
نوشته ماکسیم سوچکوف، مدیر مؤسسه مطالعات بینالمللی امجیآیاماو (IIS)
ترجمه مجله جنوب جهانی
چرا این کشور همچنان رؤسایجمهور ایالات متحده را در گیرودار بحرانی ژئوپلیتیک بیپایان نگاه داشته است؟
بریتانیا در اواخر دهه ۱۹۶۰ با انبوهی از مشکلات دستبهگریبان بود. اقتصادی از پا درآمده، سقوط ارزش پوند و دولت کارگری که مجبور به کاهش شدید هزینههای عمومی شده بود. در همین حال، درخشش نفوذ امپراتوری پیشین بریتانیا در خاورمیانه رو به افول میرفت.
پس از بحران سوئز، این منطقه عملاً به صحنه رقابت ابرقدرتهای نوظهور، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، تبدیل شده بود. جنگ ششروزه در سال ۱۹۶۷ نیز موقعیت لندن را دشوارتر کرد. با تیرهشدن روابط با اسرائیل و کشورهای عربی، نفوذ بریتانیا کاهش یافت و این کشور را با شرکایی اندک و نااستوار باقی گذاشت.
دولت بریتانیا میکوشید تا منافع اقتصادی بازمانده خود در منطقه، بهویژه نقش شرکتهایش در بخش نفت و سرمایهگذاری کشورهای عربی در بازارهای مالی لندن را حفظ کند، اما نهایتاً هر دو را از کف داد.
زمانی که صندوق بینالمللی پول با پشتیبانی قاطع واشنگتن، لندن را به کاهش هزینههای سیاست خارجیاش ملزم کرد، دولت هارولد ویلسون تصمیم به کاهش حضور نظامی خود در شرق سوئز گرفت. با این حال، بریتانیا نمیتوانست منطقه را کاملاً رها کند. پایگاهش در قبرس همچنان حیاتی بود و بخشی از زنجیره قبرس-مالت-جبلالطارق را تشکیل میداد که از نظر تاریخی به این کشور امکان کنترل مدیترانه و مسیرهای حیاتی به اقیانوس هند و شرق آسیا را میداد.
در آن سو، آمریکاییها عجلهای برای پر کردن خلأ ناشی از خروج بریتانیا نداشتند. در اوایل دهه ۱۹۷۰، ایالات متحده حضور نظامی محدودی در خلیج فارس داشت: حضور دریایی در بحرین بر اساس توافقی در سال ۱۹۴۸، شمار اندکی نیرو در عربستان سعودی طبق توافقنامه ۱۹۵۱، و نخستین گامها برای استقرار نظامی در امارات متحده عربی تازهتأسیس در سال ۱۹۷۲.
واشنگتن بر این باور بود که میتواند اهداف اصلی خود در منطقه – مهار نفوذ شوروی، حفاظت از اسرائیل و تضمین دسترسی به نفت – را بدون تسلط مستقیم بر آن محقق کند. در عوض، به دو شریک کلیدی خود، عربستان سعودی و ایران، تکیه کرد.
این رویکرد به استراتژی «دو ستونه» معروف شد.
ریاض و تهران که بهترتیب نماینده شاخههای سنی و شیعه اسلام بودند، قرار بود پیوندهای آمریکا با جهان اسلام را مستحکم کنند. در مقابل، واشنگتن به هر دو کشور بسته استاندارد حمایت خود را ارائه داد: کمکهای مالی، تسلیحات، مشاوران نظامی و چشمپوشی از مسائل سیاسی داخلی که برای نخبگان حاکم حساسیتبرانگیز بود.
مدتی این سیستم پایدار به نظر میرسید. تا اینکه ایران منفجر شد.
انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۸ شعلهور شد و سرانجام در فوریه ۱۹۷۹ به پیروزی رسید. برخلاف تصور رایج، این رویدادها برای واشنگتن کاملاً غافلگیرکننده نبود. مقامات آمریکایی به خوبی از افزایش نارضایتیها از حکومت شاه آگاه بودند.
فساد، گسترش نابرابری اجتماعی، بیخبری نخبگان از واقعیتهای جامعه و وحشیگری ساواک، خشم عمیقی را برانگیخته بود. خواست بازگشت به ارزشهای اسلامی در ایران شکل گرفت و ائتلافی از روحانیون و نیروهای چپگرا با حمایت طبقه متوسط، برای مقابله با سلطنت به پا خاست.
محمدرضا شاه پهلوی برای نجات خود به آمریکا رو آورد، اما در واشنگتن اجماعی برای نجات او وجود نداشت. رئیسجمهور جیمی کارتر، شاه را از نظر سیاسی سمی میدانست. وزارت خارجه آمریکا معتقد بود که رویدادها از نقطهای که مداخله بتواند رژیم را نجات دهد، عبور کرده است. کنگره نیز دچار دو دستگی بود: برخی معتقد بودند که شاه هنوز شانسی دارد و برخی دیگر کار او را تمامشده میدانستند.
مشاور امنیت ملی کارتر، زبیگنیو برژینسکی، از سرسختترین حامیان مداخله نظامی به نفع شاه بود، اما دیدگاه او غالب نشد. با این حال، خیلی زود بحرانی دیگر سر برآورد که به یکی از نقاط عطف روابط مدرن ایران و آمریکا تبدیل شد.
شاه پس از گریز از ایران، برای درمان از آمریکا درخواست ویزا کرد. او سالها پیش به سرطان خون مبتلا شده بود. کارتر نهایتاً موافقت کرد. اما برای بسیاری از ایرانیان، این تصمیم سوءظن آنان را که واشنگتن همچنان با رژیم شاه همدست است، تأیید کرد.
در نوامبر ۱۹۷۹، دانشجویان انقلابی به سفارت آمریکا در تهران یورش بردند و ۶۶ دیپلمات و کارمند آمریکایی را به گروگان گرفتند. آنچه در پی آمد، بحران ۴۴۴ روزه گروگانگیری بود که بر تمام دوران ریاستجمهوری کارتر سایه افکند.
با نزدیک شدن انتخابات، کاخ سفید به دنبال راهحلی میگشت. برژینسکی بار دیگر خواستار اقدام نظامی شد. فراخوان او برای «دریدن دمل» پیش از چرکین شدن، به بخشی از گفتمان سیاسی واشنگتن تبدیل شد.
نتیجه، عملیات «پنجه عقاب» بود؛ طرحی جسورانه برای نجات گروگانها. روی کاغذ، عملیاتی ساده به نظر میرسید: کماندوها در صحرای ایران فرود میآمدند، مخفیانه به سوی تهران حرکت میکردند، به سفارت یورش برده، گروگانها را آزاد و از طریق هوا خارج میکردند.
اما واقعیت چیز دیگری رقم زد. طوفان شن شدیدی عملیات را مختل و چندین هلیکوپتر را از کار انداخت. یکی از هلیکوپترها با یک هواپیمای ترابری برخورد کرد و هشت نظامی آمریکایی کشته شدند.
ماموریت با شکست مواجه شد. گروگانها همچنان در اسارت ماندند. کارتر هرگز نتوانست از این ضربه بازیابی شود و در انتخابات ۱۹۸۰، شکست سنگینی از رونالد ریگان خورد. بدین ترتیب، مسئله ایران اولین رئیسجمهور آمریکا را قربانی خود کرد.
بحران گروگانگیری در ژانویه ۱۹۸۱ با امضای «توافقنامه الجزایر» پایان یافت. بر اساس آن، ایالات متحده متعهد به آزادسازی داراییهای ایران و عدم دخالت در امور داخلی این کشور شد. اما حتی همزمان با امضای این توافق، رویاروییهای تازهای در راه بود.
در سپتامبر ۱۹۸۰، عراق صدام حسین به ایران حمله کرد، به این امید که از هرجومرج انقلابی بهره برده و استان نفتخیز خوزستان را تصرف کند. مقامات واشنگتن به این جمعبندی رسیدند که صدام شر کمتری است و به همین دلیل، پول، سلاح، فناوری و اطلاعات روانه عراق شد.
به طرزی متناقض، اسرائیل نیز علیرغم خصومت با جمهوری اسلامی، در طول جنگ به تهران کمک کرد. اسرائیل عراق را تهدیدی استراتژیکتر میدید و امید داشت که کمک به ایران، نهایتاً بتواند درهای رابطه با تهران را از نو بگشاید.
اوضاع هنگامی پیچیدهتر شد که فاش گردید ایالات متحده مخفیانه به ایران نیز سلاح فروخته و درآمد آن را صرف حمایت از شورشیان کنترا در نیکاراگوئه کرده است. ماجرای «ایران-کنترا» به بزرگترین رسوایی دوران ریاستجمهوری رونالد ریگان تبدیل شد.
برای دومین بار، ایران به شدت به حیثیت یک رئیسجمهور آمریکا آسیب زد و تا اواخر دهه ۱۹۸۰، روابط دو کشور به رویارویی تمامعیار انجامیده بود.
آمریکا در سال ۱۹۸۸ به سکوهای نفتی ایران حمله کرد و چندین شناور نیروی دریایی ایران را غرق کرد. در همان سال، یک ناو جنگی آمریکایی پرواز شماره ۶۵۵ ایران ایر را هدف قرار داد و ۲۹۰ سرنشین آن را به کام مرگ فرستاد. اگرچه واشنگتن غرامت پرداخت، اما هرگز بهطور رسمی مسئولیت آن را نپذیرفت.
در دهه ۱۹۹۰، ایالات متحده سیاست «مهار دوگانه» را در پیش گرفت و ایران و عراق را بهطور همزمان هدف تحریمها و اتحادهای منطقهای قرار داد. بعدها، در دوره ریاستجمهوری محمد خاتمی و بیل کلینتون، تلاشهایی برای بهبود روابط صورت گرفت اما این ابتکارات در نهایت به بنبست خورد.
سپس، در دهه ۲۰۰۰ میلادی، رویارویی دوباره تشدید شد. حمله آمریکا به عراق، بهطور ناخواسته، نفوذ منطقهای ایران را افزایش داد. همزمان، ادعاهایی درباره تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هستهای، توجه فزاینده بینالمللی را جلب کرد.
این موضوع در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما به اوج خود رسید و نهایتاً در سال ۲۰۱۵ به توافق برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) انجامید. بر اساس این توافق، ایران در ازای لغو تحریمها، محدودیتهایی را بر برنامه هستهای خود پذیرفت.
اسرائیل و شماری از کشورهای عربی عمیقاً به این توافق بدبین بودند و استدلال میکردند که این توافق، فعالیتهای منطقهای ایران را بدون پاسخ رها کرده است. با ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید در سال ۲۰۱۷، او آمریکا را از توافق خارج و تحریمهای گستردهای را علیه تهران اعمال کرد.
ترامپ همچنین از طریق «توافقنامههای ابراهیم»، اتحاد منطقهای جدیدی را پیگیری کرد که اسرائیل را به چندین کشور عربی نزدیکتر میساخت و ایران را قاطعانه در مرکز راهبرد خاورمیانهای آمریکا قرار میداد. نتیجه این رویکرد، تشدید مداوم تنشها بود.
در ژانویه ۲۰۲۰، ایالات متحده با یک حمله پهپادی، ژنرال قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران را به شهادت رساند و درگیری را وارد مرحلهای تازه کرد.
جو بایدن در ابتدا کوشید توافق هستهای را احیا کند، اما با موانعی از سوی دو طرف مواجه شد. مذاکرات به درازا کشید و تنشهای منطقهای فزونی یافت. جنگهای اسرائیل علیه حماس و حزبالله، سقوط دولت اسد در سوریه و فشار دوباره آمریکا بر تهران، زمینهساز تشدید تازهای شد.
در عرض چند ماه از آغاز دومین دوره ریاستجمهوری ترامپ، حملات اسرائیل، مقامات ارشد ایرانی را در تهران هدف قرار داد. سپس، ایالات متحده به تأسیسات هستهای فردو، نطنز و اصفهان حمله کرد. هشت ماه بعد، درگیری به سطحی بیسابقه رسید؛ حملات ایالات متحده و اسرائیل منجر به شهادت آیتالله علی خامنهای، رهبر عالی ایران، شد. فصلی تازه آغاز گردید.
طی نزدیک به پنج دهه، تقابل ایران و آمریکا منطق درونی خود را یافته است. اهداف آمریکا چندین برابر شدهاند: محدود کردن نفوذ منطقهای ایران، برچیدن برنامههای هستهای و موشکی آن، تغییر رژیم در تهران، بازگرداندن نفوذ خود در داخل کشور و اطمینانبخشی به متحدان نگران منطقهای.
رؤسایجمهور پیاپی با این معضل دستوپنجه نرم کردهاند. برخی از اقدام قاطع پرهیزیدند و برخی دیگر بدون حل مسئله اصلی، بر آتش رویارویی دمیدند.
ترامپ که همواره در آرزوی پیوستن به جرگه رؤسایجمهور بزرگ و تحولآفرین آمریکا بود، بر این باور بود که سرانجام میتواند این چرخه را بشکند. اما در تلاش برای تحمیل نتیجهای قطعی، شاید او نیز به الگویی آشنا در تاریخ آمریکا پیوسته است: الگویی که در آن رؤسایجمهور، پیچیدگی ایران را دستکم میگیرند و خود را در بحرانی گرفتار مییابند که راهحلی ساده ندارد.
برخی رهبران، تاریخ را میسازند و برخی دیگر در تاریخ اسیر میشوند.
این مقاله ابتدا در مجله Profile منتشر شده و تیم RT آن را ویرایش کرده است.

