
نویسنده: رمزی بارود
فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
این همان مقصود تولستوی بود؛ آنگاه که مورخان را به چالش کشید تا فراتر از حکام را بنگرند و در عوض، بر کنشهای بیشمار انسانی تمرکز کنند که در واقعیت، دگرگونیهای تاریخی را رقم میزنند.
چگونه میتوان کشوری را «بدون شفقت» بمباران کرد و در نهایت موجب تقویت آن شد؟
هنگامی که پیت هگزت، وزیر دفاع ایالات متحده، اعلام کرد که واشینگتن «هیچ امان و شفقتی برای دشمنانمان» قائل نخواهد بود، پیام صریح و بیپرده بود: این نه یک جنگ محدود، بلکه کارزاری کوبنده برای درهمشکستن ایران در ابعاد نظامی، سیاسی و اجتماعی بود.
منطق نهفته در پس چنین موضعی بدیع نیست. کشوری که سالها تحت تحریم بوده، با دشواریهای اقتصادی دستوپنج نرم کرده و دورهای با اعتراضات لرزیده است، قاعدتاً باید تحت حملات مستمر، از درون فرو بپاشد. فشارها دوچندان میشود، شکافها عمیقتر میگردند و نظام سیاسی در نهایت سرنگون خواهد شد.
انتظار چنین بود؛ اما نتیجه دقیقاً عکس از آب درآمد. در سراسر ایران، میلیونها نفر به خیابانها آمدند؛ نه تنها برای رد جنگ، بلکه برای ابراز حمایت از ارتش، نهادهای سیاسی و رهبری کشورشان. به جای فروپاشی، تحکیم رخ داد و به جای تشتت، انسجام.
این صرفاً یک خطای محاسباتی نیست؛ بلکه شکستِ کلِ یک شیوهٔ تفکر دربارهٔ تاریخ است.
برای دههها، بخش بزرگی از تفکر استراتژیک ایالات متحده و اسرائیل — به صورت ضمنی یا صریح — بر این فرض استوار بوده است که نظامهای سیاسی را میتوان از بیرون تضعیف کرد و بازساخت. فشارهای اقتصادی، عملیات روانی، تشدید تنشهای نظامی و هدف قرار دادن رهبران، همگی به مثابه اهرمهایی نگریسته میشوند که اگر با شدت کافی به کار گرفته شوند، نتایجی پیشبینیپذیر به بار خواهند آورد.
در مورد ایران، این رویکرد با تنشهای داخلی مشهود تقویت میشد: گلایههای اقتصادی، ناآرامیهای اجتماعی و موجهای اعتراضی که گویی نشان از جامعهای تحت فشار داشتند.
با این حال، این شاخصها به صورت انتزاعی و مجزا قرائت شدند. با آنها نه به عنوان تجلیات یک جامعهٔ پیچیده و پویا، بلکه همچون نشانههای فروپاشی قریبالوقوع برخورد شد. آنچه در این تحلیل مفقود بود، نه دادهها، بلکه «عمق» بود.
بیش از یک قرن پیش، لئو تولستوی چارچوبی ارائه داد که دقیقاً به تبیین این دست شکستها کمک میکند. تولستوی در رمان «جنگ و صلح»، به ویژه در موخرهٔ دوم آن، تبیینهای نخبهمحور از تاریخ را — که بعدها نظریه «مردان بزرگ» نامیده شد — از هم میپاشد. او این ایده را که رهبران، ژنرالها و نخبگان سیاسی تعیینکنندهٔ رویدادها هستند رد کرده و در عوض، بنیانهای چگونگی درک تاریخ را به چالش میکشد.
تولستوی استدلال میکند که تاریخ از بالا به پایین شکل نمیگیرد. تاریخ محصول ارادهٔ فردی تحمیلشده بر جوامع منفعل نیست؛ بلکه از تعامل کنشهای بیشمار فردی برمیآید که هر یک تحت تأثیر شرایط، فرهنگ، حافظه و ضرورت شکل گرفتهاند. چنانکه او میگوید: «در وقایع تاریخی، مردان بزرگ… چیزی جز برچسب نیستند… که کمترین پیوند ممکن را با خودِ واقعه دارند.»
آنچه در نگاه به گذشته، نقش تعیینکنندهٔ رهبران به نظر میرسد، غالباً یک توهم است. تولستوی پافشاری میکند که کسانی که ما قدرتمند میپنداریم، در حقیقت در قید و بند نیروهایی بس عظیمتر از خویشاند. او مینویسد: «پادشاهان بردگان تاریخاند» و تاریخ را «زندگی ناخودآگاه و عامِ بشری» توصیف میکند که از افراد به جای فرمانبرداری، به عنوان ابزار استفاده میکند.
در این دیدگاه، قدرت نه در فرد، بلکه در جمع نهفته است. رهبران تاریخ را نمیسازند؛ بلکه بر امواج آن رواناند.
این منظر به آنچه میتوان مدل «کندوی عسل» در تاریخ نامید، منتهی میشود. جامعه همچون یک کندو عمل میکند که در آن هیچ کنشگر واحدی کل را هدایت نمیکند، اما الگویی منسجم از تعاملِ اجزای بیشمار پدید میآید. خودِ تولستوی با بیانی دیگر به این ایده نزدیک شد و استدلال کرد که برای درک تاریخ، باید توجه را از حکام منصرف کرد و بر کنشهای خرد و بیشماری معطوف ساخت که در مجموع، پیامدها را رقم میزنند.
تفکر استراتژیک مدرن دقیقاً در همین نقطه دچار استیصال میشود. این تفکر در سنجش آنچه کمیشدنی است بسیار کارآمد عمل میکند: زوال اقتصادی، بسامد اعتراضات، توانمندی نظامی و لفاظیهای سیاسی. اما در تبیین آنچه به سادگی قابل اندازهگیری نیست، در میماند؛ یعنی وزن انباشتهٔ تجربیات جمعی، چارچوبهای فرهنگی و تاریخی که جوامع از دریچهٔ آنها رویدادها را تفسیر میکنند، و شیوههایی که تودهها نه به صورت مکانیکی، بلکه به شکلی انطباقی به فشارهای بیرونی پاسخ میدهند.
وحدت ملی ایران در این بستر، یک ناهنجاری نیست؛ بلکه بازتابی از این نیروهای عمیقتر است.
جامعهٔ ایران تحت تأثیر تاریخ طولانی تلاطمها و مقاومتها شکل گرفته است: انقلاب، جنگ، مداخلات خارجی و فشارهای اقتصادی مستمر. این تجربیات یک نگرش سیاسی ساده یا یکدست ایجاد نمیکنند، بلکه واقعیتی اجتماعی، لایهلایه و اغلب متناقض پدید میآورند؛ واقعیتی که در آن مخالفت و انسجام در کنار هم زیست میکنند. اما در شرایط تهدید خارجی، این لایهها میتوانند به شکلی غیرمنتظره همراستا شوند.
آنچه در زمان ثبات نسبی ممکن است به مثابه تشتت به نظر برسد، وقتی تهدید وجودی تلقی شود، میتواند به وحدت بدل گردد. این نتیجهٔ هماهنگی مرکزی یا صرفاً تبلیغات — آنگونه که اغلب القا میشود — نیست؛ بلکه برآیند تصمیمات بیشمار فردی است؛ مردمی که اولویتهای خود را بازنگری میکنند، مواضع خود را بازتنظیم مینمایند و به حس مشترک ناشی از خطر واکنش نشان میدهند.
تولستوی پویایی مشابهی را در روسیه، هنگام تهاجم ناپلئون در سال ۱۸۱۲ مشاهده کرد. شکست ارتش فرانسه صرفاً نتیجهٔ نبوغ استراتژیک یا فرماندهی متمرکز نبود؛ بلکه از اثرات انباشتهٔ کنشهای محلی برآمد: دهقانانی که از همکاری سرباز زدند، جوامعی که خود را با تهاجم سازگار کردند و افرادی که تصمیماتی گرفتند که در مجموع، مسیر جنگ را تغییر داد. این کنشها به هیچ معنای رسمی هماهنگ نشده بودند، اما با این حال پیامدی منسجم تولید کردند.
این همان مقصود تولستوی بود؛ آنگاه که مورخان را به چالش کشید تا فراتر از حکام را بنگرند و بر کنشهای بیشمار انسانی تمرکز کنند که در واقعیت، دگرگونیهای تاریخی را رقم میزنند.
منطقی مشابه را میتوان در مفهوم فلسطینی «صمود» یا پایداری مشاهده کرد. طی دههها اشغال و سلب مالکیت، تابآوری فلسطینیان در درجهٔ اول توسط ساختارهای متمرکز یا استراتژیهای رسمی حفظ نشده، بلکه توسط خودِ مردم — بافت اجتماعی، تداوم فرهنگی و حافظهٔ جمعیشان — صیانت شده است. چنانکه بسیاری از اندیشمندان، از آنتونیو گرامشی گرفته تا غسان کنفانی و هاوارد زین، در بسترهای مختلف استدلال کردهاند، تاریخ صرفاً از بالا تحمیل نمیشود؛ بلکه از پایین بنا میگردد.
این بدان معنا نیست که رهبری، نهادها یا استراتژی بیاهمیت هستند؛ بلکه به این معناست که آنها به تنهایی برای تبیین پیامدهای تاریخی کفایت نمیکنند.
این انتظار که ایران تحت فشار نظامی دچار فروپاشی شود شکست خورد، زیرا بر واحدِ تحلیلِ نادرستی تکیه کرده بود. این دیدگاه با جامعه به مثابه سیستمی برخورد کرد که میتوان از طریق نیروی خارجی در آن دست برد، نه همچون ارگانیسمی زنده و انطباقپذیر که توسط پویاییهای درونی خویش شکل میگیرد. این دیدگاه مخالفتهای داخلی را به جای آنکه بخشی از یک فرآیند اجتماعی گستردهتر و پیچیدهتر ببیند، به عنوان ضعف تفسیر کرد.
از همه مهمتر، چنین پنداشته شد که تاریخ را میتوان مهندسی کرد.
اما تاریخ توالی خطیِ ورودیها و خروجیها نیست. تاریخ برنامهای نیست که طبق نقشه اجرا شود. تاریخ فرآیندی نوظهور است که از تعامل نیروهایی شکل میگیرد که نمیتوان آنها را به طور کامل پیشبینی یا کنترل کرد.
در چنین سیستمی، نیروی کوبنده تضمینکنندهٔ نتیجهٔ مطلوب نیست. در برخی موارد، تأثیر معکوس میگذارد و دقیقاً همان ساختارهایی را تقویت میکند که قرار بود تضعیف شوند.
اگر تولستوی ناظر بر لحظهٔ کنونی بود، احتمالاً روایتهای غالبی را که بر رهبران، استراتژیها و محاسبات ژئوپلیتیک تمرکز دارند، رد میکرد. او با رؤسای جمهور یا ژنرالها آغاز نمیکرد؛ بلکه با مردم آغاز میکرد؛ با میلیونها انسانی که کنشهایشان در مجموع، مسیر رویدادها را به گونهای رقم میزند که هیچ مدلی نمیتواند آن را به طور کامل پیشبینی کند.
وحدت ملی که امروز در ایران مشهود است، صرفاً یک پدیدهٔ سیاسی نیست؛ بلکه پدیدهای تاریخی است. این وحدت بازتابدهندهٔ «حیاتِ کندوییِ» عمیقترِ جامعهای است که به فشارهای خارجی پاسخ میدهد؛ نه به عنوان ابژهای منفعل، بلکه به مثابه نیرویی فعال.
این همان درسی است که همواره نادیده گرفته میشود. این اصل با بازخوانی گرامشی از کلام مشهور سیسرو، «تاریخ آموزگار زندگی است»، همخوانی دارد. برای گرامشی، یک تبصرهٔ مهم باید افزوده میشد: تاریخ آموزگار زندگی است، اما شاگردی ندارد.
تاریخ در اتاقهای جنگ یا اندیشکدهها ساخته نمیشود. تاریخ در انتخابهای انباشتهٔ مردم عادی ساخته میشود که در میان محدودیتها و امکانهای واقعیتهای زیستهٔ خویش عمل میکنند. قدرت، به این معنا، صرفاً در اختیار دولتها یا رهبران نیست؛ بلکه در جمع نهفته است؛ قدرتی توزیعشده، پویا و غالباً نامرئی، تا زمانی که لحظات بحران آن را در معرض دید قرار دهند.
آنچه شاهدش هستیم، استثنایی بر قواعد تاریخ نیست.
بلکه خودِ قاعده است.
دکتر رمزی بارود روزنامهنگار، نویسنده و سردبیر فلسطین کرونیکل است. او مؤلف هشت کتاب است که جدیدترین آنها با عنوان «پیش از طوفان» توسط انتشارات سون استوریز منتشر شده است. از دیگر آثار او میتوان به «چشمانداز ما برای آزادی»، «پدرم مبارز راه آزادی بود» و «آخرین سرزمین» اشاره کرد. بارود پژوهشگر ارشد غیرمقیم در مرکز اسلام و امور جهانی (CIGA) است.

