نویسنده: آلخاندرو مارکو دل پونت

ترجمه مجله جنوب جهانی

برخورد هزینه‌های جنگ با زمان، ایالات متحده را در برابر یک دوگانهٔ ناممکن قرار داده است؛ دوگانه‌ای که ریشه در فشارهای اقتصادی دارد.

تحلیل‌های ژئوپلیتیک را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: آنهایی که با اشتیاق خوانده می‌شوند و به‌زودی به دست فراموشی سپرده می‌شوند، و آنهایی که شایستهٔ چاپ و نصب بر دیوارهای پنتاگون، کاخ سفید و تمامی اتاق‌های خبری جهان هستند. یادداشت اخیر وبلاگ تخصصی «پالیسی تنسور» با عنوان «چرا ایالات متحده با شکست استراتژیک روبه‌روست» بی‌تردید در زمرهٔ دستهٔ دوم قرار می‌گیرد. نه از آن رو که نتیجه‌گیری‌هایش خوشایند باشند–که به هیچ وجه نیستند–بلکه به این دلیل که روش‌شناسی آن بی‌رحم است: کاربست ریاضیات در میدان نبرد و استخراج حقیقتی ناخوشایند که بیانیه‌های رسمی و تحلیل‌های سطحی مصمم به پنهان‌سازی آن هستند.

تز اصلی پالیسی تنسور در عین سادگی در بیان، در پیامدهای خود عمیقاً نگران‌کننده است: ایالات متحده در خلیج فارس با یک شکست استراتژیک مواجه شده است. نه شکستی به معنای کلاسیکِ ارتش‌های منهدم یا پایتخت‌های فتح‌شده، بلکه پدیده‌ای ظریف‌تر و چه بسا بنیادی‌تر: ناتوانی در تحقق اهداف نظامی پیش از آنکه هزینه‌های انباشته‌شده–در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و جهانی–از حد تحمل فراتر روند. به تعبیر نویسنده، اگر ایران بتواند حملات خود را علیه پادشاهی‌های نفتی، پایگاه‌های آمریکا، اسرائیل و از همه مهم‌تر، تنگه هرمز، آن‌چنان تداوم بخشد که واشینگتن را به درخواست آتش‌بس وادارد، آن‌گاه این تهران است که پیروز میدان خواهد بود و ایالات متحده، فارغ از هرگونه شعار «ماموریت انجام شد» از سوی سخنگویانش، بازندهٔ نهایی.

برای درک چرایی این ادعا، باید به مفهوم «سازوکار جنگ پهپادی» که در این تحلیل بدان پرداخته شده است، توجه کنیم. اینجا همان جایی است که زبان ریاضیات از هر گفتمان سیاسی گویاتر عمل می‌کند.

فرض کنیم ظرفیت جنگی ایران همچون مخزنی است که به طور همزمان در حال پُر و خالی شدن است. ورودی این مخزن، پهپادها و موشک‌های تولیدی ایران و خروجی آن، تسلیحات شلیک‌شده به سوی اهداف است. شیرهای پُرکننده این مخزن، کارخانه‌ها و خطوط تولید هستند. بمباران‌های آمریکا در تلاش برای شکستن این شیرها و کاهش تعداد آنهاست. اما در اینجا نخستین متغیر سرنوشت‌ساز ظاهر می‌شود: سرعتی که ایران قادر به تعمیر شیرهای شکسته یا بازسازی کارخانه‌های تخریب‌شده است. نویسندگان این مدل، این عامل را «نرخ بازسازی» نام نهاده‌اند. نسبت میان آنچه آمریکا نابود می‌کند و آنچه ایران بازمی‌سازد، تعیین‌کنندهٔ سرنوشت نهایی است.

تحلیل ریاضی، حتی با در نظر گرفتن فرضیات محافظه‌کارانه به نفع آمریکا، نشان می‌دهد که این ابرقدرت برای تضعیف توانمندی‌های ایران با چه دشواری عظیمی روبه‌روست. در خوش‌بینانه‌ترین سناریو برای واشینگتن–سناریویی که در آن ایران قادر به بازسازی هیچ تأسیساتی نباشد و آمریکا هر ماه ۹۰ درصد ظرفیت تولیدی وی را منهدم کند–باز هم ایران می‌تواند به مدت چهار ماه نرخ حملات خود را در سطحی بالا حفظ کند. چهار ماه. این بازه زمانی در جنگ‌های مدرن، فرصتی بس طولانی است؛ به اندازه‌ای که هزینه‌ها بتوانند به‌گونه‌ای برگشت‌ناپذیر انباشته شوند.

اما عامل دوم، آن چیزی است که این معضل را به کابوسی عملیاتی بدل می‌کند. گزارش‌هایی که به تدریج فاش می‌شوند و پالیسی تنسور در حال گردآوری و تحلیل آنهاست، حاکی از آن است که ایران نه تنها در برابر بمباران‌ها مقاومت می‌کند، بلکه با کارآمدی شگفت‌آوری به زیرساخت‌های نظامی آمریکا در منطقه حمله ور شده است. تمامی سامانه‌های تاد–پیشرفته‌ترین سپرهای دفاع موشکی جهان که عملاً برای نفوذناپذیری طراحی شده‌اند–مورد اصابت قرار گرفته و احتمالاً از کار افتاده‌اند. پایگاه‌های هوایی که آمریکا حملات خود را از آنها آغاز می‌کند، هدف حملات مستمری قرار گرفته‌اند که به شدت از تعداد پروازهای عملیاتی (سورتی) کاسته و رادارهایشان را از کار انداخته است. بر اساس برآوردهای این تحلیل، نرخ سورتی‌ها–یعنی تعداد مأموریت‌های روزانه–بین ۳۵ تا ۵۰ درصد کاهش یافته است.

این بدان معناست که منحنی قدرت، برخلاف آنچه هر فرمانده نظامی آرزومند آن است، نه رو به پایین، که رو به بالاست. کارزار «محرومیت‌زدایی» که برای تضعیف قابلیت‌های ایران طراحی شده بود، دقیقاً در بحرانی‌ترین لحظات با شکستی سخت مواجه شده است. واکنش اضطراری واشینگتن–گسیل سومین ناوگروه به منطقه–خود اعترافی صریح به این ضعف است: یک ناو هواپیمابر توانایی انجام ده‌ها سورتی پرواز در روز را دارد، حال آنکه یک پایگاه زمینی می‌تواند صدها سورتی را ممکن سازد. هوانوردی دریایی هرگز نمی‌تواند جایگزین هوانوردی زمینی شود، آن‌هم وقتی نیاز به بمبارانی پایدار و متراکم باشد.

در چنین شرایطی، هر کس حتی با اندک آشنایی با فنون نظامی، پرسشی مشابه را مطرح می‌کند: راه‌حل نظامی چیست؟ طرح ب، گزینهٔ زمینی، استراتژیِ شکست‌دهندهٔ بن‌بست کجاست؟

پاسخ اما تلخ و اجتناب‌ناپذیر است: هیچ راه‌حل نظامی وجود ندارد. و اگر چنین است، جنگ به آزمونی برای سنجش استقامت بدل می‌شود؛ رقابتی بر سر اینکه کدام طرف می‌تواند هزینه‌های سرسام‌آور را تاب آورَد.

اینجاست که تحلیل اقتصادی اهمیتی هم‌تراز با تحلیل نظامی می‌یابد. زیرا هزینه‌های این جنگ متقارن نیست. یک فروند پهپاد شاهد ۱۳۶ حدود بیست هزار دلار آب می‌خورد. در مقابل، یک فروند موشک پاتریوت، که سلاح اصلی آمریکا برای رهگیری آن است، چهار میلیون دلار قیمت دارد. و حتی یک موشک نیز کافی نیست؛ پروتکل‌های دفاعی معمولاً شلیک دو یا سه موشک را برای اطمینان از رهگیری الزامی می‌دانند. محاسبه ساده است: به بهای یک موشک، ایران می‌تواند دویست پهپاد تولید کند. به بهای یک باتری کامل پاتریوت، می‌تواند برای هفته‌ها پدافند هر پایگاهی را درهم بشکند. و آن‌گاه که ذخایر رهگیرهای آمریکا رو به کاهش می‌گذارد، پهپادهای ایرانی همچنان به سمت اهداف خود پیش می‌روند.

اما هزینه‌ها تنها با موشک سنجیده نمی‌شود. این هزینه‌ها در توقف تانکرهای نفت در تنگه هرمز، جهش نجومی حق بیمهٔ کشتی‌ها، افزایش تدریجی و سپس جهش‌وار قیمت نفت، خود را نشان می‌دهند. این هزینه‌ها در تورم جهانیِ در حال ظهور، در آمادگی بانک‌های مرکزی برای افزایش دوبارهٔ نرخ بهره، در بحران غذایی که به سبب گرانی کود، برداشت محصول آینده را تهدید به نصف شدن می‌کند، متجلی می‌شوند. و در نهایت، این هزینه‌ها در رکود جهانی‌ای خلاصه می‌شود که به گفتهٔ تحلیل‌ها، در صورت تداوم درگیری، گریزناپذیر خواهد بود.

و آن‌گاه، عاملی وجود دارد که تحلیلگران آن را «ژئوپلیتیک» می‌نامند، اما در حقیقت مادر همهٔ عوامل است: ادراک و محاسبهٔ تازهٔ قدرت. زیرا آن‌گاه که کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس–آنهایی که دهه‌ها هزینهٔ حضور نظامی آمریکا را تأمین کرده‌اند، با سرمایهٔ خود پایگاه ساخته‌اند و صدها میلیارد دلار اسلحهٔ آمریکایی خریده‌اند–دریابند که واشینگتن قادر به حفاظت از آنها نیست، دست به محاسباتی تازه می‌زنند. نتیجهٔ این محاسبات آن است که شاید زمان تنوع‌بخشی به اتحادها، جست‌وجوی شرکای تازه و مذاکره با هر کسی که بتواند امنیتی واقعی فراهم آورد، فرا رسیده است. چین در صحنه حاضر است با دسته‌چک‌های پُر و وعده‌های عدم مداخله. روسیه نیز هست با فروش تسلیحات و حمایت‌های دیپلماتیک. پیمان کهن پترودلار–نفت در برابر امنیت، دلار در برابر حفاظت–در برابر چشمان ما در حال فروپاشی است.

در دل تمام این ماجرا، طنزی عمیق نهفته که بی‌گمان استراتژیست‌های ایرانی نیز آن را درک می‌کنند. واشینگتن و تل‌آویو حملات خود را با این ادعا توجیه کردند که برای جلوگیری از دستیابی ایران به جنگ‌افزار هسته‌ای ضروری‌اند. اما عبرتی که رهبران ایران از این نبرد می‌گیرند، دقیقاً نقطهٔ مقابل است: آمریکا به کرهٔ شمالی حمله نکرد، چون پیونگ‌یانگ از پیش بمب اتم داشت. آمریکا به عراق حمله کرد، چون عراق بمب نداشت. پس، اگر خواهان بازدارندگی از حمله‌اید، در سریع‌ترین زمان ممکن به جنگ‌افزار هسته‌ای دست یابید. به احتمال بسیار، وقتی این جنگ–به هر نحوی که پایان یابد–تمام شود، ایران برنامهٔ هسته‌ای خود را تا حد لازم شتاب خواهد بخشید. و آن‌گاه اثر دومینو آغاز می‌شود: عربستان سعودی برنامهٔ هسته‌ای خود را مطالبه خواهد کرد، ترکیه نیز همین گونه، و مصر و امارات متحدهٔ عربی نیز از قافله عقب نخواهند ماند. رژیم منع اشاعه، آن آرزوی دههٔ ۱۹۷۰، برای همیشه در شن‌های روان خلیج فارس مدفون خواهد شد.

در این میان، اروپا با آمیزه‌ای از ناتوانی و غرور، از دور نظاره‌گر است. رهبران اروپایی که در چند سال گذشته پوتین را مسئول تمامی مشکلات انرژی خود می‌دانستند، اکنون با سناریویی روبه‌رو هستند که آنها را بدون قربانی‌ساز باقی می‌گذارد. این بار نمی‌توانند روسیه را مقصر جلوه دهند. شوک انرژی از خلیج فارس می‌آید، از جانب متحدی به نام آمریکا، از درگیری‌ای که هیچ کنترلی بر آن ندارند اما تاوانش را خواهند پرداخت. زیرا اروپا، با همهٔ تلاش‌هایش برای متنوع‌سازی منابع، همچنان دودکشی عظیم و وابسته به انرژیِ بیرون از مرزهای خود است. و آن‌گاه که تنگه هرمز بسته شود، نفتکش‌ها از حرکت بازایستند و قیمت بنزین اوج گیرد، صنعت اروپا از کار خواهد ایستاد، تورم شتاب خواهد گرفت، و بانک‌های مرکزی ناچار به افزایش نرخ بهره خواهند شد، که خود فلج‌کنندهٔ اقتصادی است که از پیش دست‌وپنجه نرم می‌کند.

تحلیل پالیسی تنسور با هشداری پایان می‌پذیرد که باید همهٔ ما را به تأمل وادارد: اگر روسیه و در پشت سر آن، چین، تصمیم به بازتسلیح و تجهیز ایران بگیرند–که نشانه‌های آن از هم اکنون آشکار است–صحنه به «اوکراینی وارونه» بدل خواهد شد؛ جنگی فرسایشی و طولانی که در آن آمریکا و متحدانش ناچار به ادامهٔ تلاشی بی‌فرجام خواهند بود، در حالی که دشمنانش نظاره‌گرِ خون‌ریزی تدریجی این ابرقدرت در گوشه‌ای از جهان خواهند بود که دیگر کنترلی بر آن ندارد.

نتیجه‌گیری تلخ است، اما داده‌ها آن را تأیید می‌کنند. ایالات متحده هیچ راه‌حل نظامی برای این منازعه ندارد. نمی‌تواند کارخانه‌های پهپاد را با سرعت کافی منهدم کند. نمی‌تواند از پایگاه‌های خود در برابر حملات دشمن محافظت نماید. نمی‌تواند به طور نامحدود به جنگی ادامه دهد که هزینه‌های اقتصادی و سیاسی اش هر روز فزونی می‌یابد. تنها راه باقی‌مانده، دیپلماسی است: گفت‌وگو با واسطه‌هایی همچون عمان، جست‌وجوی راه‌حلی مذاکره‌ای، و پذیرش این حقیقت که دوران تحمیل اراده با زور در هر نقطه‌ای از جهان به سر آمده است.

پرسش بی‌پاسخی که هیچ ژنرال یا سیاستمداری تمایل به طرح آن ندارد، این است که همهٔ طرف‌های درگیر تا کجا حاضرند پیش بروند تا بپذیرند که معادلات جنگ برای همیشه دگرگون شده است. و اگر پاسخ بسیار دور از انتظار باشد، رکود جهانی، فروپاشی انرژی و گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای دیگر تهدیدهایی انتزاعی نخواهند بود، که به واقعیت محض عصر ما بدل خواهند شد.

رویای آمریکاییِ تکیه‌زده بر دلارهای نفتی، آن رویایی که با دست‌دادن سعودی‌ها و آمریکایی‌ها در سال ۱۹۷۴ کلید خورد، اکنون در افق کویر محو می‌شود. و آنچه در پی می‌آید، با قضاوت بر آنچه تاکنون دیده‌ایم، نویدبخش بیداری چندان خوشایندی نیست.