هر چه که نتیجه باشد، تهاجم آمریکا و اسرائیل به ایران می‌تواند تأثیر بزرگ‌تری بر چشم‌انداز جهانی نسبت به درگیری روسیه و اوکراین داشته باشد.

همکار ویژه برای «د پیپر»: جین لیانگشیانگ
ترجمه مجله جنوب جهانی

پیامدهای ژئوپلیتیک جنگ فراگیر در خاورمیانه

به‌تازگی، تنش‌ها در خاورمیانه به اوج تازه‌ای رسیده است. مقامات ایرانی اعلام کرده‌اند که شرط پایان درگیری‌ها، جبران کامل خسارات وارده و عقب‌نشینی کامل نیروهای آمریکایی از آب‌های خلیج فارس است. این اظهارات در حالی مطرح می‌شود که مواضع واشنگتن در قبال آتش‌بس دچار نوسان شده و هم‌زمان، حملات به تأسیسات حیاتی انرژی ایران، از جمله پایانه‌های صادراتی در جزیره خارک، شدت گرفته است. این تحولات، گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال اشغال یا نابودی این مراکز استراتژیک را افزایش داده است.

به‌نظر می‌رسد ابعاد و تبعات این بحران، فراتر از جنگ اوکراین باشد. دلیل این مدعا، تفاوت‌های بنیادین در ماهیت، میزان مداخله و منافع حیاتی غرب در این دو مناقشه است:

تفاوت در سطح مداخله: در جنگ اوکراین، ایالات متحده نقش یک حامی را ایفا می‌کرد و با فاصله گرفتن از خط مقدم، در هزینه‌ها و تصمیم‌گیری‌های خود انعطاف داشت. اما در بحران کنونی، واشنگتن مستقیماً پای به میدان نبرد گذاشته و متحمل هزینه‌های سرسام‌آور مالی و انسانی می‌شود. برآوردها حاکی از آن است که تنها در هفته نخست، بیش از ۱۱ میلیارد دلار مستقیماً صرف این جنگ شده است.

تفاوت در مشروعیت و پیامدهای اخلاقی: مداخله در اوکراین، با وجود پیچیدگی‌های حقوقی، دست‌کم با ادعای حمایت از یک کشور مستقل همراه بود. این در حالی است که عملیات نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران، از دیدگاه بسیاری از ناظران، مصداق بارز تجاوز نظامی و نقض آشکار قوانین بین‌المللی است. حمله به شناورهای ایرانی در مسیر بازگشت از مانورهای دریایی صلح‌آمیز، پرسش‌های جدی درباره رعایت هنجارهای اساسی جنگ‌آوری ایجاد کرده و به شدت به وجهه بین‌المللی آمریکا لطمه زده است.

تفاوت در منافع اقتصادی و راهبردی: منطقه خلیج فارس، برخلاف صحنه نبرد در اوکراین، قلب تپنده اقتصاد جهانی و شاهرگ حیاتی انرژی به شمار می‌رود. منافع آمریکا و متحدانش در این منطقه نه صرفاً سیاسی، که عمیقاً با ثبات اقتصاد جهان و زنجیره تأمین انرژی گره خورده است.

اکنون، نه فقط ایران و اسرائیل، که تمامیت و شکوفایی اقتصادی کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز در معرض تهدیدی بی‌سابقه قرار گرفته است. صادرات نفت، خطوط هوایی، فعالیت‌های تجاری و سرمایه‌گذاری‌های کلان در این کشورها به دلیل گسترش دامنه جنگ به شدت آسیب دیده است. نکته مهم‌تر آنکه، ایالات متحده که زمانی ضامن امنیت این کشورها محسوب می‌شد، اکنون خود به عاملی برای بی‌ثباتی و ناامنی بدل شده است. این پارادوکس، بنیان منطق امنیتی را که دهه‌ها رونق اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، فرو ریخته است. سرمایه، همواره به دنبال پناهگاه‌های امن است و تا زمانی که این اعتماد بنیادین بازسازی نشود، اقتصاد کشورهای عربی حوزه خلیج فارس با چالش‌های جدی و شاید غیرقابل‌جبرانی روبه‌رو خواهد بود.

خلیج فارس، پس از آمریکا، اروپا و شرق آسیا، یکی از پویاترین مناطق اقتصادی جهان است. رکود یا نابسامانی در این ناحیه، نه تنها موتور محرکه اقتصاد جهانی را از کار می‌اندازد، که ضربه‌ای مهلک بر پیکره اقتصاد خود آمریکا وارد می‌کند. مبادله نفت به دلار و سپس سرمایه‌گذاری این دلارها در اوراق قرضه و صنایع نظامی آمریکا، چرخه‌ای حیاتی برای تداوم هژمونی مالی واشنگتن ایجاد کرده است. بر هم خوردن این چرخه در نتیجه بحران اقتصادی منطقه، می‌تواند پایه‌های دلار را به لرزه درآورد.

افزون بر این، حضور گسترده و مسلط شرکت‌های فناوری پیشرفته آمریکایی در بازارهای منطقه، آنها را به هدفی وسوسه‌انگیز برای اقدامات تلافی‌جویانه تبدیل کرده است. حملات سایبری یا موشکی به تأسیسات این شرکت‌ها می‌تواند حباب صنعت هوش مصنوعی را که تا حد زیادی به جذابیت این بازارها وابسته است، ترکاند.

بی‌نظاره بر چگونگی و زمان پایان این جنگ، ایالات متحده بهای راهبردی سنگینی را پرداخت خواهد کرد. سناریوهای پیش رو را می‌توان در سه حالت کلی ترسیم کرد:

حالت نخست: پایان زودهنگام جنگ. در این صورت، اگرچه واشنگتن از تحمل هزینه‌های مالی بیشتر تا حدودی رهایی می‌یابد، اما تاوان سنگین شکست اخلاقی و خدشه‌دار شدن وجهه بین‌المللی خود را خواهد پرداخت. در چنین شرایطی، به دلیل فروپاشی زیرساخت‌های اعتماد در منطقه و فرار سرمایه، آمریکا احتمالاً بیش از سایر قدرت‌ها از رکود اقتصادی خلیج فارس آسیب خواهد دید.

حالت دوم: طولانی‌شدن جنگ. با توجه به مقاومت ایران و عدم تحقق اهداف رژیم اسرائیل (که سرنگونی حکومت ایران و ایجاد هرج‌ومرج را دنبال می‌کند)، آمریکا عملاً در باتلاقی جدید گرفتار خواهد شد. ادامه درگیری‌ها برای ماه‌ها و حتی تبدیل آن به مناقشه‌ای با شدت کم اما پایدار، افزون بر تداوم هزینه‌های پیشین، فرسایش روزافزون منابع آمریکا را نیز در پی خواهد داشت.

حالت سوم: تسلیم ایران. این سناریو که هرچند دور از ذهن می‌نماید، اما غیرممکن نیست. در این صورت، آمریکا با وجود پرداخت هزینه‌های گزاف، موفق به تثبیت و حتی گسترش هژمونی خود در منطقه خواهد شد. چنین نتیجه‌ای، کشورهای حاشیه خلیج فارس را به پیروی هرچه بیشتر از سیاست‌های واشنگتن واداشته و چه بسا سایر بازیگران منطقه‌ای را نیز به سمت ائتلاف با آمریکا سوق دهد. با این حال، با عنایت به روحیه ضداستکباری و فرهنگ ایستادگی در برابر ظلم که از ارکان هویت ملی و مذهبی ایران است، احتمال تحقق چنین شرطی بسیار پایین به نظر می‌رسد.