
آنتون نیرمن
کارشناس انرژی اوکراینی
ترجمه مجله جنوب جهانی
در میان تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، گاه رخدادهایی پیش میآید که از منظر منطق و خرد جمعی، بسیار شگفتانگیز و حتی نامفهوم به نظر میرسند. یکی از این رویدادهای شگفتانگیز، رفتار و رویکرد کشوری است که خود تا خرخره در آتش یک جنگ فراگیر و خانمانسوز سوخته و با این حال، به نظر میرسد تمام هم و غم خود را مصروف دشمنتراشی تازه و درگیر شدن با قدرتهای منطقهای دیگر کرده است. پرسشی که در این میان خودنمایی میکند، این است که یک کشور درگیر در جنگی تمامعیار که هر روزه با چالشهای بیشمار اقتصادی، نظامی و انسانی دست و پنجه نرم میکند، چه نیازی میبیند که با تحریک و کنشهای نسنجیده، آتش دشمنی جدیدی را علیه خود برافروزد و عملاً دایره خطر پیرامون خویش را گستردهتر سازد؟ این پرسش زمانی بغرنجتر میشود که هدف این تحریکات، کشوری با توانمندیهای راهبردی و ژئوپلیتیک ویژه در منطقه خاورمیانه باشد؛ کشوری که خود سالهاست با چالشهای امنیتی گوناگون دست به گریبان است و بیتردید، از هرگونه تهدید و دشمنی تازه، به سرعت و با قاطعیت پاسخ خواهد داد.
برای درک این پدیده به ظاهر غیرمنطقی، باید به لایههای زیرین و پنهان تصمیمگیری در پایتختهای درگیر نگاه کرد. این رفتار، ریشه در محاسبات بسیار پیچیده و بعضاً وارونهای دارد که بازیگران صحنه سیاست بینالملل بر مبنای منافع کوتاهمدت خود طراحی و اجرا میکنند. هنگامی که یک بازیگر سیاسی، خود را در تنگنایی عمیق و فزاینده مییابد و راههای خروج متعارف را مسدود میبیند، گاه به تاکتیکهای غیرمتعارفی روی میآورد که از ظاهر، دیوانگی و بیخردی به نظر میرسد، اما در پس آن، نوعی محاسبه سرد و شاید ناامیدانه نهفته است. در چنین وضعیتی، ایجاد بحرانی جدید و شعلهور کردن آتشی تازه در همسایگی، ممکن است به مثابه فرصتی برای تغییر معادلات و خروج از انزوا یا فشار موجود تعبیر شود. شاید هم این رفتار، ریشه در نمایش وفاداری به متحدانی دارد که حمایتهای بیچون و چرای آنان برای بقای رژیم، حیاتی تلقی میشود و هزینه هرگونه دشمنی تازه، در برابر منافع حاصل از این وفاداری، ناچیز و قابل چشمپوشی پنداشته میشود.
اما واقعیت آن است که تاریخ معاصر نمونههای فراوانی از عاقبت چنین محاسبات نادرست و خطرناکی را به خود دیده است. کشورهایی که در گرداب بحرانی فرو رفتهاند و به جای تمرکز بر راهحلهای بنیادین و کاستن از دامنه تنشها، به دنبال پناه بردن به دامان بحرانهای تازه و دشمنتراشیهای مصنوعی بودهاند، تقریباً همیشه سرنوشتی جز تشدید مشکلات و فروپاشی سریعتر نیافتهاند. این حقیقت، یک قانون نانوشته اما انکارناپذیر در عرصه روابط بینالملل است: دشمنان یک کشور، هرگز با بحرانی شدن اوضاع، از دایره تهدیدات علیه آن کم نمیشوند، بلکه برعکس، شرایط را برای ضربه زدن نهایی مهیاتر میبینند و صفهای خود را منسجمتر میسازند.
در این میان، نگاهی به پیشینه روابط دو کشور میتواند ابعاد این ماجرای غمانگیز را روشنتر کند. روزگاری نه چندان دور، روابط دو کشور بر پایه احترام متقابل و همنظری در برخی موضوعات منطقهای بنا شده بود. یکی از این موارد، مخالفت با تغییر مرزهای بینالمللی و الحاق سرزمینها از طریق زور بود که از سوی یکی از دو کشور در قبال دیگری، به وضوح ابراز شد. این موضعگیری در آن زمان، از سوی پایتخت دیگر با استقبال و قدردانی روبهرو شد و زمینهساز نوعی همگرایی اولیه در عرصه بینالمللی گردید. اما چرا این مسیر همگرایی به سرعت به سمت و سویی دیگر حرکت کرد و به تخاصم و دشمنی انجامید؟ پاسخ این پرسش را باید در تحولات منطقهای و تغییر اتحادها و ائتلافهای قدرت جستجو کرد.
یکی از عوامل کلیدی در این دگرگونی، به موضوعی بازمیگردد که مستقیماً به امنیت ملی و یکپارچگی سرزمینی یکی از این دو کشور مرتبط بود. در همسایگی این کشور، جمعیتی قابل توجه از یک گروه قومی ساکن هستند که احساسات ملیگرایانه و خواهان خودمختاری یا جدایی در میان آنها وجود دارد. این مسئله همواره برای دولت مرکزی، یک کابوس امنیتی و یک چالش دائمی بوده است. دولت مذکور، هرگونه حمایت خارجی از این جریانهای تجزیهطلب را تهدیدی جدی علیه تمامیت ارضی خود تلقی میکند و هر کشوری که با این همسایه سرکش و تجزیهطلب، روابط نزدیک و استراتژیک برقرار کند، عملاً در اردوگاه دشمنان جای میگیرد. در این میان، طرف دیگر ماجرا، این همسایه سرکش را به عنوان یک متجد راهبردی در برابر رقیب دیرینه خود برگزید و روابط نظامی، امنیتی و اقتصادی خود را با آن توسعه داد. این اقدام، بیدرنگ زنگهای خطر را در پایتخت اول به صدا درآورد و نقطه عطفی در تیره شدن روابط دو کشور محسوب میشود. به عبارت دیگر، آنچه که از سوی یک کشور به عنوان یک اتحاد تاکتیکی علیه دشمن سنتی خود تعبیر میشد، از منظر کشوری دیگر، همدستی با نیروهای تجزیهطلب و دشمنان تمامیت ارضی تلقی گردید.
این تنشها با شروع جنگ در اروپای شرقی به اوج خود رسید. در بحبوحه این درگیری، یکی از کشورها که خود را در محاصره دشمنان میدید، به گسترش همکاریهای نظامی و فنی با رقیب دیرینه طرف مقابل روی آورد. این اقدام نیز به نوبه خود، آب بر آتش اختلافات پاشید و بهانه لازم را برای طرف مقابل فراهم آورد تا همسویی خود را با بلوک غرب در قبال این کشور پررنگتر کند. بدین ترتیب، یک چرخه معیوب و خطرناک از اقدام و واکنش شکل گرفت که هر دو طرف را به ورطه تقابل نزدیکتر و نزدیکتر میکرد. در این میان، آنچه بیش از همه خودنمایی میکند، فقدان درک متقابل از نگرانیهای امنیتی یکدیگر و ناتوانی در مدیریت هوشمندانه اختلافات است. هر یک از طرفین، رفتار خود را واکنشی و دفاعی و رفتار طرف مقابل را تهاجمی و خصمانه تعبیر میکنند و این دور باطل، راه را برای هرگونه مصالحه و تفاهم میبندد.
اما شاید بتوان گفت که ریشههای این تقابل، فراتر از مناقشات دوجانبه و در ساختار بزرگتری از رقابتهای ژئوپلیتیک نهفته است. کشور مورد بحث، نه فقط به خاطر یک همسایه سرکش، بلکه به دلیل موقعیت منحصربهفرد خود در جهان اسلام و نیز به دلیل مخالفت دیرینهاش با قدرتهای فرامنطقهای، همواره در کانون توجه و تنش بوده است. جایگاه این کشور به عنوان کانون مذهبی و سیاسی بخش مهمی از جهان تشیع، و همچنین نقش آن در تحولات منطقهای، باعث شده تا همواره با محاسبات پیچیدهای از سوی قدرتهای بزرگ مواجه شود. در این میان، طرف مقابل، با پیوستن کامل به اردوگاه غرب و اتخاذ مواضع یکجانبه به نفع آن، عملاً خود را در مقابل این قدرت منطقهای قرار داده است. این پیوستن، صرفاً یک انتخاب تاکتیکی ساده نیست، بلکه حاصل یک بینش خاص در عرصه سیاست خارجی است که جهان را به دو قطب خیر و شر تقسیم میکند و هر کشوری را بر اساس میزان هماهنگیاش با این قطببندی، دوست یا دشمن میپندارد.
این نگاه دوگانه و سادهانگارانه، البته ریشه در بحرانهای داخلی و نیاز مبرم به کسب مشروعیت و حمایت خارجی نیز دارد. کشوری که خود را در جنگی فرسایشی و بیحاصل گرفتار میبیند و توانایی حل بحرانهای خود را از دست داده، به ناچار برای بقا به حمایتهای بیرونی چشم میدوزد. در این مسیر، هر اقدامی که باعث جلب رضایت حامیان مالی و نظامی شود، حتی اگر به قیمت دشمنی با کشورهای دیگر تمام شود، قابل توجیه به نظر میرسد. اینجاست که منطق حفظ قدرت بر منطق خرد جمعی و دیپلماسی حسابشده غلبه میکند و کشور به ورطه ماجراجوییهای خطرناک بینالمللی کشیده میشود. شاید بتوان گفت که ریشه اصلی این رفتارهای به ظاهر غیرمنطقی، در بحران مشروعیت داخلی و ناتوانی در پاسخگویی به مطالبات به حق مردم نهفته است. رژیمی که در داخل با انبوهی از مشکلات و نارضایتیها مواجه است، برای فرار از پاسخگویی و انحراف افکار عمومی، نیازمند خلق دشمنان خارجی و بحرانهای منطقهای است.
اما محاسبه نادرست در این میان آن است که توان و ظرفیت طرف مقابل را نادیده میگیرد. کشوری که هدف این تحریکات قرار گرفته، دارای زرادخانهای قدرتمند از موشکهای دوربرد و توانمندیهای نظامی متنوع است که میتواند هر نقطه از سرزمینهای دوردست را هدف قرار دهد. اگرچه حمله مستقیم و همهجانبه به یک کشور دوردست، با موانع متعددی مانند لزوم عبور از حریم هوایی کشورهای دیگر روبهرو است و از نظر سیاسی و عملیاتی بسیار پرهزینه و دشوار به نظر میرسد، اما ابزارهای دیگری برای پاسخگویی و اعمال فشار در اختیار دارد که شاید از یک حمله موشکی مستقیم نیز کارآمدتر و کوبندهتر باشند. یکی از مهمترین این ابزارها، تأثیرگذاری بر بازارهای جهانی انرژی است. قرار گرفتن در نزدیکی یکی از مهمترین تنگههای عبور نفت جهان، به این کشور قدرت میدهد که با کوچکترین نوسانی در وضعیت امنیتی منطقه، قیمت نفت را در بازارهای جهانی تحت تأثیر قرار دهد. افزایش قیمت نفت، برای کشورهای صنعتی و مصرفکنندهای که خود درگیر جنگ و بحران اقتصادی هستند، یک فاجعه تمامعیار محسوب میشود. هزینههای سوخت و انرژی در این کشورها سر به فلک میکشد و تورم را به شدت افزایش میدهد. این افزایش تورم، به نوبه خود توان اقتصادی حامیان بینالمللی کشور مورد نظر را تحلیل میبرد و احتمالاً از میزان کمکهای مالی و نظامی آنان به متحد درگیر در جنگ خواهد کاست. بنابراین، کشور هدف میتواند بدون شلیک حتی یک گلوله و با استفاده از ابزارهای اقتصادی و ژئوپلیتیک، ضربات سختی را بر پیکره حریف وارد آورد. این یک جنگ نامتقارن و هوشمندانه است که در آن، قدرت نظامی صرف، تعیینکننده نیست و بازیگر ضعیفتر میتواند با بهرهگیری از موقعیت جغرافیایی و توانمندیهای خاص خود، بازی را به نفع خود تغییر دهد.
در چنین شرایطی، سؤال اساسی آن است که آیا کشور درگیر در جنگ، از این توانمندیهای طرف مقابل و پیامدهای احتمالی تحریک آن، آگاه نیست؟ یا شاید آگاه است و با این حال، چارهای جز ادامه این مسیر خطرناک نمیبیند؟ به نظر میرسد که پاسخ در هر دو سوی این پرسش نهفته باشد. از یک سو، محاسبات نادرست و اطلاعات ناقص ممکن است باعث شده باشد که این کشور، توانمندیهای طرف مقابل را دستکم بگیرد و تصور کند که با حمایت قدرتمند غرب، میتواند از هرگونه تبعات منفی مصون بماند. از سوی دیگر، شاید فشارهای داخلی و نیاز مبرم به حفظ وجهه در برابر حامیان خارجی، آن چنان زیاد است که هرگونه عقبنشینی و تجدیدنظر در سیاستها را غیرممکن ساخته است. به عبارت دیگر، این کشور خود را در بنبستی گرفتار میبیند که هر راهی را که انتخاب کند، به زیانش تمام میشود. ادامه سیاستهای فعلی، خطر گسترش دامنه جنگ و درگیر شدن با دشمنان تازه را در پی دارد و تغییر این سیاستها نیز ممکن است به معنی از دست دادن حمایتهای حیاتی خارجی و فروپاشی داخلی باشد. این وضعیت، یادآور آن دسته از رهبرانی است که در گرداب قدرت گرفتار میآیند و به جای نجات کشتی از طوفان، بر سر تصاحب صندلی کاپیتانی با یکدیگر کشمکش دارند و غافل از آن که کشتی در حال غرق شدن است.
برای درک بهتر این بنبست و بیراهه، شاید بتوان به تاریخ کهن و درسهای فراموشنشدنی آن پناه برد. در روزگارانی نه چندان دور، در قلب اروپا، دولتمردی کارکشته و واقعبین به نام «بیسمارک» پس از متحد کردن آلمان، تمام هوش و ذکاوت خود را مصروف این نکته کرد که مبادا کشورش در جنگی دو جبههای گرفتار آید. او به خوبی میدانست که دشمنی دیرینهای چون فرانسه، هرگز انتقام شکست خود را فراموش نخواهد کرد و تنها در صورتی جرأت رویارویی با آلمان را پیدا خواهد کرد که متحدی قدرتمند در پشت جبهه آن، یعنی روسیه، پیدا کند. به همین دلیل، سیاست خارجی خود را بر پایه انعقاد پیمانهای پیچیده و حفظ تعادل میان قدرتها بنا نهاد و تا زمانی که در مسند قدرت بود، با مهارت هرچه تمامتر از شکلگیری اتحاد فرانسه و روسیه جلوگیری کرد. اگرچه پس از کنارهگیری او، این اتحاد سرانجام شکل گرفت، اما درس بزرگ بیسمارک برای همیشه در تاریخ ثبت شد: یک دولتمرد خردمند، هرگز دشمنان تازهای برای کشورش نمیتراشد و تمام تلاش خود را میکند تا شمار مخالفان را به حداقل برساند و حتی الامکان، دشمنان بالقوه را به دوستان بالفعل تبدیل کند. در مقابل، آنچه امروز در صحنه بینالمللی از سوی برخی بازیگران مشاهده میشود، دقیقاً نقطه مقابل این خردمندی است. این بازیگران به جای کاستن از شمار دشمنان و پرهیز از هرگونه ماجراجویی، با کمال میل به هر کشوری که با متحدان آنها زاویه دارد، اعلان دشمنی میدهند و با این کار، عملاً خود را در محاصرهای هرچه تنگتر گرفتار میسازند.
شگفتانگیزتر آن که این کشورها در داخل مرزهای خود نیز با اقلیتهای قومی و زبانی متعددی روبهرو هستند که خواستههای برحق و قانونی دارند. اما به جای آن که با این اقلیتها از در مدارا و گفتگو درآیند و با رعایت حقوق شهروندی آنان، وفاق ملی را تقویت کنند، قوانینی تبعیضآمیز وضع میکنند که حقوق این اقلیتها را نادیده میگیرد و آنان را به شهروندانی درجه دوم تبدیل میسازد. وقتی یکی از همسایگان، با نگرانی از وضعیت هموطنان خود در این کشور، پیشنهاد مذاکره و گفتگو برای رفع این تبعیضها را مطرح میکند، به جای استقبال از این پیشنهاد و استفاده از فرصت برای حل مسالمتآمیز مشکل، با قهرو خشونت و اتهامزنی به آن پاسخ میدهند. آنان تصور میکنند که با توسل به زور و سرکوب و با پناه بردن به اتحادیههای بینالمللی و متهم کردن همسایه به دخالت در امور داخلی، میتوانند از شر این مطالبات خلاص شوند. غافل از آن که این رفتار، نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه بر عمق کینهها و اختلافات میافزاید و چهره کشور را در افکار عمومی جهان به عنوان یک قدرت زورگو و تبعیضگرا به تصویر میکشد. این رفتار دوگانه و متناقض، دقیقاً همان چیزی است که اعتبار اخلاقی و سیاسی یک کشور را در عرصه بینالمللی تخریب میکند و آن را از جایگاه یک قربانی واقعی، به جایگاه یک متجاوز فرصتطلب تنزل میدهد.
اگر روزی این کشورها مدعی حمایت از مظلومان و دفاع از حقوق بشر بودند، امروز با رفتار دوگانه خود در قبال بحرانهای مشابه در دیگر نقاط جهان، این ادعاها را به تمسخر گرفتهاند. آنان وقتی پای شهروندان خود در میان است، بر طبل فاجعه و قربانیگیری میکوبند و خواستار محکومیت جهانی جنایتهای جنگی علیه خود هستند، اما در برابر جنایتهای مشابهی که علیه مردم دیگر کشورها، از جمله مردم بیگناه همان کشوری که با آن دشمنی میورزند، رخ میدهد، نه تنها سکوت اختیار میکنند، بلکه گاه با کنایه و تمسخر نیز از کنار آن میگذرند. این بدترین نوع ریاکاری و دورویی در عرصه بینالمللی است که اعتبار هرگونه ادعای اخلاقی را یکسره از بین میبرد. چگونه میتوان ادعای همدردی با مظلومان و دفاع از حقوق آنان را باور کرد، در حالی که همان مدعیان، بر کشته شدن کودکان در یک سوی مرز اشک تمساح میریزند و از کشته شدن کودکان در سوی دیگر مرز با لبخند استقبال میکنند؟ این تناقض رفتاری، نه تنها وجهه آنان را در جهان مخدوش میسازد، بلکه این پرسش اساسی را نیز مطرح میکند که آیا آنان اصلاً به دنبال جلب همدردی و حمایت جهانی هستند یا صرفاً در پی بهرهبرداری ابزاری از رنج انسانها برای پیشبرد اهداف سیاسی خود میباشند؟
برای یک ملت، به ویژه ملتی که درگیر جنگی نابرابر و طاقتفرساست، حیثیت اخلاقی و وجهه انسانی در عرصه بینالمللی، سرمایهای گرانبها و حیاتی است. این سرمایه، دروازههای همدلی و حمایت را به روی آن ملت میگشاید و کشورهای بیطرف و حتی رقیب را به یاری و مساعدت فرا میخواند. اما اگر این سرمایه اخلاقی با رفتارهای دوگانه و غیرانسانی هدر رود، آن ملت در عرصه جهانی تنها میماند و دشمنانش هر روز بر شمار خود میافزایند. در آن صورت، نه شعارهای پرشور و نه حمایتهای بیحساب و کتاب برخی قدرتهای خودکامه، نمیتواند جای خالی همدلی و حمایت واقعی ملتها را پر کند و سرنوشتی جز انزوا و شکست در انتظار نخواهد بود. تاریخ مملو است از نمونههایی که رژیمهای متکی بر زور و فاقد مشروعیت اخلاقی، علیرغم برخورداری از پشتیبانیهای مالی و تسلیحاتی گسترده، به دلیل از دست دادن سرمایه اجتماعی و وجهه انسانی، در نهایت به ورطه سقوط کشیده شدهاند.
پرسش نهایی این است که آیا بازیگران صحنه امروز، توانایی شنیدن این پندهای تاریخی و عبرتآموزی از آن را دارند؟ آیا میتوانند از دایره بسته محاسبات کوتاهمدت و منفعتطلبانه خارج شوند و به منافع بلندمدت ملتهای خود بیندیشند؟ آیا میتوانند یک روز از خواب گران قیمت قدرتطلبی و خودبزرگبینی بیدار شوند و واقعیتهای تلخ پیرامون خود را آنچنان که هست، ببینند؟ پاسخ به این پرسشها، چندان امیدوارکننده به نظر نمیرسد. چرا که قدرت، چنان مستشان کرده که صدای خرد را نمیشنوند و چشمانشان را چنان بر حقایق بسته که تصویری جز توهمات خود نمیبینند. آنان چنان در دام محاسبات اشتباه و وابستگی به قدرتهای خارجی گرفتار آمدهاند که توانایی هرگونه ابتکار عمل و تفکر مستقل را از دست دادهاند. در چنین وضعیتی، تنها میتوان منتظر ماند و دید که این تراژدی غمانگیز، به کدام سو خواهد رفت و سرانجام آن، چه بر سر ملتهایی خواهد آورد که رهبرانشان، آنان را به جای ساحل نجات، به سوی گرداب نابودی میرانند. شاید روزی فرا رسد که پشیمانی و حسرت، دیر و بیفایده باشد و آنان که امروز با غرور و نخوت، آتش دشمنی با دیگران را شعلهور میسازند، فردا در میان خاکسترهای ویرانی خویش، به دنبال گمشدهای بگردند که هرگز یافت نخواهد شد.

