسی و اخلاقی مورد قضاوت قرار گیرد، برمی‌گیرد و در قالب یک مسئله‌ی فنی بازتعریف می‌کند. بمب‌ها در یک سمینار مدیریتی ناپدید می‌شوند و آنچه باقی می‌ماند، تصویر مقاماتی گرد یک میز است که پیش‌بینی‌شان غلط از آب درآمده است. بدین‌سان، به خواننده به نرمی القا می‌شود که همچون یک طراح امپریالیستی بیندیشد: نه اینکه «آیا این جنگ می‌بایست آغاز می‌شد؟» بلکه «چرا طراحان نتوانستند واکنش بازار و پاسخ نظامی را پیش‌بینی کنند؟»
البته مقاله هرگز این را مستقیماً بیان نمی‌کند. پروپاگاندای بورژوایی، به‌ویژه در اشکال صیقل‌خورده‌ترش، به‌ندرت در جامه‌ی دستورات خام ظاهر می‌شود. این سازوکار با چیدمان تأکیدها، لحن، توالی و برانگیختن همدلی عمل می‌کند. بنگرید که مطلب چگونه از میان اضطراب‌های دولت بسط می‌یابد. ما به اندرونیِ واشینگتن هدایت می‌شویم. به ما گفته می‌شود مشاوران نگران چه بودند، مقامات چه نکاتی را نادیده گرفتند، چه گزارش‌هایی ارائه شد، چه محورهای تبلیغاتی هماهنگ گشت، کاخ سفید از چه بابت درباره‌ی قیمت‌ها بیمناک بود، پنتاگونی‌ها چه چیزی را پیش‌بینی کرده یا نکرده بودند و قانون‌گذاران پشت درهای بسته چه شنیدند. داستان از منظر کسانی ساخته شده است که حکومت می‌کنند، کسانی که ناوگان‌ها را فرماندهی می‌کنند، کسانی که تهدید صادر می‌کنند و کسانی که خطوط کشتیرانی را چنان رصد می‌کنند که گویی خودِ دریا بخشی از ملک موروثیِ ایشان است. حتی انتقادِ ظاهریِ مقاله، انتقادی از درونِ همان میدان دید نخبگان باقی می‌ماند. این انتقادِ یک کارگزارِ مأیوس است، نه محکومیتِ از جانبِ بمباران‌شدگان، آوارگان، وحشت‌زدگان یا کارگرانی که زندگی‌شان همواره بر قربان‌گاهِ «استراتژی» ذبح می‌شود. این نوشتار به افکار عمومی می‌آموزد که چگونه در ذهن امپراتوری مأوا گزینند، چگونه ناکامی آن را حس کنند، در سرگشتگی‌اش شریک شوند و بر فقدان دوراندیشی‌اش سوگواری کنند.
به همین دلیل است که مقاله تا این حد بر «مقامات ناشناس» تکیه دارد. این صداهای بی‌نام صرفاً اطلاعات ارائه نمی‌دهند؛ بلکه مرکز ثقلِ داستان را تثبیت می‌کنند و به روایت، فضای عاطفی می‌بخشند. از طریق آن‌ها، خواننده محرمِ گفت‌وگوهای خصوصی، نگرانی‌های درونی، اختلافات میان مقامات و ارزیابی‌های محرمانه از چراییِ اشتباهات می‌شود. این یک فرمول قدیمی است: با «اقتدارِ ناشناس» همچون «اعتبار» رفتار می‌شود. دولت بدون پاسخگویی سخن می‌گوید و روزنامه‌نگاری این را «دسترسی به منابع» می‌نامد. اثرِ این کار آن است که خواننده احساس کند در حال دریافت روایتی درونی و بی‌پرده است؛ نگاهی نادر به پشت پرده. اما این پرده، خود بخشی از صحنه‌پردازی است. مقاله با نقل‌قول از خودی‌های ناشناس، از چارچوب‌بندی رسمی فرار نمی‌کند، بلکه عمیق‌تر در آن غرق می‌شود. «مقام ناشناس» یکی از ابزارهای ادبیِ محبوب امپراتوری است. او بدون چهره، بدون پیشینه‌ی عمومی در متن و بدون مسئولیت‌پذیری از راه می‌رسد، اما با قدرت تفسیریِ فراوان. او به شما می‌گوید وقایع را چگونه درک کنید، در حالی که خودِ او به‌طور ایمن از هرگونه بررسی مصون می‌ماند. این شفافیت نیست؛ این «لب‌خوانی» با نشانِ خبرنگاری است.
مرکز عاطفی مقاله نیز با دقت مدیریت شده است. بحرانی که در این متن به وضوح تجلی می‌یابد، نه وحشتِ خودِ جنگ، بلکه «اختلال» است: توقف کشتیرانی، ناپایداری بازار، جهش قیمت نفت، بهای بنزین، سیاست‌گذارانِ مضطرب، سرمایه‌گذارانِ متزلزل و مدیرانِ هراسان. رنجی که بیشترین توجهِ رواییِ مستمر را جلب می‌کند، رنجِ نظام امپریالیستی در زمانِ گسست در گردشِ (سرمایه و کالا) آن است. مقاله به معنای ساده و سطحی کلمه، بی‌تفاوت نیست؛ بلکه به همان شیوه‌ی گزینشی عمل می‌کند که روایت‌های طبقه‌ی حاکم عمل می‌کنند. این متن به ما می‌آموزد چه چیزی «بحران» محسوب می‌شود. یک منطقه‌ی بمباران‌شده تنها زمانی برای خواننده قابل درک و مهم می‌شود که جریان کالاها را مختل کند، قیمت‌های انرژی را متلاطم سازد یا پیام‌های انتخاباتی در داخل را تهدید نماید. می‌توان گفت این مقاله، نفت خام را منسجم‌تر و انسانی‌تر از مردمی که زیر آتش زندگی می‌کنند، بازنمایی می‌کند. نفتکش، بازار و آبراه استراتژیک حیات رواییِ دراماتیک می‌یابند، در حالی که پیکره‌ی اجتماعیِ واقعیِ منطقه عمدتاً به عنوان پس‌زمینه، دکور و سرزمینی ظاهر می‌شود که لغزش‌های سیاسی ایالات متحده بر بستر آن رخ می‌دهد.
سپس نوبت به ریتمِ فوریت در خودِ زبان می‌رسد. دولت در حال «تکاپوی سراسیمه» است. کشتیرانی به «بن‌بست» رسیده است. قیمت نفت «جهش» کرده است. مقامات در حال اصلاحات «فی‌البداهه» هستند. طرح‌ها با شتاب بازنگری می‌شوند. این زبان تصادفی نیست. این زبان داستانی از شوک، بداهه‌پردازی و پیامدهای ناپایدار می‌سازد. خواننده از میان زنجیره‌ای از اختلالات که به سرعت تشدید می‌شوند عبور داده می‌شود؛ اختلالاتی که همگی به ناتوانی دولت در پیش‌بینی ابعاد واکنش ایران گره خورده‌اند. انرژی روایی بر پایه‌ی «غافلگیری» استوار است. جنگ به مثابه‌ی عملیاتی بازنمایی می‌شود که آثار بعدی‌اش از انتظاراتِ بانیان آن فراتر رفته است. این حسِ غافلگیری از نظر سیاسی سودمند است، زیرا چارچوب پرسشگری را تنگ می‌کند. اگر مسئله‌ی مرکزی این باشد که ایران قدرتمندتر از حد انتظار واکنش نشان داده، آنگاه توجه خواننده به سمت «شکست در پیش‌بینی» معطوف می‌شود. معماریِ عمیق‌ترِ این منازعه به پس‌زمینه رانده می‌شود. غافلگیری به یک «مخدر سیاسی» بدل می‌گردد؛ امری که پنهان می‌سازد قدرت امپریالیستی همواره چنان رفتار می‌کند که گویی ملت‌های تحت تهدید، یا در سکوت تسلیم می‌شوند یا تنها در محدوده خطوط پذیرفته‌شده پاسخ می‌دهند.
این نوشتار همچنین آنچه را که در واقع ساختار کلان قدرت است، «شخصی‌سازی» می‌کند. ترامپ چیزی می‌گوید، روبیو چیزی دیگر، هگست به موضوعی محدودتر اشاره می‌کند، برخی مقامات بدبین هستند و برخی دیگر سکوت اختیار می‌کنند، سخنگوی مطبوعاتی اصرار دارد که نقشه‌ای وجود داشته، رئیس‌جمهور مستأصل می‌شود و مشاوران می‌کوشند مستقیماً با او مخالفت نکنند. تمام این‌ها ممکن است در مقام توصیف حقیقت داشته باشند، اما حقیقت در جزئیات می‌تواند در خدمت دروغی در کل باشد. مقاله به ما تئاتری از شخصیت‌ها و جناح‌های سیاسی ارائه می‌دهد؛ فیلمنامه‌ای آشنا در واشینگتن: رئیس‌جمهور تکانشی، وزیر منضبط، مشاور نگران و تکنوکراتِ حساس به بازار و صدایِ جنگ‌طلبِ بیرونی. این سبکِ روایت دو مزیت برای ایدئولوژی امپریالیستی دارد: نخست، جنگ را محصولِ خلقیات و اختلافات تاکتیکی جلوه می‌دهد، نه کارکردِ طبیعیِ یک نظمِ جهانیِ خشونت‌آمیز. دوم، چنین القا می‌کند که چیدمانِ بهتری از پرسنل، پیامی منسجم‌تر، یا سلسله‌مراتبی منضبط‌تر می‌توانست نتیجه‌ی موفقیت‌آمیزتری به بار آورد. بدین ترتیب، «ساختار» از درِ پشتی به بیرون قاچاق می‌شود، در حالی که «شخصیت» در جامه‌ی توضیح و تبیین از درِ جلو وارد می‌گردد.
همچنین می‌توان توزیعِ عجیبِ «عامل‌بودگی» (Agency) را در مقاله مشاهده کرد. مقامات آمریکایی رایزنی، محاسبه، هشدار، بحث، گزارش و هماهنگی می‌کنند و به دنبال «راه خروج» می‌گردند. در مقابل، ایران عمدتاً در ردیفِ واکنش، تهدید، اختلال، سرکشی و خطر ظاهر می‌شود. دستور زبان مقاله، جهان را بی‌صدا به «مدیران» و «مدیریت‌شدگان»، «راویان» و «روایت‌شدگان» تقسیم می‌کند؛ کسانی که نیاتشان کاویده می‌شود و کسانی که اقداماتشان عمدتاً به مثابه‌ی پیامدهایی برای دیگران نگریسته می‌شود. ایران کمتر به عنوان جامعه‌ای با عقلانیت سیاسیِ خاص خود معرفی می‌شود و بیشتر به مثابه‌ی نیرویی جلوه می‌کند که رفتارش مفروضات واشینگتن را برآشفته است. حتی در جایی که اقدامات آن استراتژیک توصیف می‌شود، این توصیف از صافیِ دیدگاه طراحان آمریکایی می‌گذرد که در تلاش برای بازپس‌گیریِ کنترلِ اوضاع هستند. این عدم تقارن صرفاً سبکی نیست؛ بلکه یکی از امضاهای کلاسیکِ نوشتارِ امپریالیستی است. امپراتوری صاحب «درون‌نگری و ذهنیت» است، و دشمنانش صاحب «عملکرد».
شاید افشاگرانه‌ترین بخش، ترازِ «جدیتِ» مقاله باشد. این متن می‌خواهد خواننده احساس کند در حال مصرفِ «رئالیسمِ سرسختانه» است، نه میهن‌پرستیِ افراطیِ ارزان. این تخصصِ پروپاگاندای نخبگان در دوران بحران است. همیشه فریاد نمی‌زند؛ گاه اخم می‌کند، گاه به خطایی محدود اعتراف می‌نماید و گاه لحنِ خسته‌ی «خوداصلاح‌گریِ نهادی» را به خود می‌گیرد. اما مرزها با دقت پاسبانی می‌شوند. پرسش هرگز این نیست که آیا «حقِ امپریالیستی» برای حمله، ارعاب و تنبیهِ کلِ مناطق، خود منشأ این فجایعِ مکرر است یا خیر. پرسش این است که آیا مرکز امپراتوری هزینه‌های عمل به آن حقِ فرضی را به‌درستی سنجیده است یا نه. بدین ترتیب، روزنامه خدمتِ مرسوم خود به قدرت را به جای می‌آورد: اجازه می‌دهد قدری انتقاد صورت گیرد تا «اجماعِ عمیق‌تر» حفظ شود. می‌توان امپراتوری را به دلیل ناشی‌گری، بی‌‌پروایی یا عدم آمادگیِ کافی توبیخ کرد، اما نباید «استحقاقِ بنیادینِ» آن را به جایگاه متهم کشاند.
بنابراین، آنچه در این مقاله پیش روی ماست، روزنامه‌نگاریِ فراتر از ایدئولوژی نیست، بلکه ایدئولوژی در فاخرترین جامه‌ی خویش است. این نوشتار از خواننده نمی‌خواهد پرچمی را تکان دهد یا شعار جنگ سر دهد. امری کارآمدتر را طلب می‌کند: همذات‌پذیری با مدیریت امپریالیستی. ما را فرامی‌خواند تا در کنار طراحان نگران باشیم، دسته‌بندی‌های آنان را بپذیریم، تلاطم‌های بازار را به عنوان درام اصلی حس کنیم، تجاوز را به مثابه‌ی اشتباه محاسباتی بخوانیم و تلاطمِ قدرتمندان را مرکزِ تاریخِ جهان بپنداریم. این است شیوه‌ی سخن گفتنِ پروپاگاندای یک امپراتوریِ رو به زوال، آنگاه که می‌خواهد بالغ به نظر برسد. نمی‌گوید «ما برحق هستیم»، می‌گوید «ما به قدر کافی دوراندیش نبودیم». نمی‌گوید «آن‌ها باید درهم کوبیده شوند»، می‌گوید «واکنش آن‌ها شدیدتر از حد انتظار بود». نمی‌گوید «ما حق نداریم منطقه را به آتش بکشیم»، می‌گوید «عملیات فاقد یک راه خروج روشن بود». این است ظرافتِ «خودشفقت‌زنیِ امپریالیستی». آتش‌افروز در میان خاکستر ایستاده است، با ظرافت سرفه می‌کند و روزنامه با شتاب پیش می‌آید تا توضیح دهد که او جهتِ وزشِ باد را اشتباه برآورد کرده بود.
گزارش نیویورک‌تایمز سلسله وقایعی را بازگو می‌کند که پس از حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، به شکلی شتابان پدیدار گشتند. طبق این گزارش، دولت ترامپ انتظار داشت که این کارزار به نتایجی قاطع دست یابد و در عین حال، تنها اختلالاتی موقت در بازارهای جهانی انرژی ایجاد کند. مقامات بر این باور بودند که حتی در صورت تشدید تنش‌ها، گسست در جریان نفت از طریق خلیج فارس احتمالاً کوتاه‌مدت خواهد بود. با این حال، تنها ظرف چند روز پس از حمله، آن پیش‌فرض‌ها از هم گسیخت. حملات موشکی و پهپادی ایران تأسیسات آمریکایی و متحدان منطقه‌ای را هدف قرار داد، تردد کشتی‌های تجاری در سراسر خلیج فارس کند شد و قیمت نفت در پی واکنش معامله‌گران به احتمال به مخاطره افتادن یکی از حیاتی‌ترین کریدورهای انرژی جهان جهش یافت؛ تحولی که در پوشش‌های خبری رسانه‌های منطقه‌ای، همچون گزارش‌های الجزیره از جنگ منطقه‌ای، به شکلی گسترده بازتاب یافت.
این مقاله در ادامه به شرح تکاپوی سیاست‌گذاران در واشینگتن برای پاسخگویی به این وضعیت می‌پردازد. سفارتخانه‌ها در سراسر منطقه بخشی از نیروهای خود را تخلیه کردند، تدابیر اقتصادی اضطراری جهت تثبیت قیمت سوخت به بحث گذاشته شد و مقامات ارشد درباره‌ی ادامه یا توقف کارزار نظامی به مجادله پرداختند. گزارش‌های پنتاگون حاکی از آن بود که ایالات متحده تنها در روزهای آغازین جنگ، میلیاردها دلار صرف مهمات کرده است. هم‌زمان، این مقاله اذعان می‌دارد که ایران حملات مستمر موشکی و پهپادی علیه پایگاه‌های آمریکایی و اهداف اسرائیلی در سراسر منطقه انجام داده است؛ امری که سطحی از بازدارندگی و مقاومت را آشکار کرد که بسیاری در واشینگتن در زمان آغاز عملیات پیش‌بینی نمی‌کردند. این تحولات در گزارش‌های منطقه‌ای دیگر، از جمله پوشش خبری «میدل ایست آی» (Middle East Eye) پیرامون حملات ایران به تأسیسات نظامی ایالات متحده نیز مستند شده است.
با وجود این، در حالی که نیویورک‌تایمز این تحولات را روایت می‌کند، بخش بزرگی از میدان نبرد وسیع‌تر را از دیدرس خارج نگاه می‌دارد. مقاله از حمله به «مکان‌های آمریکایی» سخن می‌گوید، اما تبیین چندانی ارائه نمی‌دهد که این مکان‌ها در واقعیت نماینده‌ی چه هستند. در حقیقت، خلیج فارس توسط یکی از گسترده‌ترین زیرساخت‌های نظامی فرامرزی که تاکنون توسط ایالات متحده گردآوری شده، محاصره شده است. واشینگتن طی دهه‌ها، زنجیره‌ای از پایگاه‌های هوایی، بندرهای نیروی دریایی، مراکز اطلاعاتی و قطب‌های لجستیکی را ایجاد کرده است که در سراسر کشورهای حاشیه خلیج فارس امتداد دارند. این تأسیسات به مثابه‌ی ستون فقراتِ عملیاتیِ قدرت نظامی آمریکا در غرب آسیا عمل می‌کنند؛ ساختاری نظامی که در تحلیل‌های منطقه‌ای نظیر بررسی‌های «پرس تی‌وی» (Press TV) از شبکه‌ی نظامی ایالات متحده در خلیج فارس مستند گشته است.
در مرکز این شبکه، پایگاه هوایی «العُدید» در قطر قرار دارد که بزرگ‌ترین تأسیسات نظامی آمریکا در منطقه و مقر پیشرویِ فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) به شمار می‌آید. این پایگاه با میزبانی از بیش از ده هزار پرسنل و جناح ۳۷۹ اعزامی هوایی، به عنوان قطب فرماندهی عملیات‌های هوایی در سراسر خاورمیانه عمل می‌کند، چنان‌که در گزارش‌های منطقه‌ای نظیر گزارش الجزیره درباره‌ی نقش استراتژیک پایگاه العُدید با جزئیات آمده است. در نزدیکی آن و در امارات متحده عربی، پایگاه هوایی «الظفره» واقع شده است؛ جایی که هواپیماهای شناسایی نظیر «یو-۲ دراگون لیدی»، هواپیماهای فرماندهی «ای-۳ آواکس» و پهپادهای نظارتی «گلوبال هاک»، آسمان و سواحل منطقه را زیر نظر دارند؛ نقشی که در تحلیل‌های مستقل منطقه‌ای همچون واکاوی نشریه‌ی «کرِدل» (The Cradle) درباره زیرساخت‌های اطلاعاتی آمریکا در پایگاه‌های خلیج فارس بررسی شده است. بحرین میزبان مقر ناوگان پنجم ایالات متحده است؛ فرماندهی دریایی که مسئولیت عملیات‌های آمریکا در سراسر خلیج فارس، دریای سرخ و دریای عرب را بر عهده دارد، حضوری که در گزارش‌هایی همچون بررسی «میدل ایست آی» از نقش ناوگان پنجم در امنیت خلیج فارس مورد بحث قرار گرفته است. کویت نیز از طریق تأسیساتی مانند «کمپ آریفجان» و پایگاه هوایی «علی‌السالم»، زیرساخت‌های لجستیکی تکمیلی را فراهم می‌آورد که از هواپیماهای ترابری، مأموریت‌های سوخت‌رسانی هوایی و زنجیره‌های تأمین نظامی در کل صحنه نبرد پشتیبانی می‌کنند؛ شبکه‌ای که در تحلیل «تله‌سور» (Telesur) پیرامون گسترش پایگاه‌های آمریکا در غرب آسیا مستند شده است.
این پایگاه‌ها در مجموع، شبکه‌ای متراکم از قدرت نظامی را تشکیل می‌دهند که ایران را احاطه کرده است. نیروهای آمریکایی از طریق این پایگاه‌ها، تردد دریایی را رصد کرده، عملیات‌های اطلاعاتی را هماهنگ می‌سازند، هواپیما اعزام نموده و گشت‌های دریایی را در یکی از استراتژیک‌ترین مناطق حیاتی اقتصاد جهانی تداوم می‌بخشند. حضور آن‌ها بازتاب‌دهنده‌ی دهه‌ها سیاست‌گذاری با هدف حصول اطمینان از این امر است که منابع انرژی خلیج فارس به‌طور استوار در نظام جهانیِ تحت سلطه‌ی قدرت‌های غربی ادغام بماند؛ جهت‌گیری راهبردی که در پژوهش‌های نخبگان «جنوب جهانی» همچون تحقیقات مؤسسه‌ی «ترای‌کانتیننتال» (Tricontinental) درباره امپریالیسم انرژی در غرب آسیا تحلیل شده است.
گزارش‌های منطقه‌ای حاکی از آن است که با تشدید درگیری، بسیاری از این تأسیسات به اهداف اصلی بدل گشتند. طبق گزارش‌ها، حملات موشکی و پهپادی ایران به چندین مرکز آمریکایی در سراسر خلیج فارس، از جمله تأسیساتی در قطر، بحرین، کویت و امارات متحده عربی اصابت کرده است. از جمله خسارات گزارش‌شده‌ی بسیار حائز اهمیت، انهدام سیستم رادار هشدار زودهنگام «AN/FPS-132» در پایگاه هوایی العُدید بود؛ قطعه‌ای میلیارد دلاری از شبکه‌ی تشخیص موشکی که برای ردیابی پرتابه‌های بالستیک دوربرد طراحی شده است؛ حادثه‌ای که در گزارش‌های نظامی منطقه‌ای نظیر گزارش «پرس تی‌وی» درباره انهدام زیرساخت راداری ایالات متحده شرح داده شده است. همچنین خساراتی در زیرساخت‌های فرماندهی و نظارتی پایگاه هوایی الظفره گزارش شد و تأسیسات پشتیبانی دریایی مرتبط با ناوگان پنجم و قطب‌های لجستیکی مورد استفاده‌ی ناوهای جنگی آمریکایی نیز در طول تبادل آتش مورد اصابت قرار گرفتند؛ تحولاتی که توسط رسانه‌هایی چون بخش گزارش‌های نظامی منطقه‌ای الجزیره درباره حملات به پایگاه‌های خلیج فارس رصد شده است.
این حملات همچنین ابعاد دیگری از نبرد را آشکار کرد که مقاله‌ی نیویورک‌تایمز به‌ندرت به آن اشاره می‌کند: «محاسبات اقتصادیِ جنگ موشکی». سامانه‌های پدافندی نظیر «پاتریوت» و «تاد» بر موشک‌های رهگیری تکیه دارند که هزینه‌ی هر یک چندین میلیون دلار است. این در حالی است که بسیاری از پهپادها و موشک‌های مورد استفاده در درگیری‌های نوین، کسری از این مبلغ هزینه دارند. بنابراین، هر رهگیری، منابع مالی بسیار کلان‌تری را نسبت به تسلیحات تهاجمی که قصد نابودی‌شان را دارد، می‌بلعد. هنگامی که حملات در حجم انبوه صورت می‌گیرند، نیروهای مدافع ممکن است به سرعت ذخایر موشک‌های رهگیر خود را به پایان برسانند، در حالی که مهاجمان همچنان به پرتاب سامانه‌های نسبتاً ارزان‌قیمت ادامه می‌دهند؛ دینامیکی که در تحلیل‌های نظامی-اقتصادی همچون بررسی نشریه‌ی «کرِدل» از اقتصاد نامتقارنِ رهگیری موشکی کاویده شده است.
تمام این تحولات در منطقه‌ای رخ می‌دهند که اهمیت استراتژیک آن بسیار فراتر از تأسیسات نظامی‌اش امتداد می‌یابد. خلیج فارس در قلب نظام جهانی انرژی جای گرفته است. مقادیر عظیمی از نفت روزانه از آب‌های آن عبور کرده و پیش از ورود به بازارهای بین‌المللی، از تنگه‌ی باریک هرمز می‌گذرد. تقریباً یک‌پنجم تجارت نفت جهان از این گلوگاه دریایی عبور می‌کند؛ حقیقتی که در پژوهش‌های بین‌المللی انرژی نظیر تحلیل‌های جهانی انرژی از تنگه‌ی هرمز به وفور مستند شده است. هنگامی که درگیری ثبات آن کریدور را تهدید می‌کند، پیامدهای آن در قالب موج‌هایی در زنجیره‌های تأمین جهانی، بازارهای مالی و اقتصادهای ملی در چندین قاره طنین‌انداز می‌شود.
تقابل میان ایالات متحده و ایران همچنین بر بنیانی تاریخی و طولانی استوار است که نسل‌ها پیش از جنگ کنونی آغاز شده است. یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در سال ۱۹۵۳ رخ داد، هنگامی که عملیاتی مخفیانه توسط سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا، نخست‌وزیر ایران، محمد مصدق را پس از اقدام وی برای ملی کردن صنعت نفت کشور، سرنگون کرد. اسناد از طبقه‌بندی خارج‌شده‌ای که دهه‌ها بعد منتشر شد، نقش آژانس‌های اطلاعاتی خارجی در سازماندهی این کودتا را تأیید کرد؛ مدارکی که در بررسی‌های تاریخی نظیر اسناد از طبقه‌بندی خارج‌شده‌ی «آرشیو امنیت ملی» درباره کودتای ۱۹۵۳ و در تحلیل‌های تاریخی جنوب جهانی مانند واکاوی «تله‌سور» از سرنگونی دولت منتخب ایران به‌طور گسترده مورد بحث قرار گرفته است.
در دهه‌های پس از آن، روابط میان دو کشور طی چرخه‌هایی از تحریم‌ها، فروپاشی‌های دیپلماتیک و تقابل‌های نظامی رو به وخامت نهاد. محدودیت‌های اقتصادی، نظام بانکی و صادرات نفت ایران را هدف قرار داد و منازعات منطقه‌ای بارها دو کشور را درگیر تقابلی غیرمستقیم کرد. تا زمان وقوع جنگ کنونی، این رابطه پیش‌تر توسط بیش از هفتاد سال رقابت ژئوپلیتیک و شکایات حل‌نشده شکل گرفته بود؛ مسیری که در مطالعات تاریخی و ژئوپلیتیک نظیر پژوهش‌های «ترای‌کانتیننتال» درباره سیر تحول تاریخی روابط ایالات متحده و ایران بررسی شده است.
هنگامی که وقایع شرح داده شده در مقاله نیویورک‌تایمز در این چارچوب وسیع‌تر قرار می‌گیرند، بحرانِ در حال وقوع کمتر به یک «اشتباه محاسباتیِ غیرمنتظره» و بیشتر به فورانِ تنش‌های نهفته در خودِ «اقتصاد سیاسیِ» منطقه شبیه می‌شود. خلیج فارس صرفاً یک تماشاخانه‌ی جنگ دیگر نیست؛ بلکه چهارراه مرکزی جریان‌های جهانی انرژی است؛ منطقه‌ای به شدت نظامی‌شده که در آن جغرافیای استراتژیک، قدرت نظامی و حافظه‌ی تاریخی تلاقی می‌کنند. از این رو، حملات موشکی، مسیرهای کشتیرانی مختل‌شده و مباحثات سراسیمه‌ی سیاست‌گذاری که در مقاله توصیف شده‌اند، ناهنجاری‌هایی مجزا نیستند؛ بلکه تجلیِ عیانِ نیروهای عمیق‌تری هستند که برای نسل‌ها به این منطقه شکل داده‌اند.
آنگاه که امپراتوری با مرزهای خویش مواجه می‌شود
زمانی که حقایق با نظم صحیح خود چیده شوند، زبانِ مودبانه‌ی «اشتباه محاسباتی» کمتر به یک تحلیل و بیشتر به عملیاتی برای «کنترل خسارت» شباهت می‌یابد. واشینگتن و تل‌آویو صرفاً چند برآورد اطلاعاتی را اشتباه تفسیر نکردند؛ آن‌ها بر اساس فرضی عمل کردند که برای نسل‌ها راهنمای جنگ‌افروزی‌های آمریکا بوده است: این که قدرت امپریالیستی می‌تواند ابتدا و به سختی ضربه بزند، بدون آنکه با تلافی‌جوییِ جدی مواجه شود. برای دهه‌ها به نظر می‌رسید که این فرض معتبر است. ایالات متحده علیه کشورهایی جنگ به راه انداخت که دفاعشان ظرف چند روز درهم شکست، آسمانشان از بالا تسخیر شد و توان پاسخگویی‌شان به مقاومت‌های پراکنده محدود بود. جنگ به امری بدل شد که در دوردست‌ها رخ می‌داد؛ چیزی که بر ملت‌های ضعیف‌تر تحمیل می‌شد، در حالی که امپراتوری از فواصل ایمن نظاره‌گر بود.
آن پیشینه‌ی تاریخی، عادات ذهنی خاصی را در نهادهای قدرت آمریکا ایجاد کرد. استراتژیست‌ها به این باور خو گرفتند که نیروی نظامیِ خردکننده، نتایجی پیش‌بینی‌پذیر به بار خواهد آورد: ارعاب و در پی آن تسلیم. کارزارهای هوایی زیرساخت‌ها را نابود می‌کرد، تحریم‌ها اقتصادها را فلج می‌نمود و دولت‌های هدفِ واشینگتن در نهایت زیر فشار خم می‌شدند. ماشین جنگ چنان از نظر تکنولوژیک برتر به نظر می‌رسید که مقاومت بیهوده جلوه می‌کرد. در این جهان‌بینی، ایالات متحده صرفاً دارای قدرت نظامی نبود، بلکه نوعی «ناگزیریِ تاریخی» را در اختیار داشت.
تقابل با ایران این اسطوره‌شناسیِ آسوده‌بخش را برآشفته کرد. ایران یکی از آن کشورهای کوچک و بی‌دفاع نیست که فهرست‌های تلفاتِ مداخلاتِ دهه‌های اخیرِ آمریکا را پر کرده‌اند. ایران کشوری است با هشتاد میلیون جمعیت، پیشینه‌ی تمدنی کهن و دکترین نظامیِ شکل‌گرفته بر پایه‌ی دهه‌ها آمادگی برای تقابل با دشمنانی به مراتب قدرتمندتر. طراحان ایرانی از ابتدا می‌دانستند که هرگز نمی‌توانند در زمینه‌ی تعداد سلاح با ایالات متحده برابری کنند. در عوض، آن‌ها چیزی را بنا کردند که برای امپراتوریِ عادت‌کرده به «مصونیت از مجازات»، بسیار هولناک‌تر بود: «ظرفیتِ تحمیلِ هزینه».
آن ظرفیت در همان لحظه‌ای که جنگ تشدید شد، عیان گشت. شبکه‌ی پایگاه‌های آمریکایی که در سراسر خلیج فارس گسترده شده است — همان زیرساخت‌هایی که واشینگتن دهه‌ها صرف ساختنشان کرد تا ستون فقرات سلطه‌ی منطقه‌ای‌اش باشند — ناگهان خود را در معرض تلافی‌جویی یافت. پایگاه‌های هوایی که زمانی سکوی پرتاب عملیات‌های آمریکا بودند، خود به هدف بدل شدند. سامانه‌های راداری که برای رصد آسمان طراحی شده بودند، مورد اصابت قرار گرفتند. زیرساخت‌های دریایی که ناوگان‌ها را در سراسر خلیج فارس پشتیبانی می‌کردند، با اختلال مواجه شدند. آن معماریِ با دقت بنا شده‌ی قدرت نظامی که همچون حلقه‌ای فولادین ایران را محاصره کرده بود، اکنون خود بخشی از میدان نبرد گشته بود.
این همان واقعیتی است که مقاله‌ی نیویورک‌تایمز می‌کوشد با زبان نرمِ «خطای سیاست‌گذاری» تبیین کند. آنچه واشینگتن با آن مواجه شد، نه یک اشتباه محاسباتی جزئی، بلکه مرزهای سیستمی بود که بر پایه‌ی «جنگ یک‌جانبه» بنا شده است. هنگامی که امپراتوری علیه ملت‌هایی می‌جنگد که توانایی ضربه متقابل معناداری ندارند، پیروزی اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. اما زمانی که با دولتی مواجه می‌شود که دهه‌ها صرف آماده‌سازی برای دقیقاً چنین رویارویی‌ای کرده است، نتیجه بسیار نامطمئن‌تر خواهد بود.
جغرافیا این تضاد را تشدید می‌کند. خلیج فارس صرفاً منطقه‌ی دیگری از جهان نیست؛ بلکه یکی از شریان‌های مرکزی سیستم جهانی انرژی است. نفت در مقادیر عظیم از این آب‌ها عبور کرده و سپس از طریق تنگه‌ی باریک هرمز راهی بازارهای بین‌المللی می‌شود. هنگامی که منازعه‌ی نظامی این کریدور را تهدید می‌کند، پیامدهای آن فراتر از میدان نبرد پیش می‌رود. بازارهای انرژی فوراً واکنش نشان می‌دهند. کشتیرانی کند می‌شود. هزینه‌های بیمه سر به فلک می‌کشد. دولت‌ها از آسیا تا اروپا شروع به محاسبه می‌کنند که اقتصادهایشان تا چه مدت می‌تواند در برابر اختلال در تأمین سوخت مقاومت کند.
بنابراین، این بحران تضادی عمیق‌تر را در دل نظم امپریالیستی فاش می‌سازد. ایالات متحده دهه‌ها برای تسلط بر خلیج فارس تلاش کرده است، دقیقاً به این دلیل که این منطقه در قلب سیستم جهانی انرژی قرار دارد. با این حال، همان جغرافیایی که منطقه را چنین ارزشمند می‌سازد، آن را در زمان وقوع جنگ به شکلی خطرناک ناپایدار می‌کند. یک رویارویی نظامی در چنین فضایی را نمی‌توان به سادگی مهار کرد. شریان‌های تجارت جهانی در این منازعه گرفتار می‌شوند و امواج شوک اقتصادی در سراسر جهان گسترش می‌یابد.
تاریخ لایه‌ی دیگری به این تقابل می‌افزاید. فرهنگ سیاسی ایران تحت تأثیر حافظه‌ی بلندمدت از مداخلات خارجی شکل گرفته است که مشهورترین آن‌ها کودتای ۱۹۵۳ است؛ واقعه‌ای که دولت منتخب این کشور را پس از تلاش برای ملی کردن منابع نفتش سرنگون کرد. آن رخداد به نسلی از ایرانیان آموخت که دولت‌های قدرتمند مایلند در زمان تهدید منافع استراتژیکشان، حکومت‌ها را سرنگون کنند. این درس با گذشت زمان از میان نرفت؛ بلکه به استراتژی دفاعی، تخیل سیاسی و عزم این کشور برای مقاومت در برابر سلطه‌ی خارجی شکل داد.
هنگامی که از این منظر تاریخی نگریسته شود، واکنش ایران به جنگ کنونی کمتر شبیه به تشدید بی‌‌پروای تنش‌ها و بیشتر شبیه به واکنش پیش‌بینی‌پذیر ملتی به نظر می‌رسد که مصمم است تحقیرهای گذشته را تکرار نکند. دولتی که معتقد است حاکمیتش مکرراً به چالش کشیده شده، بر همان اساس آماده خواهد شد. موشک‌ها، پهپادها و قابلیت‌های دریایی نامتقارن به ابزارهایی بدل می‌شوند که ایران از طریق آن‌ها می‌کوشد در برابر قدرت نظامی خردکننده‌ی متخاصمان خود بازدارندگی ایجاد کند. این تسلیحات عدم تعادل میان ایران و ایالات متحده را از بین نمی‌برند، اما توانایی یک ابرقدرت را برای عملیات بدون هزینه و پیامد، با دشواری مواجه می‌سازند.
برای ناظران در سراسر «جنوب جهانی»، درک اهمیت این لحظه دشوار نیست. نسل‌ها به ملت‌هایی که هدف مداخله و تحریم قرار می‌گرفتند گفته می‌شد که مقاومت در برابر قدرت امپریالیستی بیهوده است. ماشین امپراتوری که توسط فناوری نظامی بی‌رقیب و نفوذ مالی جهانی پشتیبانی می‌شد، توقف‌ناپذیر به نظر می‌رسید. با این حال، تاریخ به‌ندرت در خطوط مستقیم حرکت می‌کند. هنگامی که دولت‌ها ظرفیت و اراده‌ی پاسخگویی را در خود ایجاد می‌کنند، الگوی قدیمیِ «سلطه‌ی بی‌زحمت» شروع به شکستن می‌کند.
این گسست دقیقاً همان چیزی است که معماران استراتژی امروزِ آمریکا را مضطرب می‌سازد. جنگ فاش کرده است که عصر امپراتوریِ «بدون ریسک» رو به زوال است. برتری نظامی همچنان عظیم باقی مانده، اما دیگر تضمین‌کننده‌ی آن کارزارهای پاک و بدون پیامدی نیست که زمانی معرف قدرت ایالات متحده بود. هنگامی که متخاصمان توانایی تلافی‌جویی داشته باشند، جنگ به بنگاهی به مراتب خطرناکتر بدل می‌شود؛ نه آن نمایشِ سلطه‌ای که واشینگتن به اجرای آن عادت کرده بود، بلکه رویارویی‌ای که هر ضربه در آن امکان تشدید تنش را به همراه دارد.
برای کارگران و توده‌های مردم در خاورمیانه، مخاطرات این تقابل فوری و عمیق است. آن‌ها کسانی هستند که زیر مسیر پروازی بمب‌افکن‌ها، در کنار بنادری که ناوهای جنگی پهلو می‌گیرند و در امتداد جاده‌هایی که کاروان‌های نظامی تردد می‌کنند، زندگی می‌کنند. شهرهای آنان به صحنه‌ی رقابت‌های ژئوپلیتیک بدل می‌شود، اقتصادهایشان زیر بار تحریم و جنگ می‌لرزد و زندگی‌شان بر اساس تصمیماتی که در پایتخت‌های دوردست گرفته می‌شود، شکل می‌گیرد. زبانِ «اشتباه محاسباتی» می‌کوشد آن واقعیت را تلطیف کند، اما حقیقت به مراتب خشن‌تر است. مبارزه‌ای که در خلیج فارس در حال وقوع است، بخشی از رقابتی بسیار بزرگ‌تر بر سر حاکمیت، منابع و حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خویش است.
و در این رقابت، یک درس به شکلی فزاینده روشن می‌شود: دورانی که در آن قدرت امپریالیستی می‌توانست بدون هزینه ضربه بزند، در حال مواجهه با مرزهای خویش است. جهانی که دهه‌ها اجازه‌ی جنگ یک‌جانبه را می‌داد، به آرامی جای خود را به نظم بین‌المللی پرچالش‌تری می‌دهد. هنگامی که این دگرگونی عیان می‌گردد، واژگان مودبانه‌ی «اشتباه محاسباتی» دیگر نمی‌توانند آنچه را که در واقعیت رخ می‌دهد پنهان سازند. امپراتوری در حال کشف این حقیقت است که جهانی که زمانی به آسانی بر آن مسلط بود، شروع به ایستادگی کرده است.
از افشاگری تا سازماندهی
هر جنگی دو نوع حقیقت تولید می‌کند. نخستینِ آن‌ها، حقیقتی است که توسط دولت‌ها و روزنامه‌ها بیان می‌شود؛ یعنی همان روایت رسمی که می‌کوشد وقایع را به گونه‌ای تبیین کند که مشروعیتِ صاحبان قدرت حفظ شود. حقیقت دوم از شکاف‌های آن روایت پدیدار می‌شود؛ از تجربه‌ی زیسته‌ی مردم عادی و جنبش‌های سیاسی که از پذیرش نسخه‌ی امپراتوری از تاریخ سر باز می‌زنند. رویاروییِ در حال وقوع در غرب آسیا، پیش‌تر تولید آن حقیقت دوم را آغاز کرده است. در زیر تیترهای مربوط به بازارهای نفت و محاسبات نظامی، بیداری سیاسی بسیار بزرگ‌تری نهفته است: درک فزاینده در سراسر جهان مبنی بر اینکه دوران سلطه‌ی بی‌چون‌چرای امپریالیستی در حال فروپاشی است.
برای مردم کارگر در ایالات متحده و اروپا، این جنگ الگویی آشنا را افشا می‌کند. دولت‌ها مدعی‌اند که نیروی نظامی برای حفاظت از امنیت یا تثبیت بازارهای جهانی ضروری است، با این حال پیامدهای آن مستقیماً بر دوش شهروندان عادی می‌افتد. میلیاردها دلار صرف موشک‌ها، پدافند هوایی و پایگاه‌های فرامرزی می‌شود، در حالی که مدارس تعطیل می‌گردند، بیمارستان‌ها برای تأمین بودجه دست و پا می‌زنند و به کلِ جوامع گفته می‌شود که پولی برای مسکن، زیرساخت یا برنامه‌های اجتماعی وجود ندارد. جنگ‌های امپراتوری توسط عموم مردم تأمین مالی می‌شوند اما برای محافظت از سیستمی جهانی طراحی شده‌اند که به سود شرکت‌ها، کنسرسیوم‌های انرژی و مجتمع‌های نظامی-صنعتی است.
در سراسر جنوب جهانی، این درس حتی روشن‌تر است. ملت‌هایی که تلاش کرده‌اند مسیرهای مستقلی را ترسیم کنند، مکرراً با تحریم‌ها، کودتاها یا فشارهای نظامی مواجه شده‌اند. از آمریکای لاتین تا آفریقا و غرب آسیا، مبارزه برای حاکمیت غالباً به معنای رویارویی با ماشین اقتصادی و نظامیِ دولت‌های قدرتمندی بوده است که مصمم به حفظ کنترل بر منابع و قلمروهای استراتژیک هستند. آنچه در خلیج فارس در حال وقوع است، در این مناطق طنینی عمیق دارد، زیرا بازتاب‌دهنده‌ی تاریخی است که بسیاری از جوامع آن را به خوبی می‌شناسند.
با این حال، واکنش به جنگ امپریالیستی محدود به دولت‌ها و ارتش‌ها نیست. این واکنش همچنین در خیابان‌ها، در صحنِ دانشگاه‌ها، درون اتحادیه‌های کارگری و در شبکه‌های جنبش‌های مردمی که سال‌ها صرف سازماندهی علیه نظامی‌گری کرده‌اند، در حال وقوع است. ائتلاف‌های ضدجنگ در ایالات متحده پیش‌تر بسیج تظاهرات‌هایی را آغاز کرده‌اند که خواستار پایان دادن به تشدید تنش در غرب آسیا هستند. سازمان‌هایی نظیر «ائتلاف اَنسِر» (ANSWER Coalition) و «کدپینک» (CodePink) فراخوان‌هایی برای اعتراضات توده‌ای، نشست‌های آموزشی عمومی و اقدامات هماهنگ با هدف افشای هزینه‌های انسانی و اقتصادیِ جنگِ رو به گسترشِ دیگری صادر کرده‌اند.
این جنبش‌ها از خلأ پدید نمی‌آیند. آن‌ها بخشی از سنت طولانیِ مقاومت در درونِ خودِ هسته‌ی امپراتوری هستند. در طول جنگ ویتنام، میلیون‌ها آمریکایی از پذیرش روایت رسمی که بمباران جنوب شرق آسیا را توجیه می‌کرد، سرباز زدند. دانشجویان، کارگران و سربازان به یکسان ماشین جنگ را به چالش کشیدند و ملت را به مواجهه با هزینه‌های جاه‌طلبی‌های امپریالیستی واداشتند. همین روحیه به جنبش‌های امروزی جان می‌دهد؛ جنبش‌هایی که تشخیص می‌دهند جنگ‌های انجام‌شده در خارج، ناگزیر در قالبِ پلیسی‌شدنِ فزاینده، نظارت و انحراف منابع عمومی به سمت منازعات بی‌پایان به خانه بازمی‌گردند.
سازمان‌های کارگری نیز شروع به طرح پرسش‌هایی درباره‌ی اولویت‌های اقتصادی‌ای کرده‌اند که این جنگ فاش ساخته است. کارگران درک می‌کنند که هزینه‌های نظامیِ کلانی که به خلیج فارس سرازیر می‌شود، بخشی از همان سیستمی است که در جوامع خودِ آن‌ها خواستار ریاضت اقتصادی است. هنگامی که میلیاردها دلار می‌تواند یک‌شبه برای تأمین مالی حملات هوایی و اعزام ناوگان‌ها بسیج شود، این ادعا که جامعه توان تأمین هزینه‌های بهداشت، آموزش یا دستمزدهای معیشتی را ندارد، پوچ به نظر می‌رسد. بنابراین، مبارزه علیه جنگ امپریالیستی مستقیماً با مبارزه‌ی گسترده‌تر برای عدالت اقتصادی تلاقی می‌کند.
جنبش‌های همبستگی بین‌المللی نیز به همین ترتیب در حال شتاب گرفتن هستند. در سراسر آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا، گروه‌های جامعه‌ی مدنی گسترش جنگ را محکوم کرده و خواستار احترام به حاکمیت ملی شده‌اند. این صداها بخشی از یک چشم‌انداز سیاسیِ چندقطبیِ رو به رشد هستند که در آن بسیاری از کشورها این ایده را رد می‌کنند که نظم جهانی باید توسط یک ابرقدرت نظامی واحد دیکته شود. تریبون‌های دیپلماتیک، اتحادهای منطقه‌ای و شبکه‌های رسانه‌ای مستقل به‌طور فزاینده‌ای بسترهایی را فراهم می‌کنند که از طریق آن‌ها دیدگاه‌های جایگزین می‌توانند روایت‌های تولیدشده توسط دولت‌های غربی و رسانه‌های شرکتی را به چالش بکشند.
روزنامه‌نگاری مستقل نقشی حیاتی در این مبارزه ایفا می‌کند. نهادهای رسانه‌ای مسلط غالباً منازعات را از دریچه‌ی قدرتِ دولت قاب‌بندی کرده و بر استراتژی، بازارها و محاسبات ژئوپلیتیک تمرکز می‌کنند، در حالی که دیدگاه‌های کسانی را که زیر سایه‌ی جنگ زندگی می‌کنند، به حاشیه می‌رانند. پلتفرم‌های رسانه‌ای جایگزین، روزنامه‌نگاران تحقیقی و پژوهشگران مردمی به افشای ساختارهای سیاسی و اقتصادیِ گسترده‌تری که محرک این منازعات هستند، کمک می‌کنند. کار آن‌ها تضمین می‌کند که گفتگوی عمومی در پارامترهای تنگی که توسط روایت‌های رسمی تعیین شده، محدود نماند.
آموزش سیاسی جبهه‌ی ضروری دیگری است. جنگ با جهل تغذیه می‌شود؛ با این باور که منازعات دوردست از زندگی مردم عادی جدا هستند. نشست‌های آموزشی، تریبون‌های عمومی و گفتگوهای اجتماعی به شکستن این توهم کمک می‌کنند. آن‌ها نقاط اتصال میان مخارج نظامی، سود شرکت‌ها، استخراج جهانی منابع و شرایط اجتماعیِ تجربه‌شده توسط مردم کارگر در سراسر جهان را تبیین می‌کنند. هنگامی که این پیوندها عیان شوند، توجیه منطقِ جنگ‌های بی‌پایان دشوارتر می‌گردد.
بنابراین، مبارزه علیه نظامی‌گریِ امپریالیستی نیازمند سازماندهی در جبهه‌های متعدد است. این مبارزه مستلزم همبستگی میان کارگران در هسته‌ی امپراتوری و کسانی است که در مناطقِ مستقیماً متأثر از جنگ زندگی می‌کنند. این مبارزه نیازمند اتحاد میان جنبش‌های کارگری، ائتلاف‌های ضدجنگ، سازمان‌های دانشجویی و روزنامه‌نگاران مستقلی است که متعهد به افشای ساختارهای قدرتی هستند که محرک منازعات جهانی‌اند. و این امر مستلزم دیدگاهی سیاسی است که قادر به تصور جهانی باشد که در آن امنیت نه با سلطه‌ی نظامی، بلکه با همکاری، حاکمیت و عدالت اجتماعی تعریف می‌شود.
تاریخ نشان می‌دهد که چنین دگرگونی‌هایی به‌ندرت بدون فشارِ مستمر از پایین رخ می‌دهند. امپراتوری‌ها داوطلبانه از قدرت کناره‌گیری نمی‌کنند؛ آن‌ها توسط جنبش‌هایی که از پذیرشِ ناگزیریِ سلطه سر باز می‌زنند، مجبور به این کار می‌شوند. وقایع در حال وقوع در خلیج فارس به ما یادآوری می‌کنند که نظم جهانی ثابت نیست. این نظم عرصه‌ای مورد مناقشه است که توسط اقدامات دولت‌ها، فشارهای سیستم‌های اقتصادی و مبارزات مردم عادی که مصمم به بازپس‌گیری کنترل بر آینده‌ی خویش هستند، شکل می‌گیرد.
برای کسانی که با جنگ امپریالیستی مخالفند، وظیفه روشن است. روایت‌هایی را که تجاوز را توجیه می‌کنند، افشا کنید. از جنبش‌هایی که به جای تشدید تنش، خواستار دیپلماسی هستند حمایت کنید. اتحادهایی بسازید که مبارزه برای صلح را با مبارزه برای عدالت اقتصادی پیوند می‌دهند. و تشخیص دهید که مبارزه‌ی در حال وقوعِ امروز، بخشی از یک فرآیند تاریخی بسیار بزرگ‌تر است؛ برچیدنِ تدریجیِ یک سیستم جهانی که بر این فرض بنا شده است که قدرتی واحد حق دارد بر دیگران سلطه یابد.