
گوانچای چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
تأملی در بحران اخلاقی و هویتی بخشی از دیاسپورای ایران
نویسنده: علی جعفری | دکترای جامعهشناسی از دانشگاه سوربن، مدرس پیشین دانشگاههای لیون دوم، اکول نرمال سوپریور پاریس و سنتاتین
خبر حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، هنوز در فضا طنینانداز است. این رخداد نهتنها ژئوپلیتیک منطقه را دگرگون ساخته، بلکه مرزهای اخلاقی و وجدانی بخشی از مهاجران ایرانی را نیز بازتعریف کرده است. در برابر این کشتار و ویرانی، جنگطلبانِ تبعیدی به شادی و پایکوبی برخاستهاند؛ پدیدهای که فراتر از یک تخلیه هیجانی ساده، نشانهی بحرانی عمیق در تقاطع «تفسیر آزادی»، «مسئولیت اخلاقی» و «کنشگری فردی» است.
یکم: در کدامین جهان زیست میکنیم؟ سرزمین استاندارد دوگانه آغشته به خون
دهههای آغازین سده بیستویکم، بیش از آنکه تجلیگاه آرمانهای انسانی باشد، به «کشتارگاه ایدهآلها» بدل گشته است؛ واقعیتی که در تقابل آشکار با روایت پیشرفتگرایانه مدرنیته قرار دارد. ما در عصری به سر میبریم که ویژگی شاخص آن، «مجموعهی خشونت» است. از ظهور گروههای تکفیری چون داعش—که خود برآمده از مداخلات مستقیم و غیرمستقیم آمریکا و زیرمجموعههای منطقهای آن است—تا نسلکشی آشکار اسرائیل در غزه، آن هم با پشتیبانی همهجانبه نظامی و سیاسی غرب به رهبری آمریکا، آلمان و بریتانیا، همگی لکهای پاکنشدنی بر پیشانی تمدن معاصر نشاندند.
در پرتو طرحهای توسعهطلبانه ناتو، جنگ اوکراین و روسیه نیز نقاب از چهرهی «استاندارد دوگانه» عمیقاً ریشهدار غرب برداشت. از سویی، برای اوکراین فریاد «حاکمیت ملی» سر میدهند و حمایت نظامی بیدریغ میکنند؛ و از سوی دیگر، راه را برای الحاق سرزمینهای باقیمانده فلسطین توسط اسرائیل هموار میسازند. همین فاجعه غزه بهتنهایی برای افشای ریاکاری گفتمان «حقوق بشر» غرب کفایت میکند. پشت این نقاب، وحشیگری رهبران غربی و انفعال عمدی سایر کشورها نهفته است.
این استاندارد دوگانه، اینبار نیز تکرار شد. غرب بهعنوان یکی از طرفهای درگیری، حقیقت را میپوشاند و دفاع مشروع ایران را «تهدید» مینامد، در حالی که تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل را «آزادیبخشی» قلمداد میکند. این امر جای تعجب ندارد. همین قدرتهای بزرگ بودند که بیش از یک دهه هزینه یهودیستیزی در تاریخ آلمان را به خاورمیانه تحمیل کردند و اکنون ایران را به آزمایشگاه وحشیگری مدرن و نظامیگری افسارگسیخته بدل ساختهاند.
برای غرب، حقیقت تاریخی، اخلاق و حقوق بینالملل، تنها ابزارهایی در خدمت هژمونیاند که هرگاه لازم باشد ساخته یا قربانی میشوند—اشغال سرزمینهای فلسطینی و نسلکشی غزه، گواهی روشن بر این مدعاست. امروز در خاک ایران، جان غیرنظامیان و کودکان، صرفاً بهعنوان «خسارت جانبی» در محاسبات ژئوپلیتیک دیده میشود. حقیقت، زیر غرش بمبها و در سایه پرچمهای فریبنده «دموکراسی» و «رهایی مردم از دیکتاتور» عمداً پنهان میشود؛ ویرانی کشور و غارت ثروتهایش، تحت این عناوین، مشروع جلوه داده میشود.
در چنین فضای خفقانآوری، خبر ترور علی خامنهای، شادی جنونآمیز بخشی از مهاجران ایرانی را برانگیخت. آنان با در دست داشتن پرچم آمریکا و اسرائیل، به رقص و پایکوبی پرداختند و در برابر سفارتخانههایی که بمبهایشان مدارس، بیمارستانها و زیرساختهای ایران را ویران میکند، گل نثار کردند. این صحنهها، نشانهی فروپاشی اخلاق و انسانیت است.
جنگطلبان تبعیدی، ترامپ و نتانیاهو را «انساندوست» و «صلحساز» میپندارند، حال آنکه خود به ابزارهایی برای ویرانی سرزمین اجدادیشان بدل شدهاند. آنان حتی قشر «روشنفکر» و برندگان جایزه صلح نوبل را نیز با خود همراه کردهاند. این نخبگان در رسانههای تبلیغاتی چون «ایران اینترنشنال» و «منوتو» و نیز رسانههای جریان اصلی غرب، ظاهر شده و برای توجیه علمی تجاوز نظامی میکوشند. پیشقراول این جریان، رضا پهلوی است؛ کسی که به سربازان خارجی ادای احترام میکند، از ترامپ درخواست مداخله نظامی دارد و کودکان وطن را قربانی «سه سرباز شجاع آمریکایی» میسازد
حقیقت تلخ است: صدراعظم آلمان آشکارا اعلام میکند که ایران «تحت حمایت حقوق بینالملل نیست»؛ ترامپ و نتانیاهو صراحتاً خواهان نابودی ایراناند؛ اما جنگطلبان ایرانی در خارج، همچنان در توهم «آزادی زیر لوله تفنگ» به سر برده، به رقص و شادی مشغولاند و فروپاشی سرزمین نیاکان و پارهپاره شدن اجساد کودکان را جشن میگیرند و برای قدرتمندترین نیروهای نظامیگرای جهان، سپاسگزاری میکنند.
دوم: کالبدشکافی وضع موجود: پارادوکس آزادی
آنان که جنگ را «راهی به سوی آزادی» میپندارند، گویا در دام «پارادوکس آزادی» گرفتار آمدهاند: کشوری که برای دستیابی به «آزادی» مورد ادعایشان، باید به قیمت نابودی وطن و فنا رفتن مردمش تمام شود. در ادامه، این پدیده را از زوایای گوناگون واکاوی میکنیم.
۱. منطق «وضعیت استثنا» و ابتذال حیات
در این جهانبینی، جنگ نه یک فاجعه، بلکه «وسیلهای ضروری» در «دوره گذار» به سوی «آزادی» تصور میشود. با توسل به مفهوم «وضعیت استثنا»، جان مردم ایران—چه دختران میناب و چه شهروندان عادی—به رقمی در معادلات استراتژیک تقلیل مییابد.
از این منظر، در مقایسه با «آزادی»، جان دانشآموزان، بیماران و رهگذران عاری از ارزش است. دقیقتر آنکه، برای دستیابی به اهداف «والا»، فدا کردن آنان نهتنها مجاز، بلکه ارزشمند قلمداد میشود و این کشتار، جرم محسوب نمیگردد.
اما این «آزادی»، چیزی جز نامی دیگر برای قدرت و ثروت نیست؛ و آن هدف «والا»، جز سلطهی گروهی بر تودهها معنایی ندارد. این منطق به شهروندان عادی نیز تسری مییابد: سرنوشت کشور و هر آنکس که با آن پیوند دارد—چه با انتخاب خود و چه ناخواسته—از پیش محکوم به فداشدن است و کشتار آنان، بهانهای برای یک جشن خونین میشود.
۲. زیباییشناسی ویرانی و «والایی کاذب»
بخشی از مهاجران ایرانی، در امنیتِ پشت صفحهنمایشهای غرب، نظارهگر انفجارهای مهیباند. جنگ در نگاه آنان، به «تماشایی خیرهکننده» و حامل «حسی کاذب از والایی» بدل شده است. ویرانیهای دلخراش و زمینهای آغشته به خون، نهتنها برانگیزاننده ترحم نیست، بلکه موجب تحسین و شیفتگی آنان میشود.
در این ادراک بصری، شعلههای موشک، نه نماد وحشت و مرگ، که «فروغ آزادی» تفسیر میشود. در خیابانهای غرب، موسیقیهای پرشور پخش میشود و پرچمهای اسرائیل و آمریکا به اهتزاز درمیآید. این پایکوبی، در واقع نوعی «سانسور زیباییشناختی» را تشکیل میدهد: بوی باروت و خون، فریاد مادران و نالههای مجروحان، همگی محو میشوند و چهره شیطانی جنگ، به محصولی مدروز و «طرفدار دموکراسی» آراسته میگردد.
این گروه، شیفتهی «ویرانی خلاق» است، نه تکامل تمدنی. باور آنان این است که برای شکوفایی ایران، باید تمام دستاوردهای نظام کنونی را با خاک یکسان کرد. اما واقعیت را نادیده میگیرند: در جهان مادی، ویرانههای جنگ، بستر دموکراسی نیستند، بلکه مردابی برای جنگ داخلی و رشد فاشیسم نویناند. این نگرش، حقیقت دلهرهآور و خونین میدان نبرد را قربانی توهمی سیاسی، پست و غیرانسانی میسازد.
۳. دام «استعمار رهاییبخش»
شادی جنگطلبان تبعیدی از حملات نظامی آمریکا و اسرائیل، احتمالاً ریشه در منطق کهنه و خودفریبانهی «هدف، وسیله را توجیه میکند» دارد. در این گفتمان انتزاعی، درسهای دردناک معاصر عراق، سوریه، افغانستان و لیبی عمداً نادیده گرفته میشود. همه این موارد گواهی میدهند که «آزادی» متولد شده از لوله تفنگ سربازان خارجی، جز ویرانی ساختاری، غارت منابع و «بردهداری مدرن» به ارمغان نمیآورد. این جنبشها، از پرسش بنیادین اخلاقی و سیاسی شانه خالی کرده و در عوض، نظریهای تحت عنوان «استعمار رهاییبخش» را بستهبندی میکنند. اما هر آنچه بر ویرانههای وطن و پیکر بیگناهان بنا شود، هرگز نمیتواند «آزادی» نام گیرد.
حقیقت این است: هنگامی که «وسیله»، بمب و موشک ویرانگر باشد، «هدف» هرگز نمیتواند دموکراسی باشد. در این منطق، آزادی دیگر حق تفکیکناپذیر مردم ایران نیست، بلکه به «کالای سیاسی» قابل معامله در ژئوپلیتیک بدل میشود. رهایی واقعی، برآمده از مبارزات اجتماعی و پیوندهای ارگانیک مردم است، نه از دود و آتش اسرائیل، آمریکا یا ناتو. هدف یگانهی این آخری، ایجاد «زمین سوخته» و تثبیت هژمونی خویش است.
۴. زوال مفهوم ملت و کینهای بیمایه
علاوه بر این، شادمانی از ویرانی داراییهای ملی و نمادهای تاریخی، نشانهی فروپاشی «تخیل ملی» است. کسی که برای بمباران کشورش هورا میکشد، توان همدلی با «رنج دیگری» را از دست داده است. در نگاه آنان، ایران دیگر یک زیستبوم زنده از انسانها نیست، بلکه «نقشهای اشغالشده» است که باید به هر قیمتی پاکسازی شود.
در این دور از حملات، ساختمان مجلس خبرگان (معادل سنا) و کاخ گلستان، از جمله بناهای تاریخی مورد هدف قرار گرفتند. از نگاه جنگطلبان، این امر بیاهمیت است: آنان باور دارند که سرانجام در ایرانی «آزاد»، بناهای بهتری برپا خواهند کرد. در نشئگی شادی، نسبت به محو حافظه تاریخی، تجاوز به شعور جمعی و گسستن ریشههای هویت ملی، بیتفاوتاند.
سوم: قربانی کردن حقیقت: تبلیغات سیاسی و مرگ واقعیت
در جنگهای مدرن، «حقیقت» غالباً پیش از شلیک نخستین گلوله به قتل میرسد. در تهاجم نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، آنچه امروز میبینیم، فرآیند تقلیل حقیقت به «روایت رسانهای» است: واقعیت عریان میدان نبرد، جای خود را به گفتمانسازیهایی میدهد که در استودیوهای لندن و واشنگتن پخته میشوند. شادی بخشی از مهاجران ایرانی، محصول مستقیم همین «صنعت فریب» است.
رسانههای فارسیزبانی چون «منوتو» و «ایران اینترنشنال»، با پشتیبانی مالی کلان قدرتهای مداخلهجو (بهویژه آمریکا، عربستان و اسرائیل)، با تصاویر باکیفیت، موشکهای «دقیق» را به نمایش گذاشته و با اصطلاحاتی سرد چون «جراحی دقیق» یا «برداشتن تومور سرطانی»، خشونت هولناک را آراسته و زیبا جلوه میدهند. در این وارونگی گفتمانی، «ویرانی زیرساختهای ملی»، «رهایی» نام میگیرد و «کشتار غیرنظامیان»، با عبارت ملایم «خسارت جانبی» توصیف میشود. با حذف کامل صدای قربانیان، کودکان کشتهشده در مدارس و بیمارستانها نیز در هیاهوی جشن مجازی گم میشوند.
فراتر از این، ریشه این سرمستی، وابستگی عمیق به روایتهای تحت سلطه مراکز قدرت جهانی است. سالهاست که رسانههای تحت حمایت خارجی، ایران را «کاملاً شیطانی» جلوه داده و از تحریمهای یکجانبهای که کشور را فلج کرده، دفاع میکنند؛ روندی که نسلی از فعالان را پرورش داده که دیگر به نیروی مردم تکیه نمیکنند، بلکه رهایی ایران را از قدرتهای مداخلهجو انتظار میکشند. این بخش از دیاسپورا، با تکرار زیرمتنهای استعماری، در عمل به مجریان طرح «ساخت واقعیت» توسط قدرتهای جنگطلب بدل شدهاند.
آنان برای سربازان خارجی هورا میکشند، اما نسبت به جنگ اقتصادی دهههاهایی که مردم ایران را در هم شکسته، چشم میپوشند؛ خود این امر، گواهی بر نوعی ازخودبیگانگی عمیق فرهنگی و سیاسی است. هویت ایران را به چند نماد «تزئینی» تقلیل میدهند و واقعیت نواستعماری را نادیده میگیرند. این جریان فکری، سرانجام به سنگفرشی برای توطئههایی بدل میشود که هدفشان نه «دموکراسی برای ایران»، که نابودی استقلال ایران و تسلیم کامل آن در برابر هژمونی غرب است.
سالها زندگی در تبعید، همراه با غوطهوری در محیطی که کاملاً تحت سیطره رسانههای غربی است، در نگاه آنان، واقعیت پیچیده جامعه ایران را به کلیشهی کهنه «نبرد خیر و شر» تقلیل داده و نوعی کوری اخلاقی پدید آورده که نسبت به رنجها و پیشرفتهای داخلی، هر دو، بیتفاوت است. این نگرش، تاریخ ۴۷ ساله اخیر را یکسره به «شر مطلق» نسبت میدهد و هر کنش مثبت و کاوش مستقلی را که در چارچوب ایدئولوژی حاکم نگنجد، به فهرست سیاه میفرستد؛ همه در خدمت روایت جریان اصلی.
این ازخودبیگانگی تاریخی، مانع درک این واقعیت میشود که غرب و صهیونیسم، بیش از سه دهه است که بهطور سیستماتیک ایران را منزوی کرده و قصد فروپاشی بنیانهای اجتماعی این کشور را دارند. ایرانیانی که برای مداخله نظامی هورا میکشند، عمداً اهداف آشکار تحریمها را نادیده میگیرند. با این حال، حتی طراحان تحریم و مداخله نظامی در واشنگتن نیز اذعان داشتهاند که تحریمها هرگز ربطی به دموکراسی نداشته، بلکه هدف واقعیشان نابودی معیشت مردم ایران و ایجاد بیثباتی در خاک این کشور بوده است. در این چارچوب شناختی، «دیکتاتور» به تنها مقصر همه رنجها تقلیل مییابد تا غارتگران بینالمللی از مسئولیت تاریخی خود در قتلعام مردم ایران مبرا شوند.
نادیده گرفتن جایگاه بیبدیل ایران در نقشه خاورمیانه، خطای استراتژیک حامیان اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل است. دهههاست که ایران و مردم آن، بهای سنگین انزوا را برای آن پرداختهاند تا مهرهای در بازی بزرگ قدرتها نشوند. برخلاف سایر کشورهای منطقه که حضور نظامی خارجی را پذیرفتهاند، ایران راه دشوارتری را برگزید: مقاومت در برابر نظم تحمیلی غرب. این مسیر، پرهزینه بود، اما خاک کشور را از پای سربازان خارجی مصون داشت.
همین موضع ساختاری عدم تعهد و امتناع از ادغام در نظم نئولیبرال و نظامی غرب، «گناه نابخشودنی» ایران قلمداد میشود. مجازات ایران برای این «جرم»، تحریمهای خفقانآور و اکنون بمباران زیرساختهاست. مهاجرانی که برای بمبها هورا میکشند، در واقع شاهد انتقام غرب از «اراده مستقل» یک ملتاند. آنان ناتوان یا ناخواستهاند که ببینند هدف نهایی غرب، برداشتن آخرین مانع هژمونی مطلق آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه و تبدیل ایران به «دولت شکستخوردهای» مطیع است؛ فرآیندی که با برچسب فریبنده «بازگشت به جامعه جهانی» ماستمالی میشود.
این فرآیند، اساساً بیتفاوت است که ایران تحت چه نظام حکمرانی اداره شود. در جهان امروز، هر ساختار سیاسی—اعم از دینی یا سکولار، دموکراتیک یا استبدادی—که سد راه هژمونی غرب شود، سرنوشتی یکسان خواهد داشت. این همان کلید درک بحران سیاست بینالملل در عصر ماست.
چهارم: آسیبشناسی هویت: از «ازخودبیگانگی سوژه» تا «پرستش ویرانی»
آنچه در رفتار جنگطلبان تبعیدی مشاهده میشود، فراتر از یک موضع سیاسی، نوعی «آسیبشناسی هویتی» و برآمده از فرآیندی طولانی از ازخودبیگانگی است. برای فهم این فروپاشی، باید لایههای انسانی و اجتماعی این پدیده را واکاوی کرد.
بخشی از مهاجران، بهسبب فاصله فیزیکی و سالها زیست در فضای گفتمانی «شمال جهانی»، پیوند خود را با واقعیت زنده ایران از دست دادهاند. در ادراک آنان، ایران دیگر جامعهای متشکل از انسانهای واقعی، شرایط عینی و دغدغههای مبارزه روزمره نیست، بلکه به مفهومی انتزاعی تقلیل یافته است. برای آنان، «واقعیت» صرفاً در محدوده شبکههای اجتماعی، رسانههای غربی و گاه سخنان پراکنده خویشاوندان محصور است. هنگامی که پیوند با واقعیت عینی گسسته شود، فرد بهآسانی میتواند نسبت به ویرانی سرزمینی که هرگز در آن نبوده، بیتفاوت باشد یا حتی شادمان شود. این نگرش را میتوان نوعی بیاعتنایی به مسئولیت فردی و اخلاقی دانست که از «مصونیت جغرافیایی» تغذیه میکند.
این ذهنیت، جنگطلبان تبعیدی را به «غیرانسانیسازی» وطن و هموطنان وامیدارد و آنان را به «دیگری» تبدیل میکند. برای آنکه بتوانند با خیال آسوده از حملات نظامی آمریکا و اسرائیل حمایت کنند، نخستین گام، دیدن هموطنان داخلی بهعنوان «بیگانه» است. در این نگاه، مردم ایران یا «همدست نظام» هستند یا «تودهای منفعل»؛ جان آنان، کمتر از آرمانهای انتزاعی مورد باور این بخش از مهاجران ارزش دارد.
منطق استعماری اینجا نیز تکرار میشود: «برای نجات بومیان، نخست باید آنان را کشت!» این گروه، از پشت مرزها فریاد جنگ سر میدهند، اما بهای آن را نه ساکنان کالیفرنیا، لندن یا پاریس، که تودههای گرسنه و خونین ایران میپردازند. اینان با «زبان قربانی» سخن میگویند، اما با «منطق جلاد» نسخه میپیچند؛ این است حقیقت.
در این میان، رسانههای تبلیغاتی چون «منوتو» با رمانتیسیزه کردن عمدی دوران پهلوی و روایتهای براق، بر این بحران هویت دامن میزنند. پرستش بازگشت به «شکوه و جلال» دیروز، نه از مسیر مبارزه مدنی، بلکه—همانطور که رضا پهلوی از ترامپ درخواست کرد—از طریق لوله تفنگ اسرائیل و آمریکا محقق میشود. طنز تلخ ماجرا برای این «جنگافروزان» آنجاست که حتی اگر نظمی نوین بر ویرانههای جنگ بنا شود، بسیاری از آنان اساساً تمایلی به بازگشت و زندگی در آن محیط ندارند. در جهانبینی آنان، وطن «خانه مشترک» نیست، بلکه «پروژهای سیاسی صادراتی» است که باید توسط بیگانگان ساخته شود.
پنجم: پیامدهای فاجعهبار قربانی کردن حقیقت: از کرختی انسانی تا گسست ملی
قربانی کردن حقیقت، به فاجعهای انسانی با ابعاد هولناک میانجامد. هنگامی که «رنج دیگری» از طریق بازنمایی گزینشی و دستکاری واقعیت پوشانده شود، کرختی سیستماتیک جمعی پدید میآید و همدلی فرومیپاشد. در چنین وضعیتی، مرگ یک حیات زنده—یعنی یک هموطن—دیگر هیچ موج احساسی برنمیانگیزد، بلکه بهطور عقلانی بهعنوان «بهای ضروری گذار ملی» توجیه میشود. این همان نقطه مرزی وحشیگری مدرن است.
علاوه بر این، حقیقتی که در هیاهوی خیابانی و شادی جنگطلبان تبعیدی قربانی میشود، بذر کینه و بدگمانی را برای نسلهای آینده میکارد. چه عمدی و چه غیرعمدی، هنگامی که بخشی از مهاجران ایرانی برای مداخله نظامی هورا میکشند و ویرانی خانه و کاشانه و کشتار هموطنان را نظاره میکنند، «حقیقت همبستگی ملی» برای همیشه مخدوش میشود و شکافهای آن، دههها تداوم خواهد یافت. ساختمانهای فرو ریخته شاید با دلار استعمارگران بازسازی شوند—البلاً به بهای وابستگی اقتصادی و سیاسی—اما احساس تحقیر تاریخی و زخم عمیق وجدان جمعی ملت، هرگز بهآسانی التیام نخواهد یافت.
سرانجام، قربانی کردن حقیقت، به سودجویان از جنگ—چه در عرصه سیاست و چه در ساحت احساس—این امکان را میدهد که از مسئولیت فردی و تاریخی خود شانه خالی کنند. آنان در سایه دروغهای رسانههای غربی پنهان شده و از پاسخ به آن پرسش سنگین طفره میروند: «ما در قبال آینده این سرزمین، چه مسئولیت اخلاقی بر دوش داریم؟»
واقعیت بیرحم این است: چه سکوت کنند و چه مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل را تأیید نمایند، این اقدامات هرگز «کنشی برای آزادی» نیست. اینها همدستی در نابودی آینده کودکان ایران و نوعی خیانت است که نسلهای آینده هرگز فراموش نخواهند کرد.
ششم: سخن پایانی: بازپسگیری حقیقت و وجدان جمعی، تنها راه رهایی
بدون بازپسگیری حقیقت، آزادی پایداری متصور نیست. «آزادی» که بر پایه فریب، تبلیغات سیاسی و انکار خون بیگناهان بنا شود، سرانجام به استبدادی نوین دگردیسه خواهد شد. ایستادن در سمت درست تاریخ، به معنای همصدا شدن با «حقیقت عریان رنج مردم ایران» است. این حقیقت، نه در استودیوهای لندن و واشنگتن، نه در الگوریتمهای دیجیتال ایلان ماسک و مارک زاکربرگ، که در ضربان قلب خیابانهای ایران و در چشمان پرهراس کسانی نهفته است که از تبدیلشدن به سوخت بازی قدرتهای جهانی سر باز میزنند.
راه رهایی ایران، نه از مسیر «استبداد داخلی» و نه از طریق «جنگطلبی تبعیدی» هموار نمیشود. سرنوشت ایران را هرگز نباید به «بمبهای هوشمند» و دیپلماسی ریاکارانه جنگطلبان شمال جهانی سپرد. آنان بارها اثبات کردهاند که دموکراسی و حقوق بشر برای جنوب جهانی، هیچ ارزش ذاتی ندارد.
تنها هنگامی رستگاری ایران محقق خواهد شد که ایرانیان با هر باور و پیشینهای، بار دیگر دست در دست یکدیگر دهند. اگرچه زمان تنگ است، اما امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند گفتوگویی صادقانه میان گروههای مختلف در داخل و خارج ایران هستیم. مهاجران باید از پیله توهمات خود بیرون آمده و به صدای راستین خیابانهای ایران گوش فرا دهند. صدایی که خواهان بمب نیست، تحریمهای بیرحم غرب را نمیپذیرد؛ آنچه میطلبد، کرامت، امنیت و تحولی درونزا است.
باید از تبدیلشدن «خاک وطن» به آزمایشگاه تسلیحاتی قدرتهای جهانی یا هدف تحریمهای ناعادلانه و غیرانسانی بینالمللی سر باز زنیم. آزادی که بوی باروت خارجی دهد، جنینی است که پیش از تولد مرده است. و بر ویرانههای جنگ، هرگز آزادی جوانه نخواهد زد؛ تنها فاشیسم و اشکال نوین غارت، در آن ریشه خواهند دواند.
—این مقاله بهصورت انحصاری برای شبکه ناظران (چین) نگاشته شده و بازتابدهندهدیدگاههای شخصی نویسنده است. بازنشر بدون اجازه، پیگرد قانونی دارد.

