یان مو
نویسنده مستقل مستقر در تایوان
تارنمای گوانچای چین
ترجمه مجله جنوب جهانی


خوب، بیایید با نگاهی به این پدیده ای که در جهان امروز شاهد آن هستیم، یعنی دگردیسی یک ابرقدرت از مدعی دروغین اخلاقیات به موجودی که در ورطه ی پستی و بی‌اخلاقی دست و پا می‌زند، آغاز کنیم. این دیگر یک تحلیل ساده از یک نبرد نظامی نیست، بلکه کالبدشکافی یک بیمارِ در حال احتضار است که نامش را امپراتوری آمریکا گذاشته‌اند. آنچه در میدان نبرد میان ایران و ائتلافِ به ظاهر شکست‌ناپذیر آمریکا و اسرائیل می‌بینیم، صرفاً درگیری بر سر خاک و مرز و بمب نیست، بلکه تقابل دو جهان‌بینی و نمایشی تمام‌عیار از قانون کهنه‌ی تاریخ است: آن‌که به ناحق شمشیر کشد، به همان شمشیر نیز کشته شود. اینجا صحبت از یک جنگ زودهنگام و تمام‌شدنی نیست، بلکه بحث بر سر سرنوشت یک تمدن کهن در برابر موجی از توحش مدرن است که لباس قانون و دموکراسی بر تن کرده است.

از همان روزهای نخستین این رویارویی، یک حقیقت تلخ و عریان برای جهانیان آشکار شد: آمریکایی‌ها با اتکا به توهم قدرت و تجربه‌ی ناکام خود در سرنگونی دولت‌ها، گمان می‌کردند با چند موشک و ترور شخصیت‌های اصلی، می‌توانند کشوری با قدمت تاریخی ایران را به زانو درآورند. آن‌ها فراموش کرده بودند یا شاید هرگز نمی‌خواستند بپذیرند که آنچه در ایران وجود دارد، یک دولت‌مرد نیست که با رفتنش همه چیز تمام شود، بلکه یک ملت است با حافظه‌ای تاریخی و درد مشترکی که از پس قرن‌ها، مقاومت را چون میراثی گرانبها به ارث برده است. آنها در دام همان «سندرم تایتانیک» گرفتار آمده‌اند؛ یعنی اتکای کورکورانه به موفقیت‌های گذشته، آن هم موفقیت‌هایی که در جای دیگر و با مردمی دیگر به دست آمده بود. آنها فکر می‌کردند با حذف فیزیکی چند نفر، می‌توانند روح مقاومت را در یک ملت بکشند، غافل از اینکه هر قطره خونی که بر زمین می‌ریزد، نهال‌های تازه‌ای از غیرت و ایستادگی را در دل مردم می‌رویاند.

این اشتباه راهبردی و کودکانه را باید در کنار یک واقعیت دیگر هم دید و آن، تغییر ماهیت قدرت در جهان امروز است. آمریکای دهه‌ی ۲۰۰۱ با آمریکای امروز، زمین تا آسمان تفاوت دارد. اگر روزی روزگاری، یک ابرقدرت می‌توانست با اتکا به قدرت اقتصادی و نظامی بی‌نهایت خود، ده‌ها سال در افغانستان و عراق بماند و به قول خودش «ملت‌سازی» کند، امروز دیگر آن دوران به سر آمده است. امپراتوری امروز دچار فرسودگی درونی، پریشانی اقتصادی، شکاف اجتماعی عمیق و بحران مشروعیت در نزد افکار عمومی جهان شده است. جنگ برای چنین موجودی، نه یک گزینه برای توسعه‌ی قدرت، که آخرین راهی است برای بقا و فرار از بحران‌های داخلی. و جالب اینجاست که حتی همین جنگ محدود را هم نمی‌تواند به سرانجام برساند.

نگاهی به تاریخ نشان می‌دهد که «تغییر رژیم» برای آمریکا، یک عادت و یک بازی کم‌خرج بوده است. آنها در طول دهه‌ها، ده‌ها بار این بازی را انجام داده‌اند، گاهی برنده شده‌اند، گاهی هم باخته‌اند. اما نکته‌ی عبرت‌آموز در این میان، شکست‌های طولانی‌مدت آنهاست. آنها در کوتاه‌مدت شاید توانسته‌اند دولتی را سرنگون کنند، اما در بلندمدت، چیزی جز کینه، دشمنی و بی‌ثباتی برای خود به ارمغان نیاورده‌اند. نمونه‌های عینی آن کم نیستند؛ از حمایت از صدام در جنگ با ایران تا حمله به افغانستان و عراق. هر بار که آمریکا پایش را از مرزهای خود فراتر گذاشته تا به کشوری تجاوز کند، در نهایت ضربه‌ی آن را در جایی دیگر خورده است. حالا هم در نبرد با ایران، آنها در دام همان اشتباه کهنه افتاده‌اند، با این تفاوت که این بار حریف، بسیار هوشیارتر، منسجم‌تر و مسلح‌تر از همیشه است.

یکی از شگفتی‌های این جنگ، تغییر سریع معادلات و شکست زودهنگام محاسبات دشمن بود. آن‌ها فکر می‌کردند با زدن چند ضربه، فروپاشی سریع در ایران رخ می‌دهد، اما عملاً با دیواری از مقاومت هوشمندانه مواجه شدند. رهبران ایران به درستی تشخیص دادند که دوران باج دادن و عقب‌نشینی به پایان رسیده است. تا دیروز، شاید برخی تصور می‌کردند که با مماشات و نرمش می‌توان از شدت حملات کاست، اما امروز این توهم نیز رنگ باخته است. وقتی دشمن تمام قد به حریم کشورت تجاوز کند و عالی‌ترین مقامات نظامی و سیاسی‌ات را ترور کند، دیگر جایی برای نرمش باقی نمی‌ماند. تنها راه، ایستادگی و جنگیدن تا پایان است. ایران نه فقط برای حفظ تمامیت ارضی خود، که برای حفظ هویت و شرف خود می‌جنگد و در چنین جنگی، شکست معنا ندارد.

اما این ایستادگی به چه قیمتی و با چه تاکتیکی؟ ایران به خوبی می‌داند که در یک جنگ کلاسیک و تمام‌عیار، توان مقابله با ماشین جنگی غرب را ندارد و قرار نیست هم داشته باشد. ایران مسیر دیگری را انتخاب کرده است: جنگ فرسایشی هوشمندانه. آن‌ها با استفاده از سلاح‌های کم‌هزینه اما مؤثر، مثل پهپادهای نسبتاً ارزان‌قیمت، توانسته‌اند ضربات سنگینی به پدافند گران‌قیمت دشمن وارد کنند. این یک معادله‌ی ساده است: وقتی ایران با یک پهپاد چند ده هزار دلاری، یک موشک پدافندی چند میلیون دلاری دشمن را منهدم می‌کند، در حقیقت دارد اقتصاد جنگ را به نفع خود تغییر می‌دهد. دشمن برای ادامه‌ی این بازی، مجبور است هزینه‌های سرسام‌آوری را متقبل شود که در درازمدت، نه فقط برایش صرف‌نظامی ندارد، که اعتبارش را نیز در بازارهای جهانی و میان افکار عمومی داخلی خود از بین می‌برد.

نکته‌ی دیگر، مدیریت هوشمندانه‌ی صحنه‌ی نبرد و پرهیز از شتاب‌زدگی است. ایران بر خلاف انتظار دشمن، وارد یک جنگ تمام‌عیار و بدون برنامه نشد. آن‌ها در روزهای اول، با یک حمله‌ی تلافی‌جویانه‌ی قدرتمند اما سنجیده، هم قدرت خود را نشان دادند و هم پیام روشنی به همسایگان فرستادند که اگر در این جنگ بی‌طرف بمانند، از گزند آن در امان خواهند بود. این پیام، به ویژه برای کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس که در همسایگی ایران هستند و پایگاه‌های آمریکا در آنها مستقر است، بسیار مهم بود. ایران با این کار، عملاً ائتلاف منطقه‌ای علیه خود را از هم پاشید و مانع از آن شد که کشورهای عربی به راحتی در اختیار آمریکا قرار بگیرند. آنها نشان دادند که اولاً قدرت تنبیه متجاوز را دارند و ثانیاً به دنبال گسترش جنگ به کل منطقه نیستند، مگر اینکه مجبور شوند.

و اما نقش بازیگران خارجی و آینده‌ی تحولات. هیچ کشوری در جهان، به جز خود آمریکا و اسرائیل، از طولانی شدن این جنگ سود نمی‌برد. اروپا که از یک سو به انرژی خاورمیانه وابسته است و از سوی دیگر با موج تازه‌ای از پناهجویان روبرو خواهد شد، قطعاً از تداوم جنگ ضرر خواهد کرد. روسیه نیز که خود درگیر جنگ اوکراین است، نیازی به بحرانی تازه در منطقه ندارد. چین به عنوان بزرگترین شریک تجاری ایران و بزرگترین واردکننده نفت، بیش از همه نگران ثبات در منطقه است و خواهد کوشید تا نقش یک واسطه‌ی مؤثر را ایفا کند. اینجاست که وزن دیپلماسی ایران بیش از پیش نمایان می‌شود. ایران می‌تواند با بهره‌گیری از این ظرفیت‌ها، فشارهای بین‌المللی بر آمریکا را افزایش دهد و او را در انزوای بیشتری فرو برد.

اما در این میان، نباید از قدرت مانور خود آمریکا هم غافل شد. ترامپ و تیمش قطعاً دست از تلاش برنخواهند داشت. آن‌ها تلاش می‌کنند با تطمیع کشورهای مختلف، از طریق وعده‌های اقتصادی یا امنیتی، جبهه‌ای متحد علیه ایران تشکیل دهند. مثلاً به اروپا وعده می‌دهند که با حل مسئله‌ی ایران، اوکراین نیز زودتر به نتیجه می‌رسد. یا به ژاپن و کره جنوبی وعده می‌دهند که در ازای حمایت، آزادی عمل بیشتری در عرصه‌ی نظامی به آنها بدهند. اما این تاکتیک‌های دیروزی، در دنیای امروز چندان کارآمد نیستند. کشورهای جهان، به ویژه قدرت‌های نوظهور، دیگر آنچنان که باید و شاید، به وعده‌های آمریکا اعتماد ندارند و تجربه‌ی سال‌های اخیر به آنها نشان داده که دنباله‌روی از سیاست‌های واشنگتن، بیش از منفعت، برایشان هزینه داشته است.

از سوی دیگر، خود آمریکا با مشکلات داخلی دست و پنجه نرم می‌کند. افکار عمومی این کشور، به طور سنتی، از جنگ‌های طولانی و پرهزینه خسته و دلزده است. اگر جنگ ایران بیش از چند ماه طول بکشد، نارضایتی‌ها در داخل آمریکا افزایش خواهد یافت و تبعات سیاسی سنگینی برای ترامپ و حزب جمهوری‌خواه به همراه خواهد داشت. اینجاست که تضاد منافع شخصی رهبران با منافع ملی کشورشان بیشتر از همیشه عیان می‌شود. ترامپ و نتانیاهو که هر دو در داخل با بحران‌های جدی (استیضاح، اعتراضات، پرونده‌های فساد) روبرو هستند، با شروع این جنگ، عملاً خود را در یک بن‌بست بزرگ گرفتار کرده‌اند. آنها فکر می‌کردند جنگ می‌تواند برگ برنده‌ای برای بقای سیاسی‌شان باشد، اما اکنون این جنگ به پاشنه‌ی آشیل آنها تبدیل شده است.

و در پایان، باید به یک نکته‌ی اساسی و بنیادین اشاره کرد و آن، سرنوشت محتوم قدرت‌هایی است که بر ظلم و تجاوز بنا شده باشند. تاریخ مملو است از امپراتوری‌هایی که با تکبر و خودبزرگ‌بینی، به کشورهای دیگر تاخته‌اند و پس از مدتی، خود در زیر آوار جنایاتشان مدفون شده‌اند. آمریکا امروز، در اوج قدرت نظامی و تکنولوژیک خود، اما در عین حال در حضیض انحطاط اخلاقی و اعتبار بین‌المللی، نمونه‌ی بارز این حقیقت تاریخی است. آن‌ها که روزی مدعی دروغین حقوق بشر و دموکراسی بودند، امروز آشکارا به قتل عام انسان‌ها و بمباران بی‌گناهان افتخار می‌کنند. آن‌ها که روزی خود را «شهرِ بر فراز تپه» می‌نامیدند، امروز به جهنمی از پستی و رذالت تبدیل شده‌اند که رقابتی نانوشته در آن جریان دارد: «چه کسی می‌تواند پست‌تر باشد؟». این، نه نشانه‌ی قدرت، که نشانه‌ی زوال و فروپاشی است.

پیروزی ایران، نه فقط در میدان نبرد، که در عرصه‌ی تاریخ رقم خواهد خورد. ایران با مقاومت خود، به جهانیان نشان می‌دهد که می‌توان در برابر زورگویی ایستاد و سر فرود نیاورد. ایران به یادگار خواهد گذاشت که شرف و عزت یک ملت، با هیچ موشک و بمبی نابودشدنی نیست. این درس، نه فقط برای مردم منطقه، که برای تمام آزادگان جهان عبرت‌آموز خواهد بود. و این همان چیزی است که سرانجام، آمریکا و اسرائیل را در باتلاقی که خود کنده‌اند، فرو خواهد برد. آنها این جنگ را برای نابودی ایران آغاز کردند، اما در نهایت، این خود آنها هستند که در این آتش خواهند سوخت. همان‌گونه که در افغانستان و عراق شکست خوردند، در اینجا نیز شکست خواهند خورد، منتها این بار، شکستی سخت‌تر، رسواتر و تاریخی‌تر. سرنوشت محتوم متجاوزان، چیزی جز پشیمانی و ندامت نیست و این بار نیز این قاعده‌ی تاریخ، تکرار خواهد شد.