
شن یی، استاد سیاست بینالملل در دانشگاه فودان
شن یی، ستوننویس اوبزرور نتورک
با سلام و احترام، خدمت شما بیننده گرامی، به فصل جدیدی از برنامه «کالبدشکافی» خوش آمدید. موضوع گفتگوی امروز ما، تحولات ایران است. اوضاع میدانی این روزها، اگر با معیارهای واشنگتن و تلآویو بسنجیم، به وضوح به سمتی در حرکت است که میتواند «خارج از مدار کنترل» توصیفش کرد. مقصود از «خارج از کنترل» آن است که پیامدهای حملات ائتلاف آمریکا و اسرائیل علیه ایران و روند تحولات پس از آن، به طرز معناداری از خوشبینانهترین و حتی محتاطانهترین پیشبینیهای قبلی آنان فراتر رفته و به سمتی منحرف شده است که هیچگاه آرزویش را نداشتند.
در یک روز گذشته، چند رویداد مهم قابل تأمل است.
نخستین رویداد، صدور نخستین بیانیه سیاسی رهبر جدید ایران، آقای مجتبی خامنهای است؛ بیانیهای که ایشان همچنان در آن غایب بودند و حضور عمومی نیافتند. این بیانیه مشتمل بر هفت بخش است با زبانی بسیار سخت و صریح که همزمان راهکارهایی را برای برونرفت از بحران پیش رو مینهد. اما هسته مرکزی راهکار ارائه شده، پذیرش شکست از سوی آمریکا و اسرائیل در عملیاتهایشان علیه ایران است؛ در غیر این صورت، تهران خود را برای پایداری بلندمدت آماده کرده که از جمله مصادیق آن، اعمال حاکمیت مستمر بر تنگه هرمز است. این موضعگیری، به روشنی نشان میدهد که آمریکا و اسرائیل در یکی از حیاتیترین حوزههای رقابت ژئوپلیتیک منطقه، یعنی امنیت انرژی، هنوز به راهکاری کارآمد دست نیافتهاند. نکتهای که از این هم شایسته توجه بیشتر است، آن که از زمان حمله منجر به شهادت آقای خامنهای تا انتخاب و جانشینی رهبر جدید، ما شاهد از همگسیختگی تشکیلات سیاسی یا نظامی ایران و نه فروپاشی نظم داخلی آن نبودهایم. این موضوع، بسیار فراتر از غیبت یا وضعیت جسمانی رهبر جدید، نیازمند مداقه جدی ناظران است.
این واقعیت، پرده از حقیقت مهمی برمیدارد: برخلاف تصورات پیشین رژیم اسرائیل و آمریکا از ثبات سیاسی در ایران، آنچه اکنون عیان شده، انعطافپذیری و توان سازمانی بسیار بالای نظام حکمرانی، ساختار دولت و ظرفیتهای مدیریتی و کنترل داخلی ایران در قیاس با آنچه محافل اطلاعاتی غرب باور داشتند، است. این سیستم توانسته پس از شوک ناشی از حمله غافلگیرانه و شهادت رهبر و شماری از مقامات ارشد که میتوانست به خلأ قدرت بینجامد، نه تنها پایدار بماند و نظم درونی را حفظ کند، که فرآیند عادی امور و تصمیمگیریهای راهبردی را نیز با قدرت تحت کنترل داشته باشد. این بدان معناست که استراتژی کلان آمریکا و اسرائیل برای فروپاشی سریع حکومت ایران و تحقق «پیروزی» وعده داده شده، با چالشهای جدی و به گمانم با خطای محاسباتی عمیقی روبهرو شده است.
دومین رویداد، حادثه تازه برای ناوگان آمریکاست؛ این بار ناو «فورد» دچار سانحه شد. بنا بر اخبار، آتشسوزی در لباسشویی مرکزی رخ داده و دو ملوان نیز مجروح شدهاند. گفته میشود مصدومان مداوا شدهاند، اما ظاهراً ناو به علت نقص فنی در سیستم برقرسانی، هنوز به مدار عملیاتی بازنگشته است. اگر این نقص ناشی از فرسودگی تجهیزات به علت عمر طولانی باشد، مسأله سرراستی است. اما از منظری عمیقتر، این رویداد ما را به موضوع روحیه سربازان آمریکایی رهنمون میکند. اگر انگیزه پرسنل برای حضور در جبهه نبرد و اجرای مأموریت تضعیف شده باشد و به خرابکاری عمدی در تجهیزات برای گریز از نبرد روی آورند، این پدیده مرزهای یک طغیان را لمس میکند. این مسأله به واقعیتی بس شگفتانگیز اشاره دارد: ارتش آمریکا به عنوان اصلیترین و کلیدیترین ستون هژمونی این کشور، اینک گویا به مرزهای نهایی توان خود نزدیک شده و در حفظ و تثبیت موقعیت سلطهجویانه خویش به شیوهای که واشنگتن انتظار دارد، ناتوان است.
در سطحی خردتر، تاریخ در اینجا نیز عبرتآموز است. همگی جنگ خلیج فارس در دهه ۱۹۹۰ را به خاطر داریم؛ عراق در آن سال صحنهای را برای آمریکا فراهم کرد تا جهانیان شاهد قدرت نمایی ارتشی با برتری اطلاعاتی باشند که چگونه با دیکته کردن شرایط خود، رقیبی ضعیفتر و دارای شکاف عمیق فناورانه را به زانو درمیآورد. در دهه ۱۹۸۰، جنگ نفتکشها و اسکورت کشتیها در تنگه هرمز نیز نقطه درخشانی برای نیروی دریایی آمریکا بود؛ آنها، هرچند بیآسیب نبودند، اما میتوانستند با کارآمدی قابل قبولی کالای عمومی (امنیت) را برای متحدان خود تأمین و چهره هژمونیک خود را بازتولید کنند.
اما آنچه امروز در ایران روی میدهد، تصویر معکوسی از جنگ خلیج فارس را پیش روی ما میگذارد. آمریکا و اسرائیل اگرچه هنوز میتوانند با اتکا به برتری فناوریهای نظامی خود، در برابر ایران که حداکثر یک قدرت نیمهصنعتی متوسط به شمار میآید، ادعای «نسل برتری» داشته باشند. آنان از هیچ حربه پلیدی نیز فروگذار نکردهاند: پنهان شدن پشت نقاب مذاکره، حمله غافلگیرانه برای حذف رهبران، و زیر پا نهادن هرگونه هنجار انسانی و اخلاقی در حملات برای افزایش بهرهوری. بمباران مدارس با موشکهای کروز که به کشته شدن بیش از صد دانشآموز انجامید، نمونهای از این بیاخلاقی و بیتوجهی به جان غیرنظامیان است. با این همه، آنچه صحنه نبرد را دگرگون کرده، ایران هوشمندی است که با انعطافپذیری و قدرت پایداری بالا، با راهبردهای نامتقارن، آمریکا را در خاورمیانه با دوراهی سختی روبهرو کرده است: یا باید منطقه را به باتلاقی فراگیر بدل کند، یا با خفت و خواری از آن عقبنشینی نماید.
در فضای مجازی تحلیلی درست و بجا میبینم: جنگ نقطه توقفی دارد، اما رسیدن به آن دشوار است. از سوی آمریکا، اگر بخواهد به نقطه توقف مطلوب خود برسد، باید ایران را به طور کامل به زانو درآورد. چنین هدفی بدون اشغال خاک، بمباران سیستماتیک، فراگیر و بلندمدت، و بیاستفاده از توان نیروی زمینی، دستنیافتنی است. از آن سو، پیامدهای خارجی و زنجیرهای ژئوپلیتیک این ماجرا چنان است که آمریکا امروز حتی توان تحملش را ندارد، چه رسد به پذیرش آن.
از نگاه ایران، اما، این بار نیز جدیت تهدید را دریافتهاند. با این شرایط، مسأله ایران تنها دردناک کردن اوضاع برای آمریکا و اسرائیل وادار کردن آنان به توقف حملات نیست. شرط اساسی این است: پس از پایان این دور از نبرد، تضمینی الزامآور باید گرفت که آمریکا و اسرائیل دیگر نتوانند بار سوم و چهارم، بارها و بارها، با تجدید قوا به ایران یورش آورند. اگر این تضمین به دست نیاید، تهران بیتردید آتشبس را نخواهد پذیرفت. هزینهای که این بار ایران متحمل شده سنگین است و از سوی دیگر، بخش قابل توجهی از ظرفیتهای واقعی خود یعنی همین انعطافپذیری و توان سازمانی شگفتانگیز را برملا کرده است. اگر آمریکا و اسرائیل این بار با کمترین هزینه از میدان بگریزند و هیچ محدودیت مؤثری بر آنان اعمال نشود، به یقین پس از مدتی کوتاه، با تصور آمادگی کامل، بار دیگر بازخواهند گشت.
در همین روزها بود که یک فروند سوخترسان کیسی-۱۳۵ سقوط کرد. اخبار رسمی آمریکا از برخورد دو فروند کیسی-۱۳۵ حکایت دارد، در حالی که منابع ایرانی صحبت از اصابت مهمات پرسهزن یا عملیات موفق نیروهای مقاومت عراقی تحت حمایت ایران میکنند. صرفنظر از علت واقعی، آنچه مسلم است، این دارایی نظامی راهبردی و گرانقیمت از دست رفته است و شمار تلفات نظامیان آمریکایی در جریان حملات اخیر به ایران، از مرز ده نفر فراتر رفته است.
اخبار تأیید شده از منابع آمریکایی نیز، بدترین پیشبینیها از این عملیات را تصدیق میکند: این جنگ بدون محاسبه دقیق و روشن در بالاترین سطوح تصمیمگیری آمریکا آغاز شده و ابزارهای تلافیجویانه ایران، کمتخمین زده و نادیده گرفته شدهاند. نمونه روشن آن، بیپاسمانی در برابر امکان بستن تنگه هرمز توسط ایران بود؛ سناریویی که آمریکا راهکار عملی برای آن ندارد. در مقابل، ایران این بار توانی کارآمد و منعطف به نمایش گذاشت. با بستن کامل تنگه هرمز، عملاً نشان داد که رویکردی انعطافپذیر و واقعبینانه در پیش دارد. همین انعطافپذیری و مدیریت هوشمندانه عملی، به اندازهای پیچیده است که از توان حل سریع و ساده آمریکا خارج باشد.
معادلات ژئوپلیتیک خاورمیانه، اینک به روشنی به سوی «باتلاقیشدن» پیش میرود. پیشبینی آن است که این وضعیت، فراتر از برآورد اولیه طرفین، تداوم یابد. درباره سرانجام این منازعه، اگر آمریکا و اسرائیل راه جادویی برای برونرفت نیابند، با سناریویی محتمل روبهرو خواهیم بود: پس از مدتی نه چندان کوتاه از تقابل، بنبست و آزمون و خطا، نظمی بر جای بماند که نشانه اصلی آن، افول ملموس نفوذ واقعی آمریکا در منطقه خاورمیانه است. و شاید بتوان چنین تعبیر کرد: در جنگ خلیج فارس دهه ۱۹۹۰ شاهد طلوع هژمونی یکقطبی آمریکا و مبانی قدرت آن بودیم. اینک در ایران و در میان آشوب و باتلاقگونگی تحولات منطقه، به مرزهای نهایی توان نظامی آمریکا نزدیک میشویم و با تصویری از افول پیوسته قدرت نظامی این کشور روبهرو میشویم. این رویداد، بیتردید از مهمترین و عمیقترین تحولات ژئوپلیتیک خواهد بود.
بزرگترین دستاورد این تصویر نوظهور، شکستن «طبل توخالی» باوری است که در ذهن بسیاری از ناظران در باب قدرت شکننده و رعبانگیز ارتش آمریکا نقش بسته است. واداشتن به اندیشیدن از منظر نظم نوین جهانی پساجنگ، یا عبور از دوران پس از جنگ سرد و ورود به عصری تازه، دیگر دستاورد آن است. در بوته این منازعه و پس از آن، شاید بتوانیم خطوط اصلی نظم بینالمللی «پس از جنگ سرد» به معنای واقعی کلمه را ترسیم کنیم؛ نظمی که با تغییر موازنه قدرت از غرب به شرق، معایب و چالشهای پیشِ رو را یک به یک عیان خواهد ساخت. اینک گفتگوی امروز را به پایان میبریم. سپاسگزارم که همراه بودید.

